ورزشکار ایرانی حاضر به مسابقه با ورزشکار اسراییلی نشد

باز هم از این کارهای «هوشمندانه» کردند. محمد عليرضايی تنها شناگر ایرانی در المپیک به دلیل حضور ورزشکاری از اسرائیل در مسابقه شرکت نکرد. من که باورم نمی شود که کسی سال ها تمرین کند، به المپیک راه یابد و این گونه در مسابقه شرکت نکند. به هر حال، این آقا این کار را کرده است. هر چه می گویند ورزش را با سیاست قاطی نکنید، بی فایده است. حال چه قولی به او داده اند و چه به او هدیه می دهند، مشکل خودش است. به جای این که در مسابقه شرکت کنند و بر صهیونیسم پیروز شوند، فرار می کنند و پز هم می دهند.  این جریان آن یارو است که دشمنش را تهدید می کرد و می گفت: اگر به من حمله کنی خودم را خواهم کشت.

آنقدر در انجام این کار زشت در میدان های ورزشی بین المللی اصرار دارند که حاضر به هر نوح حرف و حرکت غیراخلافی هستند و هر دروغی را سرهم بندی می کنند که این وزنش کم بود و آن یکی بیمار است، … ماکیاولی سلام می رساند!

من در انتظار آنم که روزی یک تیم مشترک ورزشی فلسطینی-اسراییلی در مسابقه های بین المللی شرکت کند. از دید من چنین چیزی چندان عجیب و دور از انتظار نیست. آنگاه قیافه این کاسه های داغ تر از آش نیز دیدنی خواهد بود.

به یاد یعقوب مهرنهاد

ابتدا کمی گیج بودم. خبر را از اینجا و آنجا شنیدم. باورش سخت است که حکومتیان زورشان را به یک وبلاگ نویس، خبرنگار و فعال مدنی می رسانند. اما مگر این کارهایشان بار نخست است؟ مگر کشتار زندانیان سیاسی سال 67 را فراموش کرده ایم؟

اما ما نیز از تاریخ آموخته ایم که حکومت های ضعیف و زبون، آنگاه که دیگر دستشان جایی بند نیست، دست به چنین کارهایی می زنند. حضراتی که هر روز برای آمریکا شاخ و شانه می کشند، با 60،000 سرباز در کار ریگی و چهار تا بچه بلوچ مانده اند. اکنون نیز می آیند و یک وبلاگ نویس را که به قول خودشان جرمش طرفداری از گروه ریگی بوده، اعدام می کنند. این هم وبلاگش!

این روزها همه اش به یاد آرژانتین سال های 80 می افتم؛ آن زمانی که ژنرال های جاهل حاکم جنگی ابلهانه را با انگلیس آغاز کردند به این گمان که بتوانند توجه مردم را از بحران داخلی برگردانند و زیر شعار دفاع از میهن در برابر دشمن خارجی همه را پشت خود متحد سازند. اما آنها کور خوانده بودند. مردم پشت آنها را کامل خالی کردند و ژنرال ها در خاک خودشان با آن یال و کوپال از یک ناو انگلیسی که به آن سوی کره زمین رفته بود، چنان شکستی خوردند که تا ابدالدهر یادشان نرود. پس از آن نیز از سوی مردم به ته زباله دان تاریخ فرستاده شدند، گویی که هیچ گاه ژنرالی در آزژانتین حکومت نکرده بود. مردم حافظه تاریخی نیرومندی دارند.

من نگرانم که در آن خطه رستم دیگر تنها ریگی نباشد که دست به اسلحه می برد و جنگی آغاز شود که همه جا را به آتش کشد.

به پیشنهاد بوی خاک نام یعقوب مهرنهاد را روی وبلاگ خود می نهم. در کیبرد آزاد نیز خواندم که کسی از جادی خواسته بود که خود را با سیاست درگیر نکند. نمی دانم درکش از سیاست چیست. اما این شعر مارتین نیمولر (Martin Niemöller) به ذهنم می آید که مناسبت دارد:

آنگاه که برای بردن کمونیست ها آمدند،

من چیزی نگفتم

من که کمونیست نبودم

آنگاه که برای بردن سوسیال دمکرات ها آمدند، من چیزی نگفتم

من که سوسیال دمکرات نبودم
آنگاه که برای بردن فعالان سندیکاها آمدند، من چیزی نگفتم

من که عضو سندیکا نبودم

آنگاه که برای بردن یهودی ها آمدند، من چیزی نگفتم

من که یهودی نبودم

آنگاه که برای بردن من آمدند،

دیگر کسی نمانده بود که چیزی بگوید.

راننده تاکسی 82 ساله، مرسدس بنز 50 ساله و نیمه شب سرد زمستانی

اینجا و آنجا در وبلاگ ها از ابراهیم دهباشی خواندم که لقب «مهربان ترین راننده تاکسی تهران» را دارد. خیلی ها تجربه روبرو شدن با او را نوشته اند. جالب اینجاست که خودش وبلاگ دارد در اینجا و از خاطراتش در خیابان های تهران و مسافرهایش می نویسد.
این جریان مرا به یاد یک راننده تاکسی دیگر انداخت. 12 سال پیش، در سال 1996 در نیمه شبی سرد زمستانی به شهر وین در اتریش رسیدم. از ایستگاه که بیرون آمدم، در جستجوی تاکسی های سیاه رنگ شهر وین چشمم روی یک ماشین بسیار قدیمی ماند. یک تاکسی، مرسدس بنز 180، ساخت سالهای 1950 تا 1960! در صف تاکسی ها نخستین ماشین بود. در آن هوای سرد به خود گفتم که من باید پیش از مسافر دیگری به این تاکسی برسم که البته در آن ساعت خلوت شب بسیار آسان بود. با ناباوری از راننده پرسیدم: «مسافر می پذیرید؟» پیرمردی بود با موهای سپید چون برف و با لبخند گفت: «پس برای چه اینجا ایستاده ام؟» کماکان مردد و با احتیاط سوار شدم و نشانی را گفتم و او راه افتاد. دوباره با تعجب پرسیدم: «شما با چنین ماشینی کار می کنید؟» گفت: «من هفتاد سالم است و چهل سال است که با این ماشین با هم هستیم. ما با هم خواهیم مرد.» سپس پرسید: شما بار نخست است به وین می آیید؟ پاسخ مثبت دادم. گفت: «پس بگذارید مسیر را کمی دور کنم و چند جای خوب را به شما نشان دهم.» چه از این بهتر وگفتم: «اختیار با شماست.» در آن نیمه شب زمستانی این راننده تاکسی خوش اخلاق با سرعتی بسیار آهسته کناره خیابان کمربندی در مرکز شهر وین در منطقه یکم را می پیمود و جای جای این شهر سحرانگیز تاریخی را به من نشان می داد: اینجا قصر سلطنتی است. آنجا موزه تاریخ طبیعی، اینجا نمایشگاه …
وقتی وارد اتاقم در هتل شدم، هنوز نیم ساعت گذشته باورم نمی شد.
چندی پیش که در وین سوار تاکسی شدم، از راننده سراغ آن راننده تاکسی و مرسدس بنز 180 را گرفتم. گفت او هنوز هست ولی تنها دیروقت در شب 3-2 ساعت کار می کند، کماکان چون 12 سال پیش در آن نیمه شب سرد زمستانی!

پانوشت: این عکس ها مشابه و هم رنگ آن تاکسی است که از اینترنت برداشته ام.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

بیاییم اعتیاد هنرمندان و دیگر انسان های باارزش را به چالش بکشیم

نوشته پرویز جاهد را دیدم و جوابی که یک مشهدی داده است. خسرو جاهد از این که خسرو شکیبایی اینقدر زود ما را ترک کرد، گله مند است و با مرگ او اعتیاد به مواد مخدر را که به نظر می آید که در میان هنرمندان گسترده است، را در نوشته خود به نقد کشیده است. «یک مشهدی» به او اعتراض کرده که چرا نام خسرو شکیبایی را در رابطه با اعتیاد آورده و آن هم در روز مرگ او. برخی از کسانی که دیدگاه های خود را در این دو وبلاگ نوشته اند، جانب خسرو جاهد را گرفته اند و برخی دیگر نیز گفته اند که اعتیاد هر کس امری است خصوصی و به کسی ربطی ندارد. روی سخن من با گروه آخر است.

نخست این که خسرو شکیبایی در پی بیماری سرطان و دو حمله قلبی پشت سرهم درگذشت و نه در پی اعتیاد که البته من نمیدانستم که او معتاد بود و تنها در این روزها توجهم به این مورد جلب شد. اما آیا به راستی اعتیاد به مواد مخدر و یا الکل امری است خصوصی و فردی و کاملا در رابطه با خود شخص و هیچ ربطی به کسی ندارد؟ شاید این دیدگاه شخصی یک یا چند نفر باشد اما متخصصان امور تربیتی این چنین نمی گویند. در کشورهایی که با این مشکل درگیر هستند و بر خلاف ایران با آن به طور جدی مقابله می کنند، ارگان های درگیر اعتیاد را نه امر شخصی، بلکه به عنوان یک مشکل اجتماعی می بینند. در اروپا هم زمان با این که به فرد به عنوان یک بیمار نگاه می شود، تلاش می گردد که با زمینه های اجتماعی اعتیاد مبارزه شود و آگاهی جامعه پیرامون خسارت های سنگینی که اعتیاد به همه جامعه وارد می آورد، بالا برده شود.

چگونه می توان اعتیاد را امری شخصی دانست؟ مگر در ایران این آمارهای عجیب و غریب و غیرقابل باور اعتیاد در جامعه و حتی در مدرسه ها را نمی بینیم؟ مگر تلاشی خانواده ها و دیگر پیوند های اجتماعی ناشی از اعتیاد، درگیری ها و جرایم مرتبط با اعتیاد (تلاش برای تهیه پول و مواد و …) کافی نیستند تا بپذیریم که اعتیاد یک مشکل اجتماعی است؟

حال به اعتیاد میان هنرمندان بپردازیم که از دید من دارای جنبه های افزون بر افراد میانگین جامعه است. هنرمندان از جمله کسانی هستند که در عرصه جامعه و در برابر دید همگان حضور دارند. تنها از این رو آنها مسئولیت بیشتری نسبت به دیگران دارند چون بسیاری همواره به آنها می نگرند و آنها را دوست دارند و از این رو به رفتار آنها با دید انتقادی نمی نگرند. چگونه می توان پذیرفت که کسی که هر کجا می رود مردم دورش جمع می شوند، از او عکس و امضا می گیرند و به او به عنوان سمبل می نگرند، معتاد باشد و ما بگوییم این مساله شخصی خودش است؟ یعنی اعتیاد به مواد مخدر و الکل تا این میزان در میان ایرانیان عادی و روزمره شده که زشتی این کار از بین رفته باشد؟ از سوی دیگر، چرا باید یک هنرمند که با کار زیبای خویش احساسات مردم را بر می انگیزد، نسل ها را در پهنه های گوناگون زندگیشان همراهی می کند و زندگی آنها را پر از خاطره می سازد، زندگیش به خاطر اعتیاد کوتاه شود؟ آیا حیف نیست؟ چرا نباید اجازه داشته باشیم که انسان هایی چون خسرو شکیبایی (هرچند که از اعتیاد درنگذشت) یا شاملو و یا بسیار دیگران را بیشتر در میان خود داشته باشیم و از وجودشان لذت بریم؟ من به هیچ رو دوست ندارم خبر درگذشت کسی را که به هردلیلی او را دوست دارم، به خاطر اعتیاد به الکل یا مواد مخدر بشنوم.

بیاییم این امر را به انتقاد کشیم و بدون این که به سوی کسی اشاره رویم، فضایی ایجاد کنیم که نسبت به اعتیاد بی تفاوت نباشد، آن را خوب نداند و بد شمارد؛ فضایی که در آن مشروب خواری و مستی و دودکشی دلیل «کلاس» و «روشنفکری» و سایر واژه های بی محتوا و پوچ نباشد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

کارگران خارجی در عربستان: اسیر نظام برده داری

عرب نیوز نوشته که اکنون چند ماه است که بیش از صد کارگر خارجی یک شرکت خدماتی سعودی در ریاض آواره گشته اند و در یک «اردوگاه» بدون آب و برق زندگی می کنند. این کارگران که از کشورهای بنگلادش، هند، پاکستان و فیلیپین هستند، در انتظار انتقال به کشورهای خود از سوی کارفرمای خود (شرکت العمرانیه و الوقایع) هستند و این در حالی است که ماه هاست که حقوق خود را نیز دریافت نکرده اند. بخشی از آنها می گویند که از سوی کارفرما بر خلاف میل خود به گروگان گرفته شده و وادار به کار شده بوده اند و پولی نیز دریافت نکرده اند. این کارگران که در خطر گرسنگی قرار دارند، می گویند که کارفرمای آنها گذرنامه و کارت اقامت آنها را گرفته و به آنها بازپس نمی دهد. البته این کار کارفرما بر اساس قانون عربستان سعودی است که بر اساس آن کارفرما «کفیل» کارگر است و باید گذرنامه او در اختیارش باشد. این کارفرماست که می تواند اقامت کارگر را تمدید کند و یا هر زمان که خواست او را به فرودگاه برده، از ماموران بخواهد که او را بیرون کنند. کارگر برای خروج از کشور باید اجازه نامه کارفرما را به همراه داشته باشد وگرنه از خروج او جلوگیری خواهد شد. این که کارگر خارجی یک کارگر ساده خدماتی است یا مدیرکل یک شرکت بین المللی، هیچ تفاوتی نمی کند. بردگان در برابر قانون برابر هستند!

این کارگران که بین 5 تا 15 سال است که برای این شرکت کار می کنند، اکنون بدون هیچ گونه حمایت قانونی در کناره ریاض، در محله العزیزیه، به حال خود رها شده اند و هیچ راهی در پیش ندارند. آنها اکنون از سفارت خانه های خود خواستار کمک شده اند.

سازمان «دیده بان حقوق بشر» مدت هاست به دولت عربستان سعودی برای تغییر قانون فشار می آورد و تاکنون به نتیجه ای نرسیده است.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin