آتن، آکروپولیس و مورچه ها

ساعت هفت شب است که به آتن می رسم. اکنون پنج روز است که از شمال با ماشین وارد یونان شده ام. این چند روز را با دوست آلمانیم در شمال یونان و در شهر تسالونیکی و پیرامون آن گذرانیده ام. دوستم در تسالونیکی با هواپیما با آلمان برگشت و من به راه خود به سمت جنوب ادامه داده ام. هر چه مسیر زیبا بود، آتن شلوغ و بی ریخت است. هوای شرجی اذیت می کند. در مسیر هرگاه از گرما و رطوبت بالا خسته می شدم، در جایی نگاه می داشتم و به دریا می زدم. اینجا دیگر در میان ترافیک سنگین گیر افتاده ام. سال 1991 است و هیچ ماشین متوسط اروپایی کولر ندارد. سرانجام به محل «کمپینگ» می رسم که می شود در آنجا چادر زد. مدیر آنجا جایی را روی چمن در زیر یک تیر چراغ نشان می دهد و می گوید: آنجا می توانی چادر بزنی. چادر را در کنار ماشین برپا می کنم، صندوق خنک کننده را که در آن همیشه نان، پنیر گوسفند و هندوانه دارم، را باز می کنم، چیزی می خورم و ساعت هشت از خستگی بیهوش می شوم.

ساعت شش صبح از نور بیدار می شوم. به پیرامون خود می نگرم ومی می بینم که همه جا سیاه است. بلند می شوم. تمام چادر را مورچه ها گرفته اند و چادر آبی رنگ سیاهی می زند. به سرعت بیرون می آیم و می بینم که میلیاردها مورچه از سروکول چادرها و ماشین های اطراف بالا می روند. حالم کامل گرفته می شود. به داخل صندوق غذا نیز رفته اند و به پنیر و هندوانه نیز دست یافته اند. از چادر پهلویی یک فرانسوی ریشو بیرون می آید و مورچه ها را از ریشش می تکاند و با خنده صبح بخیر می گوید. خنده و بی خیالیش مرا نیز آرام می کند. به فرانسه می گویم: «اینجا دیگر کجاست؟ این چه افتضاحی است؟» می گوید: «من هم دیشب در تاریکی آمده ام و متوجه مورچه ها نشدم.» در ماشین را باز می کنم و روشن است که آنجا نیز در اشغال مورچه هاست. هر چه را که می توانم می تکانم، چادر را نیز جمع می کنم و از آنجا بیرون می زنم.

آتن در آن سالها چون تهران از خیابان انقلاب به پایین است. هوای گرم و شرجی و ترافیک سنگین نیز آدم را کلافه می کند. گمان کنم شهردار آنجا برادر شهردار تهران بوده است. چون خیابان ها یک در میان یکسویه هستند. یک کار بدون هیچ منطقی که گویا چهل سال پیش مد شده بود و برخی شهرها خیال کردند که می توانند ترافیک سردرگم خود را سامان دهند. اگر راه را گم کنی باید آنقدر بروی تا از کوچه ای بتوانی بازگردی. یافتن آکروپولیس آسان است، چون از هر سو دیده می شود. از تپه 150 متری بالا می روم و خود را به خرابه ها می رسانم. کمبوجیه در 480 پیش از میلاد به آتن حمله کرد و اینجا را ویران کرد. برای توهین به یونانی ها، ایرانیان بینی همه مجسمه های یونانی ها را شکستند و امروز هر مجسمه ای را که در موزه ها می بینید، بینی سالم ندارد. البته مردم آتن بسیاری از مجسمه ها و چیزهای گران بها را پیش از رسیدن ایرانی ها زیر خاک پنهان کرده بودند که اکنون می شود آنها را در اینجا و آنجا در موزه ها دید.

در گوشه ای می نشینم و به رفت و آمد گردشگران می نگرم. یک گروه با راهنمای فرانسوی می آید. راهنما با آب و تاب جریان حمله سربازان کمبوجیه (کامبوزیس) را شرح می دهد، گویی که خودش آنجا بوده است. در نزدیکی آکروپولیس بنای پارتنون قرار دارد که آن نیز در حالت نیمه تمام از سوی ایرانی ها ویران گشته بود. به هر حال هرچه بوده، جنگ و گریز بی پایان ایرانی ها و یونانی ها بوده است؛ درگیری تاریخی میان نه تنها دو کشور ابرقدرت آن زمان بلکه میان نمایندگان دو اندیشه زندگی، میان دو روش کشورداری، میان دو تمدن اصلی. در یک سو دمکراسی یونانی با درک آن زمان، یعنی حق رای و انتخاب برای شهروندان (زنان و بردگان جزو شهروندان نبودند) محدود در کشوری بسیار کوچک تر از یونان امروزی و در عمل تنها همان دولت-شهر آتن. و از سوی دیگر استبداد ایرانی (نماد دیکتاتوری شرقی) با یک پادشاه و رهبر و خدایگان، خلاصه شده در یک نفر، دربار و اشراف تملق گو و نوکر در پیرامون دربار و انبوه مردمان بدون هیچ گونه حق و حقوق سیاسی و اجتماعی. از یک سو یونان کوچک با مردمان درگیر با همسایگان مهاجم و گهگاه گرسنه و از سوی دیگر مردم ایران در پهناورترین سرزمین تاریخ آن زمان که اگر پادشاهشان خوب بود، نظامی فدرال داشتند با رعایت حقوق مردم و نظم اجتماعی تعریف شده و بدون برده داری و در رفاه نسبی اقتصادی آن زمان. اگر هم پادشاه مستبد و خونخوار داشتند که کشور غرق جنگ و ویرانی بود. البته هرچند که یونان آن زمان کوچک و قابل کنترل بود، ایران پهناور بود و پر از مردمان، پادشاهان و فرهنگ های گوناگون و به سختی قابل هدایت. اما به هررو، امروز دیگر این درگیری با شکست قاطع اندیشه استبداد شرقی-ایرانی پایان یافته است. آنچه امروز ارزش است، دمکراسی یونانی است و آنچه ضد ارزش، دیکتاتوری فردی و نظام هرمی اجتماعی استبداد شرقی.

در ساعتی که در آنجا نشسته بودم این چیزها از ذهنم گذشت.

کمی بعد نیز به تماشای پارتنون، آکادمی و چند جای دیگر رفتم. گرما و هوای شرجی و ترافیک سنگین نفس می گیرد. بعد از ظهر، کلافه از گرما تصمیم به ترک شهر می گیرم.

مورچه ها هنوز در ماشین رژه می روند و در صف منظم از اینجا به آنجا و از بالا به پایین می روند. من نیز در دو سه روز آینده گوشه ای از صندوق روزنامه ای با شیرینی یا قند می گذارم و پس از آن که چند هزارتایشان آنجا جمع می شوند، در کنار جاده نگه می دارم و پیاده شان می کنم و می گویم: حالا پیاده برگردید به آتن!

Advertisements

3 پاسخ

  1. واقعا لذت بردم.
    در مورد سیستم حکومتی این رو بگم که به عقیده من، در عمل تفاوت زیادی بین استبداد و دمکراسی وجود نداره، مهم اینه که مردم آگاه باشند و حقوقشون رو بشناسند.

  2. اول : این سفرنامه مربوط چه تاریخی است ؟
    دوم : واقعا از خواندش لذت می برم . دستت درد نکنه و منتظر بقیه سفرنامه باشیم ؟
    ============================
    تابستان 1991، همان گونه که در نوشته نیز آمده.

  3. می تونم خواهش کنم سنتون را بگید تا با دید بهتری نوشته هاتون را بخونیم؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: