جولیما – 1

فوریه 1999 است و من در دفتر کار در بوگوتا نشسته ام که «پدرو» می آید. همکار خوش اخلاق و ورزشکار که همیشه لبخند بر چهره اش است و دوست دارد که من هر چه زودتر اسپانیایی یاد بگیرم و هر چه می خواهد بگوید، ابتدا به اسپانیایی می گوید و سپس به انگلیسی. انگلیسی را خوب می داند ولی خودش هیچگاه راضی نیست و هی می پرسد: درست بود؟ روشن است که آن فشاری که به من برای اسپانیایی می آورد را به خودش برای انگلیسی می آورد. به خود می گویم سه ماه با چنین کسی بیفتی و زبانت پیشرفت اساسی می کند.

می پرسد: «تو در حال حاضر در کجا زندگی می کنی؟» می گویم: «اگر در سفر نباشم، در آلمان.» می پرسد: «کدام شهر؟» می گویم: «کلن». می گوید: «همان کولونیا؟» می گویم: «درسته، همینه». چهره اش می شکفد: «یکی از دوستان من قراره برای زندگی بیاد کولونبا. می تونی بهش کمک کنی اگر مشکلی داشت و یا به کاری آشنا نبود؟» می گویم: «حتما! حالا این کیه و برای چی میاد اونجا؟» با تردید می گوید: «داره یه کار نامعقول انجام می ده.» می گویم: «یعنی تو از من می خوای در یک کار نامعقول که نمی دونم چیه بهش کمک کنم؟» می گوید: «نه، برای خودش نامعقوله. یک دختر 27-28 سالست که با یه پسر آلمانی در ICQ (یک برنامه پرطرفدار چت در آن سالها) آشنا شده و حالا می خوان با هم ازدواج کنند.»

برای من که از ابتدا با اینترنت بوده ام و از این چیزها زیاد شنیده ام، بار نخست است که از نزدیک چنین چیزی می شنوم و ناباورانه به پدرو می نگرم: «این دوست تو عقلش سرجاشه؟ تاحالا در اروپا بوده؟ مردم اون طرف دنیارو می شناسه؟» می گوید: «تا حالا پاشو هم از کلمبیا بیرون نگذاشته و منم همش همینارو بهش میگم ولی فایده نداره.»

کلیشه های آن روزها برای چنین چیزهایی به ذهنم می آید که مثلا: حتما آدمیست که امکان آشنایی با کسی در اطرافش را ندارد، خجالتی و کمروست یا اعتماد به نفسش پایین است و چند چیز منفی دیگر که البته خود را کنترل می کنم و نمی گویم چون خود نیز چندان اعتقاد به کلیشه های رایج چه این طرفی چه آن طرفی ندارم. پدرو دوباره می پرسد: «حالا اجازه دارم تلفنت را در اینجا به او بدهم؟ خودت باهاش آشنا بشو و ببین کیست.» می گویم» باشه. بگو به من زنگ بزند.»

ساعت 6 بعد از ظهر تازه وارد اطاقم در هتل شده بودم که تلفن زنگ می زند. خودش است و نامش جولیما است. انگلیسی را با لهجه آمریکایی و پر غلط حرف می زند. می گوید: امشب چه برنامه ای داری؟ با یکی دیگه از دوستام بریم بیرون؟» می گویم: «حتما، چرا که نه؟» می گوید: «ساعت 7 می یاییم به هتل. تا بعد!»

سر ساعت 7 در هتل هستند و از پایین زنگ می زنند. می روم به لابی هتل و با دو دختر پر سروصدای زیبا روبرو می شوم. پیش از آن که بدانم جولیما کدام است و دوستش آنا ماریا کدام، به کلیشه های بی ربط می خندم که در دفتر در مورد او به ذهنم آمد. زنان کلمبیایی عموما زیبا هستند و دید مرا که زنان ایرانی را همیشه زیباترین می دانم، گسترش دادند. پس از آشنایی، با رفتاری از سوی من کمی رسمی و از سوی آنها کاملا بدون تکلف، از هتل بیرون می رویم. متوجه می شوم که خوانیتا از پشت میز کارش دست از کار کشیده و به ما می نگرد. یکی دو سال بعد روزی از من خواهد پرسید که آن دو دختر که بودند که چند بار به هتل آمدند و بیرون می رفتید. حساسیت زنانه است دیگر.

آن شب این دو مرا در پیرامون هتل، در Zona Rosa (منطقه سرخ) که پر است از کافه های گوناگون و دیسکو، چرخاندند و بسیار خوش گذشت. بوگوتا شهری است بسیار ناامن و همواره باید بدانی که کجا می توانی بروی و کجا نمی توانی. البته چون ظاهر من خارجی بودنم را نشان نمی دهد، تا زمانی که چیزی نگویم، کسی متوجه نمی شود. به هر رو با این دو دیگر خیالم راحت بود. در نیمه شب در کافه ای بسیار زیبا که دیگر از موزیک»سالسا» و «مرنگه» خبری نبود، توانستیم کمی گپ بزنیم.

«آنا ماریا» سی سالش است (که البته 24-25 نشان می دهد). در یک شرکت کار می کند و بعد از ظهر ها در دانشگاه بوگوتا مدیریت صنعتی می خواند. خاله هایش در نیویورک زندگی می کنند و او نیز به هر دری می زند که ویزای آمریکا بگیرد و در آنجا زندگی کند. به او می گویم که موقعیت الان تو که بد نیست. در آمریکا چه خبر است که در اینجا نیست؟ ناراضی است. می گوید: «کلمبیا نه امنیت دارد و نه ثبات. من در اینجا آینده ای نمی بینم.» از زاویه ای راست می گوید. در این سالهای 90 از یک سو باندهای مافیایی مخوف «کالی» و «مدیین» شهرها را ناامن کرده اند و از سوی دیگر جنگ داخلی میان حکومت و چریک های چپگرای «فارک» در جریان است. آنا ماریا اکنون در نیویورک است و پس از چند سال سختی مالی و کار در رستوران اکنون در آنجا زندگی می کند و خبری از او ندارم.

جولیما هم چون آناماریا در شرکتی کار می کند و در همان دانشگاه اقتصاد صنعتی می خواند. او تنها زندگی می کند و با خانواده اش که پخش و پلا شده اند، رابطه عاطفی چندانی ندارد. با دوست آلمانی اش در چت آشنا شده و یک دل نه صد دل عاشق شده است. در چند ماه به جایی رسیده اند که تصمیم به ازدواج گرفته اند و او اکنون دنبال گردآوری مدارک لازم برای ازدواج است که به سفارت آلمان ارایه دهد. سعی می کنم بدبینی خود را نشان دهم ولی دخالتی نکنم و تنها هر چه در باره زندگی در آلمان و مردم آنجا می پرسد، پاسخ می دهم. به او نیز می گویم که چندان دلیل نارضایتی آنها را از زندگیشان در کلمبیا نمی فهمم. از هوای اروپای مرکزی می گویم و این که زندگی در آنجا با کلمبیا بسیار تفاوت دارد و بخش بزرگی از زندگی شادشان را باید در اروپا یا آمریکا کنار بگذارند. اما مرغ همسایه غاز است و یک پا دارد. می پرسم: «ببینم مگر اینجا پسر پیدا نمی شه که شماها دنبال خارجی ها هستید؟» هردو چنان بلند می خندند که اطرافیان به سوی ما برمی گردند. جولیما به اسپانیایی می گوید: «Son todos machsitas!» یعنی همه شون مردسالار هستند. البته مردسالار برگردان کاملی برای Macho یا Machista نیست. من می دانم که زنان آمریکای جنوبی از اعتماد به نفس و قدرت اجتماعی بالایی برخوردار هستند. همین زنان، هم در روی کار آوردن سالوادور آلنده در شیلی نقش فعالی داشتند و هم در سرنگونی او در کودتای شیلی. وقتی زنی می گوید مردان اینجا «ماچو» هستند، منظورش این است که مردان ضعیفی هستند و ادای مرد قوی را در می آورند. بی عرضه هستند و قابل اعتماد و اتکا نیستند (قابل توجه خالی بندهای تهرانی که با رشد کنونی زنان ایرانی همین قضاوت ها نیز در انتظار آنهاست).

از آن شب دیگر تمام وقت آزاد من پس از کار با این دو می گذرد. چه از این بهتر! یکی دوبار هم همکار آلمانی من «فرانک» که در همان هتل ساکن بود، با ما می آید. او کمی اسپانیایی می داند و بسیار پرحرف است. نمی دانم به چه دلیل ولی جولیما و آناماریا از او خوششان نمی آید و در شبهای بعدی جوری برنامه می گذارند که او نباشد. بازیهای آشنای دختران است و کاری از من بر نمی آید. به هر رو، در این مدت کلی با شهر آشنا شدم و جاهای دیدنی دیدم.

روز آخر که می خواهم به آلمان بروم، جولیما می خواهد هدیه ای برای نامزد آلمانی اش بخرد. به یک بازار مکاره در کنار شهر می رویم که چیزهای سنتی و صنایع دستی می فروشند. یادم نیست که چه خرید. آن را در کاغذ کادو پیچید و سپس به رستورانی رفتیم که غذای سنتی بخوریم. در آنجا بخشی از موهایش را قیچی کرد و روی بسته چسباند. در گوش آنا ماریا می گویم: «دختره کامل عقلشو از دست داده.» آنا ماریا نیز با این جریان موافق نیست و می گوید: «من شب و روز باهاش سر این کارهایش بحث دارم.»

بعد از ظهر از این دو زلزله هشت ریشتری خداحافطی می کنم و به فرودگاه می روم. قرار است تا دو هفته دیگر برگردم. آنا ماریا می گوید: «سی دی من یادت نره!» آن روزها ترانه “Believe” از Cher مشهور شده بود. در ماشین جولیما یک کاست بود که تنها همین ترانه را داشت و هر بار که سوار آن می شدیم، آن را می گذاشت و صدایش را تا آخر بالا می برد که تمام شهر بشنود. به آنها قول داده ام که سی دی آن را برایشان بیاورم.

ادامه دارد …

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

10 پاسخ

  1. آقا اجازه؟
    خبر دارید که آخرش این خانوم با اون آقاهه ازدواج کرد یا نه؟
    ===============================
    بخش دوم را دو روز بعد و بخش سوم را چهار روز بعد بخوانید.

  2. فوق العاده می نویسید، موفق باشید!

  3. salam
    khili ghashang va ziba minevisin , shayad bavaretun nashe ama dishab ta hala hame weblogetuno khundam ya behtare begam khordam khili dust daram bedunam shoma ki hastin va chikar mikonin mankhodam cyprus ya be ghole khodemun ghebre hastam

  4. خوشمان میاید از خواندن اینها

  5. kei ghesmataye badisho minevisi?
    ma too khmorish moondim

    Good luck friend

  6. سلام.از اینکه وبلاگ همچین آدم با اطلاعاتی رو می خونم خوشحالم و ممنون.

  7. یه بلاگ بنویسید یه بیوگرافی کامل از خودتون بدین … من خیلی دوست دارم مثل شما در کشورهای مختلف باشم واقعا عالیه !!! پس اگه میشه در مورد خودتون بیشتر توضیح بدین

  8. منتظر ادامه هستیم.

  9. وقتی زنی می گوید مردان اینجا “ماچو” هستند، منظورش این است که مردان ضعیفی هستند و ادای مرد قوی را در می آورند. بی عرضه هستند و قابل اعتماد و اتکا نیستند (قابل توجه خالی بندهای تهرانی که با رشد کنونی زنان ایرانی همین قضاوت ها نیز در انتظار آنهاست).

    این اتفاق هم اکنون افتاده دوست عزیز. خیلی از آقایون بی عرضه ی ایرانی دچار سوء تفاهم هستند و با تکیه به آمارهایی که حتی صحتشون مورد تایید نیست مدعی این هستند که فوج دختران ایرانی دنبالشون هستند. غافل از اینکه دختر قوی با عرضه ی ایرانی حتی اگه تا آخر عمرش تنها بمونه، این آدمها رو به زندگیش راه نمیده. شاد و پیروز باشید.

  10. جان من فدای ایران و ایرانیان عزیز، مسلمان،مسیحی‌،یهودی،بهائی،ملا،آخوند، بی‌ دین، همه و همه من قربان همه. بقول معروف این نیست بگذرد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: