کارتاهنا (Cartagena)، مرواریدی بر دریای کارائیب

مارس 1999 است. دوشنبه آینده در کلمبیا تعطیل رسمی است. خیلی دلم می خواهد از بوگوتا بیرون بزنم ولی موقعیت امنیتی حتی اجازه فکر این کار را هم نمی دهد. کنسول گری کلمبیا برگی لای گذرنامه من گذاشته بود که در آن توصیه می شد که به هیچ عنوان دست به مسافرت زمینی نزنم. جنگ داخلی در دو جبهه بر علیه مافیای مواد مخدر از یک سو و بر علیه چریکهای چپ گرای «فارک» از سوی دیگر در جریان است. کنترل دولت مرکزی بر جاده های خارج شهر، حتی پیرامون بوگوتا نیز قوی نیست، چه رسد به جاهای دورافتاده و حاشیه جنگلهای آمازون که خیلی دوست دارم ببینم. بنابراین فکر این که ماشینی کرایه کنی و بی هدف از شهر بیرون بزنی، منتفی است.

بوگوتا چون تهران در ارتفاع 1700 متری سطح دریا قرار دارد و از این رو با وجودی که در نیمکره جنوبی در کناره خط استوا قرار دارد، هوایش ملایم و با رطوبت متوسط است. در تمام سال درجه حرارت میان 18 تا 30 درجه در نوسان است. در اینجا تنها دو فصل باران و تابستان وجود دارد. چون تهران یک سوی شهر را رشته کوهی البته نه چندان بلند و آن هم در شرق شهر فراگرفته است. در این شهر امکان گم شدن در شهر وجود ندارد و خیابانها عمود بر هم هستند. خیابانهای شمالی-جنوبی خیابانهای اصلی هستند و نام دارند، چون «اونیدا کاراکاس Avenida Caracas«. خیابانهای فرعی، عمود بر اینها از جنوب به شمال به ترتیب شماره گذاری شده اند. جنوبی ترین خیابان شماره یک دارد. این است که اینگونه نشانی می دهند: «خیابان هشتاد و دوم، شماره 12». همین کافی است و می دانی که کجای شهر است. جالب است. مانهاتان در نیویورک نیز به همین ترتیب است.

«پدرو» وارد اتاق کارم می شود و می پرسد: «برنامه آخر هفته ات چیست؟» می گویم: «هیچی، هیچ کار که نمی شود کرد. در شهر می مانم.» می گوید: «یک پیشنهاد خوب برایت دارم و حیف است که آخر هفته طولانی را در بوگوتا بمانی.» می گویم: «چه پیشنهادی؟ از شهر که نمی شود خارج شد.» می گوید: «یک بلیط هواپیما می خری و به شمال کلمبیا، به کارتاهنا (Cartagena) در کناره دریای  کارائیب می روی. آنجا دنیای دیگری است و خوش می گذرد. پیشنهاد می کنم که جمعه را نیز خالی کنی و چهار روز برای خودت داشته یاشی.» راست می گوید. خیلی از همکاران گفته اند که جمعه سر کار نمی آیند. چه پیشنهاد خوبی! قبول است!

پدرو خود به سراغ منشی مان می رود و بلیط را سفارش می دهد و این گونه است که پنج شنبه بعد از ظهر در پرواز شرکت Avianca به سوی دریای  کارائیب نشسته ام. یک ساعت بعد که از هواپیما پیاده می شوم، هوای به شدت شرجی و گرم با بوی دریا به صورتم می خورد. نه تنها هوا به هیچ رو شباهتی به پایتخت ندارد، بلکه انگار به سرزمین دیگری رفته ای. دیگر سفیدپوست کمتر میبینی و مردم بیشتر شکلاتی رنگ هستند، چون کوبا و جمهوری دومینیکن که از اینجا دیگر راهی نیست. در حالی که مردم بوگوتا و شهرهای جنوب غربی کلمبیا به ایرانیان بیشتر شباهت دارند. اینجا دیگر خارجی بودنم به چشم می خورد هرچند که پدرو گفته است که اینجا امن است و تنها مزاحمت فروشندگان مواد مخدر و دست فروشها وجود دارد.

هتل خوبی در کنار ساحل برایم گرفته اند که البته قصد ندارم وقتم را در آنجا بگذرانم. لباس «شهری» را عوض می کنم و با شلوار کوتاه گشاد و تی شرت بلند به بیرون می زنم. به خاطر رطوبت بسیار زیاد چیز دیگری نمی شود پوشید. مردم هم حداقل لباس لازم بر تن دارند. تماشای دختران زیبای شکلاتی با حداقل لباس نوازشی است بر چشم.

هنوز چند صد متر بیشتر نرفته ام که نه تنها ظاهر بلکه کیف بزرگ دوربینم مرا لو می دهد که توریست هستم؛ توریست خارجی یا پایتخت نشین، تفاوتی نمی کند. جوانی لاغر و قد بلند به دنبالم می افتد و به آرامی در گوشم وزوز می کند: «آمیگو، سیگار می خواهی؟» جالب است. از پایین شروع کرده است. می گویم نه! می گوید: حشیش؟ ماری جوانا؟ می گویم نه! می گوید: «هرویین؟ کوکایین؟» دارد کم کم جدی می شود. محل نمی گذارم. ادامه می دهد: «چیکا Chica (دختر)؟» می گویم نه! کمی مکث می کند و می گوید: «اومبره Hombre (مرد)؟» پیش خود فکر می کنم که عجب نمایندگی کاملی دارد! دیگر چیزی هم مانده است؟ به او با لحن دوستانه ولی قاطعانه می گویم وقتی گفتم نه یعنی نه. ناامید دور می شود.

دریای کارائیب فیروزه ای رنگ و زیباست. این رنگ گویا ویژه این دریاست. هر جا می روی آب فیروزه ای رنگ است. در کنار ساحل برخی همچون ساحل ایپانما (Ipanema) و کوپاکابانا (Copa Cobana) در «ریودوژانیرو»، والیبال بازی می کنند. تا شب در کناره ساحل و کوچه های شهر می چرخم. محله قدیمی شهر کوچه هایی تنگ و خانه هایی با رنگهای شاد به سبک «معماری مستعمراتی» دارد. دانشگاه نیز در این محله است. در یک کافه دانشجویی قهوه می خورم، دانشجوها را می نگرم و به آنها حسودیم می شود.

پدرو گفته بود که مردم کناره دریای  کارائیب خیلی با جاهای دیگر تفاوت دارند. در اینجا نه کارخانه ای وجود دارد و نه درست و حسابی کسی کار می کند. تنها توریسم است که می توان آن را جدی گرفت. به جز فروشگاههای کوچک و صدها کافه و رستوران و بار چیز دیگری ندیدم. و موسیقی سالسا است که همه جا فضا را پر کرده است.

در مرکز شهر مجسمه ای از یک دختر سرخپوست وجود دارد. بعدها در کتابم می خوانم که او در گذشته های دور دختر رییس قبیله بوده است. استعمارگران وحشی اسپانیایی منطقه را محاصره می کنند و او برای نجات شهر خود را تسلیم اسپانیایی ها می کند.

لازم به گفتن است که اسپانیایی ها و پرتغالی ها پس از کشف قاره آمریکا در تلاش برای استعمار اینجا بسیار وحشیانه رفتار کرده اند و جنایت های غیر قابل تصوری مرتکب شده اند. هنوز مردم آمریکای لاتین این جنایت ها را از یاد نبرده اند و اینجا و آنجا برخورد های نامناسبی با اسپانیایی ها صورت می گیرد. دوستان کلمبیایی من همواره به من توصیه کرده اند که لهجه اسپانیایی را کنار گذاشته، لهجه آمریکای جنوبی را بیاموزم وگرنه باید گهگاه انتظار برخورد غیردوستانه را داشته باشم. البته اسپانیایی من آن گونه نیست که کسی بخواهد مرا به جای کسی از اسپانیا بگیرد و خارجی بودن من آشکار است. کلمبیایی ها اعتقاد ژرف دارند که بهترین لهجه و خوش آواترین زبان اسپانیایی در کلمبیا صحبت می شود. دیگران نیز این حرف را تایید می کنند. همین انگیزه خوبی است.

شب دوباره تنها به خیابان گردی می پردازم. در طی سالها مسافرت به این سو و آن سو به تنهایی خو گرفته ام و کارهایی را تنهایی انجام می دهم که بسیاری از دوستانم انجام نمی دهند. در این شهر احساس تجربی به من می گوید که محیط تقریبا امن است. صدای موزیک در کوچه ای مرا به آنجا می کشاند. در ورودی یک دیسکوتک است و صدای موزیک سالسا بلند است. به داخل می روم. یک دیسکوی بسیار بزرگ است با سالن های تودرتو و شلوغ که شبیه آن را در اروپا ندیده ام. هر کسی هر جا که هست مشغول رقص است. جای سوزن انداختن نیست. دخترها روی پیشخوان رفته اند و یا در سی سانتیمتر حاشیه پنجره ها می رقصند؛ چیزی که در اروپای مرکزی قابل تصور نیست. تا پاسی از نیمه شب در آنجا می مانم. آن شب یک قطعه موزیک مرا جذب می کند که نمی دانم از کیست. موسیقی را به ذهنم می سپارم که سی دی آنرا بعدا بخرم. فردا صبح در شهر به یک فروشگاه کوچک سی دی فروشی خواهم رفت و برای دو دختر فروشنده، ملودی این موزیک را ناشیانه با سوت خواهم زد. یکی از آنها چهره اش می درخشد، به گوشه ای می رود و سی دی را به من می دهد. آها، نام خواننده سلیا کروز (Celia Kruz) است، پیرزن هشتاد ساله کوبایی که هنوز می خواندو می خواند و چه زیبا! نام آن ترانه نیز این است: «زندگی یک کارناوال است (La Vida es un Carnaval)« . سلیا کروز باید هنوز هم زنده باشد و نزدیک به نود سالگی. او عاشق کوباست و به کشور خود در ترانه هایش عشق می ورزد و همواره از صلح جهانی، عشق و شادی می خواند.

یک روز با قایق به جزیره Isla del Rosario می روم. یک جای تفریحی با یک پارک طبیعی بر روی جزیره که تنها با قایق می شود آنجا رفت و ورود اتومبیل ممنوع است. در آنجا یک آکواریوم بزرگ وجود داشت و دلفین های تربیت شده نیز نمایش جالبی را اجرا کردند. هنگام تماشای دلفین ها با آقایی میان سال آشنا شدم که لهجه اسپانیایی داشت. استاد فلسفه در دانشگاه ساراگوسای اسپانیا بود و برای شرکت در یک کنفرانس به بوگوتا آمده بود. او نیز چون من از آخر هفته استفاده کرده بود و به کنار دریا آمده بود. انسان فرزانه ای بود که متاسفانه زبان اسپانیایی من و انگلیسی او در حدی نبود که بتوان گفتگوی جدی پیش برد. این بود که من زود از کنجکاوی و سوال پیچ کردن او دست برداشتم و به گفتگوی روزمره پرداختیم. آن روز را تا شب در جزیره گذراندیم. شب نیز با او در رستوران هتل شام خوردم. همچون بسیاری از مقاطع زندگیم تضاد دایمی محیط خود را حس می کنم: شب قبل در یک دیسکوی پر سروصدا و امشب در یک رستوران آرام، همنشین یک استاد فلسفه شاید 60-65 ساله. من از هردو لذت می برم و چون همیشه می دانم که هیچکدام را نمی توان به مصاحبت آن یکی برد.

روز دوشنبه بعد از ظهر در پایان آخر هفته زیبا در هواپیما نشسته ام در انتظار پرواز به سوی بوگوتا. همانگونه که سرم گرم خواندن چیزی است، کسی سلام می کند. سرم را بالا می آورم: «ساندرا» است، یکی از همکارانم که کارهای دفتری و سازماندهی مسافرت ها را انجام می دهد. با مادرش و خواهر زاده اش که پسربچه ای 9-8 ساله است، برای آخر هفته به آنجا آمده بودند و اکنون جایشان نیز در کنار من است. می گوید که بلیط مرا نیز او رزرو کرده بوده و می دانسته که من نیز در کارتاهنا هستم. انگلیسی اش ضعیف است و در تمام مسیر پرواز با من حرف می زند و از من می خواهد که اشکالش را بگویم.

وقتی به بوگوتا می رسیم، مرا برای دو شب بعد برای شام به خانه شان دعوت می کند تا مرا با همسرش «خایمه» آشنا سازد. به همین راحتی دو دوست دیگر می یابم و وارد یک خانواده می شوم.

اینجا آمریکای جنوبی است با این مردم خوب و صمیمی که گویا از اهالی کره زمین نیستند.

عکس ها همگی از کارتاهنا هستند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

جولیما – 3

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

بخش دوم را در اینجا بخوانید.

سفرم مستقیم به کلمبیا نیست. چند روز در پاریس کار دارم. از آنجا به فرانکفورت می روم و پرواز 17 ساعته به سائوپاولو (Sao Paulo) در برزیل را می گیرم. ده روز در «سائوپاولو» و «برازیلیا» کار فشرده داریم. در آنجا چون همیشه «والتر» و «روسانو» مدیران صمیمی شرکت برزیلی همکار ما به سراغم می آیند و وقت آزاد و کاری ام را پر می کنند. از آنجا به کلمبیا می روم. چون همیشه در همان هتل نقلی و زیبای «لابوهم» در Zona Rosa، این محله دوست داشتنی بوگوتا، اتاق گرفته ام. شب می رسم و «خوانیتا» را چون همیشه پشت پیشخوان می بینم که آن لبخند زیبای جادویی اش را تحویلم می دهد. برایش از پاریس شکلات و از برزیل گردن بندی از سنگهای قیمتی آورده ام که روز بعد به او می دهم. با شرمساری و چهره ای پر از پرسش می پذیرد. می دانم که با این کار ذهنش را مغشوش می کنم. هر چند که با کلیشه های رایج در هتل های بین المللی (آن هم در این گونه کشورهای به اصطلاح جهان سومی) آشنا هستم، اما من که از او چیزی بیش از این نمی خواهم و او نیز به زودی تفاوت را متوجه خواهد شد و راحت تر خواهد بود. همین گونه هم شد.

فردایش پس از کار جولیما و آناماریا سراسیمه می آیند و با هم به کافه ای می رویم. هدیه را به جولیما می دهم و او پر از پرسش است و می خواهد همه چیز را بداند. این را بگو، آن را بگو. چه گفت، چه کار کرد و این حرفها! دخترها در همه جای دنیا یک جور هیجان زده می شوند! به او می گویم که مرا در موقعیت دشواری گذاشته ای که برای من خوشایند نیست. به هر رو، کمی از برداشت خود را می گویم و البته از آن آلبوم عکس چیزی نمی گویم. تاکید می کنم که کارش نادرست است و اگر این کار را می خواهد انجام دهد، حتما راه حل جداگانه ای داشته باشد تا در صورت دشواری سقوط آزاد نکند. آناماریا هم همراه من است و مدام به او گوشزد می کند که این کار را نکند. با شیطنت می گوید: «من به فکر خودم هم هستم و نمی خواهم دوست خوبم را از دست بدهم.» هر چند که خودش هم راه پر ماجرای دیگری را به سوی نیویورک در پیش گرفته است.

سی دی Cher را به آنها می دهم و می گویم: «خدا به داد اهالی بوگوتا برسد که قرار است گوششان را با این سی دی ببرید.» همین طور هم می شود. از آن به بعد دیگر در ماشین نمی شود حرف زد چون صدای موزیک را تا آخر بالا برده اند. هنگام رانندگی می رقصند و معنای چراغ قرمز و خط عابر پیاده هم یادشان رفته است. خودم نیز از موسیقی اش خوشم می آید هر چند که شعر آهنگهایش به جز یکی دوتا، مزخرف هستند و آدم را عصبانی می کنند.

به «پدرو» ماجرا را می گویم. می گویم: «این دوست تو کار کاملا اشتباهی را انجام می دهد و این طرف که من دیدم، نه مرد زندگی است و نه از نظر شخصیتی ویژگی جالب توجهی دارد که بتواند در قد و قواره جولیما باشد.» می گوید: «ببین، جولیما دوست هشت ساله من است. آدمی است یکدنده، مستقل و هر کاری را که بخواهد، انجام می دهد. من تنها از تو می خواهم که هوایش را داشته باشی.» می پذیرم.

روزها را به کار و شبها را در گردش و کافه و دیسکو می گذرانیم. کلمبیا یک جورایی می شود خانه دوم یا سوم یا چهارم من. نمی دانم. گرمی و شادی مردم با وجود آن همه دشواری های زندگی که دارند و این که در مدتی کوتاه این همه دوست خوب یافته ام، چیزهایی نیستند که همه روزه و همه جا پیش آیند و به سادگی فراموش شوند؛ به ویژه که اینها همه به خود من کمک می کنند که بر دشواری های زندگی خودم نیز فائق آیم.

* * *

ماههاست که از کلمبیا برگشته ام و قرار نیست در آینده نزدیک آن سو بروم. از جولیما خبری نیست. خوانیتا هر از چندی برایم می نویسد و از دشواری های پایان نامه تحصیلش در آنتروپولوژی (مردم شناسی) می گوید. «پدرو» گهگاه تلفن می زند و مورد های کاری را بحث می کنیم. یک بار از او سراغ جولیما را گرفتم. گفت: «جولیما در آلمان است.» فکر کردم اشتباه شنیده ام. گفتم: «چی؟ از کی؟» گفت: «چند ماه است که آمده آنجا.» می پرسم: «پس چرا با من تماس نگرفته؟» می گوید: «نمی دانم.» و به کنایه می گوید شاید هنوز سرش به ماه عسل گرم است. عجیب است.

تا این که یک روز که برای چند روز به ورشو در لهستان رفته بودم، تلفن همراه شماره آلمان زنگ زد. جولیما بود. می پرسم: «تو کجایی؟» صدایش خسته و بی حال است: «من الان در مادرید هستم.» مادرید؟ می پرسم: «در مادرید چه می کنی؟ مگر قرار نبود در کلن باشی؟ جریان آن طرف چه شد؟» می گوید: «تمام شد.» می فهمم که نباید بیشتر بپرسم. شماره و آدرسش را می گیرم و قول می دهم که در نخستین امکان به دیدنش بروم. خوشبختانه مادرید در مسیر برنامه کاری ام است و راهم به آنجا زیاد می افتد. دو هفته بعد به مادرید می روم.

Las Rosas نام دهی است بسیار زیبا در 20 کیلومتری شمال غرب مادرید که باید به آنجا بروم. با اتوبوس شهری چهل دقیقه راه است از میان تپه های سبز. جولیما که خانه اش در مادرید است، در این ده در کافه ای کار می کند. تا مرا می بیند هیجان زده و خوشحال می شود. احساس می کنم که خیلی بر او سخت گذشته است. پس از ساعت کارش با هم به مادرید بر می گردیم و او برایم تعریف می کند.

جولیما ویزای آلمان را بر اساس برنامه ازدواج با شازده و اطلاعاتی که او به سفارت آلمان داده، می گیرد. او سپس ماشین و همه وسایل زندگیش را در کلمبیا می فروشد، از دانشگاه و محل کارش بیرون می آید و به امید ازدواج به آلمان می آید. جویای جزییات نشدم ولی زندگی مشترکشان پس از ده روز به پایان می رسد و البته و خوشبختانه بدون تشریفات اداری ازدواج. بدون دانستن جزییات هم می توانم به راحتی حدس بزنم که چه می تواند گذشته باشد. کمی هم برایم تعریف کرد. جولیمای پر جنب و جوش مستقل با شخصیت قوی و انتظار زیاد از زندگی با شازده بی مایه و بی عرضه و به قول جولیما «بچه ننه» رویرو می شود که از او انتظار دارد که همه کارش را انجام دهد. می گفت: «خیال می کرد من مادرش هستم.» آلبوم عکس را هم دیده بود و هر روز چشمش به زوایای جدیدی آشنا شده بود. به هر رو، پس از ده روز عطای شازده را به لقایش بخشیده بود و او را به کره ماه سوت کرده بود. از کلن به جنوب آلمان نزد چند دوست کلمبیایی رفته و از آنجا با کمک آنها به مادرید آمده بود. وقتی از او پرسیدم که چرا با من تماس نگرفتی و من در آن روزها در کلن در چند کیلومتری تو بودم، پاسخ درستی نداد. می گفت نمی خواستم مزاحم شوم. حس کردم که شاید غرورش احازه نداده که به این زودی به شکست اعتراف کند و یا چیزی که با توجه به شخصیت مستقل او می توانست باشد و آن این که خود می خواست از پس مشکلات خود برآید.

در آن سالها او در اسپانیا اقامت غیر قانونی داشت. چون اجازه اقامت او تنها برای آلمان صادر شده بود و اجازه رفتن به کشورهای دیگر اتحادیه اروپا را نداشت. مدتی در خانه یک پیرزن آرژانتینی بداخلاق و فضول زندگی می کرد که هر گاه که من به آنجا می رفتم، او باید گوش می نشست که ببیند ما چه می گوییم که البته ما نیز گفتگویمان را به انگلیسی بر می گرداندیم و او را در خماری می گذاشتیم. سپس اتاق کوچکی با یک دختر دیگر در مادرید اجاره کرد. چندی در یک کافه، چندی در یک بستنی فروشی و یا فروشگاه ها کار می کرد و کارفرماها از نداشتن کارت اقامت و اجازه کار سوء استفاده می کردند و به او پول کم می دادند. پس از 3 یا 4 سال دولت اسپانیا در اقدامی از همه مهاجران غیرقانونی خواست که خود را در یک مهلت کوتاه معرفی کنند و اقامت و اجازه کار بگیرند و این گونه بود که جولیما نیز از زندگی زیرزمینی و کار غیرقانونی با درآمد پایین و سوء استفاده کارفرماها در اسپانیا رهایی یافت.

او سپس با جوانی انگلیسی به نام دیوید در مادرید آشنا شد و پس از مدتی با هم ازدواج کردند. آنها با هم شرکتی راه انداختند برای ترجمه اسناد و کتاب میان اسپانیایی و انگلیسی و در کار خود موفق بودند. پس از مدتی ویکتوریا، دختر کوچولویشان نیز به دنیا آمد. وقتی در سال 2005 به خانه شان در حومه مادرید رفتم، دیدم که خوشبخت هستند. در سال 2006 که هفته ای در مادرید بودم، روزی با ویکی دخترش آمد و گفت که از شوهرش جدا شده است و او شانسی برای ادامه زندگی با او ندیده است. جولیما را اینجوری می شناسم. پر انرژی و پر تحرک و پر سروصدا و جوان آرام انگلیسی که من دیدم، از پس او بر نمی آمد و در دنیای خودش غرق بود.

اکنون جولیماپس از تلاش برای راه اندازی یک فروشگاه کوچک و پس از یک دوره دربدری از اسپانیا به انگلیس و دوباره بازگشت به اسپانیا، در آنجا در شرکتی کار می کند و با ویکی دختر شیرینش خوشبخت است. او درسهایش را از دانشگاه بوگوتا به دانشگاهی در اسپانیا منتقل کرده و تحصیلش را نیز ادامه می دهد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

جولیما – 2

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

پرواز مستقیم از بوگوتا به فرانکفورت 15 ساعت طول می کشد. در فرانکفورت داستان همیشگی تکرار می شود: مسافرانی که از آمریکای لاتین و به ویژه کلمبیا می آیند، مورد استقبال ویژه پلیس و گمرک قرار می گیرند. هواپیما مسافران را در یک ترمینال ویژه پیاده می کند. ابتدا جلوی در هواپیما گذرنامه ها را بازدید می کنند. سپس بار به را به یک سالن ویژه می برند و سگهای تعلیم دیده تک تک چمدان ها را بو می کشند. در آن سالها جنگ سختی در کلمبیا میان مافیای مواد مخدر و دولت کلمبیا با کمک نیروهای ویژه آمریکا یی در جریان است و در همان روزها پلیس کلمبیا در یک درگیری «پابلو اسکوبر» رهبر مافیای مدئین را کشته است. اما کنترل ها در اروپا کماکان شدید است و من می دانم که بار من به پرواز کلن نخواهد رسید و چون همیشه، روز بعد لوفت هانزا چمدان را در خانه تحویل خواهد داد.

به خانه در کلن می رسم و جریان کارهای جولیما را برای همسرم تعریف می کنم. ناباورانه می نگرد. می گویم: «این هم یک جورش است. برای روابط عاطفی انسان ها کلیشه ای نیست و نسخه نمیشه پیچید. همه این مذاهب و فرهنگها که خواستند این روابط را در چارچوب های خود محدود کنند، شکست خورده اند.» در این مورد این چیزها چندان با هم توافق نداریم و حرفهای یکدیگر را می شناسیم. البته ابن را هم به او می گویم که به کاری که این دو قرار است انجام دهند، بدبین هستم و چشم اندازی ندارد.قرار می شود به این شازده آلمانی زنگ بزنم و او را به خانه دعوت کنم که بیاید و هدیه اش را ببرد. زنگ می زنم و برای یک شنبه او را به نهار دعوت می کنم. می آید.

همسرم غذای ایرانی عالی (باقالی پلو با گوشت و ته دیگ سیب زمینی که هوش هر آلمانی را می برد) درست کرده و چون همیشه هنرمندانه بشقاب را با غذا نقاشی کرده است. جناب شازده هم به به و چه چه می کند که تا حالا غذای ایرانی نخورده بوده است و چه عالی است. جولیما که در چند روز گذشته کمی در باره کاری که دارد انجام می دهد، به تردید افتاده است، از من خواسته است که نامزدش را زیر ذره بین بگیرم و نظرم را به او بگویم. ناخواسته خود را در میان این کارها (تحقیق) که از ایران می شناسم و بسیار هم بدم می آید می یابم. به هر حال، هم از این رو و هم از روی کنجکاوی خود از او چیزهایی را در مورد کار و درس و غیره می پرسم. به نظرم می آید که او نیز این بازی را فهمیده است. به او این را غیرمستقیم القا می کنم که جولیما دوست من است و به عنوان آدم بی کس و کار به آلمان نخواهد آمد و من حواسم به آنها خواهد بود. اقتصاد با گرایش کامپیوتر خوانده است و دنبال آن است که شرکت خود را به راه اندازد. طرح اقتصادی خود را به بانکی ارایه داده و در انتظار دریافت وام سرمایه گذاری است. از طرحش می گوید و به نظرم جالب می آید. جزییات طرح را که یک شرکت فروش سی دی اینترنتی است، می پرسم و احساس می کنم هرچند طرح جالبی است ولی چندان پخته نیست و او دارد بدون در نظرگیری ریسک دست به کار می زند. اشتباه همیشگی همه بی تجربه هایی که گمان می برند که آنها برای اولین بار به این فکر رسیده اند و کسی تا آن زمان عقلش نمی رسیده است. این احساس با کل برنامه ازدواجش با جولیما تداعی می کند. با صراحت به او می گویم: «ببینم، مگر در آلمان قحطی دختر است که تو می خواهی با یک دختر از آنسوی کره زمین و آن هم ندیده ازدواج کنی؟» می گوید: «من از دخترهای آلمانی بدم می آید. من تنها دخترهای خارجی را دوست دارم. آنها خونگرم هستند.» البته منظورش از خارجی دختر جنوبی چشم و ابرو مشکی است. جمله فارسی «مرغ همسایه غاز است» را برایش ترجمه می کنم که بسیار به جاست. این از آن ضرب المثل های زیبای فارسی است که ترجمه اش به زبان های اروپایی بسیار جالب است و شنونده فورا می فهمد که منظور چیست. همین جور که از زمانی که وارد خانه ما شده، چشمش روی همسرم می چرخد که گرم کار خودش است، می گوید: «نخیر، شما که این حرف را می زنی، خودت چرا زن آلمانی نداری و با یک زن ایرانی زیبا ازدواج کرده ای؟» یادش رفته که من خود ایرانی هستم. آدم سطحی و کله پوکی به نظرم می آید. بی خیال ادامه گفتگو در این مورد می شوم. وقتی می رود، همسرم می گوید: «این یارو هم خیلی خوش تیپ بود و این دختر کلمبیایی هم سلیقه اش بد نیست.» می گویم: «گمان کنم همه اش تنها همین ظاهر باشد و چیزی در کله اش نباشد.» می گویم: «مرغ همسایه غاز است. این بشر تمام وقت چشمش روی تو بود و پسر ایرانی ساکن در ایران هم همیشه چشمش دنبال دختر موطلایی اروپایی است.»

هفته بعد شازده آلمانی زنگ می زند که: «شما کی به کلمبیا میری؟ می خوام یک هدیه بیاورم که برای جولیما ببری.» می گویم: «هفته دیگر!» می خواهد قرار بگذارد و هدیه را بیاورد. می گویم: «لازم نیست تا اینجا بدون ماشین بیایی. من خودم سر راه می آیم و می برم.» نشانی را می گیرم. می خواهم بروم و خانه اش را هم ببینم.

خانه اش در محله کارگر نشین «مولهایم» است؛ در یک ساختمان قدیمی و نمدار در طبقه همکف و تاریک. یک آپارتمان دانشجویی شبیه همان که خود نیز همیشه داشتم. وقتی آنجا را با آپارتمان نوساز و روشن جولیما در یک منطقه آرام بوگوتا مقایسه می کنم، به چهره جولیما می اندیشم که به این بیغوله تاریک چگونه خواهد نگریست. پیش خود می گویم واقعا اینها چه تصویری از اروپا دارند؟ فکر می کنند که ما در قصر زندگی می کنیم؟

شازده از آخرین خبرها در رابطه با طرح اقتصادی اش و بحث با بانک و سخت گیری آنها برای وام می گوید. ده هزار مارک (پنج هزار یورو) وام می خواهد که اصلا رقمی نیست و برای آن تضمینی نمی تواند به بانک ارایه دهد و از این رو بانک نیز مته به خشخاش گذاشته است. سپس انگار چیزی را فراموش کرده، می رود و یک آلبوم عکس می آورد. پیش از آن که آن را به من بدهد، می گوید: «من توقعم از رابطه با دخترها خیلی بالاست و با هر کسی دوست نمی شوم.» البته متوجه نمی شوم که منظورش از «توقع بالا» چیست و حدس خودم را می زنم. آلبوم را به من می دهد. چندین صفحه پر از عکس های دخترهای زیبا، یک یا دو آلمانی و بقیه همگی خارجی، فرانسوی، ایتالیایی، عرب، یونانی و غیره که یادم نیست. از هر کدام چند تا عکس و ترجیحا با بیکینی یا لباس تابستانی. می گویم: اینها چند نفرند؟» می گوید: 14-15 نفر می شوند. دوباره می پرسم: «این عکس ها را برای چه جمع کرده ای؟ آنهم کنار هم؟ و برای چه اینها را نشان من می دهی؟» می گوید: «خوب برای این که نشان بدهم که من با هر کسی دوست نمی شوم.» هنوز پس از این همه سال این جمله اش در ذهنم است و به من این را می گوید که این بشر اعتماد به نفس ندارد و ظاهر بین است و دایم در حال اثبات چیزی به دیگران است و شاید حس می کند که باید همیشه چیزی را به دیگران توضیح دهد. نمی دانم! سپس یاد واژه «ماچو» می افتم و به خودم می گویم این که خود ماچو است، ماچیستا! جولیمایی که من در چند روز شناختم، این شازده آلمانی را با اردنگ به کره ماه پرتاب خواهد کرد. هدیه را می گیرم و می روم. شازده را دیگر ندیدم. یکی دو سال بعد جولیما برایم تعریف خواهد کرد که شازده بدهی بالا آورده و سرش به سنگ خورده است و سرانجام به جای بلندپروازی و راه اندازی شرکت اینترنتی، در جایی به عنوان کارمند استخدام شده تا نردبان را از پله پایین بالا رود.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

جولیما – 1

فوریه 1999 است و من در دفتر کار در بوگوتا نشسته ام که «پدرو» می آید. همکار خوش اخلاق و ورزشکار که همیشه لبخند بر چهره اش است و دوست دارد که من هر چه زودتر اسپانیایی یاد بگیرم و هر چه می خواهد بگوید، ابتدا به اسپانیایی می گوید و سپس به انگلیسی. انگلیسی را خوب می داند ولی خودش هیچگاه راضی نیست و هی می پرسد: درست بود؟ روشن است که آن فشاری که به من برای اسپانیایی می آورد را به خودش برای انگلیسی می آورد. به خود می گویم سه ماه با چنین کسی بیفتی و زبانت پیشرفت اساسی می کند.

می پرسد: «تو در حال حاضر در کجا زندگی می کنی؟» می گویم: «اگر در سفر نباشم، در آلمان.» می پرسد: «کدام شهر؟» می گویم: «کلن». می گوید: «همان کولونیا؟» می گویم: «درسته، همینه». چهره اش می شکفد: «یکی از دوستان من قراره برای زندگی بیاد کولونبا. می تونی بهش کمک کنی اگر مشکلی داشت و یا به کاری آشنا نبود؟» می گویم: «حتما! حالا این کیه و برای چی میاد اونجا؟» با تردید می گوید: «داره یه کار نامعقول انجام می ده.» می گویم: «یعنی تو از من می خوای در یک کار نامعقول که نمی دونم چیه بهش کمک کنم؟» می گوید: «نه، برای خودش نامعقوله. یک دختر 27-28 سالست که با یه پسر آلمانی در ICQ (یک برنامه پرطرفدار چت در آن سالها) آشنا شده و حالا می خوان با هم ازدواج کنند.»

برای من که از ابتدا با اینترنت بوده ام و از این چیزها زیاد شنیده ام، بار نخست است که از نزدیک چنین چیزی می شنوم و ناباورانه به پدرو می نگرم: «این دوست تو عقلش سرجاشه؟ تاحالا در اروپا بوده؟ مردم اون طرف دنیارو می شناسه؟» می گوید: «تا حالا پاشو هم از کلمبیا بیرون نگذاشته و منم همش همینارو بهش میگم ولی فایده نداره.»

کلیشه های آن روزها برای چنین چیزهایی به ذهنم می آید که مثلا: حتما آدمیست که امکان آشنایی با کسی در اطرافش را ندارد، خجالتی و کمروست یا اعتماد به نفسش پایین است و چند چیز منفی دیگر که البته خود را کنترل می کنم و نمی گویم چون خود نیز چندان اعتقاد به کلیشه های رایج چه این طرفی چه آن طرفی ندارم. پدرو دوباره می پرسد: «حالا اجازه دارم تلفنت را در اینجا به او بدهم؟ خودت باهاش آشنا بشو و ببین کیست.» می گویم» باشه. بگو به من زنگ بزند.»

ساعت 6 بعد از ظهر تازه وارد اطاقم در هتل شده بودم که تلفن زنگ می زند. خودش است و نامش جولیما است. انگلیسی را با لهجه آمریکایی و پر غلط حرف می زند. می گوید: امشب چه برنامه ای داری؟ با یکی دیگه از دوستام بریم بیرون؟» می گویم: «حتما، چرا که نه؟» می گوید: «ساعت 7 می یاییم به هتل. تا بعد!»

سر ساعت 7 در هتل هستند و از پایین زنگ می زنند. می روم به لابی هتل و با دو دختر پر سروصدای زیبا روبرو می شوم. پیش از آن که بدانم جولیما کدام است و دوستش آنا ماریا کدام، به کلیشه های بی ربط می خندم که در دفتر در مورد او به ذهنم آمد. زنان کلمبیایی عموما زیبا هستند و دید مرا که زنان ایرانی را همیشه زیباترین می دانم، گسترش دادند. پس از آشنایی، با رفتاری از سوی من کمی رسمی و از سوی آنها کاملا بدون تکلف، از هتل بیرون می رویم. متوجه می شوم که خوانیتا از پشت میز کارش دست از کار کشیده و به ما می نگرد. یکی دو سال بعد روزی از من خواهد پرسید که آن دو دختر که بودند که چند بار به هتل آمدند و بیرون می رفتید. حساسیت زنانه است دیگر.

آن شب این دو مرا در پیرامون هتل، در Zona Rosa (منطقه سرخ) که پر است از کافه های گوناگون و دیسکو، چرخاندند و بسیار خوش گذشت. بوگوتا شهری است بسیار ناامن و همواره باید بدانی که کجا می توانی بروی و کجا نمی توانی. البته چون ظاهر من خارجی بودنم را نشان نمی دهد، تا زمانی که چیزی نگویم، کسی متوجه نمی شود. به هر رو با این دو دیگر خیالم راحت بود. در نیمه شب در کافه ای بسیار زیبا که دیگر از موزیک»سالسا» و «مرنگه» خبری نبود، توانستیم کمی گپ بزنیم.

«آنا ماریا» سی سالش است (که البته 24-25 نشان می دهد). در یک شرکت کار می کند و بعد از ظهر ها در دانشگاه بوگوتا مدیریت صنعتی می خواند. خاله هایش در نیویورک زندگی می کنند و او نیز به هر دری می زند که ویزای آمریکا بگیرد و در آنجا زندگی کند. به او می گویم که موقعیت الان تو که بد نیست. در آمریکا چه خبر است که در اینجا نیست؟ ناراضی است. می گوید: «کلمبیا نه امنیت دارد و نه ثبات. من در اینجا آینده ای نمی بینم.» از زاویه ای راست می گوید. در این سالهای 90 از یک سو باندهای مافیایی مخوف «کالی» و «مدیین» شهرها را ناامن کرده اند و از سوی دیگر جنگ داخلی میان حکومت و چریک های چپگرای «فارک» در جریان است. آنا ماریا اکنون در نیویورک است و پس از چند سال سختی مالی و کار در رستوران اکنون در آنجا زندگی می کند و خبری از او ندارم.

جولیما هم چون آناماریا در شرکتی کار می کند و در همان دانشگاه اقتصاد صنعتی می خواند. او تنها زندگی می کند و با خانواده اش که پخش و پلا شده اند، رابطه عاطفی چندانی ندارد. با دوست آلمانی اش در چت آشنا شده و یک دل نه صد دل عاشق شده است. در چند ماه به جایی رسیده اند که تصمیم به ازدواج گرفته اند و او اکنون دنبال گردآوری مدارک لازم برای ازدواج است که به سفارت آلمان ارایه دهد. سعی می کنم بدبینی خود را نشان دهم ولی دخالتی نکنم و تنها هر چه در باره زندگی در آلمان و مردم آنجا می پرسد، پاسخ می دهم. به او نیز می گویم که چندان دلیل نارضایتی آنها را از زندگیشان در کلمبیا نمی فهمم. از هوای اروپای مرکزی می گویم و این که زندگی در آنجا با کلمبیا بسیار تفاوت دارد و بخش بزرگی از زندگی شادشان را باید در اروپا یا آمریکا کنار بگذارند. اما مرغ همسایه غاز است و یک پا دارد. می پرسم: «ببینم مگر اینجا پسر پیدا نمی شه که شماها دنبال خارجی ها هستید؟» هردو چنان بلند می خندند که اطرافیان به سوی ما برمی گردند. جولیما به اسپانیایی می گوید: «Son todos machsitas!» یعنی همه شون مردسالار هستند. البته مردسالار برگردان کاملی برای Macho یا Machista نیست. من می دانم که زنان آمریکای جنوبی از اعتماد به نفس و قدرت اجتماعی بالایی برخوردار هستند. همین زنان، هم در روی کار آوردن سالوادور آلنده در شیلی نقش فعالی داشتند و هم در سرنگونی او در کودتای شیلی. وقتی زنی می گوید مردان اینجا «ماچو» هستند، منظورش این است که مردان ضعیفی هستند و ادای مرد قوی را در می آورند. بی عرضه هستند و قابل اعتماد و اتکا نیستند (قابل توجه خالی بندهای تهرانی که با رشد کنونی زنان ایرانی همین قضاوت ها نیز در انتظار آنهاست).

از آن شب دیگر تمام وقت آزاد من پس از کار با این دو می گذرد. چه از این بهتر! یکی دوبار هم همکار آلمانی من «فرانک» که در همان هتل ساکن بود، با ما می آید. او کمی اسپانیایی می داند و بسیار پرحرف است. نمی دانم به چه دلیل ولی جولیما و آناماریا از او خوششان نمی آید و در شبهای بعدی جوری برنامه می گذارند که او نباشد. بازیهای آشنای دختران است و کاری از من بر نمی آید. به هر رو، در این مدت کلی با شهر آشنا شدم و جاهای دیدنی دیدم.

روز آخر که می خواهم به آلمان بروم، جولیما می خواهد هدیه ای برای نامزد آلمانی اش بخرد. به یک بازار مکاره در کنار شهر می رویم که چیزهای سنتی و صنایع دستی می فروشند. یادم نیست که چه خرید. آن را در کاغذ کادو پیچید و سپس به رستورانی رفتیم که غذای سنتی بخوریم. در آنجا بخشی از موهایش را قیچی کرد و روی بسته چسباند. در گوش آنا ماریا می گویم: «دختره کامل عقلشو از دست داده.» آنا ماریا نیز با این جریان موافق نیست و می گوید: «من شب و روز باهاش سر این کارهایش بحث دارم.»

بعد از ظهر از این دو زلزله هشت ریشتری خداحافطی می کنم و به فرودگاه می روم. قرار است تا دو هفته دیگر برگردم. آنا ماریا می گوید: «سی دی من یادت نره!» آن روزها ترانه “Believe” از Cher مشهور شده بود. در ماشین جولیما یک کاست بود که تنها همین ترانه را داشت و هر بار که سوار آن می شدیم، آن را می گذاشت و صدایش را تا آخر بالا می برد که تمام شهر بشنود. به آنها قول داده ام که سی دی آن را برایشان بیاورم.

ادامه دارد …

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

فتوای قتل میکی ماوس از سوی مفتی سعودی

اگر خود این خبر را نخوانده بودم، باور نمی کردم. در واقع، در ابتدا گمان می کردم که این یک شوخی بی نمک است. اما دیلی تلگراف این خبر را داده است. شیخ «محمد منجد» گفته است که موش از سربازان شیطان به شمار می رود و هر چه موش آن را لمس کند، نجس است و از همین رو میکی ماوس باید کشته شود.

جناب شیخ که خود در گذشته دیپلمات سفارت عربستان سعودی در واشنگتن بوده است، در برنامه تلویزیون «المجد» گفته است که بر اساس شریعت اسلامی هم موش خانگی و هم همزاد کارتونی آن باید به قتل برسند. او افزود: » موش از سربازان شیطان به شمار می رود و توسط او هدایت می شود. اما موش در کارتونهای «تام و جری» و «میکی ماوس» به بچه ها یاد می دهد که این موجود دوست داشتنی است.»

«موجوداتی که بر اساس طبیعت خویش، بر اساس منطق و قانون اسلامی کریه و کثیف هستند، این روزها مورد توجه بچه ها قرار گرفته اند و بچه ها آنها را دوست دارند… میکی ماوس وحشتناک است و از این رو بر اساس قانون اسلام باید هر کجا که دیده شود، به قتل برسد.»

البته شیخ توضیح نداد که یک چهره کارتونی را چگونه می شود به قتل رساند و شاید هم هنوز تفاوت آن را نمی داند.

این شیخ منجد ماه گذشته المپیک پکن را «المپیک بیکینی» نام نهاده بود و گفته بود که هیچ چیز شیطان را خوشحال تر از این نمی سازد که ببینیم ورزشکارهای زن با لباسهای تنگ ظاهر شوند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

بوگوتا و یاد انقلاب

ساختمان کاری ما در مرکز شهر بوگوتا قرار دارد و دفتر ما در طبقه ششم است. روبروی ساختمان ما یکی از دانشگاه های بوگوتا است. در زمستان 1999 (یعنی بهار در نیم کره جنوبی) از ساعت های اول صبح توجهمان به رفت و آمد پلیس جلب می شود. از پنجره مشرف به دانشگاه در محوطه دانشگاه گروههای دانشجویی را می بینیم که در گروه های 10-20 نفره در جنب و جوش هستند. به نظر می آید که یک حرکت اعتراضی در جریان است. . پرچم های سرخ و سیاه و عکس های «چه گوارا» را می بینیم که این طرف و آن طرف می برند.

ساعت 11 صبح چند گروه از دانشگاه بیرون می آیند و خیابان پر رفت و آمد و چهار راه بزرگ کنار ساختمان ما را می بندند. برخی هم شروع به پخش اعلامیه در میان مردم و راننده ها می کنند. بیشتر آنها چهره شان را پوشانده اند و شعار می دهند. ابتدا پلیس های معمولی و راهنمایی می آیند و پس از نیم ساعت سروکله پلیس ضد شورش و زره پوش های آب پاش پیدا می شود. دانشجویان نیز بیشتر شده اند. همه چهره ها پوشیده است و با ترقه و نارنجک های دست ساز به پلیس حمله می کنند. یاد درگیری های این گونه در تهران می افتم. پلیس خیابان های اطراف را بند آورده ولی وارد دانشگاه نمی شود. گویا اجازه این کار را ندارد. دانشجویان در گروه های چند نفره بیرون می آیند، چند نارنجک به سوی پلیس پرتاب می کنند و به داخل محوطه دانشگاه بر می گردند. نقطه های آبی روی آسفالت خیابان در عکس بالا جای نارنجک هاست بر روی آسفالت. پلیس نیز آنها را به آب می بندد. ما همه از طبقه ششم تماشاگر این جنگ و گریز هستیم.

ساعت یک بعد از ظهر که اوضاع ارام می شود، دسته جمعی با همکاران کلمبیایی، اسپانیایی و آلمانی برای نهار به رستورانی در آن نزدیکی می رویم. هنگام بازگشت در میان راه و در کنار نرده های دانشگاه گیر یک رگبار استوایی می افتیم. باران های اینجا در فصل باران جوری است که در چند ثانیه کامل خیس می شوی. ما که بیشتر لباس رسمی بر تن داریم، تنها می توانیم خود را زیر سایه بان یک کیوسک روزنامه فروشی نجات دهیم و به انتظار بمانیم.

در این میان درگیری میان پلیس و دانشجویان دوباره آغاز می شود. دیگر ما نیز گیر افتاده ایم و در کنار کیوسک روزنامه فروشی به تماشا می ایستیم. نارنجک هایی که پرتاب می شوند، چندان هم بی آزار نیستند و چند چاله در آسفالت خیابان درست کرده اند. پلیس با آب پاش نتوانسته شورش را بخواباند و اکنون که در این باران دیگر ماشین آب پاش به شوخی شبیه است، این بار با گاز اشک آور می آید و چند نارنجک گاز اشک آور به داخل دانشگاه شلیک می کند. دانشجویان در ساختمان های اطراف پراکنده می شوند و من می بینم که باد ابر گاز اشک آور را به سوی ما می راند. نه می توانیم از زیر آن سایه بان بیرون آییم و نه می توانیم بمانیم تا آن ابر به ما برسد. ناگهان تجربه انقلاب در تهران یادم می آید. از صاحب کیوسک می پرسم که فندک داری؟ جواب مثبت می دهد. به تعداد همکاران فندک می خرم و به آنها می دهم. می پرسند فندک به چه درد می خورد؟ می گویم روشن کنید و جلوی صورت خود بگیرید. باور نمی کنند تا زمانی که خود این کار را می کنم. البته می دانم که آن شعله کوچک کافی نیست ولی همان هم موثر بود. هر چند که تمام روز را با حالت تهوع و اشک ریزی گذراندیم. توضیح می دهم که آتش گاز اشک آور را خنثی می کند.

می پرسند: تو این چیزها را از کجا می دانی؟ می گویم: نسل انقلابیم دیگر!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

کراوات

ژانویه 1999 است. در لیما، پایتخت پرو در سال 1998، یک شبکه تلویزیون کابلی برای تمام شهر راه اندازی کرده ایم و حال شرکت گرداننده شبکه از ما می خواهد که بر روی این شبکه که شبکه ای با ترافیک یک طرفه است، سرویس های تلفنی و اینترنت با سرعت بالا را امکان پذیر سازیم. برای این کار چند روزی است که یک گروه از همکاران ما از پرو به بوگوتا آمده اند و قرار است به آنها یاری دهیم.

«آلوارو» یکی از مهندسان آنهاست. هیکلی درشت، چهره ای خشن با سبیل چخماقی و دستهایی بسیار بزرگ دارد. یاد شیرعلی قصاب می افتم و به خود می گویم اگر آلوارو در نزدیکی ما باشد، کسی در فکر گروگان گیری ما نخواهد بود. این روزها مافیای مواد مخدر در کلمبیا و چریکهای چپ گرای «فارک» یاد گرفته اند که کارمندان شرکت های بزرگ بین المللی را بربایند و در برابر دریافت پول هنگفت از شرکت آزاد کنند.

پرویی ها هم همگی در هتل «لابوهم» سکونت دارند که من نیز چون همیشه در آنجا هستم. روبروی هتل در خیابان هشتادو دوم کافه ای هست که در آن تنها موسیقی جاز هست و سروصدای «سالسا» و «مرنگه» را ندارد. شب که در پیرامون هتل می چرخم، شیرعلی قصاب را می بینم که در «کافه جاز» نشسته است، لیوانی آبجو در برابر دارد و غرق موسیقی جاز شده است.

فردا صبح در دفتر نشسته ایم که پرویی ها می آیند. آلوارو به کراوات من خیره شده است. کراوات سیاهی است که یک ساکسیفون بزرگ طلایی بر آن نقش بسته است. قرمز آن را نیز با ساکسیفون سیاه دارم. پس ار مدتی می گوید: «چه کراوات قشنگی!» تشکر می کنم. دیگر چیزی نمی گوید و گرم کارش می شود.

روز دوم شیرعلی قصاب با همکارانش می آید: «بوئنوس دیاس! (روز بخیر) ببینم تو این کراوات را از کجا خریده ای؟ اگر از اینجاست می توانی نشانی اش را به من هم بدهی؟» کراوات را از کوالالومپور در مالزی خریده ام. می گویم: » از اینجا نیست و کمی آن طرفتر است. از کوالالومپور!» ناامید می گوید: آها و می رود سر کارش.

روز سوم باز آلوارو را می بینم. کلا خیلی مهربان است. از آن آدمهای گنده غول پیکر است که خیلی مهربان و لطیف هستند. دسته جمعی برای نهار می رویم. سر میز روبروی من نشسته است و چشمش باز به کراوات من است. می گوید: «میدونی چیه؟ من موسیقی خاز خیلی دوست دارم.» منظورش موسیقی جاز است. اسپانیایی «ج» ندارد و آن را «خ» می خوانند. می گویم: «می دانم. دیده ام هر شب در «جاز کافه» ولویی.» می گوید: «من عاشق ساکسیفون هستم.»

نخیر، داستان روشن است دیگر، شیرعلی قصاب کراوات را می خواهد. پدرو می خندد. او هم همین را می گوید.

فردا صبح به شیرعلی قصاب می گویم: «ببین، اگر تا شب اسنادی را که من لازم دارم، را آماده کردی، کراوات هایمان را با هم عوض می کنیم. شب هم با هم می رویم «جازکافه» میهمان تو!» آلوارو که غافلگیر شده بود، از خوشحالی مانده بود وسط دفتر پشتک بزند. کراواتش را هنوز دارم. یک «پزو» هم نمی ارزد.

آن شب با آلوارو در «جاز کافه» خوش گذشت.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

به بهانه حذف یارانه مخابراتی و دیگر ماجراها با شرکت مخابرات

در «دنیای اقتصاد» خواندم که شرکت مخابرات ایران قصد حذف یارانه های خدمات مخابراتی را دارد. این یارانه به گفته داوود زارعیان مدیرکل روابط عمومی شرکت مخابرات ایران در بخش واگذاری و تعرفه مکالمات تلفن ثابت به مشترکان وجود دارد.

نخستین چیزی که با حذف یارانه به ذهن می رسد افزایش بهای خدمات است. این که افزایش بهای خدمات به جاست یا نه یک مورد است. ولی به راستی خدمات شرکت مخابرات چست؟ به جز ارتباط تلفنی ثابت که 120 سال است وجود دارد، دیگر کدام خدمات را می بینید؟ از سوی دیگر حتی برای من که همواره خواستار حذف یارانه در تمام زمینه ها و شفاف سازی همه قیمت ها و درآمدها بوده ام، این ابهام پیش می آید که باز می خواهند خانه ای را که از پای بست ویران است را با بزک نقش ایوان زیبا جلوه دهند. چگونه می توان به بهانه حذف یارانه بهای خدمات را بالا برد بدون آنکه دیگر اصلاحات لازم انجام شوند که مهم ترین آنها شفافیت اقتصادی است که نه تنها وجود ندارد، بلکه در سالهای احمدی نژادی تیره تر و پیچیده تر نیز شده است. اصل 44 قانون اساسی که بنا را بر خصوصی سازی گذاشته بود، نه تنها پیاده نشده است، بلکه هر روز از شرایط پیاده سازی آن فاصله بیشتر می شود. دولت که قرار بود کوچکتر شود در دوران خاتمی بزرگ تر شد و در دوران فعلی نیز باز هم بزرگتر شده است. به جز بزرگ شدن دولت، در دوران تاریک احمدی نژادی ارگان هایی چون سپاه پاسداران نیز به بنگاههای مافیایی اقتصادی تبدیل شده اند و بخش خصوصی ضعیف ایران را به کنار رانده اند. ارگان های دیگری چون بنیاد مستضعفان و آستان قدس رضوی و بسیار بنگاه های اقتصادی عجیب و غریب دیگر که نه مالیات به دولت می دهند و نه در اساس به کسی حساب پس می دهند، چنگ بر عرصه های مختلف اقتصادی انداخته اند.

برگردیم به مخابرات! در بازار مخابراتی کشور برخی جنب و جوش های بی نتیجه در سالهای اخیر صورت گرفت. بسیار مردم ایران نمی دانند که در سال 1382 برای ایجاد رقابت در بازار مخابراتی کشور از سوی وزارت فن آوری اطلاعات شش مجوز ایجاد شبکه تلفن ثابت در کشور صادر شد تا در یک بازار رقابتی با شرکت مخابرات مفلوک ایران کیفیت خدمات بالا رود. این حرکتی بود کاملا درست و برای وضعیت فلاکت بار بازار مخابراتی ایران بسیار لازم. حال ببینیم که این کار چگونه پیش رفت.

بر اساس اصل 44 قانون اساسی که حضور دولت و وابستگان دولتی و حتی بستگان کارمندان دولت را در طرحهای جدید اقتصادی ممنوع کرده است، هر انسان عاقلی به این نتیجه می رسد که این شش مجوز باید به دست شش شرکت مخابراتی می افتاد و ما اکنون پس از پنج سال یک بازار رقابتی تلفن ثابت می داشتیم و مشتریان می توانستند دست کم در منطقه خود میان شرکت مخابرات و یک شرکت دیگر انتخاب کنند. حال فکر می کنید در سال 1382 چه شد؟ هر شش مجوز به دست حکومتیان و اطرافیان و قوم و خویش آنها افتاد. نتیجه این است که امروز شما نه تنها هیچ بهبودی در شبکه تلفن ثابت حس نمی کنید، بلکه از وجود چنین تحول هایی نیز تا امروز بی اطلاع هستید.

این شش مجموعه که کماکان صاحب این امتیازها هستند، هیچ کدامشان نه سواد و تخصص مخابراتی دارند، نه عرضه کار اقتصادی و صنعتی و نه سرمایه اینگونه کارها را دارند. تنها سرمایه آنها این بود که از فعالیتهای وزارت فن آوری اطلاعات خبر داشتند (یعنی خودشان در آنجا و یا در شرکت مخابرات بودند) و سریع به پسرخاله و دخترعمه خبر دادند و با تاسیس شرکت هایی مثلا خصوصی و با سرمایه یک میلیون ریال صاحب مجوز مخابراتی تلفن ثابت برای سراسر کشور شدند. یکی قبلا پرتقال فروش بوده، آن دیگری کارمند بازنشسته شرکت مخابرات و آن یکی حاج آقا بوده و غیره. حال این چه وزارت خانه ای است که به چنین مجموعه هایی بدون سواد و سرمایه مجوز می دهد و آنها چگونه می توانند آیین نامه های (روی کاغذ) محکم در این باره را دور زنند، دیگر خود خوانید حدیث مفصل که مافیا یعنی همین!

این مجموعه ها سپس به تکاپو افتادند که حال بیاییم با کننده های اینگونه کارها وارد مذاکره شویم که مجوز از ما و کار از شما. مجموعه هایی از متخصصان مخابراتی از خارج کشور و کسانی با سابقه طولانی بین المللی مخابراتی آمدند تا با همکاری شرکت های بزرگ و موفق مخابراتی بین المللی این شبکه ها را به راه اندازند. و چه زمان و هزینه هایی که صرف این کارها نشد. حاج آقاها باج می خواستند، درصد کلان از پیش تعیین شده درآمد آینده را به عنوان «هزینه مجوز» طلب می کردند، بخشی از سرمایه های که قرار بود وارد کشور شود را می خواستند به جاهای دیگر برند و حسابهای شخصی را پر کنند و غیره. نتیجه این شد که متخصصان خارجی و ایرانی مقیم خارج عطای بازار مخابراتی ایران را به لقایش بخشیدند و از حاج آقاها و آقازاده ها و پرتقال فروش ها خواستند که با مجوزهایشان ترشی بیاندازند که می بینید که انداخته اند. همه شان هم از کشور رفتند.

در آلمان، انگلیس، فرانسه، آمریکا و جاهای مشابه که من خیلی خوب می شناسم، خصوصی سازی بازار مخابراتی از 12-13 سال پیش شروع شد و  چند سال بیشتر طول نکشید و همه موفق به خصوصی سازی شرکت دولتی مخابراتی و ایجاد رقابت سالم و بالابردن کیفیت غیرقابل مقایسه در بازار مخابراتی گشتند. اینگونه است که اکنون هزینه تلفن در اروپا از ایران پایین تر و کیفیت ده برابر است. به عنوان نمونه شما با پرداخت 40 یورو (برابر 56 هزار تومان) در ماه در آلمان دارای یک خط تلفن ثابت می شوید که بسیار خدمات را دارد که مخابراتی های ایران اصلا از وجود آنها خبر ندارند. در ضمن با این رقم ماهیانه تلفن های شهری و داخل کشوری برای شما مجانی است و ارتباط DSL با سرعت 6 مگابیت در ثانیه بدون هیچ گونه محدودیت زمانی و حجمی نیز دارید. این سرویس شرکت مخابرات آلمان است و شرکتهای محلی سرویس های باز هم ارزانتر نیز دارند. برخی با همین پول ماهیانه دو سیم کارت تلفن همراه نیز به شما می دهند. حال کاری به کره جنوبی و ژاپن ندارم که گویا از این نیز بهتر است و من آشنایی چندانی ندارم.

حال خواهید دید که بیایند یارانه را بردارند و بهای پالس را بالا برند و مردم باز هم بیشتر برای خدمات شرکت مخابرات متکبر و عصر حجری بیسواد بپردازند که حتی سرمایه اش نیز از خودش نیست و با ودیعه های مردم شبکه را به راه انداخته است. بیش از 75000 نفر کارمند دولتی کم سواد غیرقابل اخراج دارد که پول سنواتشان را می گیرند و در مقابل مشتریان پادشاه هستند و پاسخگو که «همینه که هست». این را نیز باید البته گفت که در همین شرکت این شبکه را یک گروه کوچک از مدیران و متخصصان باسواد و فداکار شرکت مخابرات می گردانند و نه دیگر مدیران مکتبی حاج آقا و ارتش عظیم کارمندان بی سواد. هر چه هست را نیزمدیون همین تعداد نازل کارمندان باسواد مخابراتی هستیم. چند سال پیش مدیری را در شرکت مخابرات استان تهران دیدم که با دمپایی ابری و بدون جوراب در اداره کل مخابراتی اش راه می رفت. پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود و حرف زدنش و سوادش نیز به ظاهرش می خورد. جلسه ای که باید با این حاج آقا تحمل می کردیم نیز به همان اندازه بازدهی داشت. سر ظهر نیز برای نماز رفت و آن روز دیگر پیدایش نشد.

نمی دانم تکنولوژی ISDN را می شناسید یا نه. به گونه خلاصه، با این تکنولوژی می توان روی یک زوج سیم مسی دو خط مستقل تلفنی دیجیتال با کیفیت صدای بسیار بالا به مشتری داد. در عین حال خدمات بسیاری نیز روی آن وجود دارد که به کار بسیاری از خانواده ها و شرکت های کوچک می آید، چون انتقال شماره تلفن (که البته امروز روی خط آنالوگ نیز ممکن است)، انتقال به منشی تلفنی یا یک شماره دیگر در صورت اشغال بودن، اطلاع به شما پس از آنکه خط طرف مقابل آزاد شد و چند سرویس دیگر که زندگی مشترک مخابراتی را بسیار آسان می سازند. این تکنولوژی اکنون دارد 30 ساله می شود. در آلمان، هلند، بلژیک و آمریکا میلیون ها مشترک از آن استفاده می کنند و کم کم به عنوان تکنولوژی قدیمی و از رده خارج به حساب می آید.

و اما در ایران:

تنها شهر تهران 40.000 پورت برای ISDN دارد که اکنون نزدیک به 15 سال است که راه اندازی شده اند و می توانند به همین میزان مشترک واگذار شوند. اما تا 4 سال پیش حتی یک خط نیز فروخته نشده بود. وضعیت اکنون را نمی دانم که البته با وجود DSL دیگر ISDN بی معنی است. از برخی آقایان در جاهای مختلف پرسیدم که چرا این همه سرمایه گزاری بی استفاده مانده است. اینها گفته هایی است که در این باره از حاج آقایان مدیر شنیده ام:

هنوز بخش نامه فروش نیامده (یعنی 11 سال پس از راه اندازی)

بله، داریم ولی به درد کسی نمی خورد. میرن یه چیزایی رو می خرن میارن اینجا و نه معلومه که چیه و نه آموزش دارن براش.

شما فکر می کنید که اینها به درد چه کسی می خورد؟

این برای شرکت ها خوب است که می توانند اینترنت دائمی داشته باشند. به درد خانه ها نمی خورد.

عجب! هوش و نبوغ را دیدید؟ آنگاه که رفتم برای خانه ام در تهران در آن زمان یک خط ISDN بگیرم، کارمند مربوطه در مرکز مخابراتی نمی فهمید من چه می خواهم و نمی خواست هم قبول کند که این اوست که نمی فهمد. سرانجام مدیرش را آورد و او جوری نگاه می کرد که انگار مریخی دیده است: «آقا شما این تکنولوژی را از کجا می شناسید؟» به هرحال، این که من در سال 2003 میدانستم ISDN، تکنولوژی سال 1985چیست، از آن پس باعث رفتار بسیار با احترام با من شد که گویا آلبرت اینشتین نزدشان آمده است.

پول دو خط تلفن را گرفتند و خط را راه انداختند. مدیر مرکز منطقه مخابراتی، مدیر سالن، مدیر کابل و مدیر نرده و سیم و سطل آشغال همگی تشریف آوردند به خانه من که اولین خط ISDN در منطقه و شاید تهران را شاهد باشند. سوال هایشان را هم آورده بودند که از من بپرسند و باور کردنی نبود سطح بسیار نازل سواد فنی اینها که از نوع سوال ها پیدا بود.

پس از راه اندازی روشن شد که هیچ کدام ار سرویس های خوب و لازم ISDN که آنرا ویژه می کند را آزاد نکرده اند و تنها دو خط تلفنی معمولی به من داده اند. هر سرویسی را از آنها خواستم، گفتند: بسته است. آنگاه که به آنها گفتم من شش شماره تلفن مجازی (به زبان تخصصی MSN) روی این دو خط می خواهم، دوباره داستان شروع شد. نگاه عاقل اندر سفیه، بحث این که آقا از پشت کدام کوه آمده ای، هر خط تلفن تنها یک شماره می تواند داشته باشد و … دوباره بحث با مدیر اینجا و مدیر آنجا و سرانجام آمدند و گفتند که نمی شود. شما اگر شش شماره تلفن می خواهی باید سه خط ISDN بخری. من، آلبرت اینشتین از دید اینها، که کلی هم مثلا مرا قبول داشتند، نتوانستم به آقایان حالی کنم که روی خط ISDN تا 10 شماره مجازی می توان تعریف کرد که البته روشن است که تنها دو شماره می توانند همزمان ارتباط برقرار کنند. نشد که نشد! سرانجام گفتم بیایید خط تلفنتان را جمع کنید و بروید پی کارتان! و این بود ماجرای اولین و آخرین تجربه با شرکت مخابرات به عنوان مشتری.

یک بار در جلسه ای با یکی از معاونان وزیر محترم وزارت فن آوری اطلاعات از جناب پرسیدم که چرا نتوانسته اید حتی یک خط ISDN بفروشید؟ گفت: بازاریابی مان ضعیف است. گفتم خوب وقتی شما ISDN را شیر بی یال و کوپال کرده اید و از آن تنها دو خط تلفن معمولی بدون هیچ سرویسی ساخته اید، آدم باید گوشهایش درازتر از معمول باشد که بیاید 200.600 تومان پول دو خط تلفن را بدهد و پس از آن 250.000 تومان هم پول PBX لازم را بدهد تا راه بیافتد و سپس از آن همان استفاده ای را ببرد که از دو خط مجزای معمولی تلفن آنالوگ هم می برد. خوب می رود دو خط تلفن به همان 200.600 تومان می خرد و شما را هم وادار می کند که دو زوج سیم مسی (به جای یک زوج سیم برای ISDN) به خانه اش بکشید.

حرفی نداشت و تنها گفت: «بععله!»

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

این نوشته را به مهندس بفرستید: mohandes

صدور فتوای قتل گردانندگان شبکه های ماهواره ای از سوی قاضی القضات عربستان سعودی

امروز یکی از همکاران روزنامه گاردینچاپ انگلیس را برایم آورد که خبری باورنکردنی آورده است. شیخ “صالح اللیهدان” 79 ساله، بالاترین قاضی دادگاه عالی عربستان سعودی فتوای قتل گردانندگان شبکه های ماهواره ای که به بیان او در ماه رمضان “برنامه های بد” پخش می کنند، را صادر کرده است. او که به پرسشهای مذهبی شنوندگان رادیویی پاسخ می داد، در پاسخ به کسی که دیدگاه او را پیرامون شبکه های ماهواره ای که در ماه رمضان “برنامه های بد” پخش می کنند، پرسید، گفت که شبکه های ماهواره ای هزاران نفر از مردم را گمراه کرده اند. او گفت: “صاحب این شبکه ها چه فکر می کند که این برنامه های اغواگر، انحرافی و ابتدایی را پخش می کند؟ آنهایی که فساد و اعتقادات انحرافی را تبلیغ می کنند، بدیهی است که کشتن آنها مجاز است. آنهایی که به فتنه گری فرامی خوانند و آنهایی که می توانند جلوی آنها را بگیرند و این کار را نمی کنند، هردو واجب القتل هستند
یکی از پربیننده ترین شبکه های ماهواره ای “روتانا” است که فیلم و موسیقی پخش می کند. این شبکه به شاهزاده «ولید بن الطلال» تعلق دارد که یک مولتی میلیاردر و عضو خانواده سلطنتی است. او سیزدهمین مرد ثروتمند جهان است. دیگر شاهزاده های سعودی نیز صاحب شبکه های ماهواره ای هستند. البته شیخ اللیهدان از شبکه ویژه ای نام نبرد.
اکنون باید دید که این فتوا چه بازتابی در عربستان سعودی خواهد داشت. دولت سعودی و خاندان سلطنتی نمی توانند چنین فتوایی را از سوی بالاترین قاضی دیوان عالی ناشنیده گیرند. شیخ اللیهدان در گذشته نیز با صدور اجازه جهاد برای اتباع سعودی برای جنگ با سربازان آمریکایی در عراق نیز جنجالی به راه انداخته بود.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

آنگاه که مائو تسه تونگ در نهم سپتامبر 1976 درگذشت، چین نفسی به راحتی کشید و در غم فرو رفت. اگر کسی فرهنگ چینی را بشناسد، می تواند درک کند که چگونه می شود از راحت شدن از شر بزرگترین جنایت کار قرن بیستم نفس راحتی کشید و در غم از دست دادن «رهبر بزرگ» چین و یکی از بزرگترین سیاستمداران قرن بیستم فرو رفت.

در سال 2005 و 2006 که به چین رفته بودم، کنجکاو بودم که ببینم که چین قرن بیست و یکمی که با این سرعت گرم رشد و صنعتی شدن است، به گذشته خود و به وبژه مائوتسه تونگ چگونه می نگرد. آیا آنگونه که آلمان با هیتلر و یا شوروی و سپس روسیه با استالین و «سوسیالیسم واقعا موجود» تصفیه حساب کردند، چین نیز اینگونه است؟ دیدم که نه، نیست. همه جا مجسمه های مائو برپاست و عکس های او به چشم می خورند، هر چند نه چون گذشته. تنها در هنگ کنگ کاریکاتورهایی دیدم که مائو را به مسخره کشیده بودند، چیزی که در چین قابل تصور نیست. حزب کمونیست و دولت چین هر گونه انتقاد به مائو را سانسور و سرکوب می کنند. آنگاه که اینجا و آنجا در جایی خلوت به برخی از چینی های همکار خود در پاسخ به تملق ها و تعریف های ساده لوحانه از مائو به عنوان نمونه می گفتم که رهبر بزرگتان از هیتلر و استالین بیشتر آدم کشته است آنهم در زمان صلح و بدون آنکه با کشور دیکری در جنگ باشد، چون صاعقه زده ها ابتدا خشک می شدند، سپس نگاهی وحشت زده به پیرامون می انداختند که مبادا کسی باشد و آنگاه به بهانه ای دور می شدند و دیگر پا به حریم ده متری پیرامون من نمی گذاشتند.

واقعیت این است که خانه مائوتسه تونگ که اکنون موزه ای در دهی در «هونانگ» است، زیارت گاه بسیاری از مردم شده است. او که یک مذهب ستیز افراطی بود و سراسر زندگی خود را با جنگ با معبدهای پیروان بودیسم، کنفوسیوس، اسلام و دیگر ادیان گذرانده بود، اکنون خود امامزاده برخی مردم بودیست ساده لوح است. مردم به خانه اش می روند و در آنجا دخیل می بندند و نذر می کنند تا به آرزوهایشان برسند. از دید آنها، او به «نیروانا» دست یافته است. اینها همه به سود دولت چین و حزب کمونیست است. اگر به جای این کارها روشنفکران و مردم به نقد گذشته هفتاد سال تاریخ خود می نشستند، چه بسا که توفان انتقاد حزب کمونیست و رهبران دزد و فاسد آنرا نیز با خود می برد.

«کمونیست دهاتی» لقبی است که من بر مائو نهاده ام. یک دلیلش این است که او هیچگاه آدم متمدنی نشد. به روستاییان برنخورد. اما تمدن یعنی شهر و شهروندی. فرهنگ، دانش، تاریخ و هر چیز دیگر را که در رابطه با تمدن و پیشرفت فکرش را بکنید، از شهر می آید. مائو در سراسر زندگی خود یک دهاتی متکبر و تمام عیار ماند و چیز زیادی یاد نگرفت.

اگر دلیل نخست را نخواهید جدی بگیرید، دلیل دوم بسیار جدی تر است. او با آنچه که اینجا و آنجا از سوسیالیسم و تاریخ چین خوانده بود و خود را نیز پیرو مارکس، انگلس و لنین می دانست، از چیزهایی که فهمیده بود، چیزی ساخته بود که بعدها با نام مائوییسم مشهور شد. امروز دیگر می دانیم که او از آثار مارکسیستی موجود در آن زمان چیز زیادی نخوانده بود. چون مائو هیچ زبان خارجی نمی دانست و تنها بخشی بسیار محدود از کتابهای اندیشمندان مارکسیست غربی نیز به چینی برگردانده شده بود. از جمله اثر بزرگ «کاپیتال» کارل مارکس تازه در سالهای 60 به چینی برگردانده شد و روشن است که مائو، در آن زمان که از «جهش بزرگ» سخن می راند، آن را نخوانده بود. او از فلسفه آلمان، از درگیری های فکری مارکس، انگلس، فویرباخ، هگل و بسیار دیگران چیزی نمی دانست. در 25 سالگی که در پکن کتابدار کتابخانه دانشگاه شده بود، هر چه دید، همانجا دید و خواند. این نیمه خوانده ها و نیمه فهمیده ها را با فرهنگ سنتی روستایی چین، منافع شخصی خود و نیازهای رسیدن  به قدرت و حفظ آن تلفیق کرد و آبگوشتی کوبید که نام مائوییسم بر خود گرفت.

بر اساس تئوری او دهقان ها نیروی انقلابی بودند و «انقلاب پرولتری» باید از روستاها آغاز گردد. سپس انقلابیون روستایی باید شهرها را محاصره کنند و قدرت را به دست گیرند. تئوری مارکسیسم درست عکس این را می گوید و اعتقاد بر انقلابی بودن دهقانان ندارد. به هررو، او همین کارها را هم انجام داد. آنگاه که نتوانست در برابر ژنرال «چیانکایچک» و ارتش ناسیونالیستی او (که تایوان را بعدها ایجاد کردند و هنوز در آنجا حکومت می کنند) مقاومت کند، با هشتاد هزار نفر از جنوب چین مسیری را به طول دوازده هزار کیلومتر تا شمال چین پیمود که به نام «راهپیمایی بزرگ» معروف شد. در این مسیر اینگونه که اکنون آشکار شده است، سربازان ارتش سرخ او روستاها را غارت می کردند و می رفتند. این حقایق در بیست سال اخیر یکی پس از دیگری فاش می شوند.

مائو معتقد بود که هر کس در این راهپیمایی بزرگ شرکت کرده است، آبدیده شده است. «در حالی که به جای راه پيمايی دشوار بر فراز كوهستان‌ها و از ميان باتلاق‌ها، مائو و ساير رهبران در بيشتر آن مسير طولانی بر دوش نيروهای خود و نشسته بر جايگاه‌های سايه‌دار بر ساقه‌های بلند خيزران حمل می‌شدند. در واقع مائو در پايان مسافرتش به شمال استان «شانكسی» با تنها ٤ هزار نفر از 80 هزار نيروی دست نخورده‌اش وارد شد.» (برگرفته از اینجا)

اگر نوشته های مائو و کتاب سرخ او به دستتان افتاد، حتما آنها را بخوانید. شما با مجموعه ای از اندرزهای قدیمی چینی که با منطق عجیب و غریب و گهگاه ابلهانه او قاطی شده است، روبرو می شوید. او فرزند یک کشاورز ساده و بسیار فقیر بود و هر چند که تا دیپلم درس خواند و خیلی زود به شهر رفت، ولی هیچگاه یک شهروند نشد و از مدنیت و فرهنگ شهری چیز زیادی نیاموخت. اندیشه و عمل او به شدت آرمان گرایانه، اراده گرایانه، عجولانه و به دور از منطق و بر اساس احساسات بود. چیزی که در تمام جنبش های روستایی و جنبش های چریکی جهان از سالهای 1960 به بعد به چشم می خورد.

«یونگ چانگ» و‌» جان هاليدی» در کتاب جنجالی «مائو» که در چند سال گذشته تصویری تازه از مائو به دست داده و چهره اسطوره ای او را در هم شکسته است، محاسبه كرده‌اند كه مائو در مسير زندگی سياسی خود از 1920 تا 1976، مسئول مرگ 70 ميليون چينی است. اين تعداد از مجموع قتل‌هايی كه توسط هيتلر و استالين باهم انجام شده است، بیشتر است. تنها در جنبشی که مائو زیر نام «جهش بزرگ به پيش» به راه انداخت، 38 ميليون نفر در قحطی چهار ساله‌ 1958 تا 1961 مردند که بالاترین میزان تلفات انسانی در یک حرکت بود. آنچه که ویژه است، این است که این 70 میلیون نفر در دوران صلح کشته شدند و چین با جایی در جنگ نبود.

در «جهش بزرگ به پيش» در سالهای 1960 مائو اراده کرد که چین عقب مانده را در چند سال به یک قدرت صنعتی تبدیل کند و تولید فولاد را به میزان تولید انگلیس برساند. این سیاست که به سیاست رسمی دولت تبدیل شد، کشاورزی چین را کامل نابود کرد و کشاورزان وادار شدند که کاشت زمین ها را رها کرده، فولاد تولید کنند. در هر روستا یک ذوب آهن راه افتاد. نه این که گمان کنید که کارخانه ای درست شد. بلکه چون عصر حجر یک کارگاه دستی سرهم بندی کرده بودند که عده ای گرم باد زدن به کوره بودند و عده ای سنگ آهن می آوردند و در کوره می ریختند. تولید کشاورزی به سرعت کاهش یافت. از سوی دیگر همان اندک تولید کشاورزی از کشاورزان گرفته می شد و به کشورهای سوسیالیستی صادر می شد تا چین بتواند با پول آنها سلاح بخرد و در نتیجه قحطی های وحشتناک یکی پس از دیگری رخ دادند و 37 میلیون چینی مردند. در بسیاری از روستاهای چین آدمخواری به راه افتاد و مردم از مردگان و زندگان نگون بخت تغذیه می کردند.

دولت مائو در آن سال‌ها محصولات زراعی كشور را مصادره كرده و آنها را به اروپای شرقی كه زير كنترل كمونيست‌ها بود در برابر دريافت جنگ افزار و حمايت سياسی صادر می‌كرد. مواد غذايی و پول همچنين برای حمايت از نهضت‌های ضد استعماری و كمونيستی به آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين ارسال می‌شد. در سال اول قحطی، يعنی در 1959ـ 1958 چين 7 ميليون تن غلات كه برای تغذيه 38 ميليون انسان كافی بود به خارج صادر كرد. در 1960، سالی كه در آن 22 ميليون چينی در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند، چين بزرگترين اهدا كننده‌ی كمك بين المللی بر مبنای نسبت توليد ناخالص ملی در جهان بود. به يمن صادرات محصولات كشاورزی چين، آلمان شرقی موفق شد كه سهميه بندی مواد غذايی را در 1958 و آلبانی در 1961 حذف كند.

مائو اخبار قحطی ها و گرسنگی ها را توطئه دشمن طبقاتی می دانست. یکی دیگر از عادت های مائو این بود که هرگاه در یکی از سیاست هایش شکست می خورد، یکی را مقصر می کرد و همه کاسه ها را بر سر او می شکاند. این تنها شامل انسانها، رهیران حزبی مخالف او و یا مخالفانش نمی شد، بلکه یک بار گنجشک ها را نیز شامل شد.  یک بار که مردم از گرسنگی دسته دسته می مردند، مائو اعلام کرد که گنجشک ها مقصر هستند. چون آنها غله ها را روی زمین می خورند. پس باید نسلشان را برانداخت. با این فتوای مائو یک عده از خودش ابله تر ریختند بر سر گنجشک ها. از انجا که گلوله هم نداشتند و یا برای این کار حیف بود، با قابلمه و قاشق در کشور سروصدایی راه انداختند که هیچ گنجشکی نتواند جایی بنشیند. در نتیجه این سیاست هوشمند و موثر از آسمان باران گنجشک مرده می بارید که از خستگی در آسمان می مردند.

در سال 1957 مائو سخنرانی ایراد کرد به نام «بگذارید هزار گل بشکفند» و در آن خواست که ابراز اندیشه آزاد باشد. ولی چند ماه بعد آنگاه که انتقاد به او و حزب بالا گرفت، دستور سرکوب «عناصر منحرف» را داد. او دستور داد که از هر ده و شهر 10% روشنفکران را دستگیر کنند و به اردوگاه های کار و زندان بفرستند. این گونه بود که اندیشیدن جرم شناخته شد و میلیون ها انسان باسواد و روشنفکر به اردوگاه های کار و زندان رفتند. برای دیگر گروه های اجتماعی نیز سهمیه های زندان و اردوگاه های کار تعیین شده بود و هر ده و شهر باید درصد سهمیه خود را به زندان می فرستاد.

در سال 1966 تا 1976 مائو «انقلاب فرهنگی» را به راه انداخت و اعلام کرد که چین را مستقیم از جامعه فئودالی به جامعه کمونیستی تبدیل می کند. چیزی که بر اساس اندیشه ماتریالیسم تاریخی و پایه های اساسی تئوری مارکسیستی امکان ناپذیر می بود. اما مائو نه به اندیشه مارکس و انگلس کار داشت و نه آنها را در اساس فهمیده بود. او به راه خود می رفت و بلاهت او از سوی حزب کمونیست نیز دنبال می شد. آنگاه که دستور داد که تولید پنبه بالا رود، بادمجان دور قاب چین های حزبی در ایالت ها که می خواستند در گزارش موفقیت های خود به مرکز از یکدیگر سبقت گیرند، گزارش می دادند که موفق به کاشت پنبه صورتی و قرمز شده اند. این گزارش ها نیز به مذاق احمق های حزبی و مائو خوش می آمد بدون آن که لحظه ای به این چیزها شک کنند.

در «انقلاب فرهنگی» وحشتناک ابتدا حزب کمونیست از «عناصر مرتجع سرمایه داری» پاکسازی شد و سپس ترور هر گونه دگر اندیشی در کشور به راه افتاد. اعضای برجسته حزبی که سال های دراز در کنار مائو مبارزه کرده بودند، تنها به خاطر انتقاد به او کنار نهاده شدند. آنها را به جلسه های بزرگ حزبی می آوردند، کلاه بوقی دراز بر سر آنها می نهادند و سپس دسته جمعی انها را هو می کردند. این کار در فرهنگ گروه گرای چینی بسیار توهین آمیز است و باعث خودکشی بسیاری از رهبران و کادرهای حزبی شد.

«کتاب سرخ» مائو که در آن رهنمودها و اندرزهای خود را نوشته بود، به میزان یک میلیارد جلد(!) چاپ و پخش شد و از این رو تنها کتاب انجیل است که به میزان بالاتر چاپ شده است. هر کس باید همواره یک جلد از این کتاب را همراه خود می داشت و وای به حالت اگر اراذل و اوباش «گارد سرخ» در خیابان جلویت را می گرفتند و تو آن کتاب را در جیبت نداشتی. یا ترا به قصد کشت می زدند و یا دستگیر می شدی و در یکی از اردوگاه های کار و زندان برای همیشه ناپدید می شدی.

«انقلاب فرهنگی» بنا به تخمین های مختلف به بهای زندگی نزدیک به 10 میلیون نفر تمام شد.

مائو از نظر شخصیتی یک انسان دیکتاتور، قدرت طلب و از دید فرهنگی به شدت عقب مانده بود. پزشک شخصی او «وو جی پینگ» که چند سال پیش سکوت خود را شکست، می گوید که مائو هیچ گاه دندان های خود را تمیز نمی کرد و دهانش چنان بوی زننده ای می داد که نزدیک شدن به او امری غیرقابل تحمل می بود. او بسیار دیر به دیر به حمام می رفت و لباس هایش را به ندرت عوض می کرد.

مائو به زنان جوان بسیار علاقه داشت و عمیقا معتقد بود که خوابیدن با دختران باکره عمرش را می افزاید. از این رو بخشی از اطرافیان او این وظیفه حزبی را نیز بر عهده داشت. او رقص را نیز دوست می داشت و به ویژه به «والس» علاقه داشت و آن را بلد بود. زنان جوانی که افتخار رقص با رهبر بزرگ را داشتند، از تجربه وحشتناک بوی بد دهان و تن او بسیار گفته اند. حال این اعتقادات ابلهانه و رفتار عصر حجری را مقایسه کنید با شخصیت های کمونیست و سوسیالیست مورد احترام اروپایی، چون روزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنشت، لنین، پالمیرو تولیاتی، آگوست ببل و بسیار بسیار دیگران که از زاویه شخصیتی و فرهنگی هنوز مورد احترام هستند، هر چند که انسان می تواند با اندیشه سیاسی آنها مخالف باشد. جمله معروف روزا لوکزامبورگ را شاید می شناسید که گفت: «آزادی یعنی آزادی دگراندیشان!» حال این سخن را با چرندیات این هیولای چینی و انقلاب فرهنگی اش مقایسه کنید

از آنجا که مائو به خاطر افکار عقب مانده و کارهای عصر حجری و عجیب و غریب از سوی رهبران حزب کمونیست شوروی مورد انتقاد بود و آنها خود نیز در جهان منفور بودند، توجه بسیاری از «چپ» های دنیای غیر سوسیالیستی به مائو جلب شد. مائو شوروی را به باد حمله گرفت و آنجا را «سوسیال امپریالیست» نامید و جنبش های چپ و جوان چریکی در کشورهای زیر سلطه آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برای او کف می زدند و او نیز پول و سلاح آنها را تامین می کرد.

مائو یکی از طرفداران جنگ جهانی سوم بود. او در جلسه های بین المللی آشکار می گفت که خود را برای کشته شدن 300 میلیون چینی آماده کرده است. او بر اساس تئوری خود درآوردی «سه جهان» خود معتقد بود که جهان سوم (کشورهای زیرسلطه به رهبری چین) به همراهی جهان دوم (اروپای غربی و شرقی) باید به جنگ علیه جهان اول (آمریکا و شوروی)  برخیزد و اگر در جنگ اتمی بیشتر مردم نیز از بین بروند، در عوض بازماندگان در جهانی زیبا و سعادتمند خواهند زیست.

و چه جالب بود این که می دیدی که ریشه و آمدگاه این جنبش های چریکی چگونه با آمدگاه و ریشه مائو شباهت دارد. چریک های مسلح «راه درخشان» در پرو یا مائوییست های رنگارنگ از مکزیک گرفته تا آرژانتین، کلمبیا یا برزیل، مائوییستهای نپال یا هند و کامبوج و یا گروه های چریکی سالهای 1350 در ایران، همگی شیفته مائو بودند. در ایران چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق از اندیشه های مائو الهام گرفته بودند و آنها را به رنگ ایرانی و یا در مورد مجاهدین، به رنگ مذهبی درآورده بودند. ولی جوهره شبیه بود. حال اگر این دو در جامعه ایران نسبت به دیگر گروه های مخالف مسلح بیشتر مطرح بودند، در کنار اینها گروههای مائوییستی بودند چون «طوفان»، «پیکار»، «حزب کمونیست کارگران و دهقانان» (که به حزب دوطبقه مشهور بود) و برخی دیگر که بیشتر در دانشجویان خارج از کشور پایگاه داشتند. آنها نیز جوانان بی تجربه، کم سواد و عمدتا از لایه های روستایی و مذهبی بودند که هرچند (به جز مجاهدین) مذهب را به کنار نهاده بودند، ولی در اندیشه و رفتار خود تفاوتی با مذهبیون قشری نداشتند. آنها نیز کمابیش اعتقاد به آغاز مبارزه در روستا و جنگل داشتند، جوانانی پرشور، صادق، فداکار، کم تحمل، عجول و کم سواد بودند و با اراده گرایی (وولونتاریسم) خود می خواستند انقلاب را سریع آغاز کنند و برای این کار بسیار عجله داشتند. آنها دیگران را که راه درست را تنها در مبارزه سیاسی و بالابردن آگاهی مردم می دانستند، سازشکار، رفرمیست، رویزیونیست و غیره می خواندند. این شباهت ها تصادفی نبود. البته این خود موضوعی است جدا که نمی خواهم وارد آن شوم و شرایطی دیگر می طلبد و آنها نیز هنوز خود آن سالها را به نقد کافی نکشیده اند و روشن است که موارد اختلاف هنوز نیز بسیار است. هدف من تنها بیان شباهت اندیشه و عمل میان آنها و مائو است.

در کامبوج مائوییستهای «خمرهای سرخ» به رهبری «پول پوت» در سالهای 1975 به قدرت رسیدند و حکومت وحشتناکی به راه انداختند که در مدت چهار سال میان 1،5 تا 3 میلیون از 7 میلیون نفر جمعیت کشور را کشتند. آنها اندیشیدن و سواد داشتن را جرم اعلام کردند. همه باید «کارگر کشاورزی» می شدند و لباس سیاه یکدست می پوشیدند. هر کس دیر سر کار می آمد، همانجا اعدام می شد. پول از میان برداشته شد و همه کتابهای کشور را سوزاندند. هر کس که می توانست بخواند و بنویسد و لو می رفت، دستگیر و اعدام می شد. در خیابان ها دستهای مردم را بازرسی می کردند و هر کس دستش شبیه به دست کارگر و زمخت نبود، نتیجه گرفته می شد که او روشنفکر است و همانجا کنار خیابان اعدام می شد. تمام شرکت ها، بانکها، بیمارستان ها و هر گونه سازمان خدماتی بسته شده و اعضای غیر کارگر آنها اعدام شدند. هر کس زبان خارجی بلد بود و لو می رفت، اعدام می شد. سرانجام در دسامبر 1978 ارتش ویتنام وارد کامبوج شد و حکومت مائوییستهای عصر حجری را برانداخت.

اکنون 32 سال پس از مرگ مائو، حزب کمونیست چین تلاش در رفتن به راه سرمایه داری دارد و برای این که چون حزب کمونیست اتحاد شوروی در روسیه از صحنه قدرت سیاسی به کره مریخ پرتاب نشود، نیاز به حفظ اسطوره مائو دارد. و تا زمانی که در چین پیشرفته سرمایه داری، حزب کمونیست قدرت خود را محکم نکند و رهبران آن به مال و ثروت بیش از اکنون دست نیابند، دست به نقد تاریخ خونین گذشته خود و دوران مائو نخواهد زد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)، (2)، (3)، (4)

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

کوروش یغمایی سالم و سرحال است

کوروش یغمایی سالم و سرحال است. دیشب که این خبر از VOA پخش شد، من نوشته زیر را نوشتم و اکنون وبسایت او این خبر را نادرست می خواند. این هم لینک سایت او!

بزرگترین درسی که این جریان می دهد، به جز این که پخش خبر نادرست خوب نیست، این است که قدر این عزیزانمان را وقتی زنده هستند، بیشتر بدانیم و به آنها نیز این را نشان دهیم. من کل این نوشته را یک روز دیگر از اینجا برخواهم داشت.

* * *

همین الان شنیدم که کوروش یغمایی درگذشته است. نمی دانم چه می شود گفت. اما آنچه ذهنم را بلافاصله پر کرد، ترانه بسیار بسیار زیبای «گل یخ» است. ترانه ای که تمام زندگیم مرا همراهی کرده است. نوار کاست قدیمی دارم که گل یخ را دارد و «خار»، «پاییز»، «لیلا» و چند ترانه دیگر یکی از آن یکی زیباتر.

یکی بیاید بگوید که این خبر نادرست است.

غم ميون دو تا چشمون قشنگت ، لونه كرده
شب تو مو هاي سياهت ، خونه كرده
سياهي هاي دو چشمت ، مثل غمهاي منه
دو تا چشمون سياهت ، مثل غمهاي منه
سيل غمها آباديم رو ويرونه كرده
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد ، بارون ميشه
دو تا چشمام بارون ، شبونه كرده
وقتي با من مي موني تنهايم رو ، باد ميبره
گل يخ توي دلم جوونه كرده
بهار از دستهاي من پر زد و رفت
اي شكوفه توي اين زمونه كرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش مي گيرم
چي بخونم جوونيم رفت و صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

انعطاف مذهبی از نوع «امر به معروف» در عربستان

این همایش جهانی گفتگوی ادیان که در ژوییه در مادرید برگزار شد، عربستان سعودی هزینه آن را داد و ملک عبدالله با سخنرانی نیز آن را افتتاح کرد، مرا واداشت که نوشته «عربستان سعودی پرچم دار انعطاف مذهبی؟» را بنویسم. امروز نیز دیدم بهتر است خبرهای کوتاه از شاهکارهای «هیاه امر به معروف و نهی المنکر» را که گرد آورده بودم، در اینجا بیاورم.

چهار ماه پیش ماموران امر به معروف «الله اکبر» گویان به یک هتل ریختند و یک نگهبان هتل را به نام «سلمان الهریسی» با خود بردند. آنها او را در ساختمان مرکزی خود در ریاض زیر شکنجه کشتند. وکیل خانواده الهریسی به روزنامه ها گفت که جمجمه او را شکسته بودند و چشمانش را در آورده بودند. اتهام سلمان که هیچگاه اثبات نشد، این بود: نوشیدن آبجو!

سازمان «دیده بان حقوق بشر» به «اشپیگل انلاین» گفت که سینا، یک دختر 25 ساله مغولی که در یک روز داغ در ریاض گرم خرید بود، از سوی «امر به معروفی» ها به جرم نپوشاندن چهره خود (که اصلا جرم نیست) دستگیر شد. آنها با فریاد های «فیلیپینا قحبه» (نیاز به ترجمه ندارد) او را به ماشین خود کشاندند. او در ساختمان مرکزی مورد تجاوز دسته جمعی قرار می گیرد و سپس به زندان فرستاده می شود.

یک استاد دانشگاه «ملک سعود» می گوید که همسایه او به نام «امیره» که با راننده خود برای آوردن بچه هایش از پارک رفته بود، به جرم گفتگو و خنده با راننده مورد تهاجم ماموران «امر به معروف» قرار می گیرد. آنها راننده را از ماشین بیرون انداخته، او را با ماشین به خارج ریاض بردند. در آنجا ماشین او را خرد و داغان کردند و او را تنها رها کردند.

جورج، یک آمریکایی جوان که اکنون در آمریکا زندگی می کند، مدتی برای یک رستوران در ریاض کار می کرد، می گوید که روزی نتوانستیم مشتران را به موقع پیش از اذان عصر از رستوران بیرون کنیم و 2-3 دقیقه تاخیر داشتیم. ناگهان ماموران «امر به معروف» به رستوران ریختند و همه 13 نفر کارکنان را دستگیر کردند و به مرکز خود بردند. در آنجا ما را وادار به گرفتن وضو و نماز کردند. با وجودی که من مسیحی هستم، مجبور شدم نماز بخوانم. من نیز که می دانستم چه کنم، هر کاری دیگران می کردند، من نیز انجام دادم. اما یکی از آنها که کارت اقامت مرا دید، بر من فریاد کشید: صبر کن! تو یک نصرانی (مسیحی) لعنتی هستی. آیا تو رسما به اسلام گرویده ای؟ من دوپهلو پاسخ دادم: یک جورایی. او گفت: نه، نه! تو باید رسما مسلمان شوی. معنی این حرف این بود که باید تمام مراحل اداری گرفتن اقامت تکرار شود و من نام خود را نیز تغییر دهم و من این گونه از جورج به محمد تبدیل شدم.

دیپلمات ها نیز در امان نیستند. اینگرید کروگر، وابسته مطبوعاتی سفارت آلمان هنگامی که قصد ورود به یک رستوران را داشت، چون عبایه بر تن نداشت، مورد تهاجم یک مامور امر به معروف قرار می گیرد. او کارت مصونیت دیپلماتیک سعودی خود را به مامور نشان می دهدو مامور کارت را بر زمین پرت می کند و آن را لگدمال می کند. مشتریان در رستوران دخالت کرده، به مامور حالی می کنند که کاری که کرده برای خودش پیامد سنگینی دارد. مامور ابله هم سریع از رستوران فرار می کند.

از یک ماه پیش آوردن حیوانات خانگی چون سگ و گربه به خیابان ممنوع است. (اینجا گمان کنم بر عکس همیشه سعودی ها از ایرانی ها کپی برداری کرده اند.) اشکال امر به معروفی ها به آوردن حیوانات خانگی به خیابان این است که مردان جوان با آوردن حیوانات به خیابان تلاش دارند که توجه زنان را جلب کنند.

در ماه مه پیش مرد جوانی به جرم آن که با زنی در یک ماشین نشسته بود، دستگیر و زیر شکنجه کشته شد. اکنون روشن گشته است که مرد جوان راننده آن خانواده بوده است.

در فوریه پیش یک استاد دانشگاه پنجاه ساله و پدر چند فرزند در مکه به اتهام حضور در یک کافه به همراه یک دانشجوی دختر دستگیر و به 180 ضربه شلاق و هشت ماه زندان محکوم شد. این حکم با وجودی صادر شد که در دادگاه ثابت شد که دانشجویان سابق این استاد که از او برای پایان نامه خود نمره نگرفته بودند و اکنون خود مامور «امر به معروف و نهی از منکر» بودند، این تله را برای او نهاده بودند.

در همان روزهای پایانی فوریه 2008 یک زن آمریکایی که به همراه همکار سوری خود در یک کافه نشسته بود، دستگیر شد. او که مادر سه فرزند است، مجبور به امضای متنی شد که در آن او اعتراف به فحشاء کرده است.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

هوش زیاد ایسنا

این خبر را خبرگزاری باهوش ایسنا آورده است:

البته گمان کنم باید این گونه می نوشت: «هوش زیاد می تواند موجب خطا در نگارش جملات می شود!»

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

عربستان سعودی پرچم دار گفتگوی میان ادیان؟

در ماه ژوییه در مادرید همایش جهانی گفتگوی ادیان برگزار شد. در اين همایش نمایندگاه دین های مختلف مسيحي، مسلمان، يهودي و بودائي به همراه برخی رهبران کشورهای مختلف شرکت داشتند. داشتم خبرهای پیرامون این همایش را می خواندم که دیدم نه تنها عربستان سعودی از گردانندگان این همایش بوده، بلکه ملک عبدالله نیز در آنجا با سخنرانی همایش را افتتاح کرده است. عجب! جریان برایم جالب شد.

او در سخنرانی خود ادیان بزرگ جهانی را دعوت کرد که از تندروی فاصله گیرند و راه آشتی را در پیش گیرند: «با همکاري و احترام به دین يکديگر می‌توانيم تغییراتی را به وجود بیاوریم تا عدالت به جای ظلم و خشونت، و صلح به جای جنگ قرار بگيرد.»

یک بار دیگر این سخنان را بخوانید. می گوید » احترام به دین يکديگر» و «فاصله گیری از تندروی»! این حرف ها از گاندی نیست، از دالایی لاما هم نیست. از ملک عبدالله است! امروز خورشید از کدام سو برآمده؟ ببینید دیگر چه گفته است:

«من از عریستان سعودی، از سرزمین دو حرم مقدس برای شما پیامی آورده ام. این پیام اعلام می دارد که اسلام دین تعادل و انعطاف است، پیامی که همه پیروان ادیان را به گفتگوی سازنده فرا می خواند؛ پیامی که وعده گشایش برگی تازه برای بشریت را می دهد که در آن، به خواست الله، تفاهم جای درگیری را خواهد گرفت.»

حتما پیام را روح «بن بال» نوشته و به شخص «الفوزان» وحی کرده است! (اینها از وحشی ترین آخوندهای سعودی هستند که در برابر اینها شیخ یزدی و خزعلی و جنتی به گاندی شباهت پیدا می کنند.)

–  ملک عبدالله که را کودن فرض می کند؟ شنوندگان آن همایش را، مردم جهان را یا مردم سرزمین خودش را؟ یا شاید همه را از نوع احمدی نژاد به مسخره گرفته است؟ با وجودی که من بر این دیدگاه هستم و بارها در اینجا نوشته ام که ملک عبدالله در تلاش است که جامعه عربستان را بگشاید و مفتی های آدمخوار وهابی-سلفی را محدود کند، اما وقتی به عربستان سعودی امروز می نگریم، باید به جناب ملک عبدالله بگوییم که این حرفها به دهان شما بیش از اندازه بزرگ است. هنوز برادری را ثابت نکرده، ادعای ارث کرده اید. بهتر است دهان بربسته و سکوت کنید و در داخل کشور خود کار کنید، نتیجه بگیرید و بعد بیایید در چنین همایشی به دیگران رهنمود بفرمایید که شرم و حیا واژگانی عربی هستند.

نمی دانم بوداییان حاضر در آنجا به هنگام شنیدن این فرمایشات از دهان ملک عبدالله به چه می اندیشیده اند که انعطاف و احترام به تمام ادیان پایه اندیشه شان است و در زبان هندی در اساس برای واژه «دین» معادل نیست.

ملک عبدالله خوبشان است که وقتی در یک سخنرانی دیگر زنان عربستان را تشویق می کند که از خانه ها بیرون آیند و به کار بپردازند، من برایش کف می زنم. ببینید بقیه چه هستند که ما باید از ملک عبدالله حمایت کنیم. اما در پهنه بین المللی معیارها تفاوت دارند؛ عربستان سعودی یک سو، جهان در یک سوی دیگر. جهان نیازی به درس انعطاف و صلح دوستی از سوی رهبر وحشی ترین و ضدبشر ترین حکومت جهان ندارد.

به قول «سامی الرباع» این شبیه به آن است که نازی ها بیایند و همزمان و پس از هولوکاست یهودی ها را دعوت به گفتگو کنند. انگار نه انگار که وحشی ترین، عقب مانده ترین و بی انعطاف ترین اندیشه ها و کارها در عربستان سعودی تدوین، تدریس و انجام می شوند. آدمخواران «هیاه امر به معروف و نهی المنکر» زیر نظر وزارت داخله او در کشور حکومت ترور به راه انداخته اند و پیروان ادیان دیگر به هیچ رو اجازه کوچک ترین حرکتی را ندارند. آنوقت ملک عبدالله از آشتی بین ادیان می گوید. تنها مذهبی که دنیای امروز را ناامن کرده، همین اسلام وهابی-سلفی است که در شبه جزیره عربستان لانه دارد. آقای گوبلز سلام می رساند!

گویا یادمان رفته است که همین سال گذشته یک گروه از آموزگاران زبان که مسیحی بودند، هنگامی که در محل سکونت خود (آن هم در مجتمع مسکونی بسته و ویژه خارجیان که عربها را به آنجا راهی نیست) کریسمس را جشن گرفته بودند، لو رفتند. آنها را دستگیر کردند و بدون این که به آنها امکان جمع آوری وسایل شخصی را هم بدهند، همان گاه به فرودگاه برده و اخراج کردند.

یک کارگر مسیحی فیلیپینی به نام «لورنسو» که درست شش سال پیش تازه وارد عربستان شده بود و یک صلیب بر گردن داشت، هنگام خروج از فرودگاه مورد تهاجم «امر به معروفی ها» قرار گرفت. او را ابتدا به زندان خود بردند و سپس به جرم تبلیغ مذهبی به شش سال زندان محکوم کردند. ماه گذشته از زندان آزاد شده، به فرودگاه برده و اخراج شد.

ملک عبدالله از انعطاف می گوید. گویا ذهنش از کار افتاده و فراموش کرده است که پس از 11 سپتامبر خود او گفت: «این کار صهیونیست ها بود.» وقتی که از 22 نفر محکوم شده، 19 نفر اتباع عربستان سعودی از کار درآمدند، از ملک عبدالله سخنی نشنیدیم. انگار نه انگار که کشور او تربیت کننده اصلی تروریست های بشرستیز و بنیادگرای اسلامی است که دنیا را ناامن کرده اند که امروز حتی یک ناخن گیر را هم نمی توان به داخل هواپیما برد. همین جناب ملک عبدالله تروریست های انتحاری فلسطینی را که در اسراییل در اتوبوس و مرکز خرید و کافه مردم بیگناه را می کشند، قهرمان می خواند.

ملک عبدالله دنیا را اینگونه کودن فرض کرده است که می آید هزینه راه اندازی این همایش را می دهد و آن را در مادرید برگزار می کند که به جهان متمدن بگوید که «بله، ما حم داخل عادم هصطیم و طمدن داریم!»

حال این را از ملک عبدالله داشته باشید که خوبشان است. ولیعهد او «سلطان» که برادرش نیز هست، در یک سخنرانی در دانشگاه «ملک سعود» در سال 2007 گفته بود: «شکر خدا، امروز اسلام بهترین دین است. بقیه ادیان همه آشغال هستند.»

چند هفته پس از این همایش در روز اول اوت 2008 «صالح بن حومید» مفتی اعظم مکه در سخنرانی نماز جمعه که از تلویزیون نیز پخش می شد، گفـت: » پیروان این باصطلاح ادیان دیگر همگی به جهنم خواهند رفت. تنها مومنین چون ما را به بهشت راه خواهند داد. من تنها می توانم بگویم که به اسلام بپیوندید پیش از آن که دیر شود.»

روزنامه اسپانیایی «ال پایس» در همین رابطه نوشته بود که برگزاری این همایش در مادرید » تلاشی بود برای جلوگیری از گفتگوی واقعی در عربستان سعودی که هیچ کدام از شرکت کنندگان همین همایش نیز اجازه این را نمی یافتند که در آنجا به عبادت مذهبی خود بپردازند

در ضمن یادتان نرود که زنان را به این همایش راه نمی دادند!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

قورباغه بر صلیب، جناب پاپ و دیگر چیزها

این عکس را ببینید. این روزها در اروپا یک عده بر سر آن جنجال راه انداخته اند. این اثر از «مارتین کیپن برگر» نقاش و عکاس آلمانی است که در سال 1997 در 44 سالگی درگذشته است. این اثر اکنون در موزه هنر بولزانو به نمایش گذاشته شده است. جناب پاپ که گویا پایه های دکان دین فروشی اش با این عکس به لرزه درآمده است، به نمایش آن اعتراض کرده است و گفته است: «این اثر احساسات مذهبی کسانی را جریحه‌دار می‌کند که صلیب را نماد عشق پروردگار و رحمت الهی می‌دانند.» البته بهتر است اصل خبر را در سایت بی بی سی به فارسی بخوانید.

کاش جناب پاپ می گفت و ما هم می فهمیدیم که اولا این تصویر چه ربطی به مسیح دارد و دوما چگونه می توان یک آلت قتل و از جمله یکی از وحشیانه ترین نوع آن یعنی صلیب را پرستید و آن را «نماد عشق پروردگار و رحمت الهی» دانست؛ آنهم چیزی که عیسی پیامبرشان را بر آن کشیده اند.

آنجا که خرد رخت بر می بندد چگونه یک آخوند دکاندار آسمان و ریسمان را بر هم می بافد.

خبر بی بی سی را خواندید و دیگر اعتراض ها را هم دیدید؟ با تمام این ها نه کسی تظاهرات میلیونی کرد، نه کسی کشته شد و نه کسی فتوای قتل کسی را داد یا چاقویی به شکم کسی فرو کرد. هر کس اعتراض داشت و از جمله همین پاپ اعظم الارتجاع، همه اعتراض خود را مسالمت آمیز بیان کردند.

حال ببینید احوال مسلمانان خاورمیانه ای را و جنجال سلمان رشدی و کاریکاتورهای دانمارکی و کتاب های تسلیمه نسرین، فیلم تئو وان گوگ و بسیار بسیار موارد دیگر را. تصور کنید کسی می آمد و با این قورباغه عکسی با مضمون اسلامی می کشید … واویلا!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin