در سرزمین کوران یک چشم پادشاه است

چقدر در چند هفته پیش اینجا و آنجا خبر خواندم که آقای قالیباف در زمره شهرداران نمونه جهان تشریف دارند و دست آخر هم خبر آمد که رتبه نهم شده است. رتبه نهم بهترین شهردار جهان! شهردار تهران؟ با این ترافیک و آب و هوا و زیرساختارش؟ چقدر هم این جریان برای تهرانی پز و افتخار داشت. البته کسی هم دنبال این نبود که ببیند که اصلا این انتخابات چیست، چه کسی کاندید کرده، که انتخاب می کند و معیار چیست. خواندم که یک همه پرسی اینترنتی بوده و 20.000 نفر هم از سراسر جهان رای داده اند. یک عده هم راه افتاده بودند که یاالله بیایید در اینترنت به قالیباف رای دهید. یکی هم گفته بود « امیدوارم شهردار ما انتخاب بشه تا اسم ایران که همه سعی در مخدوش کردنش دارند دوباره بر قله افتخارات قرار بگیره.» ما که بخیل نیستیم. حالا به برکت احمدی نژاد و آخوندها، در سرزمین کورها یک چشم هم پادشاه بشود که آقای قالیباف همه فن حریف باشد. پاسدار و جبهه ای شجاع و فرمانده نیروی انتظامی و حالا هم شهردار نمونه و فردا هم شاید رییس جمهور بنیادگرای (نه ببخشید، اصول گرا) تکنوکرات! هر جا می رود آنجا آباد می شود. در این سالها آقا دکتر هم شد. هم چون آقای احمدی نژاد که استاندار اردبیل بود ولی همزمان فوق لیسانس و دکترا هم گرفت. قهرمان هستند دیگر و همه فن حریف. حالا چه جوری، نمی دانم.برای ما که سالهای بسیار در محیط های دانشگاهی و علمی اروپا گذرانده ایم، این سرعت ها و دستاوردها در کمترین زمان کمی عجیب است.

در ایران گویا معیارها برای دکتر شدن دگر است. حالا کاری به آقای کردان ندارم و در این نوشته هم قصد ندارم قالیباف را (که بسیار ایرانیان از او به عنوان مدیر لایق نام می برند) با احمدی نژاد و کردان در یک کاسه بگذارم. او نیروی انتظامی را خوب جمع کرد و آنرا به سطح پلیس واقعی رساند تا پس از او دوباره آن را به سطح اراذل و اوباش امروزی پایین آورند. ولی به هر حال، آقای قالیباف همان یک چشم است که در سرزمین کورها پادشاه می شود و نه در جای دیگر. حالا فردا هم بشود رییس جمهور. از جناب احمدی نژاد که بهتر است. البته فاش شده است که هر کس می خواهد رییس جمهور بشود، باید ابتدا شهردار تهران بشود. در آنجا نیروهای جادویی وجود دارند، به ویژه در گاوصندوق آنجا. به هر رو، همه این قهرمانی ها در همان سرزمین کورها در جریان است، در کویری که لنگه کفش نعمتی است. اینها در غیاب متخصصان و دانشمندان و اندیشمندان واقعی این سرزمین که یا به خارج رانده شده اند و یا خانه نشین، به اینجاها رسیده اند. یادمان نرود!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

ابتدا خواندیم که امروز، چهارشنبه، یک کتک کاری در مجلس پیش آمده و یکی از نمایندگان، آقای رحیمی معاون احمدی نژاد را کتک زده است. سایت «الف» خبر داد که نمایندگان او را از مجلس بیرون انداخته اند. بعد گفتند که آقای عباسی، مدیرکل دفتر دولت کتک خورده است. سپس خبر آمد که کسی کتک نخورده است بلکه جروبحث پیش آمده است. به هر حال هر چه می خواهد اتفاق افتاده باشد، این آقای رحیمی که دوست کردان نیز هست و همچون او از دانشگاه آکسفورد نیز دکترا گرفته است، امروز در مجلس به سراغ تک تک نمایندگان می رفت و با پچ پچ درگوشی، یک چک 5 میلیون تومانی به آنها می داد و روی دو رسید امضاء می گرفت که یکی از دو رسید را زیر آن یکی مخفی کرده بود به گونه ای که متن برگ زیر دیده نمی شد. برگ رو متن دریافت پول توسط آن نماینده برای کمک به یک مسجد (حقه بازی دینی را ببینید!) بود و برگ زیر متنی بود خطاب به لاریجانی، رییس مجلس، در مورد انصراف از استیضاح کردان. یعنی بدون اطلاع نماینده از او امضاء می گرفتند که از استیضاح کردان صرف نظر کرده است. حقه بازی و ژرفای انحطاط را ببینید!

عوض حيدرپور نماينده مردم شهررضا که هر دو برگ را امضاء کرده بود، پی گیر جریان می شود و درگیری این گونه پیش می آید. جالب تر اینجاست که آقای لاریجانی کاملا اتفاقی بیرون رفته بود که شاهد این جریان نباشد.

لجن زاری برپا کرده اند که خودشان نیز حالشان به هم خورده است. چیزی که توجه مرا جلب می کند، سقوط اخلاقی است که از زمان احمدی نژاد بسیار بیشتر شاهد آن هستیم.این سقوط اخلاقی که با صعود فرهنگ مبتذل و عقب مانده جناح احمدی نژاد به دولت در آنجا حاکم شد، کم کم سایر ابعاد جامعه را فرا گرفته است. اگر کاری مثلا بیست سال پیش زشت بود و غیر قابل تصور، ده سال پیش قابل تحمل و از چند سال پیش دارد قابل قبول می شود و اکنون جامعه در برابر چیزهایی بی تفاوت شده است که یک هزارم آنها در اروپا و بسیار جاهای دیگر دست کم به استعفای دولت می انجامد. اگر حکومتیان در سال های پیش کار خلاف را مخفیانه انجام می دادند، اکنون دیگر آشکار هر کاری را انجام می دهند و آب از آب نیز در جامعه تکان نمی خورد. پروژه های بزرگ بر خلاف قانون جاری کشور خارج از روند مناقصه به باندها و مافیای حکومتی چون واحدهایی از سپاه پاسداران، بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی و بسیار سازمان های عجیب و غریب واگذار می شوند و آب از آب تکان نمی خورد. پلیس به بهانه امنیت اجتماعی خود به عامل بزرک ناامنی جامعه تبدیل می شود و به بهانه مبارزه با «اراذل و اوباش» خود همان کارها را می کند و آب از آب تکان نمی خورد. قوه قضاییه که باید دادگستر کشور باشد به همراه آخوندهای متقلب اعلام می کند که افشای جرم، خود جرم است و به این بهانه به سرکوب دادخواهان می پردازد و آب از آب در جامعه تکان نمی خورد. 330 میلیارد تومان در شهرداری تهران در دوران احمدی نژاد «گم» شده است و آب از آب تکان نمی خورد. دهها میلیارد دلار از صندوق ذخیره ارزی ناپدید شده است و آب از آب تکان نمی خورد.

همه چیز دارد وارونه می شود و هر کسی در جامعه بهانه خوب و موجهی دارد که رویش را بگیرد آن سو و بگوید: من خبر ندارم. اینها همه شان این جوری هستند و کاری از ما بر نمی آید.

جالب اینجاست که اپوزیسیون نیز به گونه ای این رفتار غیر مدنی جامعه را توجیه می کند و می گوید: مردم را آن گونه در مشکلات مالی و در آوردن نان روز مشغول کرده اند که دیگر توان و فرصت رسیدن به مشکلات سیاسی جامعه را ندارند. به بیان دیگر این دیدگاه القا می شود که گویا جامعه اکنون تنها چیزی که سرش به آن گرم است، رفع گرسنگی از امروز به فرداست و این گونه ضعف مدنیت جامعه را به حساب مشکلات مادی می گذارند. درست است که اگر کمی در تهران بچرخید مردمی را می بینید که در ایستگاه اتوبوس آنقدر منتظر می شوند که اتوبوس شرکت واحد بیاید که بلیطش بیست تومان است و سوار اتوبوس خصوصی صد و پنجاه تومانی نمی شوند. ولی تهران پر است از ماشینهای بالای صد، صد و پنجاه میلیون تومانی، میلیاردرها و خانه هایی که قیمت  آنها از شهر های بزرگ اروپا نیز بالاتر رفته است. تهران پر است از خانه های در حال ساخت و در هر کوچه ای چندین ساختمان در حال ساخت می بینید. در تهران و ایران مردم فقیر و بسیار فقیر وجود دارند و مردم ثروتمند و بسیار ثروتمند، همان گونه که در هر کشور دیگری اینگونه است و ایران از این نظر خارج از چارچوب نیست، به ویژه که پول نفت بی حساب و پخش بی پشتوانه آن در جامعه برای باج دهی به مردم و ساکت نگاه داشتن آنها، فقر مطلق را بسیار تعدیل کرده است هرچند که پخش پول بی پشتوانه بدون ایجاد تولید و کار تورم را بالا برده است، با این وجود فقر مطلق در ایران بسیار پایین است و نمی توان گفت دلیل بی تفاوتی مردم ایران نسبت به این همه فساد اجتماعی و حکومتی این است که سر مردم را با مشکلات مالی روزمره گرم کرده اند.  با این آسمان و ریسمان بافی می خواهم بگویم که اگر مردم در برابر این فساد اخلاقی حکومت و دولت این گونه بی تفاوت هستند و به طور عموم (نگویید دو نفر همین بغل اعتراض دارند) ککشان هم نمی گزد، به این خاطر نیست که سرشان تنها با مشکلات اقتصادی گرم است بلکه به خاطر ضعف یا نبود فرهنگ مدنی، ضعف تمدن و فرهنگ شهرنشینی و ضعف اخلاقی عمومی است. انسان متمدن با شکم گرسنه اخلاق را نادیده نمی گیرد و زیر پا نمی گذارد. این انسان غیرمتمدن است که با شکم گرسنه «دین و ایمانش» یادش می رود. دیگر نمی دانم که چند نفر در ایران درک مدنی دارند و چند نفر ندارند. وضع ایران این گونه است که همه شاهدیم!

اکنون که این چیزها را می نویسم، یاد «یانوش کورچاک» پزشک لهستانی افتاده ام که در فرصتی دیگر از او خواهم نوشت که به همراه چهل و دو کودک بیمارش به اتاق گاز نازی ها رفت و حاضر به همکاری با نازی ها نشد که به او پیشنهاد کار در اردوگاه و زنده ماندن را داده بودند.

اگر مردم و جامعه انتظارشان از این دولت و از این حکومت با گذشت زمان پایین آمده است، از دید من این گونه نیست که جامعه تمام این زشتی ها، دروغ ها و کلاه برداری های آشکار را تنها به حساب دولت و حکومت بنویسد. این چیزها باعث پایین آمدن سطح اخلاقی تمام جامعه نیز شده است. منش عمومی جامعه پر است از دروغ و ریاکاری در اینجا و آنجا، در این کار و آن کار. سطح انتظار اخلاقی در جامعه چنان پایین آمده است که توجه هر کسی را که از خارج به ایران می آید، فورا جلب می کند و این چیزی است که هر گاه در تهران می گردم، آن را در هر حرکتی در جامعه می بینم.

اگر بخواهم این رشته را دنبال کنم، پایانی نخواهد داشت!

ببینیم افتضاح امروز احمدی نژاد و باند دزد و ریاکارش را چگونه می خواهند جمع و جور کنند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

وبلاگ «آقا اجازه؟» نامزد بهترین وبلاگ فارسی زبان

رادیو «صدای آلمان» (Deutsche Welle) در پنجمین دور مسابقه بین المللی «بهترین وبلاگ» که بزرگترین مسابقه در نوع خود در جهان است، نامزد های امسال را در شانزده موضوع مشخص کرده است. در این مسابقه که The Best of the Blogs – BOBs نام دارد، می توان از امروز، ۲۷ اکتبر (ششم آبان)،به مدت یک ماه به ۱۷۶ نامزد در بخش وبلاگ، پادکاست و ویدئو بلاگ در سایت مسابقه http://www.thebobs.com رأی داد. هیات داوران از میان ۸۵۰۰ وبلاگ پیشنهاد شده درهر موضوع یازده وبلاگ را در یازده زبان نامزد کرده است.

هدف «دویچه وله» از برگزاری این مسابقه تقویت و حمایت از آزادی بیان و آزادی رسانه‌ها در سراسر جهان است.

امروز ایمیلی از «دویچه وله» دریافت کردم در مورد این که آنها «آقا اجازه؟» را به همراه ده وبلاگ فارسی دیگر (و چه وبلاگ هایی!) نامزد کرده اند که مرا غافلگیر کرد. فکر نمی کردم که این وبلاگ که تازه عمر جدی اش به هشت ماه رسیده است و هنوز نتوانسته ام چهره ای آراسته به آن دهم، از میان چند هزار وبلاگ انتخاب شده و در کنار وبلاگ های خوب قرار گیرد. به هر حال از این مورد خیلی خوشحال هستم. اکنون گمان می برم که نوشته های من کم کم خوانندگان خود را می یابند. هر چند که آنها با نقدها و دیدگاه های خود در پای هر نوشته، ارزش به آنها بخشیده و بار و مسئولیت مرا سنگین تر می کنند و امیدوارم که بتوانم به این انتظارهای ایجاد شده پاسخ درخور بدهم.

اگر می خواهید در این رای گیری شرکت کنید، در اینجا در گروه «”Best Weblog Persisch می توانید به وبلاگ فارسی مورد علاقه خود رای دهید و یا روی عکس بالا کلیک کنید.

لیست وبلاگ هایی که هیات ژوری انتخاب کرده:

 من و ام اس
الیزه
توکای مقدس
عصيان
بر ساحل سلامت
آزاد نویس
لابراتوار کلنگ
افغان نوشت
پاگرد
آینده

آقا اجازه؟

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

THE BOBs

یک گفتگوی عجیب

برخی روزها اتفاق هایی می افتند که هیچ گاه انتظار نداری چون این یکی!

صبح زود می خواهم از میدان رسالت در تهران به میدان آرژانتین بروم و در کنار یکی از خیابان ها در انتظار تاکسی یا اتوبوس ایستاده بودم که یک پراید در کنارم نگه داشت. راننده آن که دختر جوانی بود سراسیمه پرسید:

– آقا از اینجا چه جوری برم تا پل سید خندان؟

میدان رسالت را برای ساخت زیرگذر چند سال است که به هم ریخته اند و ترافیک سنگین را در کوچه پس کوچه های آنجا آواره کرده اند که آن هم گویا مرتب تغییر می کند. می پرسم:

– این محل را می شناسید؟ باید دنبال ترافیک و از کوچه پس کوچه بروید.

– نه آقا، اینجارو بلد نیستم. چه جوری برم حالا؟

می گویم: پس من تا پل سیدخندان با شما میام. می گوید: باشه. و سوار می شوم.

باید برم اداره مفاسد.

من «مفاصا» می شنوم و گمان می کنم که منظورش پرداخت جریمه های رانندگی است. خیال می کنم که مثلا من نیز تهران را بلدم. می گویم:

اداره راهنمایی و رانندگی در سهروردی؟

نه، اداره مفاسد در وزرا.

منظورش اداره اماکن است. همان جایی که اراذل و اوباش حکومتی و نیروی انتظامی مردم را به آنجا می کشانند چون حجابشان اشکال داشته یا ماهواره داشته اند و یا در خانه خود میهمانی مختلط داشته اند و از این جور گناهان کبیره. چه اسم جالبی! اداره مفاسد! بهشان می آید.

حالا اونجا چرا باید بری؟

هیچی، منو با پسر گرفتن. ماشین دوست پسرمو خوابوندن. به منم رعایت حجاب اسلامی بستن (البته منظورش عدم رعایت حجاب اسلامی است). میگن ماشینو برای این جرم یک ماه می خوابونن. حالا میرم سر پل بابامو بردارم بریم اونجا ببینم چی میشه. آقا؟ اونجا آشنا نداری کمکمون کنه؟

ببینم قیافه من به اونا می خوره؟

نه، خوب شاید!

نه، من اونورا کاری ندارم.

تلفن همراهش هم در چند دقیقه 2-3 بار زنگ می زند و او که گوشی اش را زیر روسری اش در گوش دارد، به هر کسی که آن سو است می پرد و ناسزا می گوید: «دیدی؟ شما پسرا همتون اینجوری هستین.»

لاتی حرف می زند و برای من که خیلی کم دیده بودم که یک دختر با این لهجه حرف بزند و چنین واژه هایی به کار برد. شخصیت جالبی است. تمرکز ندارد و مرتب از این شاخ به آن شاخ می پرد.

بابام شناسنامه منو پیش خودش نگه داشته. بهم نمیده.

چرا؟

چه می دونم. می ترسه برم شوهر کنم.

مگه دنبال شوهری؟

نه خوب، ولی اگه پیش بیاد شاید.

چند سالته؟

21

حالا کجا گرفتنتون؟

شب تو خیابون بودیم. الان گواهیناممو و بیمه ماشینمو گرفتن. آقا فکر می کنی چقدر ماشینو بخوابونن؟

من چه می دونم. بار چندمه گرفتنت؟

نمی دونم، بار چهارم، پنجم.

پس خودت که بیشتر تجربه داری.

دوباره با کسی در تلفن حرف می زند. زنگ تلفن را خاموش کرده: «ببین اگه زنگ زدی و دیدی من پرت و پلا میگم بدون بابام اینجاست. باشه؟»

به نظر می آید که این دختر در خانواده نیست و یک جورایی «آواره» است.

ببینم مگه با پدر و مادرت زندگی نمی کنی که الان با بابات سر پل قرار گذاشتی؟

نه، پدر و مادرم جدا زندگی می کنن. این واسه خودش اونم واسه خودش. من پیش مامانم هستم.

با گوشی درون گوشش ور می رود: «بابام نباید بفهمه که دوباره موبایل دارم.»

می پرسم:

یعنی چی؟

– آخه من هیچ وقت پول تلفونو نمی دم. الانم سیم کارت خودم قطعه.

تو که همش داری حرف می زنی.

نه، این سیم کارتو دوست پسرم برام خریده. بابام نباید اینو بفهمه. آخه می دونی چیه؟ من چند تا دوست پسر دارم. ولی نه اونجوریا! فقط یکیشون فابه. بابام بفهمه همش غر می زنه. آخه من اعصاب معصاب ندارم. قرص اعصاب می خورم بعضی وقتا. پسرارو هی ردشون می کنم.

«فاب» نمی فهمم یعنی چی. تا حال خیال می کردم فارسی ام بد نباشد. اینجا کم می آورم.

فاب یعنی چی؟

در راه بندان بزرگراه رسالت گیر کرده ایم و می تواند نگاه طولانی به من بیاندازد:

یعنی چی؟ فاب یعنی فاب دیگه. تو مث این که اینجایی نیستی.

نه، من خارج زندگی می کنم.

از جا می پرد: جدی میگی؟ آقا، منو با خودت می بری خارج؟ جدی میگما. منو با خودت ببر.

یعنی چی تورو با خودم ببرم؟ مگه می شه؟

آره دیگه، من باهات میام. ببین جدی می گم.

خوب بعدش چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟

هیچی، خوب با هم هستیم دیگه. با هم زندگی می کنیم.

عجب! به همین راحتی؟

بگو دیگه! میشه یا نمیشه؟

به ذهنم باندهای شکار دختران می رسد که به آنها کلی قول کار و هزار چیز دیگر می دهند و آنها را به دوبی و شیخ نشین ها می برند. دختر زیبا و خوش هیکلی است و روی دندانهایش سیم نصب کرده که صاف بشوند.

معلومه که نمی شه. مگه هر کسی که دیدی بعد ده دقیقه از این چیزا باید بهش بگی؟ چطور اعتماد می کنی به غریبه ها؟

ااااه، تو هم مث بابا مامانم حرف می زنی. مگه چیه؟

تو اصلا چکارا می کنی؟ درس می خونی؟

آره، کامپیوتر می خونم.

کجا؟

قائم دشت. (یا چنین اسمی. نمی دانم کجاست و نمی پرسم. شاید یکی از شهرکهای اطراف تهران باشد.)

این که رشته عالیه. خوب دختر درستو بخون تموم کن بعدش هر جا دلت می خواد برو. کار هم زیاده برای این رشته. هم در ایران و هم هر جای دیگه.

اوووه، کی حوصله داره؟ من تازه ترم سومم. کو تا تموم بشه.

احساس می کنم که دوباره روضه همیشگی (یا مودبانه نامش را نصیحت هم می شود گذاشت) را برای جووانهای پیرامون خود می خوانم. روضه است و یا نصیحت. چون گوش کسی بدهکار نیست و به جز چند مورد انگشت شمار تاکنون چندان نتیجه ای از انتقال تجربه خود به جوانتر ها و با نشان دادن چشم انداز روشن تر با داشتن سواد تخصصی و این همه جای کار خالی در ایران و جای دیگر نگرفته ام. با زبان خودش و صریح به او می گویم:

اگه این رشته رو تموم کنی و با سواد خوب تموم کنی، این همه کار هست. همین الان می تونم بفرستمت سر کار در همین تهران! مستقل می شی و لازم نیست آویزون این و اون بشی.

من می خوام همین روزا برم و انصراف بدم. سخته. من اصلا حوصلشو ندارم.

اگه انصراف بدی بزرگترین اشتباه زندگیتو کردی. مگه این دو سال و نیم سختی چیه که حاضری تمام عمرت سختی بکشی ولی 2،5 سال درس نخونی؟

ای بابا کی حوصله داره!

شانس می آورد و دوباره تلفنش گویا زنگ می زند. با کسی گرم صحبت می شود که چند ناسزا نیز نصیب او می کند. باز به سوی من برمی گردد:

میبینی؟ این پسرا همشون نامردن. اصلا فکر آدم نیستن.

چطور؟ از وقتی که من سوار ماشینت شدم که تلفن تو همش زنگ می خوره. دوستات حتما نگرانت هستن دیگه.

خوب آره. این پسرا بازم از دخترا بهترن. می دونی چیه؟ مامانم همیشه می گه هر چند تا می خوای دوست پسر داشته باش ولی هیچی دوست دختر نداشته باش. زنا ذاتشون کثیفه.

مغزم از این سخنان قصار سوت می کشد. این دیالوگ جالب تر و جالب تر می شود.

ببین من جدی میگما. من باهات میام خارج. منو با خودت ببر. میگن دوبی خیلی باحاله.

دوبی واسه دو سه روز باحاله. بعدش دیگه باحال نیست. اونوقت دیگه علافی اونجا.

تو هم همش منفی میگی. راستی، ببینم تو زن داری یا مجردی؟

سوال اول را آخر پرسیده. نگاهش هم تازه به حلقه دست من افتاده.

بله، من زن دارم.

محکم با دست روی پایش می کوبد:

اه! اینم از شانس من. من هیچ وقت شانس ندارم.

این از اولش هم شانس نبود دختر. شانس تو در همونیه که بهت گفتم. درستو بخون و روی پای خودت واستا و مستقل باش.

من مشکل پولی ندارم که. پدر و مادرم وضعشون خوبه.

مساله پول نیست. استقلال بیشتر از این حرفهاست.

ببین تو باید قبل این که برسیم به پل سید خندان پیاده بشی. اگه بابام ببینه باز غر می زنه.

یعنی بابات که شاید هم سن من باشه، منو به جای دوست پسرات می گیره؟

غر میزنه دیگه. تازه اینجوری فکر نکن. بابای من استاد دانشگاست.

چی درس میده؟

برنامه نویسی C و از این چیزا.

این روزها چقدر استاد دانشگاه می بینم که زبان برنامه نویسی و مبانی ویندوز درس می دهند. چیزهایی که در اروپا اصلا درس دانشگاهی نیست.

تو موبایل همراته؟ می خوام به بابام زنگ بزنم ببینم کجای پل واستاده. من با این سیم کارت نمی خوام بهش زنگ بزنم.

تلفن همراهم را به او می دهم. شماره پدرش را که یک شماره ایرانسل است، می گیرد.

اه، بازم جواب نمی ده. نمی شنوه.

خوب اینو باید قبلا باهاش هماهنگ می کردی.

بی خیال، بلاخره یه جایی واستاده دیگه.

به پل نزدیک می شویم. می گویم:

ببین من همین جاها پیاده می شم.

پیاده می شوم. صد متر دورتر می بینم که کسی که احیانا پدرش بود و هم سن من بود، سوار می شود که به «اداره مفاسد» بروند. من هم آخرش نفهمیدم «فاب» یعنی چی.نجآونجا چرا

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin