جمع آوری کتاب سید قطب از مدرسه های عربستان

در «عرب نیوز» خواندم که وزارت آموزش عربستان سعودی دستور داده است که دو کتاب را از کتابخانه مدرسه های عربستان سعودی جمع آوری کننند. یکی از آنها «دروغ ها در باره سید قطب» و دیگری «جهاد در راه خدا» نام دارد. دلیل وزارت آموزش «محتوای تندروانه و گمراه کننده» این کتابهاست و باید «از انحراف جوانان جلوگیری کرد.»

سید قطب مصری یکی از سران «اخوان المسلمین» در سالهای 1950 و 1960 بود که جنبشی بنیادگرای اسلامی است. آنها در سالهای 60 آنقدر تندروی کردند که دولت مصر شماری از آنها را بازداشت کرد و از جمله سید قطب را به مرگ محکوم کرده، به دار آویخت.

سید قطب که در آمریکا درس خوانده بود، پس از بازگشت به مصر و خدمت دولتی، از دولت بیرون آمد و به اخوان المسلمین پیوست. او دیدگاه های بسیار ارتجاعی نسبت به زندگی غرب داشت و به دنبال اردوگاه سوم اسلامی میان دنیای غرب و سوسیالیستی بود. تلاش او برای بازگرداندن اسلام به ریشه های اصلی بود و از این راستا یک بنیادگرای واقعی بود.

در اینجا این سخنان را از سید قطب پیرامون دنیای غرب دیدم که «رفتارهای جنسی در آمریکا را زیر انتقاد می گیرد:

«دختر امریکایی کاملاً به افسونگری‌های بدنش آگاه است. او می‌داند که افسون‌گری در چهره‌اش، چشمان نافذ و لب‌های تشنه‌اش نهفته‌است. او می‌داند که پستان‌های گِردش، باسن بزرگش، ران‌های خوش‌ترکیبش و ساق‌های صافش افسون‌گرند. او همهٔ این‌ها را می‌داند باز هم آن‌ها را نمی‌پوشاند.»

و در مورد سلیقهٔ موسیقی دختر امریکایی نوشت:

«موسیقی جازی را که سیاه‌پوستان بنوازند، ترجیح می‌دهد تا هم عشقش به هرج و مرج را ارضا کند و هم سلیقهٔ جنسی‌اش را…»

چه آشناست این سخنان که دنیا را تنها از نگاه به پایین تنه می بینند. از این سید قطب ها در ایران چه بسیار داریم. برای سید قطب حتی رقص های کلیسایی نیز «عملی شهوانی و حیوانی» است: ” آنان با موسقی گرامافون رقصیدند در حالی که پاهایشان به همدیگر گره خورده بود و سینه هایشان به همدیگر فشار می آوردند. بازو در دور سینه و لب بر لب و … فضا سرشار از هوس بود.”

هر چند که ممنوع کردن یک کتاب امری نادرست است ولی نشان گر ظرفیت نیرومند بنیادگرایی در جامعه عربستان سعودی است که دارای حکومتی است که تلاش در گشودن آرام کشور دارد و مردمی که تلاش در حفظ وضع موجود و زندگی چون «صدر اسلام» دارند. البته عرب نیوز هیچ گونه اطلاعاتی پیرامون سید قطب و اندیشه های او نداده است.

چه کار دشواری است حکومت در آنجا، به ویژه که خود حکومت نیز نامشروع باشد.

سایر نوشته ها پیرامون عربستان سعودی

سرکوزی وارد عربستان شد (این بار بدون مشکل دوست دختر)

نیکولا سرکوزی، رییس جمهور فرانسه امروز وارد عربستان سعودی شد. این که چرا این خبر توجه مرا جلب می کند ، دو دلیل ویژه دارد. یکی به عربستان سعودی مربوط است و دیگری به ایران.

جناب سرکوزی در زمانی که تازه انتخاب شده بود، در ابتدای ریاست جمهوری کارهایی می کرد و حرفهایی می زد که آدم را یاد بلاهت جورج بوش کنونی در ابتدای کارش می انداخت. یکی از شاهکارهایش در اینجاست. البته فرانسویان با کارهای رییس جمهورشان بیشتر یاد احمدی نژاد می افتادند و از همین رو خیلی سریع او را «سرکوزی نژاد» نامیدند. نمی دانم که آیا هنوز هم این لقب افتخاری را دارد یا نه. به هر رو، بار نخست که سرکوزی در ژانویه امسال می خواست به عربستان برود، جنجالی به پا شد. او گمان می کرد که عربستان سعودی هم جایی چون جاهای دیگر در این دنیاست و می خواست «بانوی اول فرانسه» را نیز با خودش ببرد که مقامات سعودی حالش را جا آوردند و یادش انداختند که این بانو دوست دختر اوست و نه همسر شرعی و قانونیش و بنابراین نمی تواند او را همراهی کند. بر اساس قوانین عربستان سعودی زن بدون «کفیل» حق ورود به عربستان را ندارد. مقامات فرانسه سکولار و سرکوزی هم نتوانستند از این دیوار آهنین بگذرند. به هر رو، سرکوزی در ماه فوریه با دوست دخترش «کارلا برونی» ازدواج کرد و شاید اکنون او نیز همراهش باشد. روزنامه های «زرد» اروپایی در ژانویه 2008 کلی تیراژ خود را با این مورد افزایش دادند. آن روزها من در ریاض بودم و دیدم که حتی روزنامه های سعودی که بسیار محتاط هستند، نیز از این مورد نگذشته اند و آن را بازتاب دادند.

مورد دوم به ایران ربط دارد. روزنامه اینترناشنال بیزینس تایمز نوشته است که سرکوزی در سفر چند روزه به عربستان سعودی، امارات و قطر چندین قرارداد به ارزش میلیاردها یورو امضاء خواهد کرد: در عربستان سعودی در زمینه نفت و گاز و در امارات قرارداد ساخت دو نیروگاه هسته ای! این مورد آخری مورد نظر من است. امارات کوچک به زودی دارای دو نیروگاه هسته ای خواهد شد و ایران اکنون دهها سال است که می خواهد یک نیروگاه هسته ای را به راه اندازد و نمی تواند. همان گونه که ساخت فرودگاه امام در تهران 46 سال طول کشید آن هم با کیفیتی بسیار پایین و فرودگاه دوبی در 8 سال ساخته شد آن هم با آن ظرفیت عظیم که در حال حاضر نیز در حال گسترش است. این مقایسه جایز است چون فرودگاه امام قرار بود تبدیل به «هاب» خاورمیانه شود. کاری که فرودگاه دوبی اکنون انجام می دهد.

اگر اخیرا به هنگ کنگ رفته باشید و فرودگاه جدید آنجا را دیده باشید، باید بدانید که آن فرودگاه را در 8 سال روی جزیره ای که وجود نداشت ساختند. یعنی خاک ریختند در دریا و جزیره ای ایجاد کردند و فرودگاه عظیمی را روی آن ساختند که پیاده در ترمینال آن نیم ساعت می توانید راه بروید. من 10 ساعت در آن فرودگاه بودم و احساس خستگی و یکنواختی نکردم. حال بروید در فرودگاه امام و بگردید ببینید به جز دو کافه که چیزی مزخرف به نام قهوه با شیرینی های چرند تر می فروشند، چه چیز دیگری می توانید بیابید و آیا می توانید دو ساعت در  آنجا دوام آورید.

هند چندی پیش قرارداد ساخت بیست نیروگاه هسته ای را با آمریکا بست. ایران هنوز گرم پشتک وارو با جامعه جهانی بر سر چیزهایی است که برای %95 کشورهای جهان جزو بدیهیات به شمار می رود و خیال می کند که کلی هم زرنگ است و سر آقای برادعی و آژانس را شیره مالیده است.

ببینید دیگران کجایند و ایرانیان هنوز اندر خم کدام کوچه!

این کاسه های داغ تر از آش

طرح صلح عربی که سالها پیش توسط عربستان سعودی پیشنهاد شد، اکنون هواداران بیشتری می یابد. هم کشورهای عربی دیدشان دارد مثبت می شود و هم اسراییل. شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، از این طرح به عنوان «تغییر فاحش» در سیاست اعراب نام برد و اهود باراک وزیر خارجه اسرائیل گفت که از این طرح می توان «به عنوان پایه» مذاکرات استفاده کرد. این طرح از اعضای اتحادیه عرب می خواهد در صورتی که اسرائیل به مرزهای پیش از 1967 عقب نشینی کرده و با راه حلی عادلانه در مورد مساله فلسطین و یک صلح جامع موافقت کند، این کشور را به رسمیت بشناسند. به گزارش گاردین، سازمان کنفرانس اسلامی که ایران نیز عضو آن است، بر این ابتکار عمل مهر تایید زده استpeace-plan-advert.

حال اتحادیه عرب و سازمان کنفرانس اسلامی یک آگهی تمام صفحه ای در روزنامه گاردین به چاپ رسانده اند و خواستار حمایت از این طرح شده اند. پرچم اسراییل و فلسطین در این آگهی در کنار هم در میان آن و پرچم های دیگر کشورهای اسلامی، از جمله ایران، کناره های آگهی را تزیین کرده اند. حالا حکومت اسلامی از این کار بشدت برافروخته است و راه خود را جدا کرده است. سفارت ایران در لندن در نامه ای به گاردین می نویسد که جمهوری اسلامی «به هر حرکتی از سوی برخی کشورهای عربی برای به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر صهیونیستی به هر شکلی از جمله در قالب کنفرانس اسلامی» معترض است.

روزنامه عربی «الحیات» که به عربستان سعودی تعلق دارد، نیز این آگهی را در تمام صفحه منتشر کرده است. تشکیلات خودگردان فلسطین نیز در یک اقدام بی سابقه در هفته گذشته با چاپ آگهی در روزنامه های عبری زبان به حمایت از این طرح پرداخته است. برک اوباما نیز گفته است که اسراییلی ها باید «دیوانه» باشند، اگر این طرح را نپذیرند.

دیوانه یا عاقل، هر چه هست، درگیری دو ملتی است که هیچ گاه ربطی به ایران نداشته و ایران نیز هیچ گاه مشکلی جدی با آنها نداشته است. کاش این ایران می بود که با توجه به سابقه تاریخی دوستی با ملت یهود و ارتباط خوب با اسراییل در سالهای پیش از انقلاب و رابطه خوب با فلسطینی ها، هر چند با فراز و نشیب، اکنون خود مبتکر چنین طرحی می بود و گامی در راه حل این درگیری بر می داشت. اما نه، چون بسیاری دیگر از کارهای حکومتیان، باید لجبازی کرد تا این که بیایند و چماقی بر سرشان زنند و سرانجام با خواری، توافقی تحقیرآمیز را امضا کنند، همانگونه که در مورد اشغال سفارت آمریکا اینگونه شد و در مورد دریای مازندران، پایان جنگ با عراق و بسیار موردهای دیگر. باید همیشه چهره ای مفلوک و تحقیرآمیز از کشور به نمایش گذارند.

داستان دخالت ایران در درگیری میان فلسطین و اسراییل اگر هم شاید 30 سال پیش پایه ای می داشت، دیگر از چارچوب هر گونه منطق و اخلاق خارج شده است. باید به انتظار بنشینیم و ببینیم که روزی فلسطینی ها و اسراییلی ها با هم بر علیه دخالت این کاسه های داغ تر از آش متحد شوند و ما بشویم یک سوی درگیری و آنها آنسوی دیگر!

فریدون تنکابنی و اندوه سترون بودن

این روزها خیلی دلخورم از دست فریدون تنکابنی. چند وقت پیش که راهم به شهر کلن در آلمان افتاد، شنیدم که او کتابی منتشر کرده به نام «فانی و وودی». محتوای کتاب خاطرات اوست و آنچه که در دوران بیست و اندی ساله مهاجرت و زندگی در شهر کلن در اینجا و آنجا مشاهده کرده است. دوستانی که کتاب را خریده و خوانده بودند، به درجه های گوناگون کمی تا حدی عصبانی بودند. تنکابنی در شهر راه رفته و هر چه دیده است را بازسازی کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است.

کلن یکی از شهرهایی در اروپاست که برای ایرانیان چون برلین، پاریس یا لندن حالت مرکزی دارد و چون این شهرها مرکز فعالیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی یا تجاری ایرانی هاست. در سال هایی که آنجا زندگی می کردم، به یاد می آورم که خیلی از ایرانی ها تلاش می کردند از جاهای دیگر آلمان به کلن بیایند. اگر دانشجو بودند یا می خواستند شروع به تحصیل کنند، یکی از انتخاب های اولشان کلن بود. اگر درخواست پناهندگی سیاسی داده بودند، تمام فشار خود را به اداره های مربوطه می آوردند و هر جور بود از راست و دروغ را سرهم می کردند تا اداره به آنها اجازه انتقال به کلن را بدهد. کلن شهری است بسیار زیبا در کناره رود راین و در فیلم «از کرخه تا راین» نیز صحنه هایی از شهر را می توان دید. در کلن ایرانیان صاحب نام زیاد هستند و در این شهر فعالیت های فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی زیادی انجام می گیرد.

هر چند که چون بسیار شهر های دیگر، در طیف ایرانیان ساکن در این شهر همه جور مخلوق، از دانشجو و دکتر و فرش فروش و هنرمند و موسیقی دان و شاعر و استاد دانشگاه و پناهنده سیاسی گرفته تا فروشنده مواد مخدر و کلاهبردار و پناهنده سیاسی قلابی و اهالی محترم سربار 30 ساله اداره تامین اجتماعی یافت می شود، ولی بار ایرانیان موفق از دیدگاه های مختلف سنگین تر است. کلن در اساس نیز یک شهر فرهنگی آلمان است، چندین ایستگاه تلویزیونی و استودیوهای فیلم، دانشکده های موسیقی و فیلم و عکاسی، بسیار تاتر و کافه و از همه مهم تر، کارناوال دارد. ایرانیانش نیز فعالیت برجسته ای در کارهای فرهنگی دارند. خوب، این آسمون ریسمون را به هم بافتم که ابتدا تصویری از این شهر و ایرانیانش داده باشم و سپس بپردازم به کتاب فریدون تنکابنی.

در این میان فریدون تنکابنی کتابی با نام عجیب و غریب «فانی و وودی» منتشر کرده است. «وودی» نامی بوده که همسرش روی او گذاشته و «فانی» نامی که او بر روی همسرش نهاده. کتاب را خریدم و در فرصت کوتاهی که داشتم، شاید نیم ساعت جهشی خواندم. او از دوران زندگی در مهاجرت خود در کلن گفته، از زندگی روزمره گفته و یکنواختی هایش، از آلمانی ها گفته و عادت های «عجیب و غریبشان» که بیش از آن که در مورد آلمانی ها به خواننده اطلاعات دهد، ذهن نویسنده را بر خواننده می گشاید که پس از چیزی نزدیک به سی سال زندگی در این شهر، هنوز دیدگاهش عوض نشده و همان کلیشه های سطحی آدم تازه وارد پناهنده بیکار و بیعار و سربار اداره تامین اجتماعی را با خود دارد، از آدمی می گوید که هنوز در جامعه ادغام نشده و کماکان «خارجی» است و امر به خودش هم مشتبه شده که خارجی ناتوان است و میهمان درجه دو. از جمله می گوید آلمانی برای سگش بلیط مترو می خرد ولی برای بچه اش نمی خرد. حال با چنین حرفی چه چیز دیگری را می خواهد القا کند، روشن نیست. اختیار را به فانتزی خواننده گذاشته که هر چرندی از این نوع را به سلیقه خود اختراع کند و گسترش دهد و مثلا بگوید: آلمانی ها سرد هستند، لبخند بلد نیستند، یا به سگ و گربه بیشتر از بچه هایشان می رسند و بی عاطفه هستند و دیگر خزعبلات که حوصله شنیدنشان را ندارم. این حرفها را بیشتر آن دسته از ایرانیان باهوش می زنند که سالهاست در آلمان زندگی می کنند بدون آن که کار کنند. بیشترشان در سالهای 60 با مدارک قلابی و «کیس» های پناهندگی قلابی تر از خودشان آمده اند. خودشان را دشمن درجه یک جمهوری اسلامی جا زده و با هزار پشتک و وارو پاسپورت پناهندگی گرفته و سربار اداره تامین اجتماعی شده اند؛ سربار همان مردم بیروح و سرد بچه ستیز عنق! جای آنهایی را که جانشان واقعا در خطر بود (چون خود فریدون تنکابنی) و قانون حمایت از پناهندگان سیاسی برای آنها وضع شده، گرفته اند و باعث شده اند که دولتهای اروپایی پس از این همه سوء استفاده، چنان سخت گیری کنند که کار پناهندگان واقعی سیاسی نیز بسیار دشوار شود. این نابغه ها نه کار می کنند و نه مالیات می پردازند. البته بعضی هایشان «کار سیاه» می کنند. یعنی بدون اجازه کار می کنند و مالیات و بیمه های اجتماعی را نمی پردازند. یا راننده تاکسی هستند و یا در جاهای فروش ماشین دست دوم می گردند تا ماشینی را ارزان بخرند و به جماعت به قیمت بالا بفروشند، بدون آن که نامشان به عنوان خریدار یا فروشنده در سند ماشین ثبت شود. در عوض تا دلت بخواهد از تسهیلات اجتماعی استفاده می کنند. در سالهای اخیر هم بسیارشان به سفارت ایران دویده و با همان پشتک واروها گذرنامه ایرانی نیز گرفته اند و با سلام و صلوات به ایران نیز سفر می کنند. در آنجا نیز به فک و فامیل پز زندگیشان را در اروپا می دهند و از دولتی می گویند که به آنها «خانه و حقوق!» داده است و دل آنها را می سوزانند.

فریدون تنکابنی هر چند در زمره اینها نمی گنجد، مثل اینها حرف می زند و این حرفها البته بخشی اش در مورد خود او نیز صادق است، هر چند که او توده ای بوده (شاید هنوز هم هست. من که خبر ندارم) و مورد پناهندگی اش درست و بجا. اما در میان بی هویتان زیسته، کار هم زیاد نکرده و پلکیده است. گمان نکنم زبان آلمانی هم درست بداند که زبانی است دشوار و نمی توان آنرا در خیابان یاد گرفت.

تا اینجایش در کتاب که از زندگی شخصی خود و خانواده اش می گوید و یا حرفهای کلیشه ای در مورد آلمانی ها می زند، قابل تحمل است. نام کتاب هم که بسیار شخصی است، به خواننده این گونه القا می کند که با خاطرات شخصی و خانوادگی تنکابنی و همسرش سروکار داشته باشد. اما بخش شخصی خیلی زود در کتاب 150 صفحه ای به ته می رسد و شاید در تمام کتاب سهم آن 20% هم نباشد. سپس تنکابنی می رود سراغ دیگران و اینجاست که مشکل شروع می شود.

جالب اینجاست که در برگ نخست کتاب این را می گوید: «همه شخصیت های این داستان زاده خیال پردازی نویسنده اند و هر گونه شباهت آنها با شخص واقعی صرفا از سر تصادف است و بنده مسئول آن نخواهم بود.» عجب! تعارفی کاملا ایرانی و ریاکارانه که مثلا هم خود را در برابر یک دادگاه احتمالی حفظ کرده باشد و هم دهان دیگران را از ابتدا بسته باشد. اما این تعارف نیز چون دیگر تعارف های ایرانیان غیراخلاقی است.

این ها را می گوید و می رود سراغ زندگی شخصی دیگران، بدون آن که از کسی اجازه گرفته باشد. به همه چیزشان کار دارد و هر چه دیده و شنیده را در این کتاب پرداخته و روی میز ما گذاشته است. می آموزیم که «کتایون» دختر همسرش که در ایران دانشجوی پزشکی بوده، وقتی به کلن می آید، می زند زیر هر چه درس است، با دوست پسرش «جعفر» کیوسکی باز می کند. جعفر به قمار و قاچاق و فروش هرویین می پردازد و پس از آن که چندین بار پلیس او را می گیرد ، به زندان می اندازد و آزاد می کند، روزی او را مرده در خانه اش یافتند. گویا «زیادی زده بود». کتایون و جنازه جعفر هر دو با یک هواپیما به ابران باز می گردند. از ناهید می گوید که به خاطر دارم که پسر جوانش سالها پیش خودکشی کرده بود و همه را مبهوت. اکنون در این کتاب می آموزیم که ناهید زنی است که با بسیاری می پرد و با که و که رفیق است و در شبی که آن پسر جوان خودکشی می کند، در همان هنگام ناهید مردی را به خانه آورده بوده و در اتاق خوابش میهمان کرده بوده …

دوستانم می گویند تنه اش به تو هم خورده است. اما گویا چیز زیادی نیافته و زود رد شده است. به هر حال من که چیز به دردبخوری که باعث شهرت من نیز شود، در نیم ساعت نیافتم و چیزی هم تاکنون به گوش من نرسیده است.

تنکابنی نامها را هم عوض نکرده، ناهید، کتی و بسیاری دیگر که اکنون به خاطر ندارم (کتاب را به دوستی در کلن سپردم). این نامها کسانی هستند که در این شهر زندگی می کنند و چون من و شما هر روز یکدیگر را در اینجا و آنجا می بینند و همه آنها را می شناسند. یکی داشت به این می اندیشید که شکایت به دادگاه برد. شاید دیگرانی نیز در این فکر باشند و ما به زودی کتاب دفاعیات آقای تنکابنی را بخوانیم.

فریدون تنکابنی به عنوان یک طنزنویس سیاسی چپ در سالهای انقلاب شناخته شده بود. از او در سالهای نوجوانی کتابی به نام «اندوه سترون بودن» خوانده بودم که تا آنجا که یادم می آید، روشنفکران دوران پیش از انقلاب را به انتقاد گرفته بود که سترون هستند و بخاری از آنها بر نمی خیزد.

چیزهایی که همواره از تنکابنی به عنوان طنز یادم می آید، در آن زمان ها برایم جالب و قوی می آمد. اکنون دیگر وقتی به کسانی چون ابراهیم نبوی، هادی خرسندی و دیگران می نگرم، دیگر برایم فریدون تنکابنی به عنوان طنز نویس مفهوم ندارد. شاید آن زمان هم نمی باید می داشت ولی برای نوجوان 16-17 ساله آن سالها گیرا بود. اگر حزب توده در سالهای بیست و سی و چهل (برای من دوران»پیش از تاریخ»)، بیشتر روشنفکران و نویسندگان ایرانی را پیرامون خود گردآورده بود، نبود، شاید برخی از آنها هیچ گاه مشهور نمی شدند. برای من فریدون تنکابنی همواره و به ویژه پس از زمانی که ابراهیم نبوی آمد، از این دسته بوده است که نام حزب توده به آنها اعتبار داد. حزب توده برخی را به شهرت رساند و برخی دیگر را تخریب و یا از شهرت بازداشت. تنکابنی را بزرگتر از خودش کرد ولی احمد شاملو پس از گذار از حزب توده، شاملو شد. همانگونه که سیاوش کسرایی اگر پیش از مرگش از حزب جدا شده بود، بیشتر پیشرفت می کرد و جایگاهش از اینی که اکنون هست، گرانقدرتر می شد.

در آن سی دقیقه که دیگر وقت نداشتم و باید کلن را ترک می کردم، نگاهی به صفحه آخر کتاب انداختم که نام تمام آثار فریدون تنکابنی را آورده بود. گمان کنم 16 اثر بودند و از این 16 تا، اگر اشتباه نکنم، 13 تا پیش از انقلاب نوشته شده بودند و حاصل 30 سال پس از انقلاب تاکنون، تنها 3 کتاب بود که یکیش همین «وودی و فانی» باشد. و این صفحه آخر به روشنی نشان داد اندوه سترون بودن فریدون تنکابنی را اکنون!

* * *

پانوشت 1: امروز  (26 نوامبر 2008) یک ایمیل از یکی از نزدیکان فریدون تنکابنی دریافت کردم که در عین این که در انتقاد نوشته من به این کتاب، با من همراه است، تذکر زیر را به من داده است که کاملا بجاست و هر چند که دیدگاه خود من نیز همین بود، ولی نوشته بالا آن را به روشنی منتقل نمی کند.

او می گوید: » شما در انتقاد به او و زندگیش خیلی یک طرفه نگاه کرده اید. او وقتی به آلمان آمد بیش از چهل سال سن داشت. او داوطلبانه به اینجا نیامد و این زندگی را برای خود انتخاب نکرد. اوایل که همه فکر می کردند که بعد از مدتی برمی گردند. کسی فکر نمی کرد که این رژیم 30 سال دوام داشته باشد. آیا واقعا فکر می کنید برای کسی که سنش بیش از چهل و تخصصش ادبیات فارسی است، در آلمان کار پیدا می شود؟«

سخن شما درست است و برای چنین کسی شانس کار در آلمان نزدیک به صفر است. به ویژه این که زبان هم نداند.  بی انصاف نباید بود و نوشته من این را به روشنی نمی رساند. البته می توان این انتظار را داشت که کار نیافتن نباید دلیل این شود که چون بی هویتان، غیرمسئولانه سخن گفت و سطحی بود و آن دیدگاه های نادرست و غیراخلاقی را در مورد ملتی که این مهاجران را پذیرفته و هزینه زندگیشان را کماکان می پردازد، طرح کرد.

پانوشت 2: امروز  (30 نوامبر 2008) اسکن چند صفحه از کتاب را یکی از دوستان با ایمیل برایم فرستاد. از روی آن بخش مربوط به کتایون را اصلاح کردم. آنچه در ذهن من مانده بود بر اثر سرسری خواندن نادرست بود. در اینجا از کتایون و فریدون تنکابنی به خاطر این خطا پوزش می طلبم.

دور پایانی انتخاب بهترین وبلاگ فارسی دویچه وله

برگزارکنندگان مسابقه بهترین وبلاگ فارسی در رادیو صدای آلمان (دویچه وله) پیامی برای من فرستاده اند و خواسته اند که آن را به اطلاع همه برسانم. متن پیام را در اینجا می بینید:

* * * 

روز پنج شنبه ۲۷ نوامبر برابر با هفتم آذر نتایج مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله مشخص می شود. برای اولین بار مراسم آن  بصورت زنده پخش می شود و لایف بلاگر خواهیم داشت.
در این آدرس:
 
لطفا به سایر دوستان هم اطلاع دهید
 
تا آن روز دوستان ما در این مسابقه به آرای ایرانیان نیاز دارند.
 با احترام
* * *

برابر آخرین رای گیری عمومی، تاکنون (دوشنبه شب) وبلاگ «عصیان» (32%)، من و ام اس (24%)، توکای مقدس (23%) و یقیه از 4% تا 2% (آقا اجازه؟) رای عمومی آورده اند.

البته من هنوز سردرنیاورده ام که روند انتخاب بهترین وبلاگ چگونه تعریف شده است و معیار هیات داوران چیست و رابطه قضاوت آنها با این همه پرسی که هم اکنون در جریان است، چگونه است. هر چه هست، از این که «آقا اجازه؟» پس از 7 ماه ابراز وجود و با این طراحی «قزمیت» جزو این 11 وبلاگ انتخاب شده است، خود جای خوشحالی دارد، به ویژه که در میان ویلاگ هایی قرار گرفته که هم از نظر محتوا و هم از دید طراحی بسیار زیبا هستند.

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

«انقلاب اسلامي يکي از فرازهاي بلند حركت يک قرن گذشته است که با پيشنهاد جمهوري اسلامي به جاي استبداد وابسته تحقيرکننده، والايي خود را نشان داد»، … «اين پيشنهاد يک اتفاق ساده نيست و براي خوش آمدن اين و آن و يا خداي نخواسته فريب افکار عمومي مطرح نشده است، بلکه اين پيشنهاد دقيقا پاسخگوي خواست تاريخي جامعه ماست

اینها سخنان آقای خاتمی است که در بنیاد باران گفته است. متن کامل سخنان او را در اینجا بخوانید.

همان جا با تاکید بر این که الگوی دین و مردم سالاری قابل تحقق است، می گوید: «خوشبختانه ما تجربه ارزشمند جمهوری اسلامی را در پیش رو داریم و سند راهبردی آن یعنی قانون اساسی در دسترس ماست.«

به راستی شگفت انگیز است چنین سخنانی! آن چه قانون اساسی کنونی را نسبت به دیگر کشورها ویژه ساخته است، دقیقا چیزهایی است که هر حکومت مردم سالاری باید آنها را فورا حذف کند، از جمله ولایت فقیه، بندهای تبعیض آمیز نسبت به زنان و اقلیت های دینی و تمام آن جاهایی که چیزی را مجاز می داند با پسوند «مگر قانون آن را منع کند». و اقای خاتمی گویا دقیقا به همین چیزهای ویژه آن اعتقاد کامل دارد که معتقد است این قانون سند راهبری ماست.

آرمانشهری که آقای خاتمی برای خود ساخته و آن را با واژه های من درآوردی و متناقض چون «روشنفکر دینی» یا «مردم سالاری دینی» تزیین می کند، را دیگران همواره به ما با زرورق های رنگارنگ فروخته اند. گاه «جامعه توحیدی» بود و گاه «اسلام راستین»»اسلام ناب محمدی»، «حکومت عدل علی» و «عدل توحیدی» و غیره. هر کدام از شما می تواند چند واژه دیگر به آنها بیافزاید. هر گاه که از آقایان می پرسی که اگر این نظام اسلامی است پس این یا آن کار چیست و چه معنی دارد در برابر ارزشهای اسلامی خودتان، می گویند: نه، اینها نام اسلام را خراب کرده اند. اسلام واقعی این است و آن است و این چنین نیست. آن گاه که می پرسی پس در این 1400 سال چرا نتوانسته اید جامعه ای نمونه و این چنین بسازید؟ آن وقت تئوری توطئه یادشان می آید که قدرت ها نمی گذارند.

به نظر نمی آید آقای خاتمی کوچکترین اعتقادی به سکولاریسم و جدایی دین از حکومت داشته باشد. تجربه سده ها حکومت های دینی کلیسایی در اروپا و حکومت های اسلامی تا امروز و دیگر حکومت های ایدئولوژیک کافی نیست تا آقای خاتمی را به سکولاریسم برساند. اندیشمندان روشنگری چهارصد سال پیش بیهوده سخن گفته اند و آقای خاتمی و همفکرانش در این چهارصد سال نتوانسته اند به آنها نزدیک شوند.

آقای خاتمی متاسفانه از 8 سال ریاست جمهوری ، انتقادهای سنگین به خود به هنگام و پس از آن  و 4 سال احمدی نژاد هیچ چیز یاد نگرفته است. او نیز چون بسیار دیگران گویا معتقد است که همه چیز را می داند و چیزی لازم ندارد یاد بگیرد و کماکان معتقد است که: «این پیشنهاد دقیقا پاسخگوی خواست تاریخی جامعه ماست.»
به راستی ایران چقدر فقیر و مفلوک است که بهترین و عملی ترین آلترناتیوش برای ریاست جمهوری آقای خاتمی است. آن چنان در مخمصه احمدی نژادی گیر کرده ایم که چاره نیز جز این نداریم که یک چشمی چون خاتمی را پادشاه کنیم. دوباره بیاییم آزموده را بیازماییم و او هم تا امروز حرف تازه ای ارایه نداده است که دست کم خودمان را با آن گول زنیم و بگوییم:  نه! او درس گرفته است. او دوباره بیاید و حرف های خوب بزند، گروهی فرصت طلب و فاسد هم به نام اصلاح طلب دنبالش بیافتند و مال اندوزی بشود نوبت آنان پس از پر شدن جیب اکنونیان.

نه او درس گرفته است، نه ما! اینجا سرزمین کوران است.

ادامه دستمال قیطریه و آقای کردان

امروز صبح دیدم که بیشتر سایت ها و خبرگزاری ها شیرین کاری آقای دکتر کردان را «ماله کشی» کرده و به جای قیطریه که ایشان گفته بودند، قیصریه را آتش زده اند.

***

داشتم فکر می کردم در باره جریان قیصریه که چگونه آن پسر بی عقل به خاطر یک دستمال قیصریه را به آتش کشید. دیدم که این سخن آقای دکتر کردان «بعضی ها به خاطر یک دستمال قیطریه را به آتش می کشند»، را انگار در باره خودش گفته است. در این سی سال این آقا هر کاری کرده به جز آبروریزی بر جای نگذاشته. حال پرونده جنایی «تعرض» پیش از انقلاب به کنار که در باره آن به جز شنیده ها، زیاد نمی دانیم. آخرین کارهای ایشان به نارسایی های مالی صدا و سیما و معامله های نفتی بر می گردد. اما مثال «دستمال قیصریه» در مورد افتضاح دکترای قلابی و پررویی بی حساب ایشان است که حاضر نبود راحت کنار رود و حتما باید آن اردنگ را با سروصدای جهانی می خورد.

این آبروریزی های یکی پس از دیگری از سوی حکومتیان آنقدر برای ایران عادی شده که شاید هم دیگر توجه کسی را در جهان جلب نکند. در واقع شاید جز این چیزها انتظار دیگری از ایران و هر چه در ارتباط با این کشور است، ندارند.

دکتر عوضعلی کردان: بعضی ها به خاطر یک دستمال قیطریه را آتش می زنند

فکر می کردم دیگر داستان دکتر عوضعلی کردان به پایان رسیده باشد. ولی نه! ایشان دوباره امشب اظهار فضل فرمودند: «کسانی هستند که به خاطر یک دستمال قیطریه را به آتش می زنند.» این را جناب آقای دکتر کردان امشب در خبر 20:30 فرمودند.

آن قیصریه بود که به خاطر یک دستمال آتشش می زنند، نه؟ جناب آقای دیپلم کردان؟ ما که دیشب از قیطریه رد شدیم و هنوز سالم بود. مگر این که مظفرخان زرگنده در این 24 ساعت دستور آتش زدن قیطریه را داده باشد!

البته در پیش نیز جناب کردان گفته بود که دکترایش را از دانشگاه «آکسفورد لندن!» گرفته است. دانشجویانی که افتخار شرکت در کلاس درس ایشان را داشتند، گفته اند که در کلاس آنها را تحقیر می کرده که: شماها که درص نمی خونین. او موقه که ما در آکصفورت لندن بودیم پوصط مارو می کندن!

تا شیرین کاری بعدی جناب عوضعلی خان بدرود!

رزرو اتاق هتل برای هکتور برلیوز

چند شب پیش با یکی از استادان و فرهیختگان موسیقی کلاسیک نشسته بودیم که این داستان را از دانش و هوش دست اندرکاران و صاحبان موسیقی در وزارت ارشاد بازگو کرد:

«رفته بودم به وزارت ارشاد برای سازماندهی و گرفتن مجوز برای یک کنسرت کلاسیک که می خواستم برگزار کنم. جناب مسئول پس از سین جیم فراوان پرسید: خوب، قطعه اول چیست و از کیست؟ گفتم: از یکی از دوستان اطریشی من به نام …. گفت: خوب پس اتاق هتل می خواهد؟ گفتم بله. به دستیارش نگاه کرد و گفت: یک اتاق برای آقای … رزرو کنید. بعد دوباره از من پرسید: قطعه دوم چیست و از کیست؟ گفتم: این از خودم است. گفت: شما هم اتاق می خواهی؟ گفتم: نخیر آقا من که  این همه سال است که خانه ام همین جا در تهران است. پرسید: قطعه سوم از کیست؟ گفتم از هکتور برلیوز. بلافاصله به سوی دستیارش برگشت و گفت: برای هکتور برلیوز یک اتاق رزرو کنید.»

هکتور برلیوز در سال 1869 عمرش را داده است به جناب مدیرکل وزارت ارشاد!

علیه تقلب، دزدی علمی و مدرک قلابی

در تقابل با فضایی که متقلبانی چون کردان و بسیاری دیگر ایجاد کرده اند، شماری از استادان دانشگاه های ایران وبلاگی به نام «استادان علیه تقلب» به راه انداخته اند تا از اعتبار شغلی خود دفاع کنند. در نخستین گام گردانندگان این وبلاگ و بسیاری از استادان و دانشجویان دیگر به افشای روش های تقلب در دانشگاه و فروشندگان پایان نامه می پردازند و روش های جاری انتشار مقاله در نشریه های علمی درجه چندم را توضیح می دهند.

هر چند دیر، ولی این گامی شایسته است. آن را گسترش دهیم! برویم ببینیم اینها مدارک دانشگاهیشان از کجاست و پایان نامه های آقایان و خانم های دکتر را درآوریم و بخوانیم و ببینیم که چه نوشته اند. خسته شدیم از بس دکتر و مهندس قلابی دیدیم. پررویی عوضعلی کردان نیز پته بسیار آقایان را روی آب انداخته است که یواشکی و در سکوت رفته بودند و از دانشگاه هاوایی و «آکسفورد لندن» و حتی از دانشگاه های ایرانی چون شریف و تهران و امیر کبیر و علم و صنعت مدرک جمع کرده بودند. حالا جامعه به این تیترهای قلابی حساس شده است. باید در کارزاری که کم کم دارد به راه می افتد، این حقه بازها را اگر نمی شود محاکمه کرد، دست کم رسوا کرد. از سوی دیگر آخوندک ها هم دارند پشت سر هم دکتر می شوند . الان دیگر حجت الاسلام دکتر … می بینیم که می آید در تلویزیون و از آداب طهارت می گوید و دلیل علمی می آورد که چرا باید اول با پای چپ بروی و با پای راست بیرون بیایی و دست چپ و …

این روزها که برای پیش برد کاری در میان حکومتیان می گردم، بدون استثناء با دکترها سروکار دارم. ای بابا؟ شماها کی دکترا گرفتین؟ ماشاالله همه هم سی سال است که همه کاره مملکت هم هستند؛ وزیر و وکیل و استاندار و فرماندار و سفیر تمام وقت بوده اند و با این وجود، لیسانس و فوق لیسانس و دکترا را هم گرفته اند. آنوقت ما این همه سال رادردانشگاه های اروپایی گذرانده ایم و تنها درس خوانده ایم. آدم خجالت می کشد وقتی احمدی نژاد را می بیند که هم استاندار اردبیل بوده و هم زمان فوق لیسانس و دکترا را از دانشگاه علم و صنعت تهران گرفته است، آنهم در دوره تحصیل حضوری. آنوقت من در برلین فقط درس می خواندم و فرماندار نورماندی در فرانسه و یا نخست وزیر ایالت باواریای آلمان هم نبودم. در واقع ما که هنر نکرده ایم. اینها قهرمان واقعی هستند. این روزها آخوندکی گفت که احمدی نژاد «روزی سه شیفت» کار می کند. جل الخالق!

احمد شیرزاد، نماینده دوره ششم اشاره های زیادی در وبلاگ خود دارد که ناشی از آن است که او چیزهای زیادی در مورد چگونگی دکتر شدن احمدی نژاد می داند. جایی خواندم که آقای احمدی نژاد وقتی در جلسه دفاع از دکترای خود حاضر شده بود، یکی از آقایان استاد (که معاون خود او در شهرداری نیز شده است) گفته بود که آقای احمدی نژاد که معرف حضور همه هست. صلوات بفرستیم. و به این وسیله ایشان نیازی به دفاع از تز خود نداشته است.

چندی پیش با یکی از معاون وزیرها قرار ملاقات داشتم. جناب آقای دکتر … که مرا با چند نفر همراهم در دفتر خود تحویل گرفتند، کت و شلواری بسیار شیک قهوه ای با یک پیراهن با یقه بسته «ولایتی» پوشیده بودند. ایشان همانطور که در جمع ما نشسته بودند، وقتی پا روی پای دیگر انداختند، متوجه دمپایی بسیار شیک ایشان نیز شدم که با سلیقه کامل همرنگ کت و شلوار ایشان به رنگ قهوه ای بود. تسبیحی هم در دست ایشان بود که دایم شمرده می شد (پتروشفسکی سلام می رساند). البته همان گونه که من در نخ این وجنات جناب معاون وزیر بودم، ایشان نیز توجه ویژه ای به دو خانم همراه من داشتند. پس از ملاقات و گفتگوی آن روز بسیار علاقمند شدم که پایان نامه ایشان را بخوانم.

داستان خانم معصومه ابتکار هم این روزها داغ است. خانم دکتر که در آن سالهای پر هیجان از دیوار سفارت بالا می رفت و هنوز هم پشیمان نیست و حاضر است که دوباره از دیوار سفارتی بالا رود، معاون خاتمی و رییس سازمان حفظ محیط زیست بوده و اکنون نیز استاد دانشگاه تربیت معلم است، مقاله ای در ایمونولوژی منتشر کرده بود که %80 آن را از مقاله علمی مارک ریدل و دیوید دیاز-سانچز کپی برداری کرده بودو اکنون سایت Deja Vu که به دانشگاه تکزاس تعلق دارد و نرم افزاری به همین نام برای یافتن این گونه مقاله های دزدی ساخته است، این حقه بازی را کشف کرده و نشریه نیچر Nature نیز گزارش آن را آورده است.

وقتی از خانم توضیح می خواهند، می گوید که این کار سهل انگاری یکی از دانشجویان بوده است. عجب! عذر بدتر از گناه! یعنی این من نبودم که آن مقاله را نوشته ام بلکه دانشجویی بوده است و من تنها نامم را پای آن گذاشته ام. حالا اگر هم دانشجویی مقاله را نوشته است، سرکار خانم دکتر این زحمت را نیز به خود نداده است که نوشته را یک بار بخواند و یا چند پرسش از آن دانشجو بپرسد. خانم ابتکار، آیا اصلا می دانید که مقاله علمی برای انتشار در یک نشریه علمی با اعتبار را چگونه می نویسند و چه شرایطی باید داشته باشد؟

بدخواهان می گویند که پس از آقای دکتر کردان که دکترایش را از «آکسفورد لندن» گرفته بود، از جمله نوبت وزیر کار، معاون پارلمانی احمدی نژاد، وزیر آموزش و پرورش و بسیار دیگر، از جمله وزیر امور خارجه جناب آقای دکتر حاج منوچ خان متکی است که بالاخره معلوم نیست که دکتر است یا نه. اگر دکتر است پس چرا هنوز از سال 84 که برای اخذ مدرک کارشناسی ارشد رشته روابط بین الملل وارد دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران شده، هنوز از آنجا بیرون نیامده است؟

نفر بعد!

جنجال پیرامون مالیات بر ارزش افزوده و بازاریان طلافروش دلسوز مردم

دیدید چه جنجالی راه افتاد پس از آن که دولت احمدی نژاد اجرای %3 مالیات بر ارزش افزوده را اعلام کرد؟ بازارهای تهران، تبریز و چند جای دیگر در اعتراض یکی دوهفته تعطیل شدند و این فشار به گونه ای بود که دولت عقب نشینی کرد. در اینجا چند مورد جالب توجه به نظر می رسند:

یک چنین اعتراضی بر علیه دولت راه افتاد ولی ندیدیم که اوباش و بسیجی و چماقدار بریزند و اعتراض کنندگان بازاری را بزنند و یا پلیس تعدادی را دستگیر کند، به زندان اوین بفرستد و بازاریان را به وابستگی به غرب و بیگانگان متهم کند. تازه دولت عقب هم نشست و گفت ببخشید! ولی دیدیم که اعتراض صنفی معلمان، دانشجویان، سندیکای کارگران شرکت واحد و یا جمع آوری امضاء برای کمپین یک میلیون امضاء و یا هرگونه اعتراض دیگران را چگونه پاسخ دادند و می دهند.

از دولت بی لیاقت احمدی نژاد چنین حرکتی عجیب می آمد. به نظر می آید که دولت چنان منزوی شده و چنان از هرسو زیر فشار قرار گرفته است که تلاش می کند یکی دو حرکت درست بردارد تا بتواند کمی وجهه کسب کند و بگوید که ما هم تخصصی و کارآمد عمل می کنیم. چون نه زمینه ای برای اجرای این قانون آماده گشته بود و نه آموزش و اطلاع رسانی شده بود و نه دیگر اقدامات لازم، از جمله اجرای قانون اظهارنامه شخصی مالیاتی برای همه اشخاص حقیقی و حقوقی اجرا شده بود. البته قانون مالیات بر ارزش افزوده زاییده نبوغ دولت احمدی نژاد نیست و چندین سال است که روی آن در لایه های پایین تر دولتی کارشناسی انجام می شود. تنها اعلام ناگهانی اجرای آن بدون هماهنگی با دیگر سیاست های اقتصادی است که تنها از نابغه هایی چون دولت احمدی نژاد برمی آید که کارشان وارد آوردن شوک به جامعه بدون محاسبه پیامدهای آن است. و دیدیم که چندان هم در اجرای این حرکت در اساس درست، جدی نبودند و عقب نشستند.

جالب این بود که طلافروشان پرچم دار این اعتراض بودند و ناگهان دلسوزمردم شدند که بعله، مصرف کننده توانایی پرداخت %3 بیشتر را ندارد. این همان مصرف کننده ای است که تورم %30 یا بیشتر را تحمل می کند. گویی آنها که زیر خط فقر زندگی می کنند و توان پرداخت %3 بیشتر را ندارند، نان روزشان را از طلافروشان می خرند.

تئوری اقتصادی ارزش افزوده و مالیات بر آن متعلق به کارل مارکس است که صدوپنجاه سال پیش آن را بنیان علمی نهاد و اثبات کرد. قانون مالیات بر ارزش افزوده اکنون در بیشتر کشورهای دنیا و از جمله در تمام کشورهای پیشرفته صنعتی اجرا می شود. بر این اساس در زنجیره فعالیت اقتصادی، چه تولید و توزیع کالا از ماده خام تا کالای آخرین و یا چه ایجاد و ارایه خدمات در زمینه های مختلف که آن کالا طی می کند و به آن ارزشی افزوده می شود تا بهای نهایی به دست آید، در این مسیر بر آن مالیات بر ارزش افزوده اعمال می گردد. حال این پرسش پیش می آید که ویژگی مالیات بر ارزش افزوده نسبت به مالیات های دیگر در چیست. مهم ترین ویژگی در آن است که این مالیات در هر گامی که کاری روی یک کالا صورت می گیرد و بر ارزش آن می افزاید، بر آن ارزش افزوده و در همان جا اعمال می گردد. یعنی صاحب کالا در آن زمان خاص باید هنگام فروش آن کالا به نفر بعدی این مالیات را بپردازد. در این راستا او باید بهای خرید خود را با هزینه های خود برای کاری که روی آن کالا انجام داده جمع کرده و از بهای فروش کالا کم کند. نتیجه آن رقمی است که بر آن مالیات بر ارزش افزوده اعمال می گردد. نتیجه این کار چیست؟ شفافیت مالیاتی در تمام زمینه های فعالیت اقتصادی کشور! این چیزی است که بازاریان ایران از آن چون جن از بسم الله می ترسند: شفافیت در تمامی معامله های آنان. این که طلافروشان ایران پرچمدار این جنجال شدند، می تواند این شک را تقویت کند که در فعالیت اقصادی آنها پولهای زیادتری نسبت به دیگر تاجران جابجا می گردد که نمی خواهند نگاه اداره دارایی به آنها بیافتد؛ کسانی که حتی شاید همسران و فرزندانشان هم از میزان داراییشان اطلاع نداشته باشند.

منطق مالیات بر ارزش افزوده حکم می کند که هر کسی تلاش کند که هزینه های خود را با سند و فاکتور خرید اثبات کند ( و یا بالا نشان دهد) تا سود خود را پایین تر نشان داده، مالیات کمتری بپردازد. این است که دیگر کسی بدون دریافت فاکتور از کسی چیزی نخواهد خرید و دیگر کسی فاکتور بالاتر از رقم واقعی صادر نخواهد کرد و در یک کلام، بر اقتصاد مافیایی و زیرزمینی ایران و به ویژه بر بازار ایران، نوری قوی خواهد تابید. این آن جیزی است که بازاریان ایران از آن وحشت دارند و نه %3 مالیات مضحک. تنها یک مقایسه با اتحادیه اروپا کافی است تا نشان دهد که %3 چه میزان نازلی است: آلمان(%19)، بلژیک (%21)، بلغارستان (%20)، فرانسه (%19،6)، فنلاند (%22)، سوئد (%25) و دیگران نیز پیرامون همین رقم ها هستند.

آیا برای شما سوال نبود که چطور شد طلا و جواهر فروشان ایران در این روزها یادی از فقیر و فقرا کردند؟

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

فتوای مفتی سعودی در باره حق زن برای کتک زدن شوهر

روزنامه «الشرق الاوسط» از فتوایی خبر داد که بر اساس آن زن می تواند شوهر خود را برای دفاع از خود کتک بزند. شیخ محسن العبیکان مفتی اعظم سعودی و مشاور وزارت دادگستری عربستان سعودی پس از مذاکره با مفتی های ترک و مصری فتوایی صادر کرد که بر اساس آن زنان می توانند برای دفاع از خود، شوهر خود را کتک بزنند. او گفت: «این کار از سوی حقوق دانان اسلامی مجاز است و ریشه در شریعت اسلامی، قرآن و احادیث دارد». او سپس آیه هایی از سوره های الشورا و البقره آورد. او تاکید کرد که این حق تنها برای دفاع از خود است.

مفتی ترک «فتح الله گولن» نیز در فتوای مشابهی حق زنان برای مقابله به مثل در خشونت را به رسمیت شناخت. او گفت این حق زنان است که خشونت را با خشونت پاسخ دهند. او به زنان توصیه کرد که فن دفاع از خود چون کاراته، جودو و تکواندو را یاد بگیرند و شوهران خشن خود را کتک بزنند. این فتوا در ترکیه جدلی میان آخوندها پدید آورده است. آخوندهای محافظه کار معتقدند که این کار در خانواده ها شورش پدید خواهد آورد.

سوالی که در این میان پیش می آید این است که این آیه ها و این برداشت از آنها و این حق زن در این 1400 سال کجا بودند؟ چه شده که اکنون کشف شده اند؟

جالب است که این شیخ محسن العبیکان خود در دعوای دیگری در عربستان سعودی وکالت وزارت دادگستری را بر عهده دارد که دختری 19 ساله از آن شکایت کرده است. عرب نیوز یک سال پیش از دختری در شهر طایف گزارش داد که پس از آن که دزدیده شده و از سوی گروهی مورد تعرض قرار گرفته بود، به 200 ضربه شلاق و شش ماه زندان محکوم شده بود. او از وزارت دادگستری به سبب پخش اطلاعات نادرست شکایت کرده است. وزارت دادگستری بیانیه مطبوعاتی صادر کرده و گفته بود که این دختر به جرم خود مبنی بر ارتباط با مرد نامحرم اعتراف کرده است. در حالی که چنین اتفاقی رخ نداده بوده است و وزارت خانه بر اساس اعتراف مجرمان متجاوز چنین بیانیه ای صادر کرده بوده است. دختر جوان به محلی می رود تا عکس هایی که مجرم از او تهیه کرده بوده و با آنها از او باج می گرفته است، پس بگیرد که مورد تعرض او و گروهی دیگر قرار می گیرد. جناب العبیکان دختر را مجرم می داند که چرا به آنجا رفته است. العبیکان می گوید این دختر کاری را انجام داده است که خدا ممنوع کرده است (یعنی تنها به جایی رفته است که مردان نامحرم در آنجا بوده اند). در آن زمان روزنامه ها نیز تنها اطلاعیه وزارت دادگستری را منتشر کردند و این گونه در افکار عمومی قربانی تبدیل به مجرم شد. اکنون دختر جوان از وزارت دادگستری به دادگاه شکایت کرده است و باید دید که این ماجرا به کجا می انجامد.

عجب جایی است این عربستان سعودی!

باید در آینده شاهد انواع باشگاه ها و آموزشگاه های دفاع از خود برای زنان و روش های نوین کتک زدن شوهر ها باشیم. به قول معروف: «گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!»

نوشته های دیگر در این مورد:

روحانی سعودی از “کتک زدن شاعرانه زنان” می گوید


واژه کردان وارد فرهنگ لغت زبان های جهان می شود (ریشه-واژه kordan)

می دانید که زبان انگلیسی به خاطر سادگی نسبی دستور آن، با حدود 800،000 واژه دارای بیشترین واژگان در جهان است و بسیار نوگرا و واژه پذیر است. جماعت خوش ذوق واژه 800،001 را وارد زبان انگلیسی کرده اند که به دست من رسیده و من هم کمی به آن افزودم. ریشه این واژه Kordan است و با این ریشه می توان واژه های بسیار خوبی ساخت. فرانسه، آلمانی و اسپانیایی را هم افزودم! ببینید:

(البته WordPress بدخلق بود و همکاری چندانی در نشان دادن تمیز این نوشته نشان نداد.)

1 دریافت دکترا بدون داشتن لیسانس

2 مشهور و یک شخص مهم شدن (مثلا وزیر) با ارایه مدرک و سند قلابی

3 تجاوز جنسی به نوجوان زیر 18 سال

4 تلاش برای رشوه دادن به کسی برای تغییر دیدگاه او

Kordanize /‹kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]

1 To get Ph.D without having B.Sc.
2 To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

3 To rape a minor

4 to try to bribe someone in order to change his mind

1 روند دریافت مدرک جعلی دانشگاهی، به ویژه از یک دانشگاه مشهور (چون آکسفورد

2 رابطه میان خوشبختی و دروغ گویی

3 روشی برای دستیابی به اعتماد به نفس

Kordanification (n.)

1 The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford)

2 The relationship between happiness and telling a big lie.

3 A method in order to gain Self confidence.

1 فلسفه و استراتژی دروغگویی و فریب گروه بزرگی از مردم (چون یک ملت)

2 روشی روانشناسانه برای فریب مردم و خندیدن به آنها به طور هم زمان

Kordanism (n.)

1 The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)

2 A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously

1 خوشبخت

2 با اعتماد به نفس

3 آرام

4 گستاخ، پررو، بی شرم

Kordanic (adj.)

1 Happy
2 Self Confident
3 Relaxed

4 Barefaced

 

1 از راه کردانیک

Kordanicly (adv.)

1 In a Kordanic manner.


1 وحشتی افراطی یا ترسی غیرمنطقی از، یا عدم گرایش از بیان پشیمانی از کاری نادرست که بر عهده گیری پی آمد جعل مدرک یا دروغ پردازی

2 وحشتی افراطی یا ترسی غیرمنطقی از، یا عدم گرایش به بیرون انداخته شدن از یک پست مهم

Kordanophobia / kərdənəfōbēə/ (n.)

1 An extreme or irrational fear of or aversion to regret of having done something wrong or taking consequences of faking documents or telling lies

2 An extreme or irrational fear of or aversion to be thrown out from an important position

 

مثال به انگلیسی: He has just kordanized them.

============================================

آلمانی: خوب به کمک آلمانی ها برویم تا آنها نیز واژگان را در Brockhaus و Duden وارد کنند:

Kordan|ieren (V.) jmdn. ~ 1 betrügen, anschmieren, verarschen, er hat uns kordaniert; 2 Ein Doktortitel bekommen, ohne jeglichen akademischen Abschluß; 3 Eine berühmte Person werden (z.B. ein Minister) mit gefälschten akademischen Abschlüssen; 4 Eine Minderjährige vergewaltigen; 5 versuchen, jmdn. Zu bestechen, damit er seine Meinung ändert

 

Kordanifikation (f.; en) 1 Der Prozeß von Erhalt eines gefälschten akademischen Grades, insbesondere von einer renomierten Universität (z.B. Oxford); 2 Das Verhältnis zwischen dem Glück und die Erzählung einer großen Lüge; 3 Eine Methode zur Steigerung des Selbstwertgefühls

 

Kordanismus (m.) 1 Die Philosophie und die Strategie über die Verbreitung von einer Lüge bei einer großen menge von Menschen (z.B. bei einer Nation); 2 Eine psychologische Methode zum Betrügen von Menschen und sie Auslachen zugleich

 

Kordanisch (adj.)

1 glücklich
2 selbstbewußt
3 beruhigt

4 unverschämt

Kordanisch (adv.)

1 In einer kordanischer Art udn Weise

Kordanophobie (f.)

1 Eine extreme bzw. Irrationelle Angst von oder Aversion für Bereuung über gemachte Fehler oder Betrug oder von der Übernahme der Verantwotung von Dokumentenfälschung bzw. Erzählung von Lügen

2 Eine extreme bzw. Irrationelle Angst davon, von einem wichtigen Amt heraus geworfen zu warden

 

مثال به آلمانی: Er hat sie schön kordaniert.

دیگر مشتقات:

Sich kordanieren

Sich kordaniert fühlen

Jmdn. Ankordanieren

Andere bekordanieren

============================================

فرانسه: فرانسوی ها نیز Larousse را تکمیل کنند:

 

Kordan|er (V.) qn. 1 arnaquer qn., entuber qn., mettre qn. Dedans, berner qn. Il a kardoné les gens. 2 Obtenir un titre de docteur sans presenter un diplôme academique 3 devenir une personne fameuse (p. ex. un minister) avec les documents salsifiés; 4 violenter une mineure; 5 tâter à acheter qc. Pour influencer d’avis

 

 

Kordanification (f.) 1 Le procès de obtenir de degré academique salsifié, en particulier d’une université réputé (p. Ex. Oxford); 2 La relation entre le bonheur et le récit d´une menterie grande; 3 Une methode pour augmentation d´amoure-propre

 

 

Kordanisme (m.) 1 La Philosophie et la stratégie de la propagation d´ une menterie grande a une grande masse de peuple; 2 Une methode psychologique pour arnaquer les gens et se gausser ensemble

 

 

Kordanique (adj.)

1 bienheureux
2 fier, fière
3 apaisé

4 canaille, canaille

 

Kordanical (adv.)

1 aven une façon kardonique

 

Kordanophobie (f.)

1 Une angoisse extreme et irrationelle ou uen aversion pour regretter qc. Ou pour assumer la responsabilité de falsification des documents.

2 Une angoisse extreme et irrationelle ou une aversion pour etre expulsé d´une position importante

 

مثال به فرانسوی: Il a vous kondané dejá.

دیگر مشتقات فرانسوی:

Se kordaner

S’en trouver kordané

Kordaner quelqu’un

============================================

اسپانیایی: و حالا اسپانیایی:

 

Kordan|ar (V.) alguien 1 defraudar, embadurnar, tomar el pelo, el ha nos kordanado; 2 recibir un título de doctor sin presentar ningún diploma academico; 3 pasarse a la posteridad con documentos academicos falsificados (por ejemplo un ministro)); 4 violar a la menor; 5 probar de seducir al alguien para influenciar su opinion

 

 

Kordanificacion (f.) 1 El proceso de recibir de una titulación superior falsificada, particularmente de una universidad famosa (por ejemplo Ocford); 2 la relación entre la felicidad y mentir grande; 3 Un método para aumentar de amor propio

 

 

Kordanismo (m.) 1 La filosofía y la estrategia para la difusión de la trola a un mar de gente (por ejemplo an una nation); 2 Un método psicológico para defraudar de la gente y reír a la par

 

 

Kordano / kordana (adj.)

1 feliz
2 seguro
3 tranquilamente

4 impertinente

 

Kordanico / kordanica (adv.)

1 En una manera kordana

 

Kordanophobia (f.)

1 Un miedo extremo y Eine extreme bzw. irracional y la aversión de arrepentirse de asumir la responsabilidad para falsificar documentos u difundir trolas

2 Un miedo extremo y Eine extreme bzw. irracional y la aversión de ser echado de una position importante

 

مثال به اسپانیایی: El ha ya nos kordanado.

دیگر مشتقات اسپانیایی:

kordanarse

estar kordanado

kordanar a alguien

گسترش، اصلاح و نقل این نوشته با ذکر منبع مجاز است. هر گونه در آمد حاصل از آن در انحصار جناب آقای دکتر عوضعلی کردان است. حق نشر با انتشارات نمایندگی دانشگاه آکسفورد در تهران است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

 

قالیباف، مونوریل و گردش خارج از کشور

ببینید جناب قالیباف چه می گوید: » با بازديدي كه در سفر خود از شبكه منوريل ژاپن و استراليا داشتم، مصمم‌تر شدم كه منوريل حتماً جزء سيستم‌هاي حمل و نقل عمومي نيست.» (تابناک)
ترجمه: من رفتم به ژاپن و خودم به چشم خودم دیدم که اونا مونوریل ندارند. بعد برای این که مطمئن تر بشم که کسی مونوریل نداره، از اونجا رفتم استرالیا و دیدم اونا هم ندارن و فقط سیدنی یک مسیر 3،5 کیلومتری مونوریل داشت برای توریستهای مونوریل ندیده که برای سوار شدن هر نفر 12 دلار می پرداختند.
میگم که، آقای قالیباف، شما مطمئنی که شهرهای دیگه دنیا هم مونوریل ندارن؟ حالا که تا ژاپن و استرالیا رفتی، چرا بازدیدو نصفه کاره گذاشتی؟ اقلا می رفتی بقیه رو هم می دیدی، پاریس، لاس وگاس، لندن؟ ریودوژانیرو چی؟ یعنی مطمئنی اونجا مونوریل نداره؟ بوئنوس آیرس، نیویورک، مونترال؟ مسکو، سان فرانسیسکو؟ اونجاها هم می رفتی بعد یه بار دیگه با اطمینان می گفتی: با بازديدي كه در سفر خود از شبكه منوريل … داشتم، مصمم‌تر شدم كه منوريل حتماً جزء سيستم‌هاي حمل و نقل عمومي نيست.»
راستی آقای قالیباف هزینه این سفر به این مهمی چقدر شد؟ اقلا اگه اون 300 میلیارد تومان رو که به گفته خودت احمدی نژاد از صندوق شهرداری تهران برداشته و صرف انتخابات و کارای دیگه کرده، ازش پس می گرفتی، می تونستی با سودش دور دنیا رو بگردی و کاملا مطمئن بشی که کسی مونوریل نداره و تهران هم بهتره که نداشته باشه. ولی البته اونوقت اون همه مشاور رنگارنگ پسر خاله و آقازاده دوروبر شهرداری که هی پروژه بررسی کارآیی مونوریل تعریف می کردن و از شهرداری پول می گرفتن، گرسنه می موندن.
در ضمن اگه می خوای بدونی که مونوریل به درد می خوره یا نه، یک راست برو سراغ صاحبای این تکنولوژی در آلمان که هم نزدیک تره و هم می بینی که اونا خودشون یه دونه هم برای حمل و نقل عمومی ندارن و اینو دارن به هالوهایی مثل شهرداری مکه و جده و بعضیا در تهران میندازن.
این صندلی که روش نشستی، قبلا احمدی نژاد روش نشسته بود.

نوشته های دیگر در همین رابطه:

تهران، شهر ورشکسته با شهردار نمونه و مردم غیر شهروندش

در سرزمین کوران یک چشم پادشاه است

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

رادیو زمانه، عباس معروفی و مشکلاتش

دوست عزیزم، عباس معروفی، در وبلاگش در مورد بحران کنونی رادیو زمانه نوشته ای دارد که همه اش را می توانید در اینجا بخوانید. من با یک بخش کوچک آن کار دارم که در اینجا می آورم:

» هميشه به اين فکر بوده‌ام که ما آدم داريم، فکر داريم، طرح داريم، ولی چرا سرمايه‌دارهای ايرانی از آدم‌های ما و از فکرهای ما حمايت نمی‌کنند؟ اگر ايران را دوست دارند، اگر برای ارتقای شعور و ادب و فرهنگ و تاريخ ايرانی‌ها دل‌شان می‌تپد و حرفش را می‌زنند يا شعارش را می‌دهند چرا دستی بالا نمی‌زنند که ما يک راديو يا تلويزيون مستقل داشته باشيم؟ پارلمان هلند يکبار به ما لطف کرد و بودجه‌ای در اختيار روشنفکران ما قرار داد تا برای خودشان رسانه‌ای دست و پا کنند، چرا سرمايه‌دارهای ايرانی چنين همتی ندارند؟

عباس عزیز! این هم جواب این همه سول:

– ما آدم نداریم.

ما فکر نداریم.

ما طرح نداریم.

سرمايه‌دارهای ايرانی از آدم‌های ما و از فکرهای ما حمايت نمی‌کنند. چون به درد آنها نمی خورد.

آنها ايران را دوست ندارند. برای ارتقای شعور و ادب و فرهنگ و تاريخ ايرانی‌ها دل‌شان نمی‌تپد و حرفش را نمی‌زنند يا شعارش را نمی‌دهند و دستی بالا نمی‌زنند که ما يک راديو يا تلويزيون مستقل داشته باشيم.

پارلمان هلند یک بار لطف کرد. سرمایه دارهای ایرانی چنین همتی ندارند.

راستی، یادت هست یکی دو سال پیش در یک کنسرت ایرانی میز کتاب گذاشته بودی؟ ورودی آن کنسرت از 30 یورو به بالا بود. بیش از 15 هزار نفر ژیگول پیگول آنجا بودند. بهای یک لیوان کوکاکولا 5 یورو بود، یک لیوان آبجو 4 یورو، یک ساندویچ اولیویه 6 یورو، ساندویچ کباب 8 یورو وغیره. آنهایی هم که از شهر های دیگر برای کنسرت آمده بودند، برای هتل باید شبی 100 تا 120 یورو می پرداختند. آن شب کتاب زیادی نفروختی چون کتابهایت را گران می فروختی، مثلا 10 یورو یا 15 یورو. شاهد بودم که چند نفر که تا آن لحظه شاید بالای 100 یورو خرج کرده بودند، می گفتند: «آقا کتابهایتان گران است.» آن هم در کشوری که بنجل ترین کتاب 300 صفحه ای از 20 یورو به بالا است.

انتظارت زیادی است. واقعیت این است که جامعه ایرانی در خارج از کشور توان پاسخ به این انتظارها را ندارد. همان گونه که جامعه ایرانی شهر برلین که نخستین شهر اروپایی است که از 1310، از دوران رضاشاه به بعد میزبان روشنفکران ایرانی بوده و یکی از مراکز مهم فعالیت فرهنگی ایرانیان در خارج از کشور است و کسانی چون بزرگ علوی را داشته است، ظرفیت آن «خانه هدایت» که راه انداخته ای را ندارد.

به هزارو یک دلیل!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

تهران، شهر ورشکسته با شهردار نمونه و مردم غیر شهروندش

سه شنبه هفته پیش برای من از آن روزهایی بود که خارج از تهران کم دیده ام. روزی که ترافیک تهران در هم پیچیده بود و کاملا قفل شده بود. میدان آرژانتین که هفت یا هشت ورودی و خروجی دارد، از هر سو بسته شده بود. در ساعت شش بعد از ظهر می خواستم از آنجا به میدان رسالت که شاید کمتر از ده کیلومتر از آنجا فاصله دارد، بروم. طی این مسیر در ساعتی خلوت بیش از ده دقیقه طول نمی کشد. اما در آن روز هیچ ماشینی حتی یک سانتیمتر هم نمی توانست حرکت کند. حالا شاید یکی بگوید که کجاشو دیده ای، ما هر روز این داستان را داریم. به هررو، نیم ساعت به این امید که رفت و آمد به جریان بیافتد، به تماشای این صحنه ایستادم، بدون نتیجه! نکته جالب توجه این بود که هیچ کس ماشینش را خاموش نمی کرد و برخی هر از چندی گازی هم می دادند تا مطمئن شوند که موتور روشن است. بنزین مفت است دیگر. لیتری 80 تومان با حتی 400 تومان «آزاد» کجا و 2000 تومان اروپا کجا! سهمیه هم که شاید کافی است، هوای تهران هم تمیز و عالی و هوش اهالی تهران هم که ماشاالله از همه بیشتر!

به هرحال چون چند صد نفر دیگر تصمیم گرفتم پیاده بروم و به دنبال دیگران در کنار بزرگراه رسالت به راه افتادم. البته به برکت ترافیک قفل شده، می شد در امنیت در کنار بزرگراه پیاده روی کرد. البته نه امنیت کامل چون موتور سوارها برایشان همه جا مسیر باز است؛ لابلای ماشین ها یا حاشیته سمت راست و یا پیاده روها. البته پیاده رو در این بخش بزرگراه که خروجی تونل نیز هست و 2-3 سال پیش در دوران شهرداری احمدی نژاد راه اندازی شده و شبها نورپردازی زیبایی هم دارد، تعریف نشده است. یک تکه حاشیه در آنجاست که بدون معنی تمام می شود و دوباره بدون دلیل شروع می شود. وسط راه دوباره پیاده رو شروع می شود. معلوم نیست عابر پیاده چگونه باید تا آنجا بیاید که بتواند از پیاده رو استفاده کند. البته همان پیاده رو نیز به زودی دوباره تمام می شود. در حاشیه بزرگرا ه به پل می رسم. این پل محل عبور عابر دارد که البته نه قبل پل و نه پس از آن پیاده رویی تعریف نشده است. این وضع را از هر سو در هر بزرگراهی در تهران بروید، مشاهده می کنید.

این بخش از بزرگراه رسالت که از شرق به تونل می رود و چند سال پیش با های و هوی آن را به همراه تونل گشودند، یک شاهکار معماری شهرسازی نیز هست که هوش موجود در شهرداری تهران را نشان می دهد. وقتی با ماشین از شرق به غرب می آیید، پیش از رسیدن به تونل اگر بخواهید به بزرگراه آفریقا، میدان ونک و یا میدان آرژانتین بروید، باید از یک خروجی بروید که پهنایش تنها برای عبور یک ماشین کافی است. در حالی که بزرگراه رسالت پیش از رسیدن به این خروجی پنج باند دارد (که البته همیشه شش یا هفت ماشین در کنار هم می روند و کسی به خط کشی توجه ندارد). ورودی تونل سه باند دارد ولی معلوم نیست که چرا این خروجی تنها باید پهنایش به اندازه یک ماشین باشد. این در حالی است که در ترافیک کاری هر صبح شاید 60 یا 70 درصد ماشین ها از شرق به سوی میدان آرژانتین و بزرگراه آفریقا می روند. هر روز بیایید ببینید که چه معرکه ای است. آن طرف تر به سوی تونل شش باند خط کشی کرده اند که تا به ورودی تونل برسد، سه باند محو می شوند و معلوم نیست جریان این همه جا که باید به آن خروجی تنگ اضافه می شد، چیست. چون تونل تنها سه باند ورودی دارد. انسان از این همه هوش و درایت می ماند که آیا حضرات شهر ساز در شهرداری همه مدارکشان را از آکسفورد آقای دکتر کردان گرفته اند؟ آیا آنها چیزی چون طراحی ترافیک و تئوری صف در ریاضی و این چیزها شنیده اند یا هر کاری می کنند الابختکی است؟ به هر حال هر روز آنجا بساطی است. به ویژه که رانندگان مودب تهرانی پشت سر هم که نمی مانند که نوبتشان بشود. انها همدیگر را دور می زنند و در نتیجه لانه زنبوری در آن گذرگاه تنگ ایجاد می شود که همه می خواهند خود را زودتر از دیگران در آن بچپانند. یک مامور بخت برگشته پلیس هم همیشه در آنجاست که نمی دانم او چرا باید در آنجا باشد. چون هیچ کاری به جز تمرین ماهیچه دست راستش از او بر نمی آید.

به هر حال پس از دو ساعت به مقصد می رسم با کفش های گلی و سردرد ناشی از دود ماشین هایی که ایستاده اند ولی موتورشان روشن است. و این یک پیاده روی در یک مسیر تازه ساخت و مدرن تهران بود. حالا اگر بخواهم از نیاز به مسیر دوچرخه و اسکیت و چراغ راهنمایی مورد نیاز آنها و غیره بگویم که دیگر هیچ! خود می دانم که زیاده خواهی کرده ام.

کوچه های تهران را دیده اید؟ همین کوچه های مسکونی که در بچگی در آنها توپ بازی می کردیم. پیاده روهای کوچه ناامن ترین جای آن است. نمی توان بیست متر در یک کوچه راه رفت بدون آن که با مانعی روبرو شوی و یا خطری پیش بیاید، هم چون ورودی پارکینگ خانه ها که ناگهان کف پیاده رو را گود می کند. دایم باید از پله بالا بروی و پایین بیایی و یا ماشین هایی که پیاده رو را کامل گرفته اند و یا موتورسیکلت هایی که هوشمندانه موتور را عمود بر پیاده رو گذاشته اند و در نهایت تو را وادار می کنند که از وسط کوچه راه بروی و همین است که به جز من تازه وارد کسی از پیاده رو نمی رود. همه از وسط کوچه می روند و همان ها وقتی با ماشین می روند، به همنوعان پیاده شان اعتراض می کنند که شماها چقدر بی فرهنگ هستید.

هزار چیز دیگر در این شهر وجود دارد که از هر سو در تهران بروی، می بینی و در می مانی که مدیریت این شهر دست کیست و هوش ساکنان این شهر کجاست.

تهران از دیدگاه مدیریت شهری یک شهر ورشکسته است و هیچ چیزی ندارد که بخواهد به دیگران نشان دهد. این با وجودی است که تهران شهری است که نسبت به بسیاری از شهر های اروپایی توپولوژی مدرنی دارد و در آن بسیار راحت تر از لندن و پاریس می توان زیرساختارهای لازم را ایجاد کرد. خیابان های مستقیم و به نسبت پهن و عمود بر هم کار را بسیار راحت می کند؛ خانه هایی که همه بر خلاف شهری چون وین که خانه های 300-400 ساله دارد که میراث فرهنگی اجازه هیچ گونه تغییری نمی  دهد، چه رسد به تخریب، پس از بیست سال کلنگی محسوب می شوند و به راحتی می توان آنها را خرید و خراب کرد و خیابانی را ساخت یا پهن کرد. اما مشکلات تهران کماکان همان مشکلات چهل سال پیش است. چهل سال است مترو می سازند. چهل سال است که می شنویم که تهران وسایل نقلیه عمومی کم دارد. چهل سال است می گویند هوای تهران آلوده است. ولی چه دستاوردی دیده ایم؟ به جز دو خط مترو چیز قابل توجهی ندیده ایم. 7،74 میلیون نفر در این شهر زندگی می کنند و هیچ گونه دشواری غیر قابل حلی برای گسترش زیرساختار وسایل نقلیه عمومی وجود ندارد. نگاهی به استانبول 17 میلیون نفری بیاندازید یا لندن، پاریس، آمستردام یا سائو پاولوی 20 میلیون نفری. همه این شهرها یا متروی پیشرفته دارند و یا تراموا و شبکه اتوبوس رانی تنگاتنگ به همراه مترو؛ آن هم با آن خیابان هایشان تنگ و پر پیچ که به ویژه در شهرهای قدیمی اروپایی چون لندن یا پراگ و وین عمرشان به چند صد سال می رسد و خیابان هایشان از دوران درشکه است، اکنون به اندازه کافی اتوبوس، تاکسی و حتی درشکه رفت و آمد می کنند. حالا نگاهی به تهران 50-60 ساله بیاندازید. یک مدیریت لایق می تواند به سرعت قطار سبک شهری را راه بیاندازد، مترو را گسترش دهد و اتوبوس ها را افزایش دهد. اما این شهر پیرو فساد عمومی کشور، در چنان فسادی فرو رفته است که در شهرداری تهران 300 میلیارد تومان پول گم می شود و تا زمانی که احمدی نژاد در آنجاست، کسی بویی نمی برد. قالیباف آن را آن هم در جریان خرده حساب های سیاسی فاش می کند. ولی نه کمیسیونی تشکیل شده و نه کسی مورد بازخواست قرار گرفته است. جریان هم در حال حاضر مسکوت گذارده شده است. وقتی چنین چیزی توجه افکار عمومی را نیز آن چنان جلب نمی کند و همه نسبت به آن کمابیش بی تفاوت هستند، چگونه می توان انتظار داست که مثلا در مورد آلودگی هوا حساسیت ایجاد شود؟

یک تحقیق دانشگاهی که روزنامه شرق چند سال پیش منتشر کرده بود، آورده بود که %70 مردم تهران شهرنشین هستند ولی شهروند نیستند. آنها روش زندگی شهری را نمی دانند. این از دید من بزرگترین دشواری این شهر است. کسی که اصول زندگی در شهر را نمی داند، نه وظیفه خود را می داند و نه به قانون احترام می گذارد. توقعی هم ندارد و از حقوق خود نیز خبر ندارد که آن را از ارگان هایی که خود آنها را انتخاب کرده است، بخواهد. آن ارگان ها را هم بر اساس نیاز مدنی و شهروندی خود انتخاب نکرده است. این است که نتیجه این می شود که 7،5 میلیون نفر در هم می لولند، با این ترافیک زندگی می کنند که تنها بخشی از آن ناشی از کمبود وسایل نقلیه عمومی است و بخش دیگرش رفتار (اگر بگویم وحشیانه ناراحت نشوید) راننده های تهرانی که رعایت هیچ چیز را نمی کنند، نه ادب اجتماعی می دانند و نه حتی به پلیس احترام می گذارند و کارشان تعرض به حقوق دیگران است. با آلودگی هوایی زندگی می کنند که بخش بزرگ آن بدون دلیل منطقی به وجود می آید و مقصر آن خودشان هستند. تا به حال دیده اید که در یک پایانه اتوبوس رانی که همیشه تعدادی اتوبوس در ابتدای خط ایستاده اند، حتی یک اتوبوس خاموش باشد؟ من سال هاست که هر بار راهم به تهران می افتد، به این مورد ویژه دقت می کنم و هنوز این را ندیده ام. در عوض بارها دیده ام که رانندگان همان اتوبوس ها پشت اتوبوس روشن در کنار دود چند نفری ایستاده و گرم نوشیدن چای و گفتگو هستند. هوش را می بینید؟

در گذشته در دپوهای شرکت واحد در غرب و شرق تهران اتوبوس ها حتی در طول شب نیز روشن می ماندند چون می گفتند که اگر آنها را خاموش کنینم، دیگر روشن نمی شوند. همیشه بر فراز دپوهای شرکت واحد در آریا شهر و نارمک یا شاید جای دیگر که نمی شناسم، ابر سیاهی در هوا بود. هوش را ببینید! آن هم در شهری که از سه سو در میان کوهها قرار دارد و جریان هوا در آن محدود است.

تهران حدود 300 کیلومتر بزرگراه دارد که همه شش بانده هستند. در هر چند صد متر پل عابر پیاده وجود دارد که در مناطق مسکونی فاصله کمتر هم هست. اما تقریبا هر روز می توانید مردمانی را ببینید که در سایه پل عابر از عرض بزرگراه رد می شوند ولی از روی پل نمی روند. با وجودی که زیر این پل ها تا دویست متر این طرف و دویست متر آن طرف پل در میان بزرگراه نرده بلند گذاشته اند که عابر پیاده نتواند رد شود، ولی همیشه کسانی را می بینید که یا در امتداد نرده می روند که رد شوند و یا اگر ورزشکار باشند از نرده می پرند. روشن است که تعداد کسانی که زیر ماشین می روند نیز زیاد است.

این داستان سر درازی دارد و می توان از رفتار تهرانی ها در مورد زباله ریختن در خیابان ها، عدم رعایت آیین نامه رانندگی به خشن ترین شکل آن، ایجاد سروصدا و مزاحمت برای همسایه ها، دشواری های همزیستی در آپارتمان ها و غیره گفت که البته تهرانی ها خود بیشتر از این مشکلات می دانند.

در تهران مردمانی زندگی می کنند که از روستا بریده ولی هنوز به شهر نرسیده اند. از روستا بریده اند چون زندگی در روستا نیز نظم ویژه خود را دارد که در شهر قابل اجرا نیست. به شهر نرسیده اند چون تقریبا هیچ کدام از اصول زندگی شهری را رعایت نمی کنند. در هر عرصه ای که بنگرید، تهرانی ها دچار مشکل هستند. این روستاییان در نیمه راه مانده و به قول خودشان «باکلاس» (که هیچ وقت در نیافتم که تعریف خودشان از «کلاس» چیست)، آن چنان نیز به خود می بالند و مغرور هستند که تهرانی هستند که انسان فکر می کند که تنها یک مهد تمدن در جهان وجود دارد و آن هم تهران است.

تهران یک شهر نمونه است و کلی ویژگی دارد که آن را از کلان شهر های دیگر متمایز می سازد، همین ویژگی هایی که در اینجا بخشی را که به ذهنم رسید و گفتم. البته اگر بخواهیم احساس خوبی به ما دست بدهد، می توانیم از دشواری های سائوپاولو، جاکارتا یا لاگوس بگوییم که به عنوان تهرانی احساس خوشبختی کنیم.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin