بوگوتا و یاد انقلاب

ساختمان کاری ما در مرکز شهر بوگوتا قرار دارد و دفتر ما در طبقه ششم است. روبروی ساختمان ما یکی از دانشگاه های بوگوتا است. در زمستان 1999 (یعنی بهار در نیم کره جنوبی) از ساعت های اول صبح توجهمان به رفت و آمد پلیس جلب می شود. از پنجره مشرف به دانشگاه در محوطه دانشگاه گروههای دانشجویی را می بینیم که در گروه های 10-20 نفره در جنب و جوش هستند. به نظر می آید که یک حرکت اعتراضی در جریان است. . پرچم های سرخ و سیاه و عکس های «چه گوارا» را می بینیم که این طرف و آن طرف می برند.

ساعت 11 صبح چند گروه از دانشگاه بیرون می آیند و خیابان پر رفت و آمد و چهار راه بزرگ کنار ساختمان ما را می بندند. برخی هم شروع به پخش اعلامیه در میان مردم و راننده ها می کنند. بیشتر آنها چهره شان را پوشانده اند و شعار می دهند. ابتدا پلیس های معمولی و راهنمایی می آیند و پس از نیم ساعت سروکله پلیس ضد شورش و زره پوش های آب پاش پیدا می شود. دانشجویان نیز بیشتر شده اند. همه چهره ها پوشیده است و با ترقه و نارنجک های دست ساز به پلیس حمله می کنند. یاد درگیری های این گونه در تهران می افتم. پلیس خیابان های اطراف را بند آورده ولی وارد دانشگاه نمی شود. گویا اجازه این کار را ندارد. دانشجویان در گروه های چند نفره بیرون می آیند، چند نارنجک به سوی پلیس پرتاب می کنند و به داخل محوطه دانشگاه بر می گردند. نقطه های آبی روی آسفالت خیابان در عکس بالا جای نارنجک هاست بر روی آسفالت. پلیس نیز آنها را به آب می بندد. ما همه از طبقه ششم تماشاگر این جنگ و گریز هستیم.

ساعت یک بعد از ظهر که اوضاع ارام می شود، دسته جمعی با همکاران کلمبیایی، اسپانیایی و آلمانی برای نهار به رستورانی در آن نزدیکی می رویم. هنگام بازگشت در میان راه و در کنار نرده های دانشگاه گیر یک رگبار استوایی می افتیم. باران های اینجا در فصل باران جوری است که در چند ثانیه کامل خیس می شوی. ما که بیشتر لباس رسمی بر تن داریم، تنها می توانیم خود را زیر سایه بان یک کیوسک روزنامه فروشی نجات دهیم و به انتظار بمانیم.

در این میان درگیری میان پلیس و دانشجویان دوباره آغاز می شود. دیگر ما نیز گیر افتاده ایم و در کنار کیوسک روزنامه فروشی به تماشا می ایستیم. نارنجک هایی که پرتاب می شوند، چندان هم بی آزار نیستند و چند چاله در آسفالت خیابان درست کرده اند. پلیس با آب پاش نتوانسته شورش را بخواباند و اکنون که در این باران دیگر ماشین آب پاش به شوخی شبیه است، این بار با گاز اشک آور می آید و چند نارنجک گاز اشک آور به داخل دانشگاه شلیک می کند. دانشجویان در ساختمان های اطراف پراکنده می شوند و من می بینم که باد ابر گاز اشک آور را به سوی ما می راند. نه می توانیم از زیر آن سایه بان بیرون آییم و نه می توانیم بمانیم تا آن ابر به ما برسد. ناگهان تجربه انقلاب در تهران یادم می آید. از صاحب کیوسک می پرسم که فندک داری؟ جواب مثبت می دهد. به تعداد همکاران فندک می خرم و به آنها می دهم. می پرسند فندک به چه درد می خورد؟ می گویم روشن کنید و جلوی صورت خود بگیرید. باور نمی کنند تا زمانی که خود این کار را می کنم. البته می دانم که آن شعله کوچک کافی نیست ولی همان هم موثر بود. هر چند که تمام روز را با حالت تهوع و اشک ریزی گذراندیم. توضیح می دهم که آتش گاز اشک آور را خنثی می کند.

می پرسند: تو این چیزها را از کجا می دانی؟ می گویم: نسل انقلابیم دیگر!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

2 پاسخ

  1. تجربه ای که من داشتم توی یه همچین موقعیتی، اینه که از دود سیگار استفاده کنین یا هر دود دیگه! جادو میکنه، مخصوصا سیگار

  2. من کنجکاو بودم ادامهء اين گفتگو رو هم بخونم، يعنی بعد از جواب شما! 🙂
    =====================================
    ادامه نداشت. یعنی انتقال این گونه تجربه ها به کسانی که چنین شرایط را تجربه نکرده اند، دشوار است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: