فریدون تنکابنی و اندوه سترون بودن

این روزها خیلی دلخورم از دست فریدون تنکابنی. چند وقت پیش که راهم به شهر کلن در آلمان افتاد، شنیدم که او کتابی منتشر کرده به نام «فانی و وودی». محتوای کتاب خاطرات اوست و آنچه که در دوران بیست و اندی ساله مهاجرت و زندگی در شهر کلن در اینجا و آنجا مشاهده کرده است. دوستانی که کتاب را خریده و خوانده بودند، به درجه های گوناگون کمی تا حدی عصبانی بودند. تنکابنی در شهر راه رفته و هر چه دیده است را بازسازی کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است.

کلن یکی از شهرهایی در اروپاست که برای ایرانیان چون برلین، پاریس یا لندن حالت مرکزی دارد و چون این شهرها مرکز فعالیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی یا تجاری ایرانی هاست. در سال هایی که آنجا زندگی می کردم، به یاد می آورم که خیلی از ایرانی ها تلاش می کردند از جاهای دیگر آلمان به کلن بیایند. اگر دانشجو بودند یا می خواستند شروع به تحصیل کنند، یکی از انتخاب های اولشان کلن بود. اگر درخواست پناهندگی سیاسی داده بودند، تمام فشار خود را به اداره های مربوطه می آوردند و هر جور بود از راست و دروغ را سرهم می کردند تا اداره به آنها اجازه انتقال به کلن را بدهد. کلن شهری است بسیار زیبا در کناره رود راین و در فیلم «از کرخه تا راین» نیز صحنه هایی از شهر را می توان دید. در کلن ایرانیان صاحب نام زیاد هستند و در این شهر فعالیت های فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی زیادی انجام می گیرد.

هر چند که چون بسیار شهر های دیگر، در طیف ایرانیان ساکن در این شهر همه جور مخلوق، از دانشجو و دکتر و فرش فروش و هنرمند و موسیقی دان و شاعر و استاد دانشگاه و پناهنده سیاسی گرفته تا فروشنده مواد مخدر و کلاهبردار و پناهنده سیاسی قلابی و اهالی محترم سربار 30 ساله اداره تامین اجتماعی یافت می شود، ولی بار ایرانیان موفق از دیدگاه های مختلف سنگین تر است. کلن در اساس نیز یک شهر فرهنگی آلمان است، چندین ایستگاه تلویزیونی و استودیوهای فیلم، دانشکده های موسیقی و فیلم و عکاسی، بسیار تاتر و کافه و از همه مهم تر، کارناوال دارد. ایرانیانش نیز فعالیت برجسته ای در کارهای فرهنگی دارند. خوب، این آسمون ریسمون را به هم بافتم که ابتدا تصویری از این شهر و ایرانیانش داده باشم و سپس بپردازم به کتاب فریدون تنکابنی.

در این میان فریدون تنکابنی کتابی با نام عجیب و غریب «فانی و وودی» منتشر کرده است. «وودی» نامی بوده که همسرش روی او گذاشته و «فانی» نامی که او بر روی همسرش نهاده. کتاب را خریدم و در فرصت کوتاهی که داشتم، شاید نیم ساعت جهشی خواندم. او از دوران زندگی در مهاجرت خود در کلن گفته، از زندگی روزمره گفته و یکنواختی هایش، از آلمانی ها گفته و عادت های «عجیب و غریبشان» که بیش از آن که در مورد آلمانی ها به خواننده اطلاعات دهد، ذهن نویسنده را بر خواننده می گشاید که پس از چیزی نزدیک به سی سال زندگی در این شهر، هنوز دیدگاهش عوض نشده و همان کلیشه های سطحی آدم تازه وارد پناهنده بیکار و بیعار و سربار اداره تامین اجتماعی را با خود دارد، از آدمی می گوید که هنوز در جامعه ادغام نشده و کماکان «خارجی» است و امر به خودش هم مشتبه شده که خارجی ناتوان است و میهمان درجه دو. از جمله می گوید آلمانی برای سگش بلیط مترو می خرد ولی برای بچه اش نمی خرد. حال با چنین حرفی چه چیز دیگری را می خواهد القا کند، روشن نیست. اختیار را به فانتزی خواننده گذاشته که هر چرندی از این نوع را به سلیقه خود اختراع کند و گسترش دهد و مثلا بگوید: آلمانی ها سرد هستند، لبخند بلد نیستند، یا به سگ و گربه بیشتر از بچه هایشان می رسند و بی عاطفه هستند و دیگر خزعبلات که حوصله شنیدنشان را ندارم. این حرفها را بیشتر آن دسته از ایرانیان باهوش می زنند که سالهاست در آلمان زندگی می کنند بدون آن که کار کنند. بیشترشان در سالهای 60 با مدارک قلابی و «کیس» های پناهندگی قلابی تر از خودشان آمده اند. خودشان را دشمن درجه یک جمهوری اسلامی جا زده و با هزار پشتک و وارو پاسپورت پناهندگی گرفته و سربار اداره تامین اجتماعی شده اند؛ سربار همان مردم بیروح و سرد بچه ستیز عنق! جای آنهایی را که جانشان واقعا در خطر بود (چون خود فریدون تنکابنی) و قانون حمایت از پناهندگان سیاسی برای آنها وضع شده، گرفته اند و باعث شده اند که دولتهای اروپایی پس از این همه سوء استفاده، چنان سخت گیری کنند که کار پناهندگان واقعی سیاسی نیز بسیار دشوار شود. این نابغه ها نه کار می کنند و نه مالیات می پردازند. البته بعضی هایشان «کار سیاه» می کنند. یعنی بدون اجازه کار می کنند و مالیات و بیمه های اجتماعی را نمی پردازند. یا راننده تاکسی هستند و یا در جاهای فروش ماشین دست دوم می گردند تا ماشینی را ارزان بخرند و به جماعت به قیمت بالا بفروشند، بدون آن که نامشان به عنوان خریدار یا فروشنده در سند ماشین ثبت شود. در عوض تا دلت بخواهد از تسهیلات اجتماعی استفاده می کنند. در سالهای اخیر هم بسیارشان به سفارت ایران دویده و با همان پشتک واروها گذرنامه ایرانی نیز گرفته اند و با سلام و صلوات به ایران نیز سفر می کنند. در آنجا نیز به فک و فامیل پز زندگیشان را در اروپا می دهند و از دولتی می گویند که به آنها «خانه و حقوق!» داده است و دل آنها را می سوزانند.

فریدون تنکابنی هر چند در زمره اینها نمی گنجد، مثل اینها حرف می زند و این حرفها البته بخشی اش در مورد خود او نیز صادق است، هر چند که او توده ای بوده (شاید هنوز هم هست. من که خبر ندارم) و مورد پناهندگی اش درست و بجا. اما در میان بی هویتان زیسته، کار هم زیاد نکرده و پلکیده است. گمان نکنم زبان آلمانی هم درست بداند که زبانی است دشوار و نمی توان آنرا در خیابان یاد گرفت.

تا اینجایش در کتاب که از زندگی شخصی خود و خانواده اش می گوید و یا حرفهای کلیشه ای در مورد آلمانی ها می زند، قابل تحمل است. نام کتاب هم که بسیار شخصی است، به خواننده این گونه القا می کند که با خاطرات شخصی و خانوادگی تنکابنی و همسرش سروکار داشته باشد. اما بخش شخصی خیلی زود در کتاب 150 صفحه ای به ته می رسد و شاید در تمام کتاب سهم آن 20% هم نباشد. سپس تنکابنی می رود سراغ دیگران و اینجاست که مشکل شروع می شود.

جالب اینجاست که در برگ نخست کتاب این را می گوید: «همه شخصیت های این داستان زاده خیال پردازی نویسنده اند و هر گونه شباهت آنها با شخص واقعی صرفا از سر تصادف است و بنده مسئول آن نخواهم بود.» عجب! تعارفی کاملا ایرانی و ریاکارانه که مثلا هم خود را در برابر یک دادگاه احتمالی حفظ کرده باشد و هم دهان دیگران را از ابتدا بسته باشد. اما این تعارف نیز چون دیگر تعارف های ایرانیان غیراخلاقی است.

این ها را می گوید و می رود سراغ زندگی شخصی دیگران، بدون آن که از کسی اجازه گرفته باشد. به همه چیزشان کار دارد و هر چه دیده و شنیده را در این کتاب پرداخته و روی میز ما گذاشته است. می آموزیم که «کتایون» دختر همسرش که در ایران دانشجوی پزشکی بوده، وقتی به کلن می آید، می زند زیر هر چه درس است، با دوست پسرش «جعفر» کیوسکی باز می کند. جعفر به قمار و قاچاق و فروش هرویین می پردازد و پس از آن که چندین بار پلیس او را می گیرد ، به زندان می اندازد و آزاد می کند، روزی او را مرده در خانه اش یافتند. گویا «زیادی زده بود». کتایون و جنازه جعفر هر دو با یک هواپیما به ابران باز می گردند. از ناهید می گوید که به خاطر دارم که پسر جوانش سالها پیش خودکشی کرده بود و همه را مبهوت. اکنون در این کتاب می آموزیم که ناهید زنی است که با بسیاری می پرد و با که و که رفیق است و در شبی که آن پسر جوان خودکشی می کند، در همان هنگام ناهید مردی را به خانه آورده بوده و در اتاق خوابش میهمان کرده بوده …

دوستانم می گویند تنه اش به تو هم خورده است. اما گویا چیز زیادی نیافته و زود رد شده است. به هر حال من که چیز به دردبخوری که باعث شهرت من نیز شود، در نیم ساعت نیافتم و چیزی هم تاکنون به گوش من نرسیده است.

تنکابنی نامها را هم عوض نکرده، ناهید، کتی و بسیاری دیگر که اکنون به خاطر ندارم (کتاب را به دوستی در کلن سپردم). این نامها کسانی هستند که در این شهر زندگی می کنند و چون من و شما هر روز یکدیگر را در اینجا و آنجا می بینند و همه آنها را می شناسند. یکی داشت به این می اندیشید که شکایت به دادگاه برد. شاید دیگرانی نیز در این فکر باشند و ما به زودی کتاب دفاعیات آقای تنکابنی را بخوانیم.

فریدون تنکابنی به عنوان یک طنزنویس سیاسی چپ در سالهای انقلاب شناخته شده بود. از او در سالهای نوجوانی کتابی به نام «اندوه سترون بودن» خوانده بودم که تا آنجا که یادم می آید، روشنفکران دوران پیش از انقلاب را به انتقاد گرفته بود که سترون هستند و بخاری از آنها بر نمی خیزد.

چیزهایی که همواره از تنکابنی به عنوان طنز یادم می آید، در آن زمان ها برایم جالب و قوی می آمد. اکنون دیگر وقتی به کسانی چون ابراهیم نبوی، هادی خرسندی و دیگران می نگرم، دیگر برایم فریدون تنکابنی به عنوان طنز نویس مفهوم ندارد. شاید آن زمان هم نمی باید می داشت ولی برای نوجوان 16-17 ساله آن سالها گیرا بود. اگر حزب توده در سالهای بیست و سی و چهل (برای من دوران»پیش از تاریخ»)، بیشتر روشنفکران و نویسندگان ایرانی را پیرامون خود گردآورده بود، نبود، شاید برخی از آنها هیچ گاه مشهور نمی شدند. برای من فریدون تنکابنی همواره و به ویژه پس از زمانی که ابراهیم نبوی آمد، از این دسته بوده است که نام حزب توده به آنها اعتبار داد. حزب توده برخی را به شهرت رساند و برخی دیگر را تخریب و یا از شهرت بازداشت. تنکابنی را بزرگتر از خودش کرد ولی احمد شاملو پس از گذار از حزب توده، شاملو شد. همانگونه که سیاوش کسرایی اگر پیش از مرگش از حزب جدا شده بود، بیشتر پیشرفت می کرد و جایگاهش از اینی که اکنون هست، گرانقدرتر می شد.

در آن سی دقیقه که دیگر وقت نداشتم و باید کلن را ترک می کردم، نگاهی به صفحه آخر کتاب انداختم که نام تمام آثار فریدون تنکابنی را آورده بود. گمان کنم 16 اثر بودند و از این 16 تا، اگر اشتباه نکنم، 13 تا پیش از انقلاب نوشته شده بودند و حاصل 30 سال پس از انقلاب تاکنون، تنها 3 کتاب بود که یکیش همین «وودی و فانی» باشد. و این صفحه آخر به روشنی نشان داد اندوه سترون بودن فریدون تنکابنی را اکنون!

* * *

پانوشت 1: امروز  (26 نوامبر 2008) یک ایمیل از یکی از نزدیکان فریدون تنکابنی دریافت کردم که در عین این که در انتقاد نوشته من به این کتاب، با من همراه است، تذکر زیر را به من داده است که کاملا بجاست و هر چند که دیدگاه خود من نیز همین بود، ولی نوشته بالا آن را به روشنی منتقل نمی کند.

او می گوید: » شما در انتقاد به او و زندگیش خیلی یک طرفه نگاه کرده اید. او وقتی به آلمان آمد بیش از چهل سال سن داشت. او داوطلبانه به اینجا نیامد و این زندگی را برای خود انتخاب نکرد. اوایل که همه فکر می کردند که بعد از مدتی برمی گردند. کسی فکر نمی کرد که این رژیم 30 سال دوام داشته باشد. آیا واقعا فکر می کنید برای کسی که سنش بیش از چهل و تخصصش ادبیات فارسی است، در آلمان کار پیدا می شود؟«

سخن شما درست است و برای چنین کسی شانس کار در آلمان نزدیک به صفر است. به ویژه این که زبان هم نداند.  بی انصاف نباید بود و نوشته من این را به روشنی نمی رساند. البته می توان این انتظار را داشت که کار نیافتن نباید دلیل این شود که چون بی هویتان، غیرمسئولانه سخن گفت و سطحی بود و آن دیدگاه های نادرست و غیراخلاقی را در مورد ملتی که این مهاجران را پذیرفته و هزینه زندگیشان را کماکان می پردازد، طرح کرد.

پانوشت 2: امروز  (30 نوامبر 2008) اسکن چند صفحه از کتاب را یکی از دوستان با ایمیل برایم فرستاد. از روی آن بخش مربوط به کتایون را اصلاح کردم. آنچه در ذهن من مانده بود بر اثر سرسری خواندن نادرست بود. در اینجا از کتایون و فریدون تنکابنی به خاطر این خطا پوزش می طلبم.

Advertisements

15 پاسخ

  1. عجب!! حق داريد عصباني باشيد، اگر اينطور باشد. ما جوانها چه چيزها كه نمي‏دانيم و چه آدمها كه نمي‏شناسيم!!

  2. اينو خيلی خوب اومدی جناب نويدار. خوب من يه ده سالی هستش که تو المان به درس و کار مشغولم. دوست وهمکار و اشنا هم از مليت های مختلف دارم تجربه شخصی من اينه که اکثر آلمانيهايی که من اينجا باهاشون سروکار دارم در مقايسه با اکثر کسانی که تو ايران از نزديک باهشون در ارتباط بودم مؤدب تر , روراست تر , منظم تر , راستگوتر , وقتشناس تر و خوش قول تر هستن! و البته استثنا تو همه جا هست. اين داستان سرد و گرم بودن ادما هم بنظر من کمی تا قسمتی نسبيه. اينايی که من ميشناسم کمتر از ايرانيا اهل بگو بخند و تفريح نيستن!

  3. نقد يك اثر فرهنگي روشي دارد كه با آنچه نوشته ايد هيچ سنخيتي ندارد. البته شايد اين كار در راستاي آگاهي شما نباشد.اما به هر صورت با اين نوشته تان اگر كسي هم نمي دانست كه داستان خليل يا ديگران واقعي است يا نه شما ضربه كاري را خود زديد.
    مي گويند كه هنر سخت و نقد آسان است.
    ناگفته نماند به هيچ وجه قصد دفاع از فريدون تنكابني در بين نيست چرا كه اكثر نويسندگان در غربت براحتي نقد پذيرند.

    • نامناسب صحبت کرده اید و واژه های خوبی به کار نبرده اید.
      – کی گفت که این نوشته یک نقد فرهنگی است که شما می گویید نیست؟ در کجا این ادعا را دیدید که آن را نفی کرده اید؟ من ویژگی های نقد فرهنگی را می دانم. این را نیز می دانم که می توان با مقایسه این نوشته معمولی یک وبلاگ با یک نقد حرفه ای هنری و خارج ساختن آن از جایگاه خودش، محتوای آن را زیر سوال برد. کاری که شما تلاش برای آن دارید.این یکی از روش های سفسطه است که می شناسیم.
      – عجیب است که “ضربه کاری” را به کسی نسبت می دهید که این کار را نقد کرده است و نه به نویسنده. کتاب منتشر شده و اطلاعات آن در اختیار همه است. همه کسانی که در آن شهر زندگی می کنند، می دانند جریان چیست. آیا از این که کار ناخوشایند کسی مورد انتقاد قرار گرفته، ناراضی هستید؟ آیا برای خواننده ای که این نامها را می شناسد و از این کار خوشش نمی آید، حق انتقاد قایل نیستید؟

  4. حالم از همه کسانی که چاخانکی رفتن پناهنده شدن بهم خورد.

  5. منظورم از آخرین جمله این بود که انتقاد رو با تحقیر آمیخته نکنید بهتر باشه. شرمنده از بی سواتی!

  6. آقای نویدار. فکر می کنم که شما از سطحی نگری نویسنده در مورد نگرش به جامعه آلمانی ناراحت هستید. یعنی اینکه نسبت دادن سردی و روحیه خشن و جدی به آلمانی ها رو استریوتایپ می دونید و غیره. ولی خودتون در تحلیلهاتون از استریوتایپ های «عضو حزب توده» و «پناهنده بی کار» استفاده کردید. من در مورد بخش استفاده از شخصیات های واقعی در کتاب نظری ندارم (چون هیچی در این باره نمی دونم) اما آیا اگه یه پناهنده سیاسی بعد سی سال زندگی در کشور میزبان نظرش در مورد مردم آلمان با شما یکی نبود و مطابق استریوتایپ ها بود جنایت بزرگی واقع شده؟ شاید آلمانی هایی که ایشون باهاشون نشست و برخواست کرده با اونهایی که شما می شناسید از یه قماش نباشند(شاید، شاید هم همه آلمانی ها مثل همن!) شاید اگه شاملو گذرش به حزب توده نمی افتاد اصلا شاملو نمی شد، شاید سیاوش کسرایی فقط با تعلاقات سیاسیش می شد کسرایی. من متولد بعد از انقلابم، و کلا مال دوران بعد از کمونیسم (منظور اینکه صحبتم از سر طرفداری حذب توده نیست.) راستش نوشته شما تحقیر مستقیم آقای تنکابنی بود. شما هم نگرش،هم نحوه زندگی و هم گذشته ایشون رو حقیر شمردید. من نفهمیدم شما با گفتن اینکه بعد از ظهور نبوی فهمیدید که ایشون همچین طنز پرداز هم نبودند چه منظوری داشتید؟ یعنی ایشان کلا همچین آدم بااستعدادی هم نیستند. انتقادات شما به جاست ولی لحن شما تحقیرکننده است. تحقیرکردن بقیه رو با تحقیر آمیخته نکنید فکر می کنم بهتر باشه.

    • نفهمیدم این سخنان شما چه ربطی به نوشته من داشت. چه نتیجه های عجیب و غریبی ساخته، پرداخته و به من نسبت داده اید!اگر شما “عضو حزب توده” و “پناهنده بی کار” را استریوتایپ می دانید، که تقصیر من نیست. من هیچ کدام از این واژه ها را به عنوان “استریوتایپ” استفاده نکرده ام. در این که تنکابنی به خاطر عضویت در حزب توده تحت تعقیب قرار گرفته و وادار به مهاجرت شده که حقیقتی است و نه قابل انکار است و نه بهانه ای برای تحقیر (که در سخن شما آشکار است). این “شاید” هایی که پیاپی استفاده می کنید، نشان گر این است که هیچ گونه آگاهی از آلمان، ایرانیان مقیم آنجا و مسایل میان آنان، پناهندگان سیاسی و قلابی ندارید. تنکابنی و کسرایی را هم نمی شناسید و با حدس و گمان و شاید این سخنان را نوشته اید. چه اصراری برای نوشتن این دیدگاه داشتید؟
      انتقاد از کسی تحقیر او نیست. اگر از نوشته های او خوشم نیاید که تحقیر او نیست. اگر کسی به شما انتقاد کند، احساس تحقیر می کنید؟ شاید!

  7. آقای نویدار، اول بگم که واقعا لزومی نداشت من اون نوشته رو بنویسم. اگه می شد به زمان گذشته برگشت، حذفش می کردم. اما این لزومی نداشتن رو الان بعد از جواب شما متوجه شدم! واقعا من در مورد آلمان، مهاجران ایرانی در آلمان و مسائل مرتبط بهشون چیزی نمی دونم. شناخت من هم از آقای تنکابنی محدود به خواندن کتاب اندوه سترون بودن و اگه اشتباه نکنم یه کتاب با اسم تقریبی یادداشت شهر (باورکنید اسمش یادم نمونده) می شه و شناختم از کسرایی هم محدود به شعر جهان پهلوان و آرش کمانگیر. بعدهم مگه من اصلا کتاب رو خوندم که پریدم وسط؟ ولی شماهم بدجوری تند جواب می دین! گوشه و کنایه هم می زنید. ایرادی نداره. وقتی آدم اشتباه می کنه مستحق تنبیه.
    اما اینکه گفتید انتقاد از من باعث تحقیرم می شه، باید بگم که نحوه بیان انتقاد خیلی مهمه. اگه بهم بگن از آدم بی مسئولیتی مثل شما همین انتظار می ره که آشغال بریزید تو خیابون ، یا اینکه بگن آشغال ریختن شما رفتار نادرستیه، در احساس تحقیر شدن یا نشدن من موثره. شما هم وقتی می گید»چون بی هویتان، غیرمسئولانه سخن گفت و سطحی بود و آن دیدگاه های نادرست و غیراخلاقی را در مورد ملتی که این مهاجران را پذیرفته و هزینه زندگیشان را کماکان می پردازد، طرح کرد.» به تنکابنی می گید: بی هویت، سطحی و غیر مسئول حالا گیرم با افزودن یک چون (همانند، مثل) در اول جمله. برای یه آدم که نویسنده است این عنواین تحقیرآمیز نیست؟ به نظر من که تحقیرآمیزه حتی اگه ریشه در واقعیت داشته باشه. چقدر حرف زدم! ببخشید!

    • نگران نباشید! هیچ اشکالی نداشت و ندارد که دیدگاه خود را نوشتید. برای همین است که در اینجا گفتگو می کنیم. من چیزی می نویسم، شما دیدگاه خود را طرح می کنید و من پاسخ می دهم و همه اینها علنی است. این فرهنگ گفتگوست و ارزش دارد. هدف قانع کردن این یا آن نیست بلکه تبادل دیدگاه هاست. در بسیاری موارد هر دو طرف حق دارند یا هیچ کدام و یا یک طرف. اینها مهم نیست. تبادل دیدگاه ها افق همه (دو طرف و دیگر خوانندگان) را گسترش می دهد. این ارزش دارد.
      در ضمن، کاربرد “مثل” یا “چون” بسیار دقیق است. این که گفته شود: شما چون بی هویتان حرف می زنید” با این که “شما بی هویت هستید و حرف می زنید” تفاوت اساسی است. یعنی شما بی هویت نیستید ولی چون آنها حرف می زنید. نگران آقای تنکابنی نباشید. او پخته تر از این حرفهاست و مسط تر از من به زبان فارسی که از این نوشته ها سوء برداشت کند. هرچند که من هنوز انگیزه نوشتن این کتاب را نفهمیده ام. شاید خودش زمانی برای ما این را توضیح دهد.
      شاد باشید
      نویدار

  8. با سلام
    برگزیده شدن شما در جایزه وبلاگی دویچه وله باعث افتخار ماست. این افتخار بزرگ را به شما وبلاگ نویس عزیز ایرانی تبریک عرض می کنیم.
    لینک مشروح خبر برگزیدگان جایزه دویچه وله در وبلاگ نیوز:
    http://weblognews.ir/?p=475
    با تشکر
    تیم خبری وبلاگ نیوز

  9. گاهی وقت ها به سن و یا مرحله ای در زندگی می رسیم که متوجه می شویم که فرصت ها از دست رفته است. باخته ایم. همه چیز را باخته ایم. چه سوداها در سر داشتیم و اکنون کجا ایستاده ایم؟ از این مرحله به بعد ممکن است آدم ها دو دسته شوند: آنهایی که به دنیا و اطرافیان با بغض و کینه نگاه می کنند و حسادت. و به دنبال توجیه و دلیلی برای ناکامی ها. نمی خواهندشکست را بپذیرند. (والبته برخی واقعاً در ناکامی خودشان کمترین تقصیر را دارند ولیکن چه چاره با بخت گمراه؟)
    دسته دیگر واقعیت ها و تجربه پذیری دنیا را می پذیرند و اینکه اکنون باید با دنیا و دیگران از سر صلح و دوستی درآمد. و اینکه باید واقعیت ها را پذیرفت.
    شاید دلیل بروز این هردو رفتار در ذات متفاوت آدم ها باشد.
    …..
    بگذار با گفتن و نوشتن درونشان را خالی کنند .
    اگر انسان ها همین یک کار را هم پس از سالها مرارت نتوانند انجام دهند چه کنند؟
    همه ما ممکن است بخشی از عمرمان را به دنبال آمال هایی که در واقع هیچ نبودند از دست داده باشیم.
    و شاید هم لجاجت برای اثبات اینکه هنوز زنده ایم
    هستیم؟

  10. سلام خسته نباشید،چند شب بودحوصله نمی کردم سرفرصت نوشته های شمارابخوانم وحالاهمه رایکجاخواندم وبه قول بچه هاحال کردم. همیشهازخواندن چالش های دوجانبه برسرموضوعی لذت می برم ، شعرای متقدم هروقت ازیکدیگردلخوری یاحسادتی داشتندبه صورت نظم غلغلکی به هم می دادند حنی اگردرمهاجرت و سفربودنداماخوانندگان آن ها همنشینانی ازجرگه خودشان بودندومثل امروز دراینترنت و وبلوگهاسر زبان بی خبران نمی افتادند .
    بنده که مادربزرکی به نسبت جوانم ازدوران کودکی بانام و آثاربسیاری ازنویسندگان وشاعران وهنرمندان بزرگ ترازخود درحددرخورآشنایم وگاه با ایشان همعقیده نیستم اما خطاهای کوچک شان راکه برخاسته اززمان زندگی آن هاست برتاثیرمثبت شان برجوان ترهامی بخشم.
    احساس می کنم که شماراهم به خوبی می شناسم چون سخن کزدل براید لاجرم بردل نشیند.بزرگوارو موفق باشید.

  11. سلام
    مي توانستم با اين نوشته ي شما قدري و تا حدي همدل باشم اگر كار را به مقايسه ي ابراهيم نبوي با فريدون تنكابني نمي كشيديد. آن هم با چنين نتيجه گيري غيرقابل باوري!
    به نظرم كسي كه نوشته هاي ابراهيم نبوي را – كه هرچه مي گذرد بيشتر به هزل سخيف پايين تنه اي مرتبط مي شود- بر فرضا نوشته ي «زن در شاهنامه» ترجيح دهد؛ دچار اعوجاج فكري در درك معني طنز است.

    • البته می شود بدترین نوشته این یکی را پیش بهترین نوشته آن یکی قرار داد و به نتیجه شما رسید. به همین سادگی نیز می شود با یک یا دو جمله از نوشته من در بالا می شود در باره اعوجاج فکری من در درک معنی طنز نیز رسید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: