گفتگوی تمدن ها و کودکان در تهران

این عکس را در یک میهمانی در تهران گرفته ام.

dialog-der-kulturen

یک پنجره

کم کم ارتفاع هواپیما کم می شود و بر فراز شهر هامبورگ در فرش پنبه ای زیر خود فرو می رویم. ثانیه ای بعد ساختمان ها و خیابان های پیرامون فرودگاه نمایان می شوند. شهر را مه فشرده ای فراگرفته است. احساس عجیبی دارم؛ احساس دلتنگی برای این هوای مه آلود  که تنها سه ماه از آن دور بوده ام؛ سه ماهی که به نظرم سالها می آید. این سه ماه را در تهران پاییزی و ریاض 18 درجه خشک و مطبوع به سر برده ام.

با اتوبوسی به ایستگاه راه آهن مرکزی هامبورگ می روم. در انتظار قطار در کتابفروشی بزرگ ایستگاه می چرخم. آنجاهایی که در سه ماه گذشته بوده ام و این کتاب فروشی چنان بیگانگی با هم دارند که مرا گیج کرده است، گویی که انگار تاکنون در تهران و ریاض سانسورزده نبوده ای و یا کتابفروشی آزاد بدون سانسور ندیده ای. سالهاست که میان دنیاهای گوناگون می چرخم ولی هنوز این احساس عجیب در من کم نشده و برایم عادی نشده است و گمان می کنم که بهتر است هیچ گاه عادی نشود. چند ویژه نامه هفته نامه های اشپیگل و دی تسایت را می خرم. نمی دانم این بار چه شده است. اینها را در دست دارم و احساس دلتنگی ام برای آنها بیشتر می شود. احساس می کنم که باید قدر آنها را دانست. این نباید برایت بدیهی شود.یکی از ویژه نامه های اشپیگل نیز در باره تاریخ است، به نام «آزمون کمونیسم، انقلاب روسیه و میراث آن». در قطار پر از مسافر آن را ورق می زنم و از صفحه ها سطحی می گذرم. مجموعه 150 صفحه ای است بسیار فشرده  از تاریخ انقلاب اکتبر، آن روزهای توفانی سال 1917، دولت جوان شوروی، لنین و درگیری های حزبی اش، استالین و جنایات باورنکردنی اش، جنگ جهانی دوم و مقاومت ملی و میهنی، آرمان های فروخورده و در هم شکسته، گورباچف، گلاسنوست و پرسترویکا، مجسمه سرنگون شده لنین که اسباب بازی بچه ها شده، عکسی از هیتلر و استالین و غیره.

ویژه نامه دی تسایت پیرامون «فال گیری، خدا و هومئوپاتی» و ارتباط میان مذهب و پزشکی است.

سال های توفانی گذشته و خاطرات. 18 سال گذشته است از آن زمانی که گفته ام باید سال ها بگذرد تا بتوان به تاریخ بازگشت و همه چیز را دوباره و از نو نگریست.

تصمیم می گیرم مجله را ببندم و از پنجره قطار بیرون را بنگرم.

موومان سوم از سمفونی مردگان

دلتنگی برای این کتاب داشتم.

============

من باز از راه رسیدم. گفتم: «من از دست تو چه کنم؟»

گفت: «بگو. باز هم بگو.»

مقطع گفتم: «من، چه کنم؟» خوب یادش مانده بود که من پنجه دست راستم را مثل گلبرگ باز می کردم و می گفتم: «من، چه کنم؟»

گفت: «همین جا بنشین تا من نگاهت کنم.»

گفتم: «اوه، آدم را می کشی.»

گفت: «راه بیفتیم. همه منتظرند.»

و ما راه افتادیم. عده ای از همسایه ها جلو در کلیسا منتظر ما بودند. بعد که ما رسیدیم، همه کف زدند. آن وقت به درون کلیسا رفتیم، جلو محراب ایستادیم و کشیش ما را عقد کرد.

روز بعد هم به محضر رفتیم. مادربزرگ، پدر و عمو گالوست هم بودند. آقای عمامه سفیدی نشسته بود پشت میز و داشت شناسنامه ها را می خواند. گفت: «ببخشید، شما مسیحی هستید؟»

گفتم: «بله.»

گفت: «آقای داماد چی؟ ایشان که مسلمانند انشاءالله.»

آیدین گفت: «بله. من مسلمانم.»

آقا گفت: «نمی شود که. نمی شود عقد کرد.»

گفتم: «پس چه کنیم؟»

آقا گفت: «مسلمان شوید.»

گفتم: «می شوم.»

گفت: «بگو اشهد ان لااله الاالله.» و من گفتم. گفت: «بگو اشهدان محمدا رسول الله.» گفتم. گفت: «مبارک است.» و بعد خطبه عقد را خواند.

صدای در خانه آمد. و لحظاتی بعد مادر گفت: «شام حاضر است.»

به اتاق بالا رفت و کنار سفره نشست. اورهان گفت: «بهتر شدی؟»

«بهترم.»

«باید استراحت کنی. فردا اگر هوا آفتابی بود با هم می رویم ویله دره. یک هوایی عوض کنیم. بلکه حالت جا بیاید.»

آیدین گفت: «دیگر خرابی از حد گذشته، اخوی.»

مادر گفت: «بخور.»

دو سه لقمه خورد و باز به زیرزمین بازگشت. در راه شنید که اورهان گفت: «صبح زود. صبح خیلی زود.»

«خیلی خوب.» به اتاقش خزید و باز روی تخت افتاد. مرا دید که بر کاشی های سرد افتاده بودم و پارچه سفیدی روی بدنم کشیده شده بود. تقلا کرد که این جور به سراغش نیایم. اما باز به همان شکل آمدم. او خوابیده بود و من می آمدم.

ما را در کالسکه دواسبه ای سوار کردند و دور شهر گرداندند. پدر با هردوی ما دست داد و ما را بوسید. و ما به اتاق خود رفتیم.

گفت: «دنبال خودم در گذشته ها می گردم. ما چیزهایی داشتیم که حالا نداریم.»

هیچ کس آنجا نبود که جوابش را بدهد. گفت: «سورملینا.» که بگویم: «جانم.»

مادام یوگینه گفت: «دیشب خواب تو را می دیدم.»

گفتم: «چه می کردم.»

گفت: «خیر است. خواب دیدم که آقای آیدین گوشواره ملیله قشنگی به گوش هات آویخته بود.»

من به ایدین گفتم که حامله ام و او همان روز یک جفت گوشواره ملیله کشکولی برایم خرید، با دستهای خودش به گوش هام آویخت، بعد کنار رفت و جوری نگاهم کرد که ناچار شدم سرم را بر سینه اش بگذارم.

بعد ما به مسافرت رفته بودیم. هیچ کس در خانه نبود. و من هفت ماهه حامله بودم. گفتم: «این بچه توست. پسر می خواهی یا دختر؟»

گفت: «دختر.»

روز بعد حرکت کردیم.

دکتر با روپوش سفید، و آن عینک دور سیاه کوچک، جلو آمد:

«خواهش می کنم.»

آیدین سرپا نشست. پارچه سفید را از صورت من کنار زد. به صورت خیره شد. دقیق نگاه کرد. زیر چشم ها و پیشانی کبود بود، با موهای خیس و نامرتب.

دکتر گفت: «تنها جنازه ای که در این مدت به ما تحویل شده، همین است.»

قلبش تند می زد. دست هایش می لرزید. گفت: «این نیست اقای دکتر. باور کنید همین است. ولی من مطمئنم که این نیست.»

درست هفت ماه بود که مغازه قهوه فروشی سورن بسته بود، و ناقوس کلیسا به صدا در نمی آمد. گفت: «پس کجایی، سورملینا؟» همه جا را زیر پا گذاشته بود. بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان، هر جا که فکر می کرد رفته باشم، سر زد.

پنجه دست چپم را که یک انگشتری با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی ام بود، از هم گشودم. و لای موهایش فرو بردم و گفتم: «عزیزم، عزیزم.»

گفت: «کجایی؟» و گریه کرد.

گفتم: «عزیزم.»

دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو می بردم. خواست که من بگویم عزیزم.

گفتم: «عزیزم، عزیزم.»

* * *

از «سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی

«مویه بر کشته‌های غزه»

این نوشته را از رادیو فردا می آورم که عبدالوهاب مددب، شاعر، مقاله‌نويس و فيلسوف تونسی درروزنامه آلمانی فرانکفورته روندشاو و روزنامه فرانسوی لوموند منتشر کرده است. بهتر از این نمی شد آن چه این روزها گذشته است را بیان کرد.

=======================================================

روزنامه آلمانی فرانکفورته روندشاو و روزنامه فرانسوی لوموند مطلبی را از عبدالوهاب مددب، شاعر، مقاله‌نويس و فيلسوف تونسی، منتشر کرده‌اند که از گفتار رادیویی او در برنامه هفتگی‌اش در راديو Medi-۱ اقتباس شده است.

  • این مطلب، بدون اظهار نظر در باره محتوای آن، صرفا از آن رو ترجمه و در وب‌سایت رادیو فردا منتشر می‌شود که بازتاب دهنده یکی از نگاه‌های موجود در میان مسلمانان به بحران اخیر غزه است.

«سال نو شد؛ با غم و ماتم. با ماتم و غم رويدادهای غزه، رويدادهايی که نشان‌دهنده شرم‌آورترين وجوه بشری است. در برابر چشمانم سر بر می‌آورد با تمامی عريانی‌اش، بيزاری و انزجار مطلق از آنچه بشر قادر به انجام آن است.

انزجار از کسانی که خود را به گونه‌ای تحمل‌ناپذير «قربانی» می‌خوانند.

انزجار از آنانی که از جنگ الکترونيکی و انتزاع آن به گونه‌ای بهره می‌گيرند که جنگ‌افروزان را از گناه مرگ و نيستی که در همه جا می‌گسترانند، تبرئه کنند.

انزجار و نفرت از خودِ اين جنگ، که بررغم گزافه‌ و مبالغه در دقت و ظرافت هدف‌گيری‌ها، پيوسته کودکان و بی‌گناهان در شمار قربانيان‌ آن است.

نفرت و انزجار از حماس، که با اعمال تحريک‌آميز بسيارش آتش‌بس را نقض کرد، با آتش‌بازی راکت‌های بی‌قدرت و بی‌ارزش خود تنها آسيب حداقلی به بار آورد. حماس می‌دانست که اين آتش‌بازی به تلافی و انتقامی وحشتناک منتهی می‌شود، اما هيچ هوشياری و دورانديشی به کار نبست: در همان نخستين روز جنگ، مدرسه پليس حماس برای ۱۵۰ کارآموز خود جشن فارغ‌التحصيلی بر پا کرده بود. بدين ترتيب دشمن به سور خوشامدگويی خود نشست: حمله موشکی که ۶۰ نفر از ۱۵۰ کارآموز را به کام مرگ کشاند.

انزجار و نفرت از اسرائيل که راکت‌های مضحک و احمقانه حماس را بهانه تلافی وانتقام وحشيانه خود کرد. پيشرفته‌ترين فناوری‌ها صرف نابودی دشمنی شد که ابزارهای جنگی‌اش ابتدايی است.عامدانه می‌گويم که آتش‌بازی حماس مضحک بود و ابتدايی و احمقانه که عدد و رقم‌ها خود گويا است: در چند سال گذشته هزاران راکت حماس که به اسرائيل آتش شد ثمری نداشت جز يک کشته و چيزی حدود ۲۰ زخمی.

و من اينجا خود، آلوده اين نفرت و انزجار شده‌ام که می‌بينم دليل‌آوری‌ام همراه با بهره‌گيری از اين عدد و رقم‌های موحش و هولناک است.

نفرت و انزجار بر گفتار نصرالله که به مصر ناسزا می‌گويد که گذرگاه رفح را نگشود، که اگر می‌کرد صحرای سينا به اردوگاه آوارگان فلسطينی بدل می‌شد و صحنه نبرد گسترده‌تر.

انزجار و نفرت دوباره از نصرالله که در نطق‌های آتشين خود پس از شروع عمليات زمينی، از اعضاء حماس می‌خواهد  که برای دست يافتن به «پيروزی الهی» هر چه ممکن است از سربازهای يهودی بکشند. لابد از نوع پيروزی کاذب و ساختگی که منجر به ويرانی لبنان در سال ۲۰۰۶ شد، و خود «خدايی‌اش» خواند.

انزجار و نفرت بر کشورهای عربی ـ مصر، عربستان سعودی، امارات ـ که گروه‌های پزشکی خود را به رفح اعزام کردند تا زخمی‌های فلسطينی را بين خود تقسيم‌ کنند، تا جبرانی باشد بر عجز و ناتوانی‌شان، تا بدون آنکه تلاش چندانی به خرج داده باشند، وجدانی آسوده برای خود دست و پا کنند.»

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

فیلم های وسترن را به یاد دارید؟ جان وین، استیو مک کویین، کلینت ایستوود و دیگران؟ همیشه یک قهرمان بود ، برخی اوقات هم شاید دوتا بودند. یکی یا چند تا هم آدم بد بودند، دزد، راهزن و زورگو. فیلم تماشاچی را بیکار نمی گذاشت و او از همان اول جلب آدم خوب می شد و از آدم بد متنفر. حال، برای این که به هوش تماشاچی فیلم زیاد فشار نیاید، کارگردان کمک می کرد. هفت تیر کش خوب، کلاه سفید داشت و آدمهای بد دزد و قاتل کلاه سیاه. دیگر همه چیز ساده و روشن بود. می توانستی فیلم را از میانه هم ببینی و باز هم داستان را دنبال بگیری. آدم خوب همه کارش درست بود، حتی اگر 10 نفر را هم می کشت. در ضمن خوش چهره هم بود، خوب صحبت می کرد، یک سرگذشت غم انگیز از گذشته هم به دنبال خود می کشید و زنی هم وجود داشت که همیشه به رفتن او با حسرت بنگرد. می رفت به بار که در آرامش یک ویسکی بزند. آدم یا آدمهای بد هم در آنجا بودند و آنقدر او را انگولک می کردند که یا کتک کاری راه بیاندازد و یا هفت تیرش را بکشد و چند تا از آنها را ناکار کند.

تماشاچی هم یک جایی آن وسط ها در صحنه بود و بی طرف نبود و کارگردان آماده اش می کرد. با این آمادگی می شد ابتدایی ترین و احمقانه ترین سناریوها را به خورد تماشاچی داد و تازه او خوشش نیز بیاید و نه تنها خود را جای کاوبوی خوب و در وسط فیلم ببیند، بلکه تا ساعت ها پس از فیلم نیز احساس خوبی داشته باشد، رفتار آدم خوبه فیلم را به خود بگیرد و آمادگی این را داشته باشد که به راننده اولین ماشینی که در خیابان جلویش بپیچد، یک گوشمالی بدهد، حتی اگر این کار تنها در ذهنش اتفاق بیفتد.

دنیا و همه چیز ساده بود. هیچ کس بی طرف نبود. یا این سوی بودی یا آن سو. وسط و کنار نداشت. سادگی به اندازه ای بود که از همان اول فیلم می شد به راحتی حدس زد که چه کسی در فیلم کشته خواهد شد و چه کسی در هیچ شرایطی کشته نخواهد شد.

فیلم کلیشه های خود را نیز داشت. آدم خوب معمولا سفیدپوست بود. آدم بد فیلم های سی چهل سال پیش، همیشه سرخپوست بود. بعد از مدتی شد سیاه پوست. بعد شد مکزیکی که با «گرینگوها» بد بود . آدم خوب همیشه و همیشه آنگلوساکسن بود، بیشتر اوقات موهایش هم روشن و خوش فرم بود. این اواخر سیاه پوست ها هم می توانستند خوب باشند. تک و توک چند تا سرخپوست خوب نیز پیدا شدند. آدم خوب هرگز یک زن را نمی کشت. به آدمهای پیر، بچه ها و به اسب هیچ گاه تیراندازی نمی کرد. این کارها مال آدم بد بود.

فیلم های پلیسی امروز هم از این چیزها فراوان دارند. در فیلم های پلیسی آمریکایی، آدم خوب (که پلیس خوب باشد) همیشه خوش تیپ است و ماشینش آمریکایی است. آدم بد یا سیاه است یا سفید ولی موهای سیاه فرفری دارد و کلمبیایی است و اسپانیایی حرف می زند. البته آدم بدها اخیرا عربی و در چند مورد هم فارسی حرف می زنند.  اما آدم بد ها از هر کجا که باشند، ماشینشان همیشه آلمانی است؛ بنز و ب ام و و یا در فیلم های جیمز باند پورشه سیاه دارند.  به سراغ فیلم های ایرانی هم برویم؟ اینها که همه اش کلیشه های ابتدایی از نوع وسترن است. عراقی بد ترکیب است و پابرهنه و غیره.

حالا جریان دیدگاههایی است که برخی در این وبلاگ می گذارند و بحث هایی که دوست دارند در اینجا  راه بیاندازند. هر چه سعی می کنی ساده و روان بنویسی و استدلال خود را جوری بسازی که به راحتی قابل پی گیری باشد، باز هم نمی شود. می آیند یک نوشته را بخوانند و انتظار دارند که در یک نوشته 50 خطی (که تازه مورد انتقاد برخی دوستان است که می گویند کوتاهتر بنویس) همه آفرینش و تکامل و همه فلسفه های دنیا را در نظر بگیری و چیزی جا نیاندازی وگرنه با دگنک بر مغزت می کوبند که یک جانبه رفته ای، این را ندیده ای و آن را. مزدور این یکی هستی و آن یکی، و این کمبود را داری با آن یکی کمبود. چرا؟ برای این که یادت رفته بگویی کی کلاه سفید سرش است و کی کلاه سیاه. هفت تیر کش خوب کو و دزده کجاست!

برخی به نظر می آید که آنگاه که مطلبی را می خوانند، بار نخست است که با چنین موردی روبرو می شوند و انتظار دارند که همه چیز را در چند خط ببینند. البته که سختشان هم هست که خودشان بروند به دنبال بررسی و پژوهش. کاری هم به استدلال های تو ندارند. می خواهند آنچه  که مورد نظرشان است را بگویی و اگر نگویی کارت ساخته است!

چند نوشته ای که من پیرامون جنگ کنونی غزه میان حماس و اسراییل، پیرامون انسان خاورمیانه ای و یا پیرامون احوالات ایرانیان نوشته ام، در برخی از خوانندگان این چیزها را بیدار کرده اند. می آیند در اینجا که یک وبلاگ است، یعنی حریم خصوصی نویسنده آن، اتاق نشمین خانه اش، کتابخانه شخصی اش که چند تا صندلی هم برای نشستن میهمان دارد. کاری هم ندارند که در آنجا شاید صد نوشته دیگر هم باشد و باید آنها را نیز خواند تا به دید ویژه هر نویسنده ای آشنا شد، به ادبیات، سبک کار و  واژگانی که به کار می برد. اینها هیچ کدام مهم نیست. در باره غزه نوشته ای؟ تنها یک چیز مهم است. آدم خوب فلسطینی است و آدم ملعون اسراییلی. این حکم است و حق نداری پایت را از گلیمت دراز کنی. وای به روزی که بنویسی: حماس مقصر است. کارت ساخته است. من تنها نوشتم که: در این درگیری مقصر کامل و بی گناه کامل دیگر وجود ندارد. این چیزی است که من می بینم و حق خود می دانم که آن را بیان کنم. نخیر، نمی شود! حق نداری! تو کلاه سفید و سیاه را قاطی کرده ای. من خواننده باید روشن ببینم که کلاه سفید سر کیست و کلاه سیاه سر کی. وگرنه نمی شود!

نمی داند که با یکی از پیچیده ترین درگیری های دوران کنونی روبروست. پیچیده دیگر چیست؟ نمی شود! اصلا پیچیده نیست. خیلی راحت است. یهودی ها رفته اند آنجا را به زور گرفته اند و به همین خاطر هم باید بروند. همین و بس! آمریکا، صهیونیسم جهانی و «غرب» همه آدم بدها هستند و اسراییل هم که دیگر ملعون کبیر. کشورهای عربی هم همه بزدل و ترسو و شکم گنده هستند. اینها کلاهشان سیاه است. فلسطینی ها آدم خوبه هستند و کلاهشان سفید است. به همین راحتی! هر کس این حقیقت به این سادگی را نمی پذیرد، مزدور است، ساده لوح است، غرب زده است، هیچ چیز نمی داند، اصلا آدم نیست و وقتی اسراییل مدرسه را بمباران می کند و 34 کودک فلسطینی کشته می شوند، ککش هم نمی گزد. خوب! چنین کسی دیگر تکلیفش روشن است.

من مجبور شدم خیلی از دیدگاهها را حذف کنم. برخی نیز «شما»یشان بسیار سریع به «تو» تبدیل شدو زود پسرخاله شدند. اینها جزو مودب تر ها بودند.

در همین زمینه:

باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

جنایت و بلاهت از نوع اسراییلی

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

جنگ غزه، جنایت دو طرف و بی عقلی تاریخی خاورمیانه ای ها

در نوشته پیشین گفته بودم که در درگیری میان فلسطینی ها و اسراییل، دیگر سالهاست که بی گناه کامل و مقصر کامل وجود ندارد. دیروز که اسراییل یک مدرسه سازمان ملل را در غزه هدف حملات موشکی قرار داد، آشکار شد که البته در این درگیری، بی گناه کامل و مقصر کامل وجود دارد اما نه با تقسیم بندی فلسطینی-اسراییلی. بی گناه مادری است که با کودک 5 ساله اش در یک مرکز خرید در حیفا یا اورشلیم هدف بمب گذار انتحاری جاهل قرار می گیرد و بی گناه کودکی است که در مدرسه هدف موشک های هدایت شونده اسراییلی قرار می گیرد. (عکس نیو یورک تایمز در اینجا)

آلمانی ها جمله ای دارند که می گوید: «با توپ به گنجشک شلیک نمی کنند.» و این آن کاری است که اسراییل دارد انجام می دهد.  آنها در پاسخ به موشک پرانی های حماس (که البته نام موشک بر این فشفشه ها جدا اغراق آمیز است)، موشک های مدرن هدایت شونده  به داخل منطقه مسکونی در غزه می فرستد. اگر فشفشه های حماس بدون هیچ گونه هدف گیری تنها دیواری را در  جایی خراب می کنند، اسراییل در پاسخ، مدرسه، بیمارستان و ساختمان مسکونی را هدف قرار می دهد. اگر حماس بدون هدف گیری و الابختکی تنها چهار شهروند اسراییل را کشته است، اسراییل تاکنون هشتصد نفر را کشته که نیمی از آنها مردم بی دفاع بوده اند. نه حماس و نه رهبران کنونی اسراییل که مسئول این جنگ هستند، هیچ کدام از اخلاق و تمدن بویی نبرده اند. تبلیغات ارتش اسراییل سایت یوتیوب را پر کرده است از فیلم برداری های هوایی که افراد حماس چگونه موشک ها را پشت وانت و کامیون بار می زنند، به جایی چون مدرسه، مسجد و مدرسه می برند، از آنجا شلیک می کنند و فرار می کنند.  اینجا را ببینید یا اینجا و اینجا و بسیار دیگر که در واقع ارتش اسراییل با این فبلم ها می خواهد با این تبلیغات نشاان دهد که چقدر پیش رفته است و چقدر می تواند با دقت هر هدفی را بزند. اما همین فیلم ها خود اثبات این است که در آن لحظه که موشک های اسراییلی خانه ای یا مدرسه های را نابود می کنند، افراد حماس دیگر در آنجا نیستند. سوالی که پیش می اید این است: آیا اسراییلی ها با کشتن آگاهانه غیرنظامیان می خواهند مردم را بر علیه حماس بشورانند؟ من نمی دانم، ولی چه گمان کثیفی است این اندیشه! البته این را می دانم که استراتژیست های نظامی چند دهه است که به این نتیجه رسیده اند که می شود با کشتن آگاهانه مردم غیرنظامی دولت حاکم را زیر فشار نهاد. بر علیه این استراتژی ضدبشری که به کار گرفته می شود، کلی نمونه وجود دارد: نه جنگ شهرها در جنگ ایران و عراق، نه بمباران بغداد در جنگ نخست آمریکا با عراق و نه جنگ دوم، نه بمباران شهرهای ویتنام از سوی آمریکا و نه حتی بمباران شهرهای آلمان در جنگ جهانی دوم و بسیار نمونه های دیگر، هیچ کدام باعث شورش مردم این کشورها بر علیه دولت خود نشدند.

مقصر امروز حماس است که مردم غزه را گروگان گرفته است؛ مشتی مرتجع جنایتکار که خود با پول و سلاح و حمایت اسراییلی 20 سال پیش در مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) رشد کردند و برایشان جان مردم در غزه تنها ارزشی که دارد این است که هر چه کشته بیشتر، حماس برنده تر. اکنون که اسراییل وارد غزه شده، همه شان سوراخ موش را جسته اند و یا از ویلایشان در دمشق رجز می خوانند. همان هایی که همین سه روز پیش شعار می دادند که غزه را به گورستان سربازان اسراییلی تبدیل می کنیم، اکنون همه دست به دامن مصر و دیگر میانجی گران شده اند که جلوی اسراییل را بگیرید و ما آماده آتش بس هستیم. همان هایی که اگر در فلسطین به قدرت برسند، حکومت طالبانی خواهیم داشت با دردسر های پس از آن؛ همان هایی که تئوری سپر انسانی از مردم غیر نظامی را نخستین بار طرح کرده و  این روزها اجرا می کنند. این است بار اخلاقی آنها که تبلیغات جمهوری اسلامی از آنها به عنوان «مقاومت فلسطین» نام می برد.

مقصر سران اسراییل هستند که هنوز پس از شصت سال این را نفهمیده اند که با ارتش مدرن و اینهمه سلاح و قدرت نظامی هیچ غلطی در مقابل مقاومت دست خالی فلسطینی ها نتوانسته اند بکنند، چه نظامی و چه سیاسی. به عنوان یک دولت، به عنوان یک دمکراسی جاافتاده خاورمیانه همواره از دیدگاه اخلاقی باخته اند، چون خود اخلاق نداشته اند ، مرز قرمز نمی شناسند و آن اخلاقی را قبول داشته اند که برای خودشان باشد. یادمان نرفته آن عکس معروف بی بی سی را، که سرباز اسراییلی را نشان می داد که با قنداق تفنگ روی دست پسربچه سنگ پران فلسطینی می کوبید. یادمان نرفته عکس آن پدر فلسطینی را، که فرزند خود را در آغوش گرفته بود و هدف گلوله های اسراییلی قرار گرفت. از این عکس ها بسیار است. حال ارتش اسراییل چه درسی گرفته؟ این که ورود خبرنگاران آزاد و مستقل را به غزه ممنوع کند تا دیگر از این عکس ها منتشر نشود. اوج بلاهت و حماقت! گویا افکار عمومی جهان را می شود این گونه از حقیقت منحرف کرد. نتیجه این می شود که هر گزارشی که از غزه می رسد، یک سویه و تحریف شده و به نفع حماس است. اسراییلی ها از جنگ 2006 در لبنان درس نگرفتند که از دید تبلیغاتی جنگ را کامل باختند و حزب الله از دید سیاسی پیروز بیرون آمد، همان اسراییلی هایی که آن زمان می گفتند که تا نابودی کامل حزب الله از لبنان بیرون نخواهند رفت. آنها با این همه سلاح مدرن هنوز ذهنشان عقب مانده است که جنگ را در دنیای امروز در عرصه تبلیغات و رسانه ها باید برنده بود و بدون آن پیروزی نظامی بی رنگ است که آن جنگ 33 روزه در لبنان بود. اکنون که گمان می کنند که هر چه بیشتر از مردم غیرنظامی بکشند، مردم از حماس بیزارتر خواهند شد، دستاوردشان نفرت بیشتر است و زایش سربازان بیشتر برای تندروهای فلسطینی و حماس. آن مادر فلسطینی که پنج فرزند خود را یک جا از دست داده را هرگز نمی توانید روزی دیگر دست دوستی به سویش دراز کنید. حماس زاده بحران و جنگ است. در شرایط صلح و آرامش، گروه هایی چون حماس خود به خود از بین می روند، کما اینکه تا همین دو هفته پیش این گونه بود و حماس شانسی برای برنده شدن در یک انتخابات آزاد بعدی را نداشت. ارزیابی هایی وجود دارند بر این اساس که حماس با آگاهی از همین مساله که اگر بحرانی نباشد، آنها نیز از بین خواهند رفت، پس از پایان آتش بس موشک پراکنی را آغاز کردند. این را «استراتژیست» های اسراییلی احمق تر از حماس هنوز درک نکرده اند. حال بنشینید و رشد بیشتر حماس و جهاد اسلامی و گروه های این چنینی را در آینده ببینید.

مقصر سران اسراییل هستند که گمان می برند که برای پیروزی در انتخابات فوریه در اسراییل به این جنگ نیاز دارند. مقصر خانم لیونی است که با ورود به دنیای مردانه سیاست چون بسیاری از دیگر زنان رهبر سیاسی جهان گمان می برد که باید قدرت و خشونت نشان دهد تا در عرصه مردانه سیاست پذیرفته شود. غافل از آن که مرتجعان یهودی کشورش که رانندگی زنان را هم نمی پذیرند، او را به عنوان رهبر اسراییل هرگز نخواهند پذیرفت. مگر آن که رایشان نرسد. تاکنون که در این جنگ اهود براک و تندروها برنده هستند.

مقصر رهبران هوچی جمهوری اسلامی هستند که حماس را با دلارهای نفتی سرپا نگاه داشته اند و جنگ خود را با اسراییل در آنجا پیش می برند. تبلیغاتشان در داخل کشور نیز سر به فلک کشیده که گویا آنها تنها حامیان واقعی غزه و فلسطین هستند و جهان سکوت کرده است. در حالی که فلسطینی ها از جمهوری اسلامی و اسراییل با هم به عنوان دشمنان مردم فلسطین نام می برند. همین چند روز پیش بود که زخمی های فلسطینی را در تهران تحت معالجه قرار داده بودند و یکی از آنها گفته بود: به من خون شیعه نزنید که نجس است.

مشتی ابله رفتند در فرودگاه مهرآباد بست نشستند که ما را به غزه بفرستید. ابله تر از آنها رفتند در حمایت از مردم غزه قله دماوند را فتح کنند. همه شان مشتی خالی بند هوچی پر سروصدا بودند. نه حکومت حاضر است آنها را بفرستد و نه آنها خواهند رفت اگر جدی شود. تاکنون شنیده اید که داوطلبان ایرانی در جایی از این جهان در جبهه ای بجنگند؟ مگر نداشتیم جبهه هایی که مسلمانان در یک سو بودند و کمک نیاز داشتند؟ آیا شنیده اید که ایرانیان داوطلبانه در بوسنی، در کوزوو یا از همه نزدیک تر در چچن (در چند صد کیلومتری مرز خودمان) بجنگند؟ مگر روسیه مردم چچن را صد برابر بدتر از اسراییل سرکوب نکرد و کشتار نکرد؟ آیا یک کلمه از سران حکومت ایران شنیدید؟ آیا یک تظاهرات دیدید و آیا این بچه بسیجی ها حتی یک بار جایی جمع شدند که اقدامی انجام دهند؟ در حالی که چچن ها ایرانی الاصل هستند و اتفاقا عاشق فرهنگ ایرانی. در حالی که حماس از شیعه ها ی ایرانی نفرت دارد. این خالی بندهای هوچی دروغگو، ریاکار و فریبکار در جایی نخواهند جنگید. به قول خودشان و رهبرانشان همبستگی شان نمادین است. دیدید که پس از بست نشستن در فرودگاه و کلی شلوغ بازی از یکدیگر تشکر کردند و به خانه های گرم و نرمشان رفتند. هم چون همان هایی که گفتند که در همبستگی با مردم غزه به فتح قله دماوند خواهند رفت (اینجا).

* * *

خاورمیانه مشکلش با خودش است. در خاورمیانه کسی چون نلسون ماندلا یا واتسلاو هاول نداریم. مشتی آدمهای کمابیش جاهل، کم عقل و احساساتی قدرت را در دست دارند که دیدشان تا نوک دماغشان است و عقلشان اگر هم کار کند، برای همان روز کار می کند و فردا روزی است از نو. شصت سال است به جان هم افتاده اند و هیچ کدام یک سانتیمتر پیش روی نکرده اند و با این همه هنوز به این نتیجه نرسیده اند که پس از شصت سال باید اندیشید که ما شاید راه را اشتباه می رویم که هیچ نتیجه ای نمی گیریم. اگر رهبرانی هم بودند چون انور سادات یا اسحاق رابین که  مصلحت را دریافتند و گامی اساسی برداشتند، هر دو از سوی مرتجعان عرب و اسراییلی مورد سوء قصد قرار گرفته و صدایشان خاموش شد. دیگر رهبران نگاهشان به حساب بانکی، قدرت و افکار جاهلیت است. ویژگی خاورمیانه همواره در این بوده که رهبران هوچی و مرتجع سالهای دراز حکومت می کنند و رهبران روشن، عاقل و دانا عمرشان کوتاه است، چون یک شهاب. این است ویژگی خاورمیانه به دور از عقلانیت و غرق در جهل تاریخی و در حاکمیت رگ برافروخته گردن!

همین الان شنیدم که از جنوب لبنان موشک های کاتیوشا به مناطق مسکونی در شمال اسراییل پرتاب شده اند. داستان جهالت ادامه دارد.

در همین زمینه:

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

هیلاری کلینتون و دنیای مردانه سیاست

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

جنایت و بلاهت از نوع اسراییلی

این عکس را در نیویورک تایمز دیروز دیدم. اینجا مدرسه سازمان ملل متحد در غزه پس از حمله ارتش اسراییل است.

un-school-attacked-in-ghaza1هر بهانه ای و توضیحی می خواهید داشته باشید. این را نمی توانید با هیچ چیز در قرن بیست و یکم توضیح دهید. این را هیچ کس نمی توان توجیه کند مگر آن که بویی از انسانیت و تمدن نبرده باشد. مسئول این کار مرتجعان و جانیان حماس و دولت و ارتش اسراییل و حامیان این سوی و آن سوی آنها هستند.

در همین زمینه:

جنگ غزه، جنایت دو طرف و بی عقلی تاریخی خاورمیانه ای ها

باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

هیلاری کلینتون و دنیای مردانه سیاست

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

آیا فرزاد کمانگر به زودی آزاد می شود؟

آن چه ابتدا در حاشیه اخبار پیرامون غزه در باره فرزاد کمانگر دیدم، چنان باور نکردنی بود که ابتدا از کنار آن گذشتم و پس از ساعتی دوباره به آن بازگشتم. خبر این است: فرزاد کمانگر به زودی آزاد می شود. از این رویداد به راستی خوشحالیم!

ابتدا این خبر را در بالاترین دیدم که لینک به زنان و زندان داده بود و سپس در گویا نیوز خبر را دیدم که می توانید خبر کامل را در آنجا بخوانید ولی خلاصه جریان این است:
– آقای خلیل بهرامیان وکیل فرزاد کمانگر گفته است که وکیل فاسدی در پرونده  فرزاد کمانگر اعمال نفوذ کرده و کوشیده فرزاد کمانگر را جایگزین متهم دیگری در همان پرونده سازد و هر چند که در مجرم جلوه دادن فرزاد موفق بوده اما در مورد نجات جان متهم اصلی از اجرای حکم اعدام موفقیتی نداشته  و نتوانسته او را از اعدام برهاند.
– ماموران اطلاعاتی متوجه ابهام هایی در پرونده شده بودند و با گزارش به وزیر اطلاعات و آقای شاهرودی موجب شدند که اجرای حکم اعدام در مردادماه گذشته متوقف شود.
– جناب وکیل  دلال و آدم فروش که نامش هنوز روشن نیست، مبلغ ۵۰ میلیون تومان برای این کار از خانواده متهم اصلی پرونده  دریافت کرده است.
– خانواده متهم اصلی که نام او نیز روشن نیست، پس از اعدام او از آقای وکیل مبلغ ۵۰ میلیون را بازپس می خواهد و پس از آن که وکیل از پس دادن پول خودداری می کند آن خانواده از او شکایت می کند و به نظر می آید که این گونه این جریان فاش شده است.
– جناب وکیل فاسد خود دادستان نیز بوده است و داد مردم را (احتمالا) این گونه می ستانده است.

فرزاد کمانگر را از اوین به بند بيماران عفونی ، زندان رجايی شهر کرج منتقل ساخته اند. دلیل این کار چیست؟ آیا قرار است او بیماری عفونی بگیرد و از بین برود و این افتضاح قضایی پنهان بماند؟ آقای شاهرودی کلاهتان را بالاتر بگذارید. قوه قضاییه ای که شما به آن نام ویرانه نهادید وقتی آن را از شیخ محمد یزدی تحویل گرفتید. اکنون این قوه قضاییه کجاست و اکنون نامش چیست؟

هر چه بوده به زودی فاش خواهد شد. از این خبر شاد باشیم و خواستار آزادی او از زندانی باشیم که می تواند جان او را از راهی دیگر بستاند.