کراوات

ژانویه 1999 است. در لیما، پایتخت پرو در سال 1998، یک شبکه تلویزیون کابلی برای تمام شهر راه اندازی کرده ایم و حال شرکت گرداننده شبکه از ما می خواهد که بر روی این شبکه که شبکه ای با ترافیک یک طرفه است، سرویس های تلفنی و اینترنت با سرعت بالا را امکان پذیر سازیم. برای این کار چند روزی است که یک گروه از همکاران ما از پرو به بوگوتا آمده اند و قرار است به آنها یاری دهیم.

«آلوارو» یکی از مهندسان آنهاست. هیکلی درشت، چهره ای خشن با سبیل چخماقی و دستهایی بسیار بزرگ دارد. یاد شیرعلی قصاب می افتم و به خود می گویم اگر آلوارو در نزدیکی ما باشد، کسی در فکر گروگان گیری ما نخواهد بود. این روزها مافیای مواد مخدر در کلمبیا و چریکهای چپ گرای «فارک» یاد گرفته اند که کارمندان شرکت های بزرگ بین المللی را بربایند و در برابر دریافت پول هنگفت از شرکت آزاد کنند.

پرویی ها هم همگی در هتل «لابوهم» سکونت دارند که من نیز چون همیشه در آنجا هستم. روبروی هتل در خیابان هشتادو دوم کافه ای هست که در آن تنها موسیقی جاز هست و سروصدای «سالسا» و «مرنگه» را ندارد. شب که در پیرامون هتل می چرخم، شیرعلی قصاب را می بینم که در «کافه جاز» نشسته است، لیوانی آبجو در برابر دارد و غرق موسیقی جاز شده است.

فردا صبح در دفتر نشسته ایم که پرویی ها می آیند. آلوارو به کراوات من خیره شده است. کراوات سیاهی است که یک ساکسیفون بزرگ طلایی بر آن نقش بسته است. قرمز آن را نیز با ساکسیفون سیاه دارم. پس ار مدتی می گوید: «چه کراوات قشنگی!» تشکر می کنم. دیگر چیزی نمی گوید و گرم کارش می شود.

روز دوم شیرعلی قصاب با همکارانش می آید: «بوئنوس دیاس! (روز بخیر) ببینم تو این کراوات را از کجا خریده ای؟ اگر از اینجاست می توانی نشانی اش را به من هم بدهی؟» کراوات را از کوالالومپور در مالزی خریده ام. می گویم: » از اینجا نیست و کمی آن طرفتر است. از کوالالومپور!» ناامید می گوید: آها و می رود سر کارش.

روز سوم باز آلوارو را می بینم. کلا خیلی مهربان است. از آن آدمهای گنده غول پیکر است که خیلی مهربان و لطیف هستند. دسته جمعی برای نهار می رویم. سر میز روبروی من نشسته است و چشمش باز به کراوات من است. می گوید: «میدونی چیه؟ من موسیقی خاز خیلی دوست دارم.» منظورش موسیقی جاز است. اسپانیایی «ج» ندارد و آن را «خ» می خوانند. می گویم: «می دانم. دیده ام هر شب در «جاز کافه» ولویی.» می گوید: «من عاشق ساکسیفون هستم.»

نخیر، داستان روشن است دیگر، شیرعلی قصاب کراوات را می خواهد. پدرو می خندد. او هم همین را می گوید.

فردا صبح به شیرعلی قصاب می گویم: «ببین، اگر تا شب اسنادی را که من لازم دارم، را آماده کردی، کراوات هایمان را با هم عوض می کنیم. شب هم با هم می رویم «جازکافه» میهمان تو!» آلوارو که غافلگیر شده بود، از خوشحالی مانده بود وسط دفتر پشتک بزند. کراواتش را هنوز دارم. یک «پزو» هم نمی ارزد.

آن شب با آلوارو در «جاز کافه» خوش گذشت.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

3 پاسخ

  1. شیرین بود

  2. یه چند تا کار دیگم ازش میکشیدین بعد کراوات رو میدادین :))

  3. باید کراوات جذابی بوده باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: