دیدار نوروزی هم در شمار جرم اخلال در نظم عمومی قرار گرفت

این خبر را از سایت خبرنامه امیرکبیر و تغییر برای برابری برداشته ام.

دیروز جمعی از فعالان کمپین یک میلیون امضا قصد داشتند به مناسبت سال نو به دیدار خانواده های برخی از زندانیان از جمله نریمان مصطفوی، دانشجوی دربند پلی تکنیک، منصور اسانلو زهرا بنی یعقوب بروند که ماموران انتظامی و لباس شخصی ۱۲ نفر از آنان را بازداشت و به زندان اوین منتقل کردند.

در میان بازداشت شدگان علی عبدی و محمد شوراب از اعضای دفتر تحکیم وحدت و همچنین امیر رشیدی از اعضای سازمان ادوار تحکیم حضور دارند که از فعالان و حامیان کمپین یک میلیون امضا هستند. خدیجه مقدم، دلارام علی، لیلا نظری، محبوبه کرمی، فرخنده احتسابیان، بهارا بهروان، آرش نصیری اقبالی، شهلا فروزانفر و ثریا یوسفی از دیگر بازداشت شدگان هستند.

کمپین بین المللی حقوق بشر با انتشار بیانیه ای ضمن اعتراض به این بازداشت ها خواستار آزادی فوری این فعالان حقوق زنان شد. متن این بیانیه را در این لینک می توانید بخوانید.
تغییر برای برابری: انتقال ۱۲ نفر از فعالان کمپین یک میلیون امضا و مادران صلح به زندان اوین

اطلاعات دریافتی از خانواده های ۱۲ نفر از اعضای کمپین و مادران صلح که امروز بازداشت شده اند حاکی از آن است که قاضی متین راسخ، با تفهیم اتهام اخلال در نظم عمومی و تشویش اذهان برای این افراد قرار کفالت ۵۰ میلیون تومانی صادر کرده و تمامی بازداشت شدگان پس از بازجویی در کلانتری نیلوفر به زندان اوین منتقل شده اند.

بازداشت شدگان که طی تماس تلفنی با خانواده های خود این موضوع را به اطلاع ایشان رسانده اند، گفته اند قرار کفالت تنها با فیش کارمندی پذیرفته خواهد شد، اما مدت کوتاهی پس از این تماس قاضی پرونده، شعبه یکم بازپرسی ویژه امنیت واقع در جنب زندان اوین را ترک کرده است.

خانواده های بازداشت شدگان که تا آخرین ساعات پنچ شنبه در مقابل کلانتری های گلوبندک، نیلوفر، بازداشتگاه وزرا و زندان اوین سرگردان بوده اند همچنین می گویند که فرصت چندانی برای پیدا کردن ضامن کارمند نداشته و با توجه به تعطیلی آخر هفته درعمل گونه پیگیری تا شنبه بی نتیجه خواهد بود.nine_arrested_with_caption21

خدیجه مقدم، دلارام علی، لیلا نظری، محبوبه کرمی، فرخنده احتسابیان، بهارا بهروان، علی عبدی، امیر رشیدی، محمد شوراب، آرش نصیری اقبالی از اعضای کمپین یک میلیون امضا و همچنین شهلا فروزانفر، ثریا یوسفی از مادران صلح ظهر روز پنچ شنبه ششم فروردین، پیش از آن که موفق به دیدار نوروزی باخانواده های برخی از زندانیان و خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب شوند بازداشت شده اند.

جا به جایی چهارشنبه سوری؟

چرا اینجوری شده؟ چهارشنبه سوری قبلا در ایران چهارشنبه شب بود. الان شده سه شنبه شب. امسال هم در ایران چهارشنبه سوری امروزه یعنی سه شنبه! اما در تاجیکستان فردا رو چهارشنبه سوری اعلام کردن. افغانستان دیشب بوده.دلیلش چیه که به هم ریخته؟ سه کشور با هم اختلاف دارن. شاید به خاطر اینه که امسال سال کبیسه است؟ شاید هم با  حلول ماه رابطه داره؟ یعنی دیدن ماه با چشم غیرمسلح اینقدر اختلاف داره؟ یکی اینو توضیح بده.

شعر «جفت» از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

این شعر زیبای فروغ فرخزاد نیز از آنهایی است که جایش در مجموعه های گوناگون مدعی کامل بودن خالی است. از ما بهتر دانندگان صلاح ندیده اند که ما آن را بخوانیم.

جفت

شب می آید

Die Nacht kommt,

و پس از شب ‚ تاریكی

Und danach, die Dunkelheit

پس از تاریكی

Und nach der Dunkelheit

چشمها

Augen

دستها

Hände

و نفس ها و نفس ها و نفس ها …

… und Atmen und Atmen und Atmen

و صدای آب

Und der Gesang des Wassers

كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

Das hinuntertropft, aus dem Hahn, tropf, tropf, tropf

بعد دو نقطه سرخ

Dann zwei rote Punkte

از دو سیگار روشن

Von zwei Zigaretten

تیك تاك ساعت

Das Ticktack der Uhr

و دو قلب

Und zwei Herzen

و دو تنهایی

Und Zwei Einsamkeiten

در همین مورد:

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

امشب تلویزیون صدای آمریکا VOA فیلمی را که تلویزیون آلمان در باره حسین منصوری، پسرخوانده فروغ فرخزاد به نام «ماه، خورشید، گل، بازی» تهیه کرده بود را نشان داد. و چه کار زیبایی بود. این نخستین بار بود که پس از 42 سال که از مرگ فروغ می گذرد، فیلمی تهیه شده که یکی از نزدیکان فروغ از او سخن می گوید. البته موضوع اصلی فیلم خود او، حسین منصوری است.

 نمی دانم چه طلسم غریبی است که نزدیکان فروغ از او زیاد نمی گویند و او برای ما در هاله ای از ابهام مانده per_moonsunflowergame_5001است. حسین منصوری شاید نخستین نفری باشد که حرف می زند. ابراهیم گلستان نیز در فیلم بود، حرف زیاد زد و هیچ نگفت. هیچ!

16 سال به گذشته باز گشتم، به سال 1993. روزهایی بود که فروغ شب و روزم را پر کرده بود. هر چه در ایران در باره او نوشته بودند را گرد آورده بودم و از جمله همه شعرهایش را و آنجا نیز بود که دیدم که چه نفرت انگیز انتشارات گوناگون در داخل و خارج از کشور شعرهای فروغ را سانسور کرده اند. اینجا و آنجا را دست کاری کرده، معلم اخلاق جامعه شده اند و قیچی به دست گرفته اند. این روزها نیز در تهران دیدم که در این چادرهایی که برادران در کنار مسجدها و میدان های بزرگ راه می اندازند، شعرهای فروغ را در کنار «مفاتیح الجنان»، «نهج البلاغه»، «حلیه المتقین» و «آنچه مردان در باره زنان باید بدانند» و برعکس، گذاشته اند و می فروشند. این گونه او را به خیال خود مسخ کرده اند. نمی خواهم این را در کنار آن بگذارم، ولی چگونه است که نزدیکترین انسان ها به فروغ و همه این معلم های دروغین اخلاق و مصلحت کاران و از ما بهتر دانندگان در عمل دست به دست هم داده اند و نمی گذارند ما فروغ را بشناسیم؟ چه وحشتی است از زنی که تنها 32 سال زیست، 42 سال پیش درگذشت و در همان زمان کوتاه تبدیل به پایه استوار شعر فارسی و سمبل زن مدرن ایرانی گشت؟

باشد! او را در کنار مفاتیح بگذارید! ولی ما که یادمان نخواهد رفت که این فروغ بود که خواند:

«گل سرخ
گل سرخ

گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 
و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید
 
ای کبوترهای مفلوج

ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی

سرخ

مثل یک پرچم در

رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن«

این از آن شعرهایی است که در این مجموعه شعرهای کامل  نمی یابید.  و خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید. «درختان بی تجربه یائسه» ترجیح می دهند «مجموعه اشعار فروغ فرخزاد» مثله شده در کنار مفاتیح و نهج البلاغه باشد و کبوتران مفلوج باشند.  آما فروغ این را نیز سروده بود:

 «پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است.«

در آن سال تمام شعرهای فروغ را از فارسی به آلمانی برگرداندم. البته کورت شارف (مدیر انستیتو گوته تهران و همان کسی که شبهای شعر را در ماههای انقلاب 57 به راه انداخت) که عاشق زبان فارسی است، دست چینی از شعرهای فروغ را با نام «باد ما را با خود خواهد برد» (Der Wind wird uns verwehen) را چاپ کرده بود که کار زیبایی بود، هر چند که چند خطا نیز داشت و از جمله شقیقه را با شقایق اشتباه گرفته بود.

انتشارات سورکامپ (Suhrkamp) که کتاب کورت شارف را چاپ کرده بود، به من گفت: «که ما زندگی نامه فروغ را می خواهیم. فروغ در جامعه ادبی آلمان دوستداران بسیار زیادی دارد ولی ما هیچ از زندگی او نمی دانیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، کار بزرگی است.»

 که البته برای من آشکار بود که این کارچون کار بزرگی است، از من به هیچ رو برنمی آید و پیش از من بسیار دیگران هستند که توانایی و دانش این کار را دارند. همان زمان بود که این سوال برایم پیش آمد که چرا کسی این کار را نکرده است؟ چرا زندگی نامه کاملی از او نیست که ما بتوانیم آن را به راحتی به آلمانی برگردانیم به جای آن که خود آن را بنویسیم؟ چرا آنهایی که پیرامون او بودند، هیچ نمی نویسند؟ دوستم عباس معروفی نیز پاسخی نداشت. طرحی برای چنین زندگی نامه ای در ذهن خود داشتم که البته فکر می کردم اگر کسی که در این کار حرفه ای است این را به دست بگیرد، عالی خواهد شد. می خواستم کتابی باشد که در آن دوستان و نزدیکان فروغ، چون پوران فرخزاد، پری صابری، احمدرضا احمدی و دیگران در آن از خود و فروغ بگویند. عباس شماره های تلفن آنها را در اختیارم گذاشت که به جز پوران با هیچ کدام هیچ گاه تماس نگرفتم. ابراهیم گلستان نیز از دید من یک شخصیت کلیدی بود و هست. آن زمان فکر می کردم که باید بشود از او نیز یاری گرفت. عباس خوابم را پریشان کرد: «فراموش کن! ابراهیم گلستان آدم بداخلاقی است که سکوت کامل اختیار کرده و نمی شود با او در این مورد حرفی زد.» امشب حسین منصوری نیز در فیلم گفت که گلستان قبلا دم همه کسانی را که با او تماس گرفته بوده اند، چیده است.

با حسین منصوری 15-14 سال پیش آشنا شدم. در کافه ای بود در شهر کلن که نامش «راندوو» است. آن زمان نمی دانم نامش چه بود. ناشناخته دوست مشترکی داشتیم که با او در آن شب در آن کافه بودیم. برایش از طرح بیوگرافی و نیاز جامعه ادبی آلمان به چنین چیزی گفتم. حسین نیز علاقه خاصی نشان نداد و ابهام من کماکان ماند. اکنون که می بینم این فیلم تهیه شده است، خوشحالم و از جمله این که حسین منصوری سکوت خود را شکسته و کتابی در باره فروغ به آلمانی می نویسد. امیدوارم دلیل این دیرکرد، آن گونه که فرزانه میلانی در فیلم گفت، تنبلی حسین بوده باشد.

سنگ بزرگی که انتشارات سورکامپ در باره نوشتن زندگی نامه فروغ پیش پای جامعه ایرانی انداخته است، باعث شد که ترجمه های من نیز تا امروز خاک بخورند.

بسیاری از ابهام ها نیز می مانند و فروغ برای ما که دوستش می داریم، چون تصویری نیمه تمام در هاله ای باقی خواهد ماند. شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند. آنها نباید به چشم مردمان چون یکی از آنها آیند. آنها ویژه هستند و از جهانی دیگر! آنها نباید زمینی باشند و برای این که آنها را دور کنیم، باید آنها دست نیافتنی شده، پرستش شوند و در همین راستا نیز بی خاصیت و بی آزار!

ما حق نداریم بیش از آنچه اجازه می دهند، بدانیم و زاویه های گوناگون زندگی فروغ را بشناسیم. نباید بدانیم که او چرا نوشت:

«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
«

من گمان می کنم که ابراهیم گلستان پاسخی دارد که به ما نمی گوید.

و یا فروغ در اوج پختگی زندگی کوتاه خود چرا این شعر نیرومند را نوشت:

«گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب …»

 فیلم این شعر را با نمایش صحنه هایی از روزهای انقلاب 57 نشان داد که هر چند «مردم ساقط» و «جانیان کوچک» را نشان می داد ولی فروغ انگیزه اش این نبود. او نمی توانست از انقلاب 57 بداند. هر چند که او در آن سال ها برای مجله فردوسی نوشته بود: «من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم«. بعدها نیز در «دیوار» نوشت:

 «بر روی ما نگاه کن خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چون زاهد سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگاه خدا می نخورده ایم
»

 ولی به راستی چه بود؟ از این چراها زیاد است.

آن شبی که فروغ برآشفته و با لباسهای خاکی از نزد چند تن از دوستانش که از بزرگان ادبی امروز هستند، بازگشت، چه پیش آمده بود؟ چه رخ داده بود؟ چرا باید بنشینیم و با نادانسته های خود و ذهن معلولمان ببافیم؟

نمی گویند و ما را در ته دریا نگاه داشته اند.

(عکس از وبسایت صدای آمریکا است)

در همین مورد:

شعر “جفت” از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

از جاده اصلی که به مرز یونان با یوگسلاوی می رسد، جدا می شوم و راه باریک کوهستانی به سوی مرز آلبانی را پیش می گیرم. راهی است خالی از ماشین و تنها هر از چندی چند نفر را می بینی که پیاده به سوی مرز در حرکت هستند و برای هر ماشینی که رد می شود دست بلند می کنند. همراهشان ساک های بزرگ دارند و همه جور بسته بندی دستشان می بینی، از رادیو و ضبط تا لوازم خانگی قابل حمل. عده ای نیز دست خالی از مرز می آیند.

در گوشه ای بالای کوهی می ایستم که چند عکس از طبیعت پیرامون بگیرم. از بلندی می بینم که چند اتوبوس سربالایی را به سوی مرز بالا می آیند. ناگهان اینهایی که دست خالی از مرز می آمدند، از جاده بیرون می پرند و لابلای درخت ها پنهان می شوند. به تماشا می ایستم. اتوبوس ها که نظامی هستند از برابرم می گذرند و پر هستند از همین هایی که پیاده به سوی مرز می روند. پشت شیشه ها پر است از چیزهایی که خریده اند. یک ساعت بعد آن بالا در مرز یکی از مرزبانان یونانی برایم تعریف می کند که اینها همه کسانی هستند که بدون ویزا و غیرقانونی از مرز کوه و جنگل می گذرند و در شهرها و روستاهای یونانی نزدیک در مزرعه ها به عنوان نیروی کار غیرقانونی و ارزان کار می کنند. سپس با پولی که در می آورند، چیزهایی که در آلبانی گیر نمی آید را می خرند و به آلبانی برمی گردند و یا برگردانده می شوند. ارتش یونان کارش این است که اینها را دستگیر کرده، به مرز آورده و به مرزبانان آلبانی تحویل دهد. این بازی موش و گربه هر روز تکرار می شود. البته یونان خشونتی نیز به خرج نمی دهد و تنها کارش گرفتن آلبانیایی های غیرقانونی و برگرداندن آنها به مرز است (سال 1991). مشابه این وضع را با کمی تفاوت در مرزهای شرقی آلمان و در برلین در سالهای پس از 1989 دیده بودم. در آن سالها برلین  غربی پر شده بود از اهالی آلمان شرقی و لهستانی و اوکرایینی و شهرهای آلمان شرقی نیز پر بود از روسها و لهستانی ها و رومانییایی ها و غیره. در برلین دیگر نمی توانستی وارد فروشگاه ها و سوپرمارکت های ارزان شوی. هر چه گیر می آمد را می خریدند و می بردند و برای ما زندگی خیلی گران شده بود چون مجبور بودیم از فروشگاه های گرانتر خرید کنیم.

به مرز یونان با آلبانی می رسم. آنجا پر است از اتوبوس های ارتشی که از کنارم رد شده بودند و پر از سرباز مسلح. ماشین را در گوشه ای می گذارم و سراغ یکی از ماموران که به نظر می آمد مامور کنترل گذرنامه باشد یا گمرک، می روم. به او می گویم که چون در یوگسلاوی درگیری است، می خواهم از آلبانی بگذرم. جوری نگاهم می کند که انگار موجود فضایی دیده. می گوید یک لحظه صبر کن الان سرمان شلوغ است. بگذار اینها را بفرستیم آن سوی مرز.

به محوطه می روم. محوطه وسیعی است چون هر مرز میان هر کشوری. در سوی یونان چندین ساختمان اداری و سپس یک محوطه خالی با یک دروازه روی خط مرزی که با زنجیر آن را بسته اند. خط مرزی را نرده ای بلند که روی آن نیز سیم خاردار کشیده اند، تشکیل می دهد. آن سو نیز جند ساختمان کوچک دیده می شود با پرچم سرخ آلبانی و عقابش و چند سرباز مسلح. پشت دروازه که با زنجیر بسته است، شاید دویست یا سیصد نفر مردم ایستاده اند و دست ها به نرده ها، ما را در اینسو تماشا می کنند. اصلا معلوم نیست چه خبر است و اینها در آنجا چه می خواهند. چون زندانی های پشت نرده ایستاده اند و تماشا می کنند. شاید امیدشان این است که هر لحظه بدون دلیل این زنجیر آهنی باز شود و آنها به این سو بریزند.

یک ماشین شخصی دیگر از راه می رسد. راننده اش پیاده می شود و به ماشین من خیره می شود. سپس به سوی من می آید و به آلمانی دست و پا شکسته می گوید این ماشین شماره آلمان مال شماست؟ می گویم: بله. می گوید: به آلمان برمی گردی؟ می گویم: بله. می گوید: راه را اشتباه آمده ای؟ چرا آمده ای این مرز؟ می گویم می خواهم مسیر یوگسلاوی را کوتاه کنم و اگر اینها راه بدهند از میان آلبانی رد شوم و به شمال یوگسلاوی برسم. می خندد و می گوید: مگر عقلت کم شده؟ آلبانی که اصلا امنیت ندارد. یوگسلاوی اگر در جنگ هم باشد، از آلبانی امن تر است. می گویم: شما برای چه آمده ای؟ می گوید: من آن سوی مرز تجارت می کنم. جنس می برم و می آورم. شما را هم اصلا راه نمی دهند چون ویزا نداری. وقتت را تلف نکن. اگر هم راه بدهند، پیاده برمی گردی. چون ماشینت، پول و مدارکت را می دزدند. آنجا هیچ امنیتی ندارد.

در این میان دروازه را تا آن حد که تنها یک نفر رد شود، باز می شود. چند سرباز مسلح ایستاده اند و سپس آنهایی را که دستگیر کرده بودند و آنهایی که خودشان پیاده به مرز آمده بودند که داوطلبانه برگردند، را به آنسوی مرز فرستادند. تاجر یونانی نیز با ماشینش از مرز می گذرد و می رود. مامور مرزی یونانی آمد و گذرنامه مرا برد. گفت با طرف آلبانی تلفنی حرف می زنم ببینم شما را راه می دهند یا نه. اگر اجازه دادند، ما نیز اجازه می دهیم از مرز ما رد شوی. دو ساعت در آنجا نشستم و این معرکه را تماشا کردم. برایم خیلی جالب بود. بالاخره مامور مرزی آمد و گفت: آنها شما را راه نمی دهند چون ویزا ندارید. گفتم مگر اینها اصلا در جایی سفارت خانه دارند که آدم برود آنجا و ویزا بگیرد؟ مثلا در آتن سفارت آلبانی هست؟ گفت: نه! و رفت.

البته برایم روشن بود که نمی گذارند و از لحن خودم و ساده لوحی ساختگی که باید نشان می دادم، خنده ام گرفته بود. ولی به هر حال دیدن این بلبشو در اینجا برایم خیلی جالب بود و همین چیزها را می خواستم ببینم. سرانجام راهم را کشیدم و از همان جا که آمده بودم، برگشتم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

شب را در شهر کوچک اگرینیو (Agrinio)  گذراندم که یک دریاچه نیز در نزدیکی آن بود. حوصله رفتن به کمپینگ و برپاسازی چادر را نداشتم و رفتم به هتل کوچکی در مرکز شهر. چنان بوی نم در هوای شهر، در هتل و در اتاقی که صاحب هتل نشانم داد، پیچیده بود که از هتل منصرف شدم و شب را در خارج شهر در یک جای باصفا در ماشین خوابیدم. خوابیدن در ماشین هرچند کمی سخت است ولی صفای خود را دارد. البته به شرطی که اگر در یونان یا یوگسلاوی این کار را می کنی، در نزدیکیت درخت نباشد.

این منطقه از دنیا در اشغال جیرجیرک هاست. میلیاردها جیرجیرک همه جا را در اشغال خود دارند و در این منطقه چیزی به نام سکوت وجود ندارد، مگر این که جایی را بیابی که درخت نباشد. وجود چند تا درخت همان و پایان سکوت همان!

فردایش راهم را از کناره غربی یونان به سمت شمال ادامه دادم. پس از رسیدن به منطقه یونینا که پس از آن مقدونیه می آمد، در نقشه دیدم که راه من در امتداد مرز یا آلبانی به سوی شمال می رود. در آنجا جاده کوچکی دیدم که از میان کوهها به مرز آلبانی می رسید. وسوسه شدم که آن راه را بروم و ببینم که آیا می شود وارد آلبانی شد یا نه. آلبانی سرزمین انور خوجه و در رویای واهی او تنها قطب سوسیالیستی دنیا و مرکز انقلاب جهانی که البته چند سالی بود که مرده بود و آلبانی هم از شر ابلهی چون او خلاص شده بود و هم کم کم در بلبشوی دوران پس از او و فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی فرو می رفت.

در رادیو خبر نخستین درگیری های مسلحانه در یوگسلاوی را شنیده بودم؛ درگیری هایی در کرواسی که بعد به یک جنگ کامل و استقلال کرواسی انجامید. این بود که فکر کردم که اگر می شود یوگسلاوی را جوری دور بزنم. شاید بهانه ای هم می شد برای ورود به آلبانی بدون ویزا. این کشور عجیب و غریب همیشه کنجکاوی مرا با خود داشت. تنها کشور با اکثریت مسلمان اروپا! کشوری که پس از جنگ جهانی دوم بدون کمک خارجی و با رهبری انور خوجه و کمونیستها خود را از اشغال آلمانی ها آزاد کرد و بلافاصله با برپایی نظام سوسیالیستی دور خود دیواری بلند چید. پس از مرگ استالین در شوروی و انتقاد از جنایات او در آنجا، آلبانی شوروی را نیز خائن خواند و ارتباطش را با آنجا نیز قطع کرد. مائو و چین تنها دوستان آلبانی مانده بودند که البته دوستی با چین نیز چیزی نکشید و آنها نیز خائن به انقلاب شدند و آلبانی خود شد تنها قطب انقلاب جهانی و بهشت روی زمین. فقیرترین کشور اروپایی به رهبری انور خوجه بیمار روانی پارانوئیک که گمان می کرد جهان غرب هیچ کار و زندگی ندارد به جز آن که برای آلبانی توطئه بچیند و هر روز قرار است که دنیای غرب بر سر آنها بریزد. شاید امروز تنها کیم یونگ ایل رهبر کره شمالی باشد که پرچم حماقت و بلاهت را هنوز سرپا نگاه داشته است. کره شمالی که مردمانش در دوران خشک سالی و گرسنگی به صحرا می روند و علف می خورند. تنها صنعت قابل بیان آلبانی یک کارخانه تولید کابل بود در آن سالها. آلبانی تنها کشور دنیا بود که در قانون اساسی اش آتئیسم (بیخدایی) را به عنوان ایدئولوژی رسمی آورده بود. از سال 1992 به بعد، یعنی یک سال پس از چرخیدن من در آن دور و برها آلبانی رسما سوسیالیم و میراث انور خوجه را کنار گذاشت و شد جمهوری آلبانی. پس از آن مردم ساده لوحی که دهها سال به دور از جهان زندگی کرده بودند، گیر انواع کلاهبردارها و حقه بازها افتادند که بزرگترینشان که به آشوب عمومی نیز کشیده شد این بود که عده ای آمدند و چند شرکت مضاربتی هرمی راه انداختند به نام بانک و پولهای مردم را با قول سودهای کلان گرفتند. بدیهی است که پس از مدتی این سیستم به هم می ریزد که ریخت و باعث آشوب در تمام کشور شد. مشابه این کار را نیز چند سال پیش صندوق های قرض الحسنه در اصفهان راه انداختند و پولهای مردم را به جیب زدند. اکنون نیز آنچه از آلبانی در اروپا دیده و شنیده می شود این است که باندهای آلبانیایی بازار قاچاق دختران و وادار ساختن آنها به خودفروشی را در اروپا در انحصار خود دارند و در هر کار دیگری از این دست نیز شریک هستند. دستاورد چهل و پنج سال فرهنگ و تربیت سوسیالیستی-خوجه ای را اکنون می بینیم. البته آلبانی اسماعیل کاداره نویسنده برجسته را نیز دارد که محبوب اهل ادبیات جهان است.

کمی پرت می افتیم ولی این روزها که روی این نوشته کار می کردم، کمی در اینترنت چرخیدم و دیدم که هنوز گروه «توفان» که یک گروه دانشجویی خارج از کشوری مائوییستی پیش و پس از انقلاب بود، نه تنها هنوز وجود دارد، بلکه حالا دیگر صد در صد طرفدار اندیشه های رفیق قهرمان انور خوجه است. اکنون در قرن بیست و یکم و در سال 2009! عجب چپول هایی پیدا می شوند! چپ که نمی توانند باشند. چپ همیشه نگاهش به جلو و آینده است. اینها تنها می توانند چپول باشند. جالب بود چند تا نوشته ازشان خواندم. هنوز در همان حال و هوای بیست و سی سال پیش به سر می برند و ادبیاتشان نیز همان است. انگار نه انگار که در این سال ها جهان فکری و جهان واقعا موجود زیرورو شده است.

یک داستان دیگر هم بگویم: یک گروهی بود در سال های پیرامون انقلاب به نام «حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران» که دیگران به کنایه به آن حزب دو طبقه می گفتند. چند تا دانشجویان ایرانی ایران ندیده مقیم اروپا بودند که پس از آنکه انور خوجه به تیپ مائو و چین زد و کلاهش با آنها تو هم رفت، اینها شدند طرفدار آلبانی. این که قبلش چه بودند را نمی دانم و دیگر به سن و سال من قد نمی دهد. اینها شاید در تمام ایران سه تا و نصفی (شاید هم چهار تا) طرفدار داشتند. سرنوشت این حزب خیلی جالب و تراژیک است. این حزب نخستین گروه سیاسی بود که شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را چهار ماه پس از انقلاب می داد (البته از خارج از کشور). پس از مدتی از سوی حزب کار آلبانی (حزب حاکم به رهبری انور خوجه) بیانیه ای منتشر شد و در آن از جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشور انقلابی و ضد امپریالیستی و پیشرو نام برده شد و آلبانی رابطه گرمی به ایران برقرار کرد. در این میان حضرات چپول در موقعیت غم انگیزی گیر کرده بودند. سنگ روی یخ شده بودند و نمی دانستند چه خاکی بر سر خود و آلبانی با این کارش بریزند. آلبانی تنها کشور انقلابی دنیا با ایدئولوژی (دقت کنید و خوابتان نرود) مارکسیستی-لنینیستی-استالینیستی-مائوییستی و قانون اساسی آتئیستی جهان آمده بود و کشوری را که اینها ارتجاعی می خواندند را انقلابی و پیشرو خوانده بود و شده بودند برادر! شاید سه یا چهار روز بیشتر نکشید و این گروه از روی کره زمین ناپدید شد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و دهکده ای که روی نقشه نبود

تابستان 1991 است و اکنون چند روزی است که به تنهایی در جزیره پلوپونز می گردم. شبها در «کمپینگ» ها چادر می زنم که همه گونه امکان دارند. تا این که به شهر بندری پاتراس (Patras) می رسم. و از آنجا دوباره به «قاره» در خاک یونان بازمیگردم. دیگر تقریبا حال و حوصله ام برای برگشت است و کمتر برای دیدن جاهای جدید راه خود را کج می کنم. اما پیش از آن یکی از روزها در جاده اصلی جاده کوچکی را دیدم که از راه اصلی جدا می شد و روی نقشه نبود. همین نبودن آن روی نقشه مرا کنجکاو کرد و جاده را گرفتم تا ببینم به کجا می رود. پس از چند کیلومتر جاده خاکی شد و پر از پیچ در میان تپه ها. یک مزرعه دیدم پر از گوجه فرنگی. ایستادم و چند گوجه چیدم و با پنیر و نان کلی چسبید. راه را ادامه دادم و پس از چند کیلومتر دیگر به دهی رسیدم پر از سکوت. دهی بود شبیه ماسوله در ایران (البته در آن زمان ماسوله را هنوز ندیده بودم و از روی عکس می شناختم). البته به زیبایی ماسوله نبود ولی همان ساختار را داشت. یعنی در دامنه کوه بود و پشت بام خانه ای حیاط خانه بالاسری بود. جاده ای که من در آن بودم از میان ده عبور می کرد. پایین دست جاده بام یک سری از خانه ها دیده می شد.

وقتی در گوشه ای ایستادم و ماشین را خاموش کردم، پی به سکوت ده بردم. تنها صدای باد ملایمی شنیده می شد.چه آرامشی! اینجا آخر دنیا بود. تا آنجا که دیده می شد، تنها چند نفر از گوشه و کنار به صدای ماشین توجهشان جلب شده بود و از دور مرا می نگریستند. این که بخواهم با آنها حرف بزنم، کاملا بیهوده می بود چون نمی شد انتظار داشت در دهی که روی نقشه نیز نیست، بتوان با کسی به زبانی به جز یونانی حرف زد. چند بز و الاغ نیز در اطراف می پلکیدند. کمی در پیرامون ده بالا و پایین رفتم و راهم را ادامه دادم. سرانجام پس از چند کیلومتر دیگر و بالا و پایین رفتن از تپه ها به همان راه اصلی رسیدم که از آن شاید 15-10 کیلومتر آنسوتر جدا شده بودم.