در شمال یونان و دهکده ای که روی نقشه نبود

تابستان 1991 است و اکنون چند روزی است که به تنهایی در جزیره پلوپونز می گردم. شبها در «کمپینگ» ها چادر می زنم که همه گونه امکان دارند. تا این که به شهر بندری پاتراس (Patras) می رسم. و از آنجا دوباره به «قاره» در خاک یونان بازمیگردم. دیگر تقریبا حال و حوصله ام برای برگشت است و کمتر برای دیدن جاهای جدید راه خود را کج می کنم. اما پیش از آن یکی از روزها در جاده اصلی جاده کوچکی را دیدم که از راه اصلی جدا می شد و روی نقشه نبود. همین نبودن آن روی نقشه مرا کنجکاو کرد و جاده را گرفتم تا ببینم به کجا می رود. پس از چند کیلومتر جاده خاکی شد و پر از پیچ در میان تپه ها. یک مزرعه دیدم پر از گوجه فرنگی. ایستادم و چند گوجه چیدم و با پنیر و نان کلی چسبید. راه را ادامه دادم و پس از چند کیلومتر دیگر به دهی رسیدم پر از سکوت. دهی بود شبیه ماسوله در ایران (البته در آن زمان ماسوله را هنوز ندیده بودم و از روی عکس می شناختم). البته به زیبایی ماسوله نبود ولی همان ساختار را داشت. یعنی در دامنه کوه بود و پشت بام خانه ای حیاط خانه بالاسری بود. جاده ای که من در آن بودم از میان ده عبور می کرد. پایین دست جاده بام یک سری از خانه ها دیده می شد.

وقتی در گوشه ای ایستادم و ماشین را خاموش کردم، پی به سکوت ده بردم. تنها صدای باد ملایمی شنیده می شد.چه آرامشی! اینجا آخر دنیا بود. تا آنجا که دیده می شد، تنها چند نفر از گوشه و کنار به صدای ماشین توجهشان جلب شده بود و از دور مرا می نگریستند. این که بخواهم با آنها حرف بزنم، کاملا بیهوده می بود چون نمی شد انتظار داشت در دهی که روی نقشه نیز نیست، بتوان با کسی به زبانی به جز یونانی حرف زد. چند بز و الاغ نیز در اطراف می پلکیدند. کمی در پیرامون ده بالا و پایین رفتم و راهم را ادامه دادم. سرانجام پس از چند کیلومتر دیگر و بالا و پایین رفتن از تپه ها به همان راه اصلی رسیدم که از آن شاید 15-10 کیلومتر آنسوتر جدا شده بودم.