جولیما – 2

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

پرواز مستقیم از بوگوتا به فرانکفورت 15 ساعت طول می کشد. در فرانکفورت داستان همیشگی تکرار می شود: مسافرانی که از آمریکای لاتین و به ویژه کلمبیا می آیند، مورد استقبال ویژه پلیس و گمرک قرار می گیرند. هواپیما مسافران را در یک ترمینال ویژه پیاده می کند. ابتدا جلوی در هواپیما گذرنامه ها را بازدید می کنند. سپس بار به را به یک سالن ویژه می برند و سگهای تعلیم دیده تک تک چمدان ها را بو می کشند. در آن سالها جنگ سختی در کلمبیا میان مافیای مواد مخدر و دولت کلمبیا با کمک نیروهای ویژه آمریکا یی در جریان است و در همان روزها پلیس کلمبیا در یک درگیری «پابلو اسکوبر» رهبر مافیای مدئین را کشته است. اما کنترل ها در اروپا کماکان شدید است و من می دانم که بار من به پرواز کلن نخواهد رسید و چون همیشه، روز بعد لوفت هانزا چمدان را در خانه تحویل خواهد داد.

به خانه در کلن می رسم و جریان کارهای جولیما را برای همسرم تعریف می کنم. ناباورانه می نگرد. می گویم: «این هم یک جورش است. برای روابط عاطفی انسان ها کلیشه ای نیست و نسخه نمیشه پیچید. همه این مذاهب و فرهنگها که خواستند این روابط را در چارچوب های خود محدود کنند، شکست خورده اند.» در این مورد این چیزها چندان با هم توافق نداریم و حرفهای یکدیگر را می شناسیم. البته ابن را هم به او می گویم که به کاری که این دو قرار است انجام دهند، بدبین هستم و چشم اندازی ندارد.قرار می شود به این شازده آلمانی زنگ بزنم و او را به خانه دعوت کنم که بیاید و هدیه اش را ببرد. زنگ می زنم و برای یک شنبه او را به نهار دعوت می کنم. می آید.

همسرم غذای ایرانی عالی (باقالی پلو با گوشت و ته دیگ سیب زمینی که هوش هر آلمانی را می برد) درست کرده و چون همیشه هنرمندانه بشقاب را با غذا نقاشی کرده است. جناب شازده هم به به و چه چه می کند که تا حالا غذای ایرانی نخورده بوده است و چه عالی است. جولیما که در چند روز گذشته کمی در باره کاری که دارد انجام می دهد، به تردید افتاده است، از من خواسته است که نامزدش را زیر ذره بین بگیرم و نظرم را به او بگویم. ناخواسته خود را در میان این کارها (تحقیق) که از ایران می شناسم و بسیار هم بدم می آید می یابم. به هر حال، هم از این رو و هم از روی کنجکاوی خود از او چیزهایی را در مورد کار و درس و غیره می پرسم. به نظرم می آید که او نیز این بازی را فهمیده است. به او این را غیرمستقیم القا می کنم که جولیما دوست من است و به عنوان آدم بی کس و کار به آلمان نخواهد آمد و من حواسم به آنها خواهد بود. اقتصاد با گرایش کامپیوتر خوانده است و دنبال آن است که شرکت خود را به راه اندازد. طرح اقتصادی خود را به بانکی ارایه داده و در انتظار دریافت وام سرمایه گذاری است. از طرحش می گوید و به نظرم جالب می آید. جزییات طرح را که یک شرکت فروش سی دی اینترنتی است، می پرسم و احساس می کنم هرچند طرح جالبی است ولی چندان پخته نیست و او دارد بدون در نظرگیری ریسک دست به کار می زند. اشتباه همیشگی همه بی تجربه هایی که گمان می برند که آنها برای اولین بار به این فکر رسیده اند و کسی تا آن زمان عقلش نمی رسیده است. این احساس با کل برنامه ازدواجش با جولیما تداعی می کند. با صراحت به او می گویم: «ببینم، مگر در آلمان قحطی دختر است که تو می خواهی با یک دختر از آنسوی کره زمین و آن هم ندیده ازدواج کنی؟» می گوید: «من از دخترهای آلمانی بدم می آید. من تنها دخترهای خارجی را دوست دارم. آنها خونگرم هستند.» البته منظورش از خارجی دختر جنوبی چشم و ابرو مشکی است. جمله فارسی «مرغ همسایه غاز است» را برایش ترجمه می کنم که بسیار به جاست. این از آن ضرب المثل های زیبای فارسی است که ترجمه اش به زبان های اروپایی بسیار جالب است و شنونده فورا می فهمد که منظور چیست. همین جور که از زمانی که وارد خانه ما شده، چشمش روی همسرم می چرخد که گرم کار خودش است، می گوید: «نخیر، شما که این حرف را می زنی، خودت چرا زن آلمانی نداری و با یک زن ایرانی زیبا ازدواج کرده ای؟» یادش رفته که من خود ایرانی هستم. آدم سطحی و کله پوکی به نظرم می آید. بی خیال ادامه گفتگو در این مورد می شوم. وقتی می رود، همسرم می گوید: «این یارو هم خیلی خوش تیپ بود و این دختر کلمبیایی هم سلیقه اش بد نیست.» می گویم: «گمان کنم همه اش تنها همین ظاهر باشد و چیزی در کله اش نباشد.» می گویم: «مرغ همسایه غاز است. این بشر تمام وقت چشمش روی تو بود و پسر ایرانی ساکن در ایران هم همیشه چشمش دنبال دختر موطلایی اروپایی است.»

هفته بعد شازده آلمانی زنگ می زند که: «شما کی به کلمبیا میری؟ می خوام یک هدیه بیاورم که برای جولیما ببری.» می گویم: «هفته دیگر!» می خواهد قرار بگذارد و هدیه را بیاورد. می گویم: «لازم نیست تا اینجا بدون ماشین بیایی. من خودم سر راه می آیم و می برم.» نشانی را می گیرم. می خواهم بروم و خانه اش را هم ببینم.

خانه اش در محله کارگر نشین «مولهایم» است؛ در یک ساختمان قدیمی و نمدار در طبقه همکف و تاریک. یک آپارتمان دانشجویی شبیه همان که خود نیز همیشه داشتم. وقتی آنجا را با آپارتمان نوساز و روشن جولیما در یک منطقه آرام بوگوتا مقایسه می کنم، به چهره جولیما می اندیشم که به این بیغوله تاریک چگونه خواهد نگریست. پیش خود می گویم واقعا اینها چه تصویری از اروپا دارند؟ فکر می کنند که ما در قصر زندگی می کنیم؟

شازده از آخرین خبرها در رابطه با طرح اقتصادی اش و بحث با بانک و سخت گیری آنها برای وام می گوید. ده هزار مارک (پنج هزار یورو) وام می خواهد که اصلا رقمی نیست و برای آن تضمینی نمی تواند به بانک ارایه دهد و از این رو بانک نیز مته به خشخاش گذاشته است. سپس انگار چیزی را فراموش کرده، می رود و یک آلبوم عکس می آورد. پیش از آن که آن را به من بدهد، می گوید: «من توقعم از رابطه با دخترها خیلی بالاست و با هر کسی دوست نمی شوم.» البته متوجه نمی شوم که منظورش از «توقع بالا» چیست و حدس خودم را می زنم. آلبوم را به من می دهد. چندین صفحه پر از عکس های دخترهای زیبا، یک یا دو آلمانی و بقیه همگی خارجی، فرانسوی، ایتالیایی، عرب، یونانی و غیره که یادم نیست. از هر کدام چند تا عکس و ترجیحا با بیکینی یا لباس تابستانی. می گویم: اینها چند نفرند؟» می گوید: 14-15 نفر می شوند. دوباره می پرسم: «این عکس ها را برای چه جمع کرده ای؟ آنهم کنار هم؟ و برای چه اینها را نشان من می دهی؟» می گوید: «خوب برای این که نشان بدهم که من با هر کسی دوست نمی شوم.» هنوز پس از این همه سال این جمله اش در ذهنم است و به من این را می گوید که این بشر اعتماد به نفس ندارد و ظاهر بین است و دایم در حال اثبات چیزی به دیگران است و شاید حس می کند که باید همیشه چیزی را به دیگران توضیح دهد. نمی دانم! سپس یاد واژه «ماچو» می افتم و به خودم می گویم این که خود ماچو است، ماچیستا! جولیمایی که من در چند روز شناختم، این شازده آلمانی را با اردنگ به کره ماه پرتاب خواهد کرد. هدیه را می گیرم و می روم. شازده را دیگر ندیدم. یکی دو سال بعد جولیما برایم تعریف خواهد کرد که شازده بدهی بالا آورده و سرش به سنگ خورده است و سرانجام به جای بلندپروازی و راه اندازی شرکت اینترنتی، در جایی به عنوان کارمند استخدام شده تا نردبان را از پله پایین بالا رود.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

3 پاسخ

  1. نباید هم با هر کسی دوست شد

  2. این اشتباهی هست که ظاهراً در همه جای این گیتی تکرار می شود
    کم کم دارم می پذیرم که اتفاقات تکراری را بپذیرم!
    برخی چیزها در ذات و خلقت آفرینش است حالا گیریم که مرتب تکرار شود.
    خوب نوشته بودی

  3. […] RSS جولیما – 2 […]

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: