اپیسود شهر-در تاکسی

غروب تهران، باران سرد پاییزی، ترافیک گم میدان ونک و تاکسی هایی که نیستند و مسافرانی که در کنار خیابان مانده اند. سوار یک پراید می شوم و  در صندلی پشت جای می گیرم؛ کمی جلوتر دو زن جوان که شاید سی ساله باشند، نیز در کنار من.  همسایه من کاملا به من چسبیده و گرم صحبت با آن دیگری است. چون همیشه گوشی تلفن خود را در گوش می گذارم و غرق موسیقی در آن ترافیک قفل شده در پشت شیشه های عرق کرده می شوم و چشمهایم گرم می شود.

نیم ساعت گذشته است و به خود می آیم. پهلو دستی من خوابیده است و سرش را به پشت صندلی تکیه داده است. آن دیگری نیز از پنجره خود بیرون را می نگرد. این که دست خود را چون همیشه جلوی خود روی کیفم گذاشته ام، باعث شده که همسایه ام زیر شانه من جا شود. جا تنگ است.تنها و تنها در ایران تجربه کرده ام که انسان هایی کاملا غریبه تا این درجه با یکدیگر تماس بدنی یابند. اکنون او که زیر باران نیز خیس شده است، بر خلاف بیشتر زنان تهرانی که منقبض در تاکسی می نشینند، خود را میان من و زن همراه خودش رها ساخته و از شانه تا ساق پا به من چسبیده است.

آرنجم اجتناب ناپذیر با سینه او تماس ملایمی یافته است. اگر بخواهم دستم را جمع کنم باید منقبض بنشینم و باعث شوم که شانه ام درد گیرد. اهمیتی نمی دهم و او  نیز هم چنین. سپس توجهم به فرکانس تنفس او جلب می شود که در تماس آرنج من با سینه اش قابل شمارش است و آن را با تنفس خود مقایسه می کنم.  دو برابر من نفس می کشد.  در خواب نیست. نگاهی به چهره اش می اندازم که اکنون از ترافیک سنگین شهر تنها تکان های ماشین را حس می کند که با آرنج من منتقل می شود. این گونه نیز می شود ترافیک تهران را برای خود دلپذیر ساخت. لبخندی بر لبم می آید و به این می اندیشم که اگر عکس این جریان اتفاق می افتاد، چه می شد و چه پی آمدی می داشت.

به میدان رسیده ایم و پیاده می شویم. نیم نگاهی به یکدیگر، لبخندی محو. او از این سو می رود و من از آن سو و در هیاهوی میدان گم می شویم.

Advertisements

17 پاسخ

  1. آقا چه بار اروتیکی داشت این پست!

  2. به نظر من که رمانتیک بود 😀

  3. چه قدر زیبا و صمیمی مینویسید این مجموعه ی اپیزود شهر رو، ممنون

  4. به نظر من تراژیک بود

  5. آقا تورو خدا وقتی اروتیک رو نمیشناسین به هر متنی این لقب رو ندین.
    اروتیک اصولا متن یا فیلمی است که به قصد تحریک جنسی نوشته میشود.
    با این دیدی که شما دارین فکر میکنم اگر یه سر به وزارت فخیمه ارشاد تشریف ببرید و جای ممیزان محترم این وزارت بنشینید آمار کتابهای منتشره در زمینه ادبیات رو از این که هست به صفر برسانید.
    ===============================
    البته پاسخ این سخن را باید کیوان بدهد، چون شما او را نشانه گرفته اید. اما به هر رو به عنوان کسی که تجربه بالا را داشته و آن را در اینجا نوشته است، خود را نیر کمی مورد خطاب می بینم، هر چند که شاید قصد دفاع از مرا داشته اید و از این که کسی این نوشته را دارای بار اروتیک دانسته، برآشفته اید.
    جالب است که تعریفی که از متن یا فیلم اروتیک داده اید، با تعریف آقایان وزارتخانه مربوطه تطابق کامل دارد و چون این تعریف شما همان است، برمی شتابید اگر کسی این نوشته را اروتیک بداند.
    اگر» اروتیک اصولا متن یا فیلمی است که به قصد تحریک جنسی نوشته میشود»، پس پورنوگرافی چیست؟ در اینجا با واژگانی بازی کرده اید که با هم از اساس قابل مقایسه نیستند. نگاهی به ادبیات ما بیاندازید. پر است از اروتیسم و این یکی از چیزهایی است که زیبا و پربارش کرده است. دوست عزیزم عباس معروفی در جایی مطلبی نوشته بود و نام آن را این نهاده بود: «اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی». حال شما این را با تعریف خود مقایسه کنید و ببینید چه فاصله ای میان این دو است. باز هم می توان تعریف های دیگری ارایه داد. شما می گویید اروتیسم و منظورتان پورنوگرافی است و همین جاست که به آنهایی نزدیک می شوید که کتاب هایمان را از صافی تنگ دیدگاه های حقیر خود می گذرانند.
    جای اندیشه دارد.
    عباس معروفی جای دیگر نیز این را گفته است که من کاملا با او هم نظر هستم: «اروتيسم يعنی گردش هنرمندانه‌ی احساس که گاه تصوير است، گاه در ديالوگ می‌نشيند، و گاه در برق دو نگاه می‌گذرد.»

  6. حس غریبی داشت این نوشته.
    اما هر چه بود لحظه ای گذرا در زندگی که اتفاق می افتد . لحظه ها یی که اگرچه بازگو نمی شوند اما وجود دارند. و ممکن است از پس آن آرامشی لحظه ای باشد برای تو و او و دیگری .در این غوغای بی سرانجام شتاب آلود زندگی.

  7. قشنگ نوشتی..

  8. احتمالا داشته اشانتیون میداده!!! که اگه مشتری باشین …
    خدا آخر عاقبت این جامعه مدنی مردم سالار مهر ورز دینی رو ختم به خیر کنه!
    ==========================
    چیز دیگری به ذهن شما نرسید؟

  9. قشنگ بود…خیلی.ممنون عزیزم.

  10. خوندن روزمرگی هاتون (البته من اسمشو میذارم روزمرگی شاید از نظر شما نباشه) جذاب و لذت بخش…
    میدونین اگه عکس این ماجرا اتفاق میافتاد چی مشد؟؟؟
    اونجا هم اون دختر و زن محکوم بود…
    اگه عکسش بود اون دختر باید خودشو اونقدر جمع که تقریبا روی دسته در مینشست برای اینکه مطمئن باشه که نجابتش لکه دار نشده…
    اگه اهمیتی نمیداد حتما خواسته اون ترافیکو لذت بخش کنه و در انتها به مشتریانش اضافه کنه…

    =======================================
    اینها چیزهایی هستند که در روزمرگی وقفه ایجاد می کنند و شاید همین آنها را جالب می کند.
    در مورد بقیه حرفهای شما متوجه نشدم که آیا اینها را به کنایه نوشته اید یا معتقد به آنها هستید. این است که نمی توانم پاسخی دهم. تا این اندازه می توانم بگویم که من اشکالی بر این ماجرا نگرفته ام و کسی (چه خود و چه همسایه خود) را محکوم نکرده ام. به بیان دیگر، این چیزها تا زمانی که کسی از دو سو احساس ناراحتی و مزاحمت نکند، اشکالی ندارد و به دیگران (جامعه) نیز ارتباطی ندارد.
    چنین اتفاقی نیز هر روز پیش نمی آید وگرنه می شد از همان روزمرگی های بی ارزش که شما نیز گفته اید.

  11. اين اپیسود را از همه بيشتر دوست داشتم. چرا كه خود من هم آن را تجربه كردم! البته نه به اين اندازه. هيچ اتفاق بدي رخ نداد! به جز تجربه‏اي خوب از نوع بسيار معمولي كه البته در جامعه ما نادر است!

    گمان كنم براي ما قابل درك نيست چنين پيشامدهاي. البته براي من خلاف آن قابل درك نيست!

    نه چيزي به باد رفت و نه كسي به كسي تهمت زد! حتي چهره يكديگر را فراموش كرده‏ايم به حتم.
    ===========================
    برای من نیز خلاف آن قابل تصور نیست. چون این را می دانم که این کار از سوی من انجام نمی گیرد. .

  12. اصلا منظورم این نبود که شما کسی رو محکوم کردین
    اما وقتی در مورد عکسش فکر کردم…
    دیدم ادمای جامعه ام بهش مثل یه تجربه خوب از نوع معمولی نگاه نمیکنن…
    حداقل ادمای ادمای دوروبر من اینجوری اند
    خواسنم همینو بگم.اگه داستان اینجوری بود:

    تهران، باران سرد پاییزی، ترافیک گم میدان ونک و تاکسی هایی که نیستند و مسافرانی که در کنار خیابان مانده اند. سوار یک پراید می شوم و در صندلی پشت جای می گیرم؛ کمی جلوتر دو مرد جوان که شاید سی ساله باشند، نیز در کنار من. همسایه من کاملا به من چسبیده و گرم صحبت با آن دیگری است. چون همیشه گوشی تلفن خود را در گوش می گذارم و غرق موسیقی در آن ترافیک قفل شده در پشت شیشه های عرق کرده می شوم و چشمهایم گرم می شود.

    نیم ساعت گذشته است و به خود می آیم. پهلو دستی من خوابیده است و سرش را به پشت صندلی تکیه داده است. آن دیگری نیز از پنجره خود بیرون را می نگرد. این که دست خود را چون همیشه جلوی خود روی کیفم گذاشته ام، باعث شده که همسایه ام زیر شانه من جا شود. جا تنگ است.تنها و تنها در ایران تجربه کرده ام که انسان هایی کاملا غریبه تا این درجه با یکدیگر تماس بدنی یابند. اکنون او که زیر باران نیز خیس شده است،(این تیکه رو چون ربطی مرد بغل دستیم نداشت حذف کردم) خود را میان من و مرد همراه خودش رها ساخته و از شانه تا
    ساق پا به من چسبیده است.

    آرنجش اجتناب ناپذیر با سینه من تماس ملایمی یافته است. اگر بخواهم خودم را جمع کنم باید منقبض بنشینم و باعث شوم که شانه ام درد گیرد. اهمیتی نمی دهم و او نیز هم چنین. سپس توجهم به فرکانس تنفس او جلب می شود که در تماس آرنج او با سینه من قابل شمارش است و آن را با تنفس خود مقایسه می کنم. دو برابر من نفس می کشد. در خواب نیست. نگاهی به چهره اش می اندازم که اکنون از ترافیک سنگین شهر تنها تکان های ماشین را حس می کند که با آرنجش منتقل می شود. این گونه نیز می شود ترافیک تهران را برای خود دلپذیر ساخت. لبخندی بر لبم می آید و به این می اندیشم که اگر عکس این جریان اتفاق می افتاد چه می شد.

    به میدان رسیده ایم و پیاده می شویم. نیم نگاهی به یکدیگر، لبخندی محو. او از این سو می رود و من از آن سو و در هیاهوی میدان گم می شویم.
    =======================================
    جالب بود که داستان را برگردانده اید!
    در چنین موقعیتی اگر شما نیز احساس بدی و مشکلی نداشته باشید، موردی پیش نمی آید. از آنجایی که مزاحمت ها برای زنان بیشتر از سوی برخی از مردان پیش می آید، این است که هیچ مرد بافرهنگی هیچ گاه به خود چنین جسارتی را اجازه نمی دهد و همیشه توجه به این مورد دارد. همان گونه که شما هم می گویید، به چنین موردی هیچ کس خوب نمی نگرد.
    به هر رو فرهنگ غالب بر جامعه بشری که عمدتا هموز مردسالار است باعث شده است که کسی چنین حرکتی از سوی یک مرد را خوب نداند. در حالی که اگر این کار از سوی یک زن صورت گیرد، به آن به دید اغماض و انعطاف نگریسته می شود.
    البته بدیهی است که موارد مزاحمت های خجالت آور مردان ایرانی برای زنان در این کشور اصلا مورد بحث من در اینجا نیستند. در این مورد راستا ایرانیان یکی از زشت ترین جلوه های رفتاری خود را به نمایش می گذارند. دیدگاه های بسیاری را در این مورد از اینجا پاک کرده ام.
    شاد باشید

  13. با اجازه لینکتان کردم

  14. من که نفهمیدم چه چیزی دلپذیر بود! خوردن شانه شما به سینه آن زن یا راحت نشتن و درد نگرفتن شانه تان؟

    ابتدا گفته اید:
    «آرنجم اجتناب ناپذیر با سینه او تماس ملایمی یافته است. اگر بخواهم دستم را جمع کنم باید منقبض بنشینم و باعث شوم که شانه ام درد گیرد.»
    سپس:
    «این گونه نیز می شود ترافیک تهران را برای خود دلپذیر ساخت.»
    من که نفهمیدم.
    به یاد یوسف افتادم.
    ===================================
    گمان کنم شما نوشته ها را با دقت نمی خوانید و نخستین چیزی که به ذهنتان می رسد را طرح می کنید. لطفا مرا از تفسیر نوشته های خود و پاسخ گویی معاف دارید. بگذارید همان تاثیری را روی شما بگذارند که می گذارند یا نمی گذارند.

  15. تنها حسی که از خواندن این نوشته به من دست داد . حسی آرام بخش و لطیف بود .

  16. خیلی‌ لذت بردم از خواندن نوشتهات، واقعا حس تورو درک می‌کنم، هم جریان تاکسی‌ و هم مسافرتت به یونانت، خیلی‌ شبیه به اتفاقاتی که برای من افتاده، با اجازت لینکت می‌کنم، خیلی‌ وقت بود دنبال همچین سایتی میگشتم که لینک کنم!
    nice and easy!
    einfach schoen!
    danke

  17. برای من زیبایی این نوشته به قاطی نکردنش با ایدئولوژی مربوط می شه. وقتی که در موقعیتی قرار می گیری که معصومیت یک اتفاق تو رو به جایی می بره که فقط انسان هستی. و اونوقت می تونی آزادی انسان بودن رو کنار آنچه پیش فرض در ذهنت نشسته بوده بگذاری و بفهمی که انسانی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: