جولیما – 3

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

بخش دوم را در اینجا بخوانید.

سفرم مستقیم به کلمبیا نیست. چند روز در پاریس کار دارم. از آنجا به فرانکفورت می روم و پرواز 17 ساعته به سائوپاولو (Sao Paulo) در برزیل را می گیرم. ده روز در «سائوپاولو» و «برازیلیا» کار فشرده داریم. در آنجا چون همیشه «والتر» و «روسانو» مدیران صمیمی شرکت برزیلی همکار ما به سراغم می آیند و وقت آزاد و کاری ام را پر می کنند. از آنجا به کلمبیا می روم. چون همیشه در همان هتل نقلی و زیبای «لابوهم» در Zona Rosa، این محله دوست داشتنی بوگوتا، اتاق گرفته ام. شب می رسم و «خوانیتا» را چون همیشه پشت پیشخوان می بینم که آن لبخند زیبای جادویی اش را تحویلم می دهد. برایش از پاریس شکلات و از برزیل گردن بندی از سنگهای قیمتی آورده ام که روز بعد به او می دهم. با شرمساری و چهره ای پر از پرسش می پذیرد. می دانم که با این کار ذهنش را مغشوش می کنم. هر چند که با کلیشه های رایج در هتل های بین المللی (آن هم در این گونه کشورهای به اصطلاح جهان سومی) آشنا هستم، اما من که از او چیزی بیش از این نمی خواهم و او نیز به زودی تفاوت را متوجه خواهد شد و راحت تر خواهد بود. همین گونه هم شد.

فردایش پس از کار جولیما و آناماریا سراسیمه می آیند و با هم به کافه ای می رویم. هدیه را به جولیما می دهم و او پر از پرسش است و می خواهد همه چیز را بداند. این را بگو، آن را بگو. چه گفت، چه کار کرد و این حرفها! دخترها در همه جای دنیا یک جور هیجان زده می شوند! به او می گویم که مرا در موقعیت دشواری گذاشته ای که برای من خوشایند نیست. به هر رو، کمی از برداشت خود را می گویم و البته از آن آلبوم عکس چیزی نمی گویم. تاکید می کنم که کارش نادرست است و اگر این کار را می خواهد انجام دهد، حتما راه حل جداگانه ای داشته باشد تا در صورت دشواری سقوط آزاد نکند. آناماریا هم همراه من است و مدام به او گوشزد می کند که این کار را نکند. با شیطنت می گوید: «من به فکر خودم هم هستم و نمی خواهم دوست خوبم را از دست بدهم.» هر چند که خودش هم راه پر ماجرای دیگری را به سوی نیویورک در پیش گرفته است.

سی دی Cher را به آنها می دهم و می گویم: «خدا به داد اهالی بوگوتا برسد که قرار است گوششان را با این سی دی ببرید.» همین طور هم می شود. از آن به بعد دیگر در ماشین نمی شود حرف زد چون صدای موزیک را تا آخر بالا برده اند. هنگام رانندگی می رقصند و معنای چراغ قرمز و خط عابر پیاده هم یادشان رفته است. خودم نیز از موسیقی اش خوشم می آید هر چند که شعر آهنگهایش به جز یکی دوتا، مزخرف هستند و آدم را عصبانی می کنند.

به «پدرو» ماجرا را می گویم. می گویم: «این دوست تو کار کاملا اشتباهی را انجام می دهد و این طرف که من دیدم، نه مرد زندگی است و نه از نظر شخصیتی ویژگی جالب توجهی دارد که بتواند در قد و قواره جولیما باشد.» می گوید: «ببین، جولیما دوست هشت ساله من است. آدمی است یکدنده، مستقل و هر کاری را که بخواهد، انجام می دهد. من تنها از تو می خواهم که هوایش را داشته باشی.» می پذیرم.

روزها را به کار و شبها را در گردش و کافه و دیسکو می گذرانیم. کلمبیا یک جورایی می شود خانه دوم یا سوم یا چهارم من. نمی دانم. گرمی و شادی مردم با وجود آن همه دشواری های زندگی که دارند و این که در مدتی کوتاه این همه دوست خوب یافته ام، چیزهایی نیستند که همه روزه و همه جا پیش آیند و به سادگی فراموش شوند؛ به ویژه که اینها همه به خود من کمک می کنند که بر دشواری های زندگی خودم نیز فائق آیم.

* * *

ماههاست که از کلمبیا برگشته ام و قرار نیست در آینده نزدیک آن سو بروم. از جولیما خبری نیست. خوانیتا هر از چندی برایم می نویسد و از دشواری های پایان نامه تحصیلش در آنتروپولوژی (مردم شناسی) می گوید. «پدرو» گهگاه تلفن می زند و مورد های کاری را بحث می کنیم. یک بار از او سراغ جولیما را گرفتم. گفت: «جولیما در آلمان است.» فکر کردم اشتباه شنیده ام. گفتم: «چی؟ از کی؟» گفت: «چند ماه است که آمده آنجا.» می پرسم: «پس چرا با من تماس نگرفته؟» می گوید: «نمی دانم.» و به کنایه می گوید شاید هنوز سرش به ماه عسل گرم است. عجیب است.

تا این که یک روز که برای چند روز به ورشو در لهستان رفته بودم، تلفن همراه شماره آلمان زنگ زد. جولیما بود. می پرسم: «تو کجایی؟» صدایش خسته و بی حال است: «من الان در مادرید هستم.» مادرید؟ می پرسم: «در مادرید چه می کنی؟ مگر قرار نبود در کلن باشی؟ جریان آن طرف چه شد؟» می گوید: «تمام شد.» می فهمم که نباید بیشتر بپرسم. شماره و آدرسش را می گیرم و قول می دهم که در نخستین امکان به دیدنش بروم. خوشبختانه مادرید در مسیر برنامه کاری ام است و راهم به آنجا زیاد می افتد. دو هفته بعد به مادرید می روم.

Las Rosas نام دهی است بسیار زیبا در 20 کیلومتری شمال غرب مادرید که باید به آنجا بروم. با اتوبوس شهری چهل دقیقه راه است از میان تپه های سبز. جولیما که خانه اش در مادرید است، در این ده در کافه ای کار می کند. تا مرا می بیند هیجان زده و خوشحال می شود. احساس می کنم که خیلی بر او سخت گذشته است. پس از ساعت کارش با هم به مادرید بر می گردیم و او برایم تعریف می کند.

جولیما ویزای آلمان را بر اساس برنامه ازدواج با شازده و اطلاعاتی که او به سفارت آلمان داده، می گیرد. او سپس ماشین و همه وسایل زندگیش را در کلمبیا می فروشد، از دانشگاه و محل کارش بیرون می آید و به امید ازدواج به آلمان می آید. جویای جزییات نشدم ولی زندگی مشترکشان پس از ده روز به پایان می رسد و البته و خوشبختانه بدون تشریفات اداری ازدواج. بدون دانستن جزییات هم می توانم به راحتی حدس بزنم که چه می تواند گذشته باشد. کمی هم برایم تعریف کرد. جولیمای پر جنب و جوش مستقل با شخصیت قوی و انتظار زیاد از زندگی با شازده بی مایه و بی عرضه و به قول جولیما «بچه ننه» رویرو می شود که از او انتظار دارد که همه کارش را انجام دهد. می گفت: «خیال می کرد من مادرش هستم.» آلبوم عکس را هم دیده بود و هر روز چشمش به زوایای جدیدی آشنا شده بود. به هر رو، پس از ده روز عطای شازده را به لقایش بخشیده بود و او را به کره ماه سوت کرده بود. از کلن به جنوب آلمان نزد چند دوست کلمبیایی رفته و از آنجا با کمک آنها به مادرید آمده بود. وقتی از او پرسیدم که چرا با من تماس نگرفتی و من در آن روزها در کلن در چند کیلومتری تو بودم، پاسخ درستی نداد. می گفت نمی خواستم مزاحم شوم. حس کردم که شاید غرورش احازه نداده که به این زودی به شکست اعتراف کند و یا چیزی که با توجه به شخصیت مستقل او می توانست باشد و آن این که خود می خواست از پس مشکلات خود برآید.

در آن سالها او در اسپانیا اقامت غیر قانونی داشت. چون اجازه اقامت او تنها برای آلمان صادر شده بود و اجازه رفتن به کشورهای دیگر اتحادیه اروپا را نداشت. مدتی در خانه یک پیرزن آرژانتینی بداخلاق و فضول زندگی می کرد که هر گاه که من به آنجا می رفتم، او باید گوش می نشست که ببیند ما چه می گوییم که البته ما نیز گفتگویمان را به انگلیسی بر می گرداندیم و او را در خماری می گذاشتیم. سپس اتاق کوچکی با یک دختر دیگر در مادرید اجاره کرد. چندی در یک کافه، چندی در یک بستنی فروشی و یا فروشگاه ها کار می کرد و کارفرماها از نداشتن کارت اقامت و اجازه کار سوء استفاده می کردند و به او پول کم می دادند. پس از 3 یا 4 سال دولت اسپانیا در اقدامی از همه مهاجران غیرقانونی خواست که خود را در یک مهلت کوتاه معرفی کنند و اقامت و اجازه کار بگیرند و این گونه بود که جولیما نیز از زندگی زیرزمینی و کار غیرقانونی با درآمد پایین و سوء استفاده کارفرماها در اسپانیا رهایی یافت.

او سپس با جوانی انگلیسی به نام دیوید در مادرید آشنا شد و پس از مدتی با هم ازدواج کردند. آنها با هم شرکتی راه انداختند برای ترجمه اسناد و کتاب میان اسپانیایی و انگلیسی و در کار خود موفق بودند. پس از مدتی ویکتوریا، دختر کوچولویشان نیز به دنیا آمد. وقتی در سال 2005 به خانه شان در حومه مادرید رفتم، دیدم که خوشبخت هستند. در سال 2006 که هفته ای در مادرید بودم، روزی با ویکی دخترش آمد و گفت که از شوهرش جدا شده است و او شانسی برای ادامه زندگی با او ندیده است. جولیما را اینجوری می شناسم. پر انرژی و پر تحرک و پر سروصدا و جوان آرام انگلیسی که من دیدم، از پس او بر نمی آمد و در دنیای خودش غرق بود.

اکنون جولیماپس از تلاش برای راه اندازی یک فروشگاه کوچک و پس از یک دوره دربدری از اسپانیا به انگلیس و دوباره بازگشت به اسپانیا، در آنجا در شرکتی کار می کند و با ویکی دختر شیرینش خوشبخت است. او درسهایش را از دانشگاه بوگوتا به دانشگاهی در اسپانیا منتقل کرده و تحصیلش را نیز ادامه می دهد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

9 پاسخ

  1. عجب! هر سه قسمتش رو الآن خوندم. داستان خيلی جالبی بود. از اين شازده‌ها همه جای دنيا پيدا ميشه. رابطه‌های اينترنتی هم که نگو. خانمی رو ميشناسم که به خاطر يک رابطهء اينترنتی در آمريکا از شوهرش جدا شد و بچه‌اش رو هم ول کرد و کوبيد و رفت به دانمارک و اونجا با يه آقای ديگه ازدواج کرد و دستش و گرفت و با هم برگشتند به آمريکا. آخرش هم بعد از يک سال کارشون به جدايی کشيد.
    ما هم بالأخره از خماری اينکه بدونيم شما در کدوم کشور زندگی ميکنيد، دراومديم 🙂

  2. ××× فوری ×××
    قابل توجه وبلاگ نویسان بالاترینی !

    http://balatarin.com/permlink/2008/9/26/1406639

    .

  3. خوب نتیجه ی اخلاقی اینکه این دخترک ( در آن موقع ) بسیار شانس آورد که بر خلاف دخترکان ایرانی بعد از 10 روز عطای آقا را به لقایش بخشید و خود را تا حدودی نجات داد. اما در این مملکت گل و بلبلی که ما زندگی می کنیم اینطور نیست و معمولا طرف سالهای سال به پای آن «بچه ننه» ها می سوزند و می سازند و بع از چندین سال دو حالت دارد :

    1- یا طلاق می گیرند، اما دیگر از انرژی جوانی چیزی برای تغییر نمانده و ضمنا باید با نگاه های کج و کریه فامیل و اطرافیان سر کنند

    2- یا باز هم می سوزند و می سازند.

    ماجرای جالب و آموزنده ای بود.

    موفق باشید.

  4. زندگی شما باید خیلی جالب باشه. هر روز از این سر دنیا به اون سر.

  5. جالبه … همین که بعد 10 روز به این نتیجه رسید که اشتباه کرده سریع جدا شد !
    البته نا گفته نماند که اشتباه اول رو وقتی دلش رو به این مرد خوش کرد و رفت آلمان کرده ولی جلوی ضرر رو هر وقت بگیری …
    ولی خوب همه ی مردم خوشبخت دنیا که 2 بار طلاق نگرفتن تا شخص مورد نظرشون رو پیدا کنند بالاخره دختره یه تا حدودی جاهل هم بوده !
    ازدواج رابطه ی دوست دختری نیست که هر وقت خواستی ازدواج کنی هر وقت هم حال نکردی جدا شی !
    البته تو ایران هم همین مدلها هست اما خوب بعد از 5,6 سال که دیگه کارشون بیخ پیدا میکنه به طلاق میکشه ! به قول کامنت اولی یه سری هم که میسوزن و میسازن ! ولی به شخصه چشمهام رو باز کردم و دور و برم رو نگاه میکنم تا از داستانهای دور و برم عبرت بگیرم که مبادا اشتباه اول رو مرتکب بشم !

  6. خوشحالم که فضای وبمو اون طور توصیف کردی و این که وبلاگت ناآرومه از خوندنی بودنش کم نمی کنه . خسته نباشی دوست عزیز

  7. برداشت من از این داستان ازاذی عمل دختر داستان هست و ترسی از حرفهای دبگران نداشتن

  8. جان من فدای ایران و ایرانیان عزیز، مسلمان،مسیحی‌،یهودی،بهائی،ملا،آخوند، بی‌ دین، همه و همه من قربان همه. بقول معروف این نیست بگذرد.

  9. با سپاس از مهر تو، خوشحالم که نوشته من مورد توجه ات قرار گرفت. شاد وتندرست باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: