یونان و دهی که نام نداشت

نزدیک به یک ساعت می شود که دیگر تابلوهای کنار جاده تنها به خط یونانی می آیند و دیگر دو زبانه انگلیسی-یونانی نیستند و این یعنی که از راه اصلی پرت افتاده ام. می خواستم شب خود را به آرگوس (Argos) برسانم که شهری توریستی باید باشد. هر چند که از جاهایی که توریست ها جمع می شوند فراری هستم، ولی این گونه جاها به اندازه کافی برای توریست ها امکانات نیز دارند.  از نزدیک ظهر که آتن را ترک کرده ام، گردش کنان به شبه جزیره پلوپونز (Peloponnisos) آمده ام و می خواهم دور آن را بگردم. به هر رو الان پرت افتاده ام. ساعت از هفت شب گذشته است و خورشید در آستانه غروب است. جاده ای که تنها من در آن گم شده ام، در آن دورها به کوهها می رسد و آبادی به چشم نمی خورد. از کنار پیرمردی که در کنار جاده پیاده در همان مسیر در راه است، می گذرم که با صدای ماشین به پشت خود می نگرد و با تعجب به این ماشین با شماره خارجی خیره می شود. چند صد متر جلوتر در کنار تابلویی می ایستم و سعی می کنم روی نقشه آنجا را بیابم. آشنایی به خط روسی و ریاضیات اکنون برای خواندن خط یونانی کمک می کنند. پیرمرد به من می رسد و چیزی می گوید، شاید مثلا: خدا قوت! به انگلیسی از او می خواهم که آنجا را روی نقشه به من نشان دهد. روشن است که انگلیسی نمی داند. دوباره چیزی می گوید که من نیز با اشاره و انگلیسی می گویم که یونانی نمی دانم. دوباره همان چیز را تکرار می کند، این بار کاملا شمرده و آهسته به این امید که من بفهمم. بی فایده است. سرانجام واژه آرگوس را به یونانی روی نقشه می یابم و به او نشان می دهم. از این که چیزی مشترک یافته، شاد می شود. بر می گردد و به پشت سرمان که آمده ایم اشاره می کند و به عدد 30 اشاره می کند. حال یا سی کیلومتر می گوید یا سی دقیقه، برایم تفاوتی نمی کند. می فهمم که آنجا باید به راست می پیچیده ام. او خداحافظی می کند و راه خود را به سوی کوهها در پیش می گیرد. تا می آیم که دور بزنم و برگردم، به جلو می نگرم و به جاده ای که پیرمرد در آن روان است و آبادی که به چشم نمی خورد. فکر می کنم که بهتر است او را به جایی که می خواهد، برسانم. به دنبالش می روم و با زبان بین المللی دست و پا به او حالی می کنم که می خواهم او را به روستایش برسانم. ابتدا نمی خواهد بپذیرد ولی تاریکی در پیش او را قانع می کند و سوار می شود. با انگشتانش هفت کیلومتر را نشان می دهد که البته تا آن کوهها که من می بینم دست کم ده کیلومتر باید باشد و هجده کیلومتر تا ده راه بود. دقتش نیز به ایرانی ها می رود!

در راه مرتب حرف می زند و صد البته کاملا شمرده و آرام که من بفهمم. جاده به کوه می رسد و پیچ در پیچ می شود. دیگر تاریکی کامل است و هیچ روشنایی دیده نمی شود و تنها ما هستیم که از کوه بالا می رویم. به بالای کوه می رسیم و از آن بالا در پایین چند چراغ سوسو می زنند. در دوردست ها نیز چند چراغ ریز دیده می شوند که از کشتی های دوردست هستند. به پایین کوه می رسیم. در ورودی ده تراکتوری می آید. پیرمرد شاد شده و به من اشاره می کند که نگه دار: «گرمانوس»! یعنی آلمانی!  پیاده می شود و با راننده تراکتور حرف می زند. سپس راننده تراکتور به آلمانی دست و پا شکسته به من می گوید: دیمیتری می خواهد از تو تشکر کند که او را به اینجا رسانده ای و می گوید که به همراهش بروی و می خواهد ترا به قهوه دعوت کند. با وجودی که هوا تاریک است، می پذیرم. چون برای من رفتن به درون زندگی مردم محلی و آشنایی با آنهابسیار ارزشمند است.

ده کوچکی است در کنار دریا که پس از 18سال در دوران «گوگل ارث» در سال 2009 تنها می توانم حدود آن را بیابم. نامش نیز در نقشه نیست. در میان ده یک میدانگاهی وجود دارد و در کنار آن یک کلیسا و یک کافه هست که میز و صندلی هایش را در میدان گذاشته است. اینجا و آنجا مردان ده ایستاده اند و گپ می زنند. تصویر می تواند هر جایی در یک ده ایرانی باشد. دیمیتری مرا به کافه هدایت می کند و قهوه چی برایمان قهوه یونانی و یک لیوان آب می آورد. دیگر می دانم که یونانی ها (و نه تنها آنها) قهوه را همیشه با یک لیوان آب می نوشند. کمی بعد راننده تراکتور نیز به ما می پیوندد و می شود مترجم ما. دیمیتری جریان را برای اهالی تعریف کرده است و این است که دوروبرمان کم کم پر می شود از مردم و شاید 10-15 نفر دور ما نشسته اند. جای توریستی نباید باشد وگرنه کسی چون من نمی بایست اینقدر جالب می نمود. 4-3 نفر نیز کمی آلمانی بلدند و می گویند که در سالهای دیکتاتوری و حکومت نظامی به آلمان پناه برده بوده اند و اکنون با شور از خاطراتشان از آن سالها می گویند و از آلمان می پرسند. جمع صمیمی و جالبی است. البته هیچ زنی به چشم نمی خورد. در اینجا نیز شبیه به ترکیه و ایران گویا قهوه خانه ها جای رفت و آمد زنان نیست.  تا می شنوند که ایرانی هستم، برخوردشان صمیمی تر می شود. یکی شان به سمتی اشاره می کند و می گوید: اروپا آنجاست و ما اینجا. آنها فرهنگ ندارند ولی ما و شما تمدن باستانی داریم. البته دوست دارم بدانم امروز او در این مورد چه می اندیشد. از ایران در مجموع چیزی نمی دانند و آنچه که می دانند مربوط به همان کلیشه های دوران باستان است. واژه «پرسوس» (فارس ها) را مرتب می شنوم. همین ها بودند که 2500 سال پیش ایران را تنها سرزمین فارس ها (پرسپولیس) دانستند و نام پرشیا را به جای ایران به غلط در دنیای غرب پخش کردند.

یک قهوه می شود دوتا و سه تا و پشت سرش اوزو (نوعی عرق یونانی 40 درصد) می آید که من با اشاره با این که باید رانندگی کنم، تنها یک دور همراهی می کنم. پس از آن دیمیتری می گوید باید شام هم بمانی. سپس سوفلاکی و انواع کباب و سوسیس می آید و خلاصه تا ساعت 11،5 شب در این جمع صمیمی هستم. هوا لطیف است و بوی دریای نزدیک در فضا. نسیم ملایمی می اید و دیگر نزدیک نیمه شب با این جمع دوستانه و مهربان که دست آخر نیز نام دهشان را یاد نگرفتم، بدرود می گویم و راه خود می روم.

Advertisements

8 پاسخ

  1. شبیه مسعود بهنود می نویسی.

  2. جالب بود. ماجرا مثل اینکه مال خیلی قدیمه. فلسفه‌اش چیه الان منتشرش می‌کنید؟
    =======================================
    منتظر بودم یکی بیاید و اینترنت را اختراع کند.

  3. قبلن گفته بودید که ازدواج کرده اید. آیا همسرتان را با خود به سفر نمی برید. خدای نکرده شما از اون مردهایی که همسرانشون رو در گوشه ی خونه نگه می دارند، که نیستید.
    ===============================
    لطفا هم در خواندن نوشته ها دقت کنید و هم در کاربرد واژه ها! کنجکاوی خود را نیز در همان چارچوبی که نویسنده تعریف می کند، نگاه دارید.

  4. سلام.از خواندن سفرهای خارجیتان حظ فراوان می برم. همیشه آرزویم سفر به تمام دنیا بوده ولی تا حالا و با گذشت 28 سال از عمرم عملی نشده.شما برایم دعا کنید.

  5. سلام
    خیلی جالبه ما اینجا بخوایم بریم توی یه استان دیگه یه شهر دیگه یا یه روستای دیگه همش نگران امنیتیم که یه وقت دچار مشکل نشیم ولی اونجا تو تاریکی مطلق …. جدا شما هیچ حس ترسی بهتون دست نداد؟
    ===================================
    از دید من این احساس شما در عدم امنیت در ایران اغراق آمیز است هرچند که جاهای ناامن نیز در ایران زیاد است. از سوی دیگر، تجربه سفر زیاد و برخورد با آدم و فرهنگ های مختلف به انسان جهت ارزیابی و تخمین شرایط یاری زیادی می رساند.

  6. age in doro bari hanuz ye sariam bia pishe man cyprus yeki az un 5 tajazire mediterane shayad barat didane tamadon yonanie amikhte be turkey jaleb bashe be har hal hamishe ye dust injaha dari


  7. ===========
    پاک شد! بی ادبی نمی تواند پذیرفته باشد

  8. جالب بود، من که آنچه از یونان می‌دونم محدود به نوشته‌های کازانتزاکیس هستش. اما توصیف توهم اصلا از آنچه در تصور داشتم دور نبود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: