کارتاهنا (Cartagena)، مرواریدی بر دریای کارائیب

مارس 1999 است. دوشنبه آینده در کلمبیا تعطیل رسمی است. خیلی دلم می خواهد از بوگوتا بیرون بزنم ولی موقعیت امنیتی حتی اجازه فکر این کار را هم نمی دهد. کنسول گری کلمبیا برگی لای گذرنامه من گذاشته بود که در آن توصیه می شد که به هیچ عنوان دست به مسافرت زمینی نزنم. جنگ داخلی در دو جبهه بر علیه مافیای مواد مخدر از یک سو و بر علیه چریکهای چپ گرای «فارک» از سوی دیگر در جریان است. کنترل دولت مرکزی بر جاده های خارج شهر، حتی پیرامون بوگوتا نیز قوی نیست، چه رسد به جاهای دورافتاده و حاشیه جنگلهای آمازون که خیلی دوست دارم ببینم. بنابراین فکر این که ماشینی کرایه کنی و بی هدف از شهر بیرون بزنی، منتفی است.

بوگوتا چون تهران در ارتفاع 1700 متری سطح دریا قرار دارد و از این رو با وجودی که در نیمکره جنوبی در کناره خط استوا قرار دارد، هوایش ملایم و با رطوبت متوسط است. در تمام سال درجه حرارت میان 18 تا 30 درجه در نوسان است. در اینجا تنها دو فصل باران و تابستان وجود دارد. چون تهران یک سوی شهر را رشته کوهی البته نه چندان بلند و آن هم در شرق شهر فراگرفته است. در این شهر امکان گم شدن در شهر وجود ندارد و خیابانها عمود بر هم هستند. خیابانهای شمالی-جنوبی خیابانهای اصلی هستند و نام دارند، چون «اونیدا کاراکاس Avenida Caracas«. خیابانهای فرعی، عمود بر اینها از جنوب به شمال به ترتیب شماره گذاری شده اند. جنوبی ترین خیابان شماره یک دارد. این است که اینگونه نشانی می دهند: «خیابان هشتاد و دوم، شماره 12». همین کافی است و می دانی که کجای شهر است. جالب است. مانهاتان در نیویورک نیز به همین ترتیب است.

«پدرو» وارد اتاق کارم می شود و می پرسد: «برنامه آخر هفته ات چیست؟» می گویم: «هیچی، هیچ کار که نمی شود کرد. در شهر می مانم.» می گوید: «یک پیشنهاد خوب برایت دارم و حیف است که آخر هفته طولانی را در بوگوتا بمانی.» می گویم: «چه پیشنهادی؟ از شهر که نمی شود خارج شد.» می گوید: «یک بلیط هواپیما می خری و به شمال کلمبیا، به کارتاهنا (Cartagena) در کناره دریای  کارائیب می روی. آنجا دنیای دیگری است و خوش می گذرد. پیشنهاد می کنم که جمعه را نیز خالی کنی و چهار روز برای خودت داشته یاشی.» راست می گوید. خیلی از همکاران گفته اند که جمعه سر کار نمی آیند. چه پیشنهاد خوبی! قبول است!

پدرو خود به سراغ منشی مان می رود و بلیط را سفارش می دهد و این گونه است که پنج شنبه بعد از ظهر در پرواز شرکت Avianca به سوی دریای  کارائیب نشسته ام. یک ساعت بعد که از هواپیما پیاده می شوم، هوای به شدت شرجی و گرم با بوی دریا به صورتم می خورد. نه تنها هوا به هیچ رو شباهتی به پایتخت ندارد، بلکه انگار به سرزمین دیگری رفته ای. دیگر سفیدپوست کمتر میبینی و مردم بیشتر شکلاتی رنگ هستند، چون کوبا و جمهوری دومینیکن که از اینجا دیگر راهی نیست. در حالی که مردم بوگوتا و شهرهای جنوب غربی کلمبیا به ایرانیان بیشتر شباهت دارند. اینجا دیگر خارجی بودنم به چشم می خورد هرچند که پدرو گفته است که اینجا امن است و تنها مزاحمت فروشندگان مواد مخدر و دست فروشها وجود دارد.

هتل خوبی در کنار ساحل برایم گرفته اند که البته قصد ندارم وقتم را در آنجا بگذرانم. لباس «شهری» را عوض می کنم و با شلوار کوتاه گشاد و تی شرت بلند به بیرون می زنم. به خاطر رطوبت بسیار زیاد چیز دیگری نمی شود پوشید. مردم هم حداقل لباس لازم بر تن دارند. تماشای دختران زیبای شکلاتی با حداقل لباس نوازشی است بر چشم.

هنوز چند صد متر بیشتر نرفته ام که نه تنها ظاهر بلکه کیف بزرگ دوربینم مرا لو می دهد که توریست هستم؛ توریست خارجی یا پایتخت نشین، تفاوتی نمی کند. جوانی لاغر و قد بلند به دنبالم می افتد و به آرامی در گوشم وزوز می کند: «آمیگو، سیگار می خواهی؟» جالب است. از پایین شروع کرده است. می گویم نه! می گوید: حشیش؟ ماری جوانا؟ می گویم نه! می گوید: «هرویین؟ کوکایین؟» دارد کم کم جدی می شود. محل نمی گذارم. ادامه می دهد: «چیکا Chica (دختر)؟» می گویم نه! کمی مکث می کند و می گوید: «اومبره Hombre (مرد)؟» پیش خود فکر می کنم که عجب نمایندگی کاملی دارد! دیگر چیزی هم مانده است؟ به او با لحن دوستانه ولی قاطعانه می گویم وقتی گفتم نه یعنی نه. ناامید دور می شود.

دریای کارائیب فیروزه ای رنگ و زیباست. این رنگ گویا ویژه این دریاست. هر جا می روی آب فیروزه ای رنگ است. در کنار ساحل برخی همچون ساحل ایپانما (Ipanema) و کوپاکابانا (Copa Cobana) در «ریودوژانیرو»، والیبال بازی می کنند. تا شب در کناره ساحل و کوچه های شهر می چرخم. محله قدیمی شهر کوچه هایی تنگ و خانه هایی با رنگهای شاد به سبک «معماری مستعمراتی» دارد. دانشگاه نیز در این محله است. در یک کافه دانشجویی قهوه می خورم، دانشجوها را می نگرم و به آنها حسودیم می شود.

پدرو گفته بود که مردم کناره دریای  کارائیب خیلی با جاهای دیگر تفاوت دارند. در اینجا نه کارخانه ای وجود دارد و نه درست و حسابی کسی کار می کند. تنها توریسم است که می توان آن را جدی گرفت. به جز فروشگاههای کوچک و صدها کافه و رستوران و بار چیز دیگری ندیدم. و موسیقی سالسا است که همه جا فضا را پر کرده است.

در مرکز شهر مجسمه ای از یک دختر سرخپوست وجود دارد. بعدها در کتابم می خوانم که او در گذشته های دور دختر رییس قبیله بوده است. استعمارگران وحشی اسپانیایی منطقه را محاصره می کنند و او برای نجات شهر خود را تسلیم اسپانیایی ها می کند.

لازم به گفتن است که اسپانیایی ها و پرتغالی ها پس از کشف قاره آمریکا در تلاش برای استعمار اینجا بسیار وحشیانه رفتار کرده اند و جنایت های غیر قابل تصوری مرتکب شده اند. هنوز مردم آمریکای لاتین این جنایت ها را از یاد نبرده اند و اینجا و آنجا برخورد های نامناسبی با اسپانیایی ها صورت می گیرد. دوستان کلمبیایی من همواره به من توصیه کرده اند که لهجه اسپانیایی را کنار گذاشته، لهجه آمریکای جنوبی را بیاموزم وگرنه باید گهگاه انتظار برخورد غیردوستانه را داشته باشم. البته اسپانیایی من آن گونه نیست که کسی بخواهد مرا به جای کسی از اسپانیا بگیرد و خارجی بودن من آشکار است. کلمبیایی ها اعتقاد ژرف دارند که بهترین لهجه و خوش آواترین زبان اسپانیایی در کلمبیا صحبت می شود. دیگران نیز این حرف را تایید می کنند. همین انگیزه خوبی است.

شب دوباره تنها به خیابان گردی می پردازم. در طی سالها مسافرت به این سو و آن سو به تنهایی خو گرفته ام و کارهایی را تنهایی انجام می دهم که بسیاری از دوستانم انجام نمی دهند. در این شهر احساس تجربی به من می گوید که محیط تقریبا امن است. صدای موزیک در کوچه ای مرا به آنجا می کشاند. در ورودی یک دیسکوتک است و صدای موزیک سالسا بلند است. به داخل می روم. یک دیسکوی بسیار بزرگ است با سالن های تودرتو و شلوغ که شبیه آن را در اروپا ندیده ام. هر کسی هر جا که هست مشغول رقص است. جای سوزن انداختن نیست. دخترها روی پیشخوان رفته اند و یا در سی سانتیمتر حاشیه پنجره ها می رقصند؛ چیزی که در اروپای مرکزی قابل تصور نیست. تا پاسی از نیمه شب در آنجا می مانم. آن شب یک قطعه موزیک مرا جذب می کند که نمی دانم از کیست. موسیقی را به ذهنم می سپارم که سی دی آنرا بعدا بخرم. فردا صبح در شهر به یک فروشگاه کوچک سی دی فروشی خواهم رفت و برای دو دختر فروشنده، ملودی این موزیک را ناشیانه با سوت خواهم زد. یکی از آنها چهره اش می درخشد، به گوشه ای می رود و سی دی را به من می دهد. آها، نام خواننده سلیا کروز (Celia Kruz) است، پیرزن هشتاد ساله کوبایی که هنوز می خواندو می خواند و چه زیبا! نام آن ترانه نیز این است: «زندگی یک کارناوال است (La Vida es un Carnaval)« . سلیا کروز باید هنوز هم زنده باشد و نزدیک به نود سالگی. او عاشق کوباست و به کشور خود در ترانه هایش عشق می ورزد و همواره از صلح جهانی، عشق و شادی می خواند.

یک روز با قایق به جزیره Isla del Rosario می روم. یک جای تفریحی با یک پارک طبیعی بر روی جزیره که تنها با قایق می شود آنجا رفت و ورود اتومبیل ممنوع است. در آنجا یک آکواریوم بزرگ وجود داشت و دلفین های تربیت شده نیز نمایش جالبی را اجرا کردند. هنگام تماشای دلفین ها با آقایی میان سال آشنا شدم که لهجه اسپانیایی داشت. استاد فلسفه در دانشگاه ساراگوسای اسپانیا بود و برای شرکت در یک کنفرانس به بوگوتا آمده بود. او نیز چون من از آخر هفته استفاده کرده بود و به کنار دریا آمده بود. انسان فرزانه ای بود که متاسفانه زبان اسپانیایی من و انگلیسی او در حدی نبود که بتوان گفتگوی جدی پیش برد. این بود که من زود از کنجکاوی و سوال پیچ کردن او دست برداشتم و به گفتگوی روزمره پرداختیم. آن روز را تا شب در جزیره گذراندیم. شب نیز با او در رستوران هتل شام خوردم. همچون بسیاری از مقاطع زندگیم تضاد دایمی محیط خود را حس می کنم: شب قبل در یک دیسکوی پر سروصدا و امشب در یک رستوران آرام، همنشین یک استاد فلسفه شاید 60-65 ساله. من از هردو لذت می برم و چون همیشه می دانم که هیچکدام را نمی توان به مصاحبت آن یکی برد.

روز دوشنبه بعد از ظهر در پایان آخر هفته زیبا در هواپیما نشسته ام در انتظار پرواز به سوی بوگوتا. همانگونه که سرم گرم خواندن چیزی است، کسی سلام می کند. سرم را بالا می آورم: «ساندرا» است، یکی از همکارانم که کارهای دفتری و سازماندهی مسافرت ها را انجام می دهد. با مادرش و خواهر زاده اش که پسربچه ای 9-8 ساله است، برای آخر هفته به آنجا آمده بودند و اکنون جایشان نیز در کنار من است. می گوید که بلیط مرا نیز او رزرو کرده بوده و می دانسته که من نیز در کارتاهنا هستم. انگلیسی اش ضعیف است و در تمام مسیر پرواز با من حرف می زند و از من می خواهد که اشکالش را بگویم.

وقتی به بوگوتا می رسیم، مرا برای دو شب بعد برای شام به خانه شان دعوت می کند تا مرا با همسرش «خایمه» آشنا سازد. به همین راحتی دو دوست دیگر می یابم و وارد یک خانواده می شوم.

اینجا آمریکای جنوبی است با این مردم خوب و صمیمی که گویا از اهالی کره زمین نیستند.

عکس ها همگی از کارتاهنا هستند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

8 پاسخ

  1. تقریبا همه نوشته های بلاگتون رو خوندم. برام خیلی جالب و شیرین بودن. لطفا باز هم از آمریکای جنوبی بنویسید.
    http://www.chnphoto.ir/gallery.php?lang=fa&gallery_uid=1246

  2. کلی از این نوشته‌ات لذت بردم. برای ایرانیان آمریکای جنوبی بسیار ناشناخته است و این کار شما باعث شناخت بهتر ایرانیان می‌شود.

  3. سلام.

    احتمالاً منظورتان از دریای «کاریبیک» همانی است که در شمال کلمبیا است و در انگلیسی به آن می‌گویند The Caribbean Sea. جهت اطلاع عرض کنم که فارسی‌اش می‌شود دریای کارائیب. تن‌تن را که یادتان است؟
    =====================================
    ممنونم، نه تن تن یادم نبود اما احساس می کردم که کاریبیک نامانوس است.
    نویدار

  4. «من از هردو لذت می برم و چون همیشه می دانم که هیچکدام را نمی توان به مصاحبت آن یکی برد.»

    این از آن جمله ها بود که باید قاب گرفته شود! غبطه می خورم به این زندگی پر تحرک

  5. سلام و خسته نباشید

    سایت بسیار پرمحتوا و زیبایی دارید,در صورت تمایل برای تبادل لینک, لینک خود را برای ما ارسال کنید
    http://www.pix2pix.org ما را با عنوان عکسهای کمیاب لینک کنید بازدید 100000 در روز

    با تشکر و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما

  6. بوگوتا را روی گوگل مپ که نگاه می کردم خیابانهایش عمودتر از تهران هستند. لابد دلیلش هم جدیدتر بودن ساختار شهر است. ولی اگر خیابانهای عمود می خواهید کلگری در ایالت آلبرتای کانادا یا تورنتو را ببینید.

    این لینک کلگری

    این هم تورنتو

    راستی من تصمیم دارم به زودی به لیما بروم. ماچوپیچو هم در برنامه است. توصیه ی خاصی برای من دارید؟
    ==================================
    جای مرا هم خالی کنید!

  7. http://10en.wordpress.com/ يك وبلاگ است كه با اميدواري و نااميدي توام درباره انتخابات آتي مي نويسد. هر چند طعم تلخ ترديد را من هم زير زبانم دارم،‌ به وضوح مي بينم كه چاره اي جز اميدواري به عدم تكرار اشتباهات گذشته نيست.

  8. سلام آقای نویدار
    خوب نیست بعد از مدتی که ما را عادت کرده قلم شیوا ی خو د کردید همینجوری ولمان کنید . باور کنید هر روز و هر چند بار که سراغ اینترنت برم .اول به این وبلاگ سر میزنم …..
    خدا پشت وپناهتان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: