یک گفتگوی عجیب

برخی روزها اتفاق هایی می افتند که هیچ گاه انتظار نداری چون این یکی!

صبح زود می خواهم از میدان رسالت در تهران به میدان آرژانتین بروم و در کنار یکی از خیابان ها در انتظار تاکسی یا اتوبوس ایستاده بودم که یک پراید در کنارم نگه داشت. راننده آن که دختر جوانی بود سراسیمه پرسید:

– آقا از اینجا چه جوری برم تا پل سید خندان؟

میدان رسالت را برای ساخت زیرگذر چند سال است که به هم ریخته اند و ترافیک سنگین را در کوچه پس کوچه های آنجا آواره کرده اند که آن هم گویا مرتب تغییر می کند. می پرسم:

– این محل را می شناسید؟ باید دنبال ترافیک و از کوچه پس کوچه بروید.

– نه آقا، اینجارو بلد نیستم. چه جوری برم حالا؟

می گویم: پس من تا پل سیدخندان با شما میام. می گوید: باشه. و سوار می شوم.

باید برم اداره مفاسد.

من «مفاصا» می شنوم و گمان می کنم که منظورش پرداخت جریمه های رانندگی است. خیال می کنم که مثلا من نیز تهران را بلدم. می گویم:

اداره راهنمایی و رانندگی در سهروردی؟

نه، اداره مفاسد در وزرا.

منظورش اداره اماکن است. همان جایی که اراذل و اوباش حکومتی و نیروی انتظامی مردم را به آنجا می کشانند چون حجابشان اشکال داشته یا ماهواره داشته اند و یا در خانه خود میهمانی مختلط داشته اند و از این جور گناهان کبیره. چه اسم جالبی! اداره مفاسد! بهشان می آید.

حالا اونجا چرا باید بری؟

هیچی، منو با پسر گرفتن. ماشین دوست پسرمو خوابوندن. به منم رعایت حجاب اسلامی بستن (البته منظورش عدم رعایت حجاب اسلامی است). میگن ماشینو برای این جرم یک ماه می خوابونن. حالا میرم سر پل بابامو بردارم بریم اونجا ببینم چی میشه. آقا؟ اونجا آشنا نداری کمکمون کنه؟

ببینم قیافه من به اونا می خوره؟

نه، خوب شاید!

نه، من اونورا کاری ندارم.

تلفن همراهش هم در چند دقیقه 2-3 بار زنگ می زند و او که گوشی اش را زیر روسری اش در گوش دارد، به هر کسی که آن سو است می پرد و ناسزا می گوید: «دیدی؟ شما پسرا همتون اینجوری هستین.»

لاتی حرف می زند و برای من که خیلی کم دیده بودم که یک دختر با این لهجه حرف بزند و چنین واژه هایی به کار برد. شخصیت جالبی است. تمرکز ندارد و مرتب از این شاخ به آن شاخ می پرد.

بابام شناسنامه منو پیش خودش نگه داشته. بهم نمیده.

چرا؟

چه می دونم. می ترسه برم شوهر کنم.

مگه دنبال شوهری؟

نه خوب، ولی اگه پیش بیاد شاید.

چند سالته؟

21

حالا کجا گرفتنتون؟

شب تو خیابون بودیم. الان گواهیناممو و بیمه ماشینمو گرفتن. آقا فکر می کنی چقدر ماشینو بخوابونن؟

من چه می دونم. بار چندمه گرفتنت؟

نمی دونم، بار چهارم، پنجم.

پس خودت که بیشتر تجربه داری.

دوباره با کسی در تلفن حرف می زند. زنگ تلفن را خاموش کرده: «ببین اگه زنگ زدی و دیدی من پرت و پلا میگم بدون بابام اینجاست. باشه؟»

به نظر می آید که این دختر در خانواده نیست و یک جورایی «آواره» است.

ببینم مگه با پدر و مادرت زندگی نمی کنی که الان با بابات سر پل قرار گذاشتی؟

نه، پدر و مادرم جدا زندگی می کنن. این واسه خودش اونم واسه خودش. من پیش مامانم هستم.

با گوشی درون گوشش ور می رود: «بابام نباید بفهمه که دوباره موبایل دارم.»

می پرسم:

یعنی چی؟

– آخه من هیچ وقت پول تلفونو نمی دم. الانم سیم کارت خودم قطعه.

تو که همش داری حرف می زنی.

نه، این سیم کارتو دوست پسرم برام خریده. بابام نباید اینو بفهمه. آخه می دونی چیه؟ من چند تا دوست پسر دارم. ولی نه اونجوریا! فقط یکیشون فابه. بابام بفهمه همش غر می زنه. آخه من اعصاب معصاب ندارم. قرص اعصاب می خورم بعضی وقتا. پسرارو هی ردشون می کنم.

«فاب» نمی فهمم یعنی چی. تا حال خیال می کردم فارسی ام بد نباشد. اینجا کم می آورم.

فاب یعنی چی؟

در راه بندان بزرگراه رسالت گیر کرده ایم و می تواند نگاه طولانی به من بیاندازد:

یعنی چی؟ فاب یعنی فاب دیگه. تو مث این که اینجایی نیستی.

نه، من خارج زندگی می کنم.

از جا می پرد: جدی میگی؟ آقا، منو با خودت می بری خارج؟ جدی میگما. منو با خودت ببر.

یعنی چی تورو با خودم ببرم؟ مگه می شه؟

آره دیگه، من باهات میام. ببین جدی می گم.

خوب بعدش چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟

هیچی، خوب با هم هستیم دیگه. با هم زندگی می کنیم.

عجب! به همین راحتی؟

بگو دیگه! میشه یا نمیشه؟

به ذهنم باندهای شکار دختران می رسد که به آنها کلی قول کار و هزار چیز دیگر می دهند و آنها را به دوبی و شیخ نشین ها می برند. دختر زیبا و خوش هیکلی است و روی دندانهایش سیم نصب کرده که صاف بشوند.

معلومه که نمی شه. مگه هر کسی که دیدی بعد ده دقیقه از این چیزا باید بهش بگی؟ چطور اعتماد می کنی به غریبه ها؟

ااااه، تو هم مث بابا مامانم حرف می زنی. مگه چیه؟

تو اصلا چکارا می کنی؟ درس می خونی؟

آره، کامپیوتر می خونم.

کجا؟

قائم دشت. (یا چنین اسمی. نمی دانم کجاست و نمی پرسم. شاید یکی از شهرکهای اطراف تهران باشد.)

این که رشته عالیه. خوب دختر درستو بخون تموم کن بعدش هر جا دلت می خواد برو. کار هم زیاده برای این رشته. هم در ایران و هم هر جای دیگه.

اوووه، کی حوصله داره؟ من تازه ترم سومم. کو تا تموم بشه.

احساس می کنم که دوباره روضه همیشگی (یا مودبانه نامش را نصیحت هم می شود گذاشت) را برای جووانهای پیرامون خود می خوانم. روضه است و یا نصیحت. چون گوش کسی بدهکار نیست و به جز چند مورد انگشت شمار تاکنون چندان نتیجه ای از انتقال تجربه خود به جوانتر ها و با نشان دادن چشم انداز روشن تر با داشتن سواد تخصصی و این همه جای کار خالی در ایران و جای دیگر نگرفته ام. با زبان خودش و صریح به او می گویم:

اگه این رشته رو تموم کنی و با سواد خوب تموم کنی، این همه کار هست. همین الان می تونم بفرستمت سر کار در همین تهران! مستقل می شی و لازم نیست آویزون این و اون بشی.

من می خوام همین روزا برم و انصراف بدم. سخته. من اصلا حوصلشو ندارم.

اگه انصراف بدی بزرگترین اشتباه زندگیتو کردی. مگه این دو سال و نیم سختی چیه که حاضری تمام عمرت سختی بکشی ولی 2،5 سال درس نخونی؟

ای بابا کی حوصله داره!

شانس می آورد و دوباره تلفنش گویا زنگ می زند. با کسی گرم صحبت می شود که چند ناسزا نیز نصیب او می کند. باز به سوی من برمی گردد:

میبینی؟ این پسرا همشون نامردن. اصلا فکر آدم نیستن.

چطور؟ از وقتی که من سوار ماشینت شدم که تلفن تو همش زنگ می خوره. دوستات حتما نگرانت هستن دیگه.

خوب آره. این پسرا بازم از دخترا بهترن. می دونی چیه؟ مامانم همیشه می گه هر چند تا می خوای دوست پسر داشته باش ولی هیچی دوست دختر نداشته باش. زنا ذاتشون کثیفه.

مغزم از این سخنان قصار سوت می کشد. این دیالوگ جالب تر و جالب تر می شود.

ببین من جدی میگما. من باهات میام خارج. منو با خودت ببر. میگن دوبی خیلی باحاله.

دوبی واسه دو سه روز باحاله. بعدش دیگه باحال نیست. اونوقت دیگه علافی اونجا.

تو هم همش منفی میگی. راستی، ببینم تو زن داری یا مجردی؟

سوال اول را آخر پرسیده. نگاهش هم تازه به حلقه دست من افتاده.

بله، من زن دارم.

محکم با دست روی پایش می کوبد:

اه! اینم از شانس من. من هیچ وقت شانس ندارم.

این از اولش هم شانس نبود دختر. شانس تو در همونیه که بهت گفتم. درستو بخون و روی پای خودت واستا و مستقل باش.

من مشکل پولی ندارم که. پدر و مادرم وضعشون خوبه.

مساله پول نیست. استقلال بیشتر از این حرفهاست.

ببین تو باید قبل این که برسیم به پل سید خندان پیاده بشی. اگه بابام ببینه باز غر می زنه.

یعنی بابات که شاید هم سن من باشه، منو به جای دوست پسرات می گیره؟

غر میزنه دیگه. تازه اینجوری فکر نکن. بابای من استاد دانشگاست.

چی درس میده؟

برنامه نویسی C و از این چیزا.

این روزها چقدر استاد دانشگاه می بینم که زبان برنامه نویسی و مبانی ویندوز درس می دهند. چیزهایی که در اروپا اصلا درس دانشگاهی نیست.

تو موبایل همراته؟ می خوام به بابام زنگ بزنم ببینم کجای پل واستاده. من با این سیم کارت نمی خوام بهش زنگ بزنم.

تلفن همراهم را به او می دهم. شماره پدرش را که یک شماره ایرانسل است، می گیرد.

اه، بازم جواب نمی ده. نمی شنوه.

خوب اینو باید قبلا باهاش هماهنگ می کردی.

بی خیال، بلاخره یه جایی واستاده دیگه.

به پل نزدیک می شویم. می گویم:

ببین من همین جاها پیاده می شم.

پیاده می شوم. صد متر دورتر می بینم که کسی که احیانا پدرش بود و هم سن من بود، سوار می شود که به «اداره مفاسد» بروند. من هم آخرش نفهمیدم «فاب» یعنی چی.نجآونجا چرا

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

46 پاسخ

  1. هاها! فاب!
    مخفف «فابریک» هستش. دوست فابریک به دوستی میگن که باهاش روابط خاصتری دارن.

  2. تا جایی‌ که من میدونم، منظورش از فاب، فابریک بوده.

    اینطور که من فهمیده ام، فابریک رو در فارسی‌ به معنای اصلی‌ یا «اریگینل» استفاده میکنند. پس دوست فابریک در واقع می‌شه یه جور دوست اصلی‌، در مقابل رابطه‌های مثلا یک شبه یا یک هفته یی. شاید هم یعنی‌ دوستی که باهاش رابطهٔ جسمی‌ داره. نمیدونم دقیقا.

    داشتم فکر می‌کردم چرا… فابریک در انگلیسی به معنای پارچه است. در آلمانی و ایتالییی به معنی کارخانه، در فرانسه به معنی ساختن (؟).

    فرهنگ معین میگه:
    فابریک
    [ فر. ] (اِ.) 1 – کارخانه . 2 – در اصطلاح فنی آن چه که در کارخانة سازنده اصلی ساخته شده باشد، اصل .

    چیزی که من دلم می‌خواد بدونم اینه که داف یعنی‌ چی‌؟ و ریشه ش از کجاست؟ کسی‌ میدونه؟

  3. از شماره باباي طرف چجوري فهميدي اعتباري ايرانسله؟!! شماره هاي اعتباري و دائمي ايرانسل فرقي نمي كنن.. كلن داستان قشنگي بود فقط داستان

  4. فاب مخفف فابریک میشه. یعنی دوست قدیمی و صمیمی که چند ساله با هم دوستین. دوستی قدیمی و دوست داشتنی. که همه چیز رو دربارت می دونه و قابل اعتماده.

  5. احتمال داره چند وقت دیگه بهت زنگ بزنه. اگه میخوای صحت این فرضیه رو متوجه بشی یه بار همون شماره ی ایرانسل رو بگیر , یحتمل خود دختره جواب میده. 🙂

  6. داف کلمه عبری است به معنای دختر که از زبان کسبه جوان یهودی تهرانی وارد زبان عادی شده است. این کلمه وقتی کاربردی می شود که در حضور دختری که داخل مغازه است می خواهند در مورد او حرف بزنند ی به او ا اشاره کنند.
    ==========================================
    در واژه نامه زبان مخفی (آرگو) این واژه آمده است.
    نویدار

  7. جالب بود.
    زیر پوست جامعه داستان زیاده. داستان هایی که همزاد هم آغوشی تحجر، کم عقلی، استبداد، خلاء فکری، انقلاب، دیکتاتوری، جنگ، مهاجرت، انفجار جمعیت و نبود امکانات فرهنگی و اجتماعی و شکاف نسل ها و تهی شدن اونهاست. من هم فرزند مهاجرت هستم. این رو در تحلیل وضع کودکی و نوجوانی خودم فهمیدم. فکر می کنم کشور ما به جامعه شناسی بسیار نیاز داره تا ضعف های فرهنگی بی پایانش هویدا بشوند. روزی نیست که ضلعی از اضلاع زندگی در این کشور رو بررسی نکنم، داستان بسیاره.
    فکر می کنم اسم اینها همگی «ناهنجاری های اجتماعی» باشه. که برخی از عللش رو بالاتر گفتم. افراد امروز کشور ما هرچقدر بیشتر با عواملی که ذکر کردم در تماس بوده اند بیشتر این ناهنجاری ها رو دارند. و کاری که بدرد این جماعت بخوره کار فرهنگی طولانی مدت و ریشه ایه. چیزی که سواد و قدرت تعقل مردم رو بیشتر کنه و جسارت فکر کردنشون رو زیاد کنه.

    در ضمن برام جالب بود که این مکالمه رو به خاطر سپرده بودی یا بازسازی کرده بودی؟

    قائم شهر هم که میگه حتما یکی از به اصلاح دانشگاه های کشوره که هر جایی سبز شدن اما از دانشگاه بودن فقط اسمش رو یدک میکشند مثل من که اینجا در یزد در یک موسسه آموزشی باید برای بیرون کردن استاد بی سواد از دانشگاه، به همراه دوستانم بجنگم. علاوه بر این برای درس خواندن و مجبور کردن کلاس و استاد به تدریس بیشتر و غنی تر باید با خیل کثیر متولدین سالهای بالاتر که نسل بعد از ما هستند رو در رو بشم، در مقابل تقاضاهای همیشگی شان برای تعطیل شدن کلاس، درس نحواندن، کپی کردن، پروژه خریدن و …
    ==================================
    نه، بازسازی نکرده بودم. دیالوگ را پس از رسیدن به مقصد نوشتم تا جزییات را فراموش نکنم.
    نویدار

  8. من هم پا به پای شما در جريان اين گفتگو افسوس خوردم و کلافه شدم 🙂

  9. سروش به نظرم درست میگه. دختره قاعدتا در حال شکار بوده. خودشو خیلی اهل نشون میداده و خیلی داوطلب خام شدن. خوب … خیلی مردای میانسال در همچین موقعیتی به جای نصیحت کردن سعی میکنن پا پیش بذارن و توی دام میفتن.
    به هر حال اگه باهات تماس گرفت ما رو بیخبر نذار 😉

  10. ok

  11. salam , dooste khubam neveshtehato dust daram , mikhastam be balatarin befrestam ke goft bayad ozvesh besham va ozviat ham faghat ba davate dustan emkan dare , agar dust dashti mano be balatarin davat konid ta be porbinandetar shodane bloget ye komake kochoolooyee bokonam , ya hagh

  12. از نظر جامعه شناسی: کمی مانده به تایلند
    از نظر تکنیکی: تنها یک مورد متوسط سطح پایین !
    از نظر قدرت انتقال مفهوم : خوب
    انشا: عالی
    🙂
    =========================
    نمی دونستم قراره امتحان بدم. وگرنه کنار یه خیابون دیگه وامیستادم.
    در ضمن تایلند رو غلو کرده ای.
    نویدار

  13. I like your posts, man. Do you really live in Iran? Good for you that you you do not have any problem with security service, man.

  14. صد در صد بهت زنگ می زنه ببین اگه تو نمی خوای من حاضرم خودم ببرمش سانفرانسیسکو!!!(اسدا.. میرزا دایی جان ناپلئون)

  15. فاب: مخفف فابریک و به معنای اصل و اصلی هست. وقتی می گویند فلانی رفیق فابم هست یعنی رفیق جون جونی و یا کسی است که واقعا دوستم هست و او را یک دوست واقعی و اصلی می شناسم. هرچند این اصطلاح هم در زبان عامیانه و گویش جوانان مانند بسیاری به بیراهه کشیده شده و ممکنه طرف به یه دوستش که فقط چند روزه با هم هستن بگه فاب صرفا به خاطر اینکه مرامش رو نشون بده و یا بگه که با طرف در یک فاز سیر می کنه(یعنی علائقشون شبیه به هم هست)

    داف: به معنای دختر است و در زبان عامیانه معنایی که من از آن می شناسم کاربردی است که پسرها از آن دارند. وقتی یک پسر می گوید» عجب دافیه» یعنی عجب دختر خشکلیه و یا در معنای دیگرش یعنی عجب ک*یه.

  16. سلام
    از این چیزا تو این شهر زیاده
    حالا شما کجای اروپا زندگی می کنید؟

  17. با خوندن این مطلب فکر میکنم دیگه کاملا جمهوری اسلامی موفق شده و همه ما جوونای متولدین سالهای ۶۰ به بعد رو تبدیل به یک تپه آشغال آواره کرده.

  18. اگه یه ذره دیگه روی سناریوت کار کنی قول میدم سال دیگه جشنواره فجر جوایزو درو کردی…..

  19. فک کنم منزورش قاب یا بهتر بگم در زبان عربی قاف است که همون کوههای استورهای جنوب کشورمونه ها.
    شاید هم گاب بوده که تو زبون ما گاو ترجمه می شه که منظورش از رفیق گاب می شه رفیق پر خور یا خیلی گنده یا شیرده
    شایدهم فاب بوده که مخفف fabricate هستش اینجوری می شه دست ساز پس شاید پینو کیو منظورش هست
    و… نکنه منظورش مدرک دست ساز بعضی ها بوده!!!!

  20. چه برخورد جالبی! خوب شد نترسیدید بهتون آویزون شه… یه داستان کوتاه خوب ازش درمیاد. گرچه دراومده!

  21. khode dastan jaleb bood vali ezhare nazaraye doostan ham kheili jalebe!tvahhome toute e sarasare zehne hameye ma ro mashghool karde!choon hame chiz be nazaremoon dorooghe magar eenke khalafesh sabet beshe!kash dar jameeye ma akse een mibood!!

  22. چه جالب! عجب آدم هایی پیدا میشن.

    «منو با خودت ببر خارج» !

    من مرده ی این تیکه ام.

  23. بابا به خدا فهمید فاب یعنی چی؛ هی میان می نویسن فاب این میشه فاب این میشه. بسه دیگه رفقا !
    از شوخی گذشته تازگی ها دخترا واسه خندیدن و مسخره بازی هم هر کاری ممکنه بکنن، بعید نیست اونم دیالوگهایی که با تو داشته رو بره بشینه واسه دوستاش تعریف کنه و هر هر بخندن که طرف نمی دونست فاب یعنی چی، گفتم بهش کلی دوست پسر دارم چشماش چهار تا شده بود از تعجب هه هه هه بهش گفتم منو با خودت ببر اونم گفت چرا درست رو ادامه نمی دی دختر جون هه هه هه. یک چیزی تو این مایه ها. از دخترای این دوره زمونه هر چی بگی برمیاد.

  24. اینها زاویه هایی از چیزهایی هستند که من در شهرهای مختلف شخصا تجربه می کنم. اینها داستان نیستند که بخواهند حرفه ای نوشته شوند یا به کار سناریو بیایند و من نه نویسنده هستم و نه سناریو نویس. تجربه شخصی است در جاهای مختلف. حال اختیار با خواننده است که به هر حسابی که دوست دارد بگذارد.
    بله، معنی «فاب» رو هم فهمیدم و «داف» رو هم می دانستم. اینقدرها هم پرت نیستم از فارسی توی خیابون.
    حالا اگه گفتید «پاناسونیک» یعنی چه؟
    نویدار

  25. fab=fabric

  26. من نمی دونم بعضی آدم ها واقعا پیش خودشون چی فکر می کنن!!

  27. آخه یه چیزی هم وجود داره : اینکه شاید حرف ها ی u براش نامفهوم بود چون قدرت درک نداشته . ولی ما نمی تونیم ادعا کنیم که شاید حرفهای یک کسی که از ما بالاتره [تو سبک افکار و بینایی] رو ما بتونیم درک کنیم ، اون روزای خوب زندگیش می شه خوش گذرونی با دوست پسرش و روزهای بد زندگیش می شه رفتن به اداره مفاسد همراه پدر ، بی ماشینی و امتحانهای دانشگاه .
    پول ، زندگی ، آینده و یک سری مفاهیم که شاید برای دیگران ارزش یا یا خاصیتی دارند واسه اون هیچه…
    راستی برا اینکه از اختراعات لغوی جدید ملت عقب نباشیم ، کافیه که یه وبلاگ لوس که نویسندش یه دختر 14 ساله باشه پیدا کرد تا این اصطلاحات جدید رو هم فهمید .
    [البته فک نمی کنم که مهم باشه ؛) ]

  28. هم جالب بود و هم دردناک
    من تا به حال با مواردی شبیه به این مواجه شده بودم اما نه به این شوری(!) دیگه
    البته شاید به این خاطر باشه که شهر من هنوز رکورد تهرانو نشکسته (حداقل در این زمینه!)
    وبلاگتون برای من خیلی جذّابه
    امیدوارم موفق باشید

  29. ba saaye upam

  30. اون اداره «مبارزه با مفاسد اجتماعی» هست و اون دختر درست گفته بود چون تجربه اش هم بیشتر بوده دیگه . اداره اماکن ناجا در خیابان تخت طاووس هست . جتی اگر داستان هم بوده باشه من مطمئنم هر روز تو همین شهر حداقل 50 مورد اینجوری پیدا میشه که واقعاً اتفاق میفته

  31. روي ماه خدا را ببوس…
    «اگه ديديشو» تو دلم ميگم

  32. اینا گرگ هستند ! چی فکر میکنید ؟! الان رابطه داشتن با یک مرد میانسال خیلی خیلی بهتره براشون تا با جوونهای مثل خودشون رابطه داشته باشن ! دیگه منه پسر که 22 سالمه اگه یه چنین دختری رو ببینم 2 زاریم می افته و 100 سال دم به تله نمیدم اما خیلی ها هستن در سنهای بالا که گرفتار میشن …ولی منم فکر میکنم شماره ی شما رو برداشت تا احتمالا زنگ بزنه ! اگه زنگ زد مارو بی خبر نذارید … ما متنظریم یالا …
    موفق باشید

  33. جان من فدای ایران و ایرانیان عزیز، مسلمان،مسیحی‌،یهودی،بهائی،ملا،آخوند، بی‌ دین، همه و همه من قربان همه. بقول معروف این نیست بگذرد.

  34. نوشتت خیلی جالب بود.خوب اینم جامعه ی ماست کاریش نمیشه کرد بازم بت خسته نباشید میگم

  35. سلام
    توي ماشين كه بوديد از ماجرا نت برميداشتيد؟ چه خوب دقيقه به دقيقه نوشتيد و يادتون هم نرفته!!!!!!
    =================================================
    یعنی حافظه کوتاه مدت نیم ساعت هم کار نکنه؟

  36. خیلی جالب بود. خوشمان آمد بسیار!
    عجب تجربه ای بوده و مکالمه ای…

  37. راهی برای افزایش باردید کننده های ما و شماپس هم به نفع شماست هم ما
    با سلام . وبلاگ خیلی خوبی داری موفق باشی به وبلاگ ما هم سر بزن اگه خواستی منو لینک کن منم شما را لینک می کنم .
    (آدرس پاک شده است) …….
    محسن
    اگر مایل به تبادل لینک هستید لینک مرا با نام وبلاگ فناوری اطلاعات در وبلاگت درج کن و آمادگی خود را با ورود به وبلاگ من و در قسمت نظر ها اعلام نمایید
    =======================
    این کار شما جالب نیست و شما این متن را در صدها ویلاگ دیگر نیزگذاشته اید و این که از وبلاگ من تعریف می کنید، یک تعارف است.

  38. سلام. نوشته جالب و انعکاس موزونی بود از دیالوگی که داشتید. من در تمام مسیر حرکت شما، به این فکر بودم که چطور شد از رانندگی اش هیچی نگفتین و یا از برخوردهائی که راننده های دیگه نسبت به اینجور آدمها میکنند. آخه، موضوع از آنجا شروع شده بود که طرف راه رو مثلاً بلد نبود و طبعاً میباید اینجا و آنجا بهش ندا میدادی که اینور و آنور بره و فکر میکنم همین بخش هم بجای خودش کلی قابل توضیح بوده باشه! از رانندگی در ایران طوری صحبت میشه که انگار صحنه جنگ و جدله و همه میخوان از تمامی ذرات حق و حقوق خودشان دفاع و ازش استفاده کنند. بهرحال خسته نباشی.
    =======================================
    اتفاقا رانندگیش هم مثل حرف زدنش بود. پدیده جالبی بود کلا
    .

  39. سلام نويدار
    خوشحالم تارنوشت كسي را مي‌خوانم كه به همان اندازه‌ايي كه خوب مي‌نويسد سنجيده سخن مي‌گويد.
    در مسير خوبي افتاده‌ايد،من هم تشويقتان مي‌كنم از تجربه‌هاي خود در زندگي بنويسيد،چيز‌هايي كه براي من ارزششان از كتاب‌ها و نظريات دانشمندان ارزشمندتر،آموزنده‌تر و كاربردي‌تر هستند،فقط دقت كنيد كه در نقل اشتباه نكنيد چون اينجا دنياي متن است و اگر كوچكترين اشتباهي بكنيد من به صداقتتان شك مي‌كنم و چون من جسم شما را نمي‌بينم كه از راه‌هاي ديگر به درستي تجربه‌اي كه نقل مي‌كنيد اطمينان كنم به شما تهمت درغگويي ميزنم و تجربه‌ي دروغ هم از داستان غير واقعي بي اثرتر است.
    موفق باشيد

  40. جمعی از دوستانتان شما را دعوت میکنند تا در پروژه ی رادیو وبلاگستان مشارکت کنید.بی شک حضور شما در جمع برنامه سازان رادیو وبلاگستان باعث بهروری بیشتر این مجموعه خواهد شد.
    با تشکر رادیو وبلاگستان
    http://radioweblogestan.wordpress.com

  41. من معتقدم که علوم انسانی از قبیل جامعه شناسی و فلسفه مثل خاک هستند برای رشد یک تمدن و تکنولوژی و کامپیوتر و اقتصاد و چه و چه میوه هایی هستند که در خاک رشد می کنند. ما خاک خوب نداریم. (یاد کتاب خاب خوب ارسکین کالدول افتادم) ما درخت کامپیوتر را برداشته ایم از اروپا و آمریکا آورده ایم توی خاک فقه جعفری کاشته ایم. ضعف ما در علوم انسانی و فقر علمی در این زمینه منجر به ایجاد جامعه ای هرج و مرج زده شده که نمونه هاش همین دختران و پسرانی هستند که می بینیم. انسانهایی به هدف که می خواهند یک شبه ره صد ساله بروند و برای رسیدن به این هدف هر کاری هم می کنند. مدرک تقلبی جعل می کنند٬ مجیز بالاتر از خود را می گویند٬ زیر دست خود را له می کنند٬ آویزان دوست دختر و دوست پسر خود می شوند. ما به خاک نیاز داریم نه درخت. درخت هر چه که پر محصول و از نزاد خوب باشد در خاک فقیر خشک می شود.

  42. راستی من نفهمیدم این واژه «خفن» از کجا در اومده. البته موارد استفاده اش را می دانم ولی نمی دانم دقیقا یعنی چی؟

    واژه دیگری که شنیدم و معنی اش را نمی دانستم «فلز» بود. طرف به من گفت تو دیگه عجب «فلزی» هستی. یعنی من محکمم؟ یعنی درخشانم؟ (خدا آنروز را نیاورد که من درخشان باشم) یعنی چکش خورم؟ یعنی چی فلز؟ کسی میدونه؟

  43. سلام!
    اون چیزی که نوشتید و کسی بهش توجه نکرده اینه که به دختره گفتید کار برات زیاده! هر جا بخای میتونی بری!!!
    انگار خارج زندگی کردنتون بیشتر از 30 سال بوده! کجا واسه یه مهندس کامپیوتر صفر کیلومتر کار هست؟؟؟ البته نمیگم نیستا! با حقوق 150 تا 200 تومن واسه همه کار هست. ولی با این حقوق آدم چیکار میتونه بکنه؟؟؟
    من فوق لیسانس دانشگاه تهران هستم. یه شرکتی گفت بیا 270 تومن بهت میدیم!!! تازه با کلی منت!
    ===================================================
    من بدون پشتوانه نگفتم که در ایران کار زیاد است. در زمینه های تخصصی نرم افزار نویسی و مخابراتی جای کار خالی در ایران زیاد است و ما همواره در پروژه های خود با کمبود متخصص روبرو هستیم و ار خارج متخصص می آوریم. اگر در زمینه تخصصی خود وارد هستید، نباید مشکلی در یافتن کار با درآمد خوب داشته باشید. توجه داشته باشید که نام دانشگاه ونوع مدرک نسبت به دانش تخصصی اهمیت بسیار کمتری دارد. اگر کار بلد باشید، داشتن یا نداشتن مدرک در درجه دوم یا سوم قرار می گیرد.
    شاد باشید
    نویدار

  44. سلام. من در تایید سخنان آقا سعید باید بگم که کار نیست ،چه با تخصص چه بی تخصص. پارتی حرف اول رو میزنه. من خودم فوق لیسانس امنیت اطلاعات از حیدرآباد هند دارم و با هزار امید به ایران برگشتم ولی افسوس…..
    ===============================
    قصد جسارت ندارم و لطفا حرف مرا به خودتان نگیرید. ولی کار هست و همین الان هم هست. البته برای متخصص باسواد. همانگونه که در پاسخ سعید نیز گفتم، مدرک و دانشگاه نقش جنبی ایفا می کنند.

  45. اينجا همه چيز رو به تباهي ميره.از گذشته و تاريخمون تا آينده اي كه ….
    شرف و شان و شخصيت كه سهله.زشتي زيبايي تلقي ميشه و زيبايي كه نمادي از سادگيه عقب موندگي به حساب مي ياد.اينجا فاصله زيادي بين آدمهاست.فاصله اي كه اي كاش جبران پذير باشه.من روزانه زياد مي بينم ازين دسته آدمها كه فقط چند سالي از من كوچكتر و يا بزرگتر هستند.فقط مي تونم بگم متاسفم ازين همه خودباختگي.

  46. […] نوشتار زیر رو از این سایت دیدم و مربوط به خودم نیست اما خوشم اومد برای همین […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: