تزیین کلیسا با جمجمه و استخوان انسان (Ossarium)

مهماندارمان سر میز صبحانه از گورستانی در شهر Sedlec در 60 کیلومتری پراگ تعریف می کرد و می گفت که باید آنجا را ببینید. در میان این گورستان قدیمی کلیسایی هست که با جمجمه و استخوان 40،000 انسان تزیین شده است. برای ما چنین چیزی عجیب بود و برنامه خود را تغییر دادیم و به آنجا رفتیم.

یهودیان در دوران باستان مردگان خود را در بسترهای سنگی و در هوای آزاد می گذاردند و پس از تجزیه طبیعی استخوان ها را تمیز کرده در جایی گرد می آوردند. به نظر می آید که این کار را از زرتشتی ها در دوران اسارت در بابل و پس از آن یاد گرفته باشند که آنها نیز در ایران گویا تا قرن بیستم این کار را می کردند چون اعتقاد بر این داشتند که بدن انسان ناپاک است و خاک پاک. به هر رو در سده دوازدهم میلادی این کار در اروپا ممنوع شد و یهودیان و برخی از مسیحیان از آن پس این کار را در سرداب های ویژه ای ادامه می دادند تا این که این کار کم کم منسوخ شد. اکنون در یونان مسیحیان ارتدکس این کار را انجام می دهند. البته در قرون وسطی یهودیان و مسیحیان این کار را برای استفاده دوباره از زمین گورستان انجام می دادند نه برای جلوگیری از ناپاکی خاک.

در این جایی که ما در شهر سدلک رفتیم، کشیشی درقرن دوازدهم مشتی خاک از جایی آورده بود و به عنوان خاک مقدس در زمین این گورستان پخش کرده بود. از آن پس همه مردم می خواستند پس از مرگ در این گورستان به خاک سپرده شوند. این بود که گورستان پر می شد و باید دوباره تخلیه می شد. کشیشی هم «خوش ذوق» بوده و این آثار را پدید آورده است. آثاری که در این عکس ها دیده می شوند، با استفاده از از کشتگان جنگ های محلی و جنازه مردمی تهیه شده اند که بر اثر طاعون مرده بودند که در ازوپا میلیون ها نفر را کشت.

بر مزار فرانتس کافکا در پراگ

در پراگ کافکا را همه جا می بینی. نویسنده ای که کوتاه زندگی کرد، رنج فراوان برد و همواره بیمار بود. با نوشته هایش قلب ها را در جهان تسخیر کرد و سرانجام نیز با بیماری ریه در خانه ای نمناک از جهان رفت.. گورش در قبرستان جدید یهودیان است. روز یک شنبه به آنجا می رویم. این گور فرانتس کافکا است که همچون گور بسیار هنرمندان و نویسندگان همواره پر از گل یا چیزهای دیگر است و همواره کسانی هستند که بر سر مزار آنها می آیند و ازآن مراقبت می کنند و یادبودی بر جا می گذارند. اگر بر سر قبر صادق هدایت یا شوپن در پاریس بروید، همین است، یا قبر بتهوون، موزارت یا فروغ فرخزاد در ظهیرالدوله. این است جاودانگی!

دو ماجرای جالب در دیدار ما از گور کافکا در قبرستان یهودیان اتفاق افتاد:

تا وارد قبرستان شدیم و گرم حهت یابی بودیم، زن مسنی از دفتر با عجله بیرون دوید و به زبان چک چیزی گفت. آنگاه که فهمید که ما خارجی هستیم به انگلیسی به من گفت که شما باید پوشش بر سر خود بگذاری. سپس به سوی جهبه ای رفت و یک چیز پلاستیکی که رویش نام انجمن یهودیان پراگ و ستاره داود بر آن بود به من داد و خواست که آن را بر سرم بگذارم. من که این گونه چیز ها را توهین به خود می دانم، فکر کردم که یا بر می گردیم و یا به حرف آنها توجه نمی کنیم. به آن خانم گفتم: الان که هوا بارانی است و باد شدید می آید این چیز پلاستیکی مسطح که روی سر کسی نمی ماند و باد آن را می برد. گفت: نمی دانم چه می شود کرد و دستش را روی سرش گذاشت. یعنی با دست آنرا نگه دار. گفتم: در این دوهزار و هفتصد سال هیچ راهی برای این مشکل ساده نیافته اید؟ چیزی نمی گوید. من نیز آن چیز مسخره را بر سر نمی گذارم و ان را تا ترک قبرستان در دست دارم و با آن بازی می کنم. دیگرانی هم که آنجا هستند چیزی نمی گویند. چیزی هم نمی توانند بگویند. دوران چماقداری یهودیان و مسیحیان به پایان رسیده است. در حال حاضر بنیادگرایان مسلمانان مشغول گرداندن چماق هستند. راستی آقای بنی صدر! شما که آن اشعه معروف را درموی زنان ایرانی یافتی که مردان را تحریک می کرد، بیا به داد یهودیان برس که وجود اشعه دیگری را در موی مردان ثابت کنند و کسانی چون مرا قانع کنند که آن چیز کوچک را بر سرم بگذارم تا به قبرستان و کنیسه بی احترامی نشود.
از دست این بنیادگرایان مذهبی چه می شود کرد؟ همه شان هم سروته یک کرباس هستند.
یک ساعت بعد در محله قدیمی یهودیان در یک کنیسه قدیمی همین داستان تکرار می شود. 20 یورو از ما ورودی می گیرند برای دیدن یک کنیسه کوچک که چیزی جالب توجه برای یک غیر یهودی نداشت. شاید 20 یورو ارزش الهی داشته است. این را تنها یهوه می تواند بداند.

از قبرستان یهودیان که بیرون آمدیم، دیدم که ماشین پلیس به آرامی به سوی ماشین ما می رود که آن را در خیابان خالی کنار دیوار قبرستان پارک کرده بودم. تمام خیابان تابلوی توقف ممنوع داشت. جلوی قبرستان هم پایانه اتوبوس بود و جای پارک نداشت. چون روز یکشنبه بود و پرنده هم پر نمی زد، ریسک پارک ماشین در آن خیابان خالی را کرده بودیم. همانطور که به سوی ماشین می رفتیم، رییس خطی را دیدیم که آمدن پلیس را تایید می کرد و به زبان چک با لحن غیردوستانه ای چیزی به ما می گفت. دونفر دیگر هم در ماشینی نشسته بودند و از خوشحالی دست می زدند. به کنار مامور پلیس می رسم که ماشین ما را که شماره آلمانی داشت را برانداز می کند. بسیار مودب است و با انگلیسی دست و پا شکسته با ما حالی می کند که نباید آنجا پارک می کردیم. در این میان یک ماشین پلیس دیگر نیز می رسد و آشکار می شود که از دو سوی متفاوت و جدا از هم پلیس را خبر کرده اند. پلیس اولی با همکاران تازه رسیده اش حرف می زند و آنها می روند. پس از نشان دادن مدارک به او می گویم که ما تنها برای دیدار کافکا آمده ایم و این جنجال در این یکشنبه خلوت بی معنی است. پس از آن که از ما چند بار عذر خواهی کرده و تاسف خود را نشان می دهد، می گوید: من مجبورم شما را جریمه کنم. جون به ما تلفن کرده اند. می گوید کمترین جریمه 500 کرون (20 یورو) و بیشترین 2000 کرون است. شما 500 کرون بدهید. یک لحظه یاد پلیس های فاسد وطنی می افتم که پول کمتر از جریمه می گرفتند بدون صدور قبض. برای من که به پلیس های وطنی هم هیچ گاه باج نمی دهم، روشن است: اگر این پلیس چک در برابر 500 کرون قبض ندهد، پولی هم نخواهد گرفت. ولی نگرانی من بی مورد بود. او قبض 500 کرون را نوشت و با مهر و امضا به من داد تا ننگ فساد بر پیشانی پلیس خاورمیانه ای و همسایه این طرفی و ان طرفی اش بماند. سپس دوباره از ما عذر خواهی کرد و رفت.
ما هم نفهمیدیم که دلیل این دشمنی آن دو سه نفر در پایانه اتوبوس با ما چه بود. یا یهودی ستیز بودند یا ضد آلمانی بودند یا هردو!

به هر رو کافکا برای ما عزیزتر از این حرفهاست که چند ابله بنیادگرای یهودی یا ضد یهودی یا ضد آلمانی بتوانند روز زیبای ما را خراب کنند.

پراگ زیباتراز پیش،گوهری در قلب اروپا

آخرین بار که در پراگ بودم، در سال 1991 بود. چکسلواکی آن زمان تازه از چنگ «سوسیالیسم واقعا موجود» رها شده بود و پر از جنب و جوش. پراگ آن زمان نیز زیبا بر کنار رود مولداو می درخشید. سپس اسلواک ها خواهان جدایی شدند و در یک انتخابات آزاد از چک جدا شدند و راه خود را رفتند، بدون آن که کسی صدایش را بلند کند. دو ملت صلح دوست و متمدن نظر به جدایی از یکدیگر دادند و اکنون دو جمهوری چک و اسلواکی در کنار یکدیگر هستند. آنسوتر در یوگسلاوی صرب ها، کروات ها، بوسنی ها و کوزوویی ها چون انسان های نخستین از همان سال 1991 به جان یکدیگر افتادند و در جنایت در کنار نازی ها ابتکارهای تازه ای به کار زدند. چشم ها کور و گوش ها کر! کاش نیم درسی از دو همسایه کوچک و متمدن خویش می گرفتند.

این روزها دوباره به پراگ رفتیم و چشمانمان از زیبایی این شهر خیره شد و پاریس و وین را فراموش کردیم. بخش باستانی شهر که همیشه تمیز و زیبا بود، اکنون پر از جهانگرد و زنده بود. جمهوری چک که در میان کشورهای سوسیالیستی سابق اروپای شرقی، رشد اقتصادی خیره کننده ای دارد، در این 19-18 سال توانسته با اتکا بر توان خود دشواری هایش را یکی پس از دیگری پشت سر گذارد. سیمای پراگ این را نشان می دهد. خانه های قدیمی مسکونی چند صد ساله بازسازی و نقاشی شده اند. حتی در محله های کنار شهر نیز خانه های ویران کمتر دیده می شود. هنوز درآمدها پایین است ولی چک ها به کار و تلاش و اتکا به خود معروفند و توانسته اند کشور کوچک 10 میلیونی خود را در قلب اروپا و در میان کشورهای بزرگ و قدرتمند نه تنها سرپا نگاه دارند، بلکه نمونه نیز باشند. با وجود آن که زبان چک زبانی دشوار (از خانواده زبان های اسلاو) است، ادبیات چک در میان ادبیات جهان جایگاه برجسته ای دارد. تنها نام میلان کوندرا که در میان اقلیت کوچک کتاب خوان ایران نیز بسیار محبوب است، کافی است و کیست که فرانتس کافکا را نشناسد و یا واتسلاو هاول، نویسنده و نخستین رییس جمهور چک پس از آزادی که به حق نامش در کنار نلسون ماندلا به عنوان مرجع اخلاقی بشر در سیاست برده می شود؛ یا موسیقیدانانی چون بدریش اسمتانا و آنتونین ووژاک.

این چند روز را غرق در این همه فرهنگ و هنر و زیبایی بودم. برای من که از کویر خشک و خشن فرهنگی عربستان سعودی آمده بودم، تولدی دوباره بود.

روز جهانی زن 8 مارس است

روز سه شنبه پیش گرم کار بودم که یک جعبه شیرینی جلوی چهره ام آمد. دیدم یکی از همکاران است. پرسیدم مناسبت چیست؟ گفت: امروز روز زن است. گفتم: من از شیرینی بدم نمی آید ولی روز زن چند ماه پیش بود و 8 مارس است. گفت: در ایران فرق دارد. یکی دیگر گفت: امروز روز مادر است. جالب است که یک مرد به مردی دیگر شیرینی می دهد چون روز زن است. دیروز شنیدم که خیلی ها دنبال هدیه بوده اند و فروشگاه ها هم شلوغ!

پشتوانه این کار گویا تولد فاطمه زهرا است و چقدر کتاب ها در مورد او سیاه کرده اند. من کاری به او ندارم که او چه کسی بود و چه کرد. او فرزند زمان و فرهنگ خودش بود. در بچگی و 9 سالگی شوهرش دادند و در 18 سالگی پس از تولد سه فرزند هم از دنیا رفت. امروز با درک و دانش امروزی دیدگاه روشنی در این چنین کاری داریم. ولی شیادانی که دکان باز کرده اند و از نام بچه ای که شانس آن را نیافت که یک زندگی خوب داشته باشد، سوء استفاده می کنند، به این چیزها کار ندارند. منافع مادی امروزیشان  ایجاب کند، یکی را شهید و مقدس می سازند و فردا مرتد و فراموش شده. یکی هم چون دکتر شریعتی می آید و با زبانی خوش، انشایی شاعرانه و ساختگی می نویسد تا بسیار جوانان خیال کنند که فاطمه وار زندگی کردن باید هدف باشد. آن هم فاطمه ای که او و دیگر آخوندها به ما نشان می دهند نه فاطمه تاریخی. برای دکان داران دین فاطمه اهمیتی ندارد. او تنها یک وسیله است تا گروهی به منافع مادی و دنیایی خود در امروز و همین الان برسند.

از سوی دیگر به نظرم می آید که برخی مردم هم کاری به این کارها ندارند و دغدغه شان این نیست که چه کسی از که سوء استفاده می کند یا نمی کند. خوب، روز زن است دیگر. باید هدیه داد و گرفت. بسیاری از تلفن های همکاران پیرامون تبریک این به آن و هدیه و این که چه باید خرید و غیره می گشت. این است که فروشگاه ها پر می شوند، هدیه ها خریداری می شوند و دسته های گل گران قیمت! تجمل ایرانی باید باشد و زرق و برق! نه هدیه دهنده و نه گیرنده می دانند که چرا این کارها می شود. دختر جوانی را دیدم که پشت تلفن به کسی در انسوی با زبانی تند گفت: «اه، من بهت زنگ زدم که روزتو تبریک بگم. تو باز شروع کردی به درد دل؟» اینجاست که به این چیزها که می نگری، احساس بیگانگی می کنی. از یک سو دین فروشان یک روز دیگر به جز 8 مارس را روز زن یا روز مادر خوانده اند و از سوی دیگر ایرانیان پیچیده و تجمل گرا به دنبال گل و هدیه و این چیزها هستند و چه ایرانی و «تیپیک» است این رفتار! برای برخی ایرانیان تفاوتی نمی کند که مناسبت چیست. روز زن اسلامی باشد یا نوروز یا «هالووین» (که به تازگی میان ایرانیان مد شده است). مهم این تجمل ها و رفع تکلیف ها و هدیه و گل و این چیزهاست. هدیه گران بها باشد یعنی خیلی برای طرف ارزش گذارده ای و برعکس!

اگر به روز زن اعتقاد دارید، ابتدا بگویید منظورتان چیست. اعتقاد به برابری حقوق است؟ اعتقاد به آزادی زن است؟ به مقام مادر احترام می گذارید یا چه؟ اگر هر کدام از اینهاست پس این چه وضعیتی است که زن ایرانی در جامعه دارد؟ این طرح امنیت اجتماعی و اخلاقی (این «اخلاقی» تازگی افزوده شده است) چیست و چرا نامنی و بی اخلاقی را به زنان ربط می دهند؟ آنگاه که اوباش گشت ارشاد جامعه را ناامن ساخته اند و مزاحم زنان می شوند، مردان کجا هستند؟ چرا سرو کله شان آن زمان پیدا نیست؟ چرا باید در این کشور اصلا «کمپین یک میلیون امضا» داشته باشیم و چرا باید کسانی که امضا جمع می کنند، دستگیر شوند؟

روز جهانی زن 8 مارس است و تاریخ آن نیز نه تقدس کسی است و نه ریشه در تجمل و هدیه و دید و بازدید دارد. در 8 مارس سال 1857 زنان کارخانه های نساجی در نیویورک در اعتراض به کار سنگین در شرایط غیرانسانی، دستمزد پایین و نابرابر و فشار دوگانه دست به یک راهپیمایی زدند. پلیس به این راهپیمایی حمله کرد و در تیراندازی زنان زیادی کشته و زخمی شدند. در سال 1909 زنان سوسیالیست آمریکایی این روز را «روز ملی زن» نامیدند. در سال 1910 کلارا تستکین (Clara Zetkin) که یک زن سوسیالیست آلمانی و از رهبران جنبش بین المللی زنان بود، در کنفرانسی در کپنهاگ پیشنهاد کرد که این روز به نام «روز جهانی زنان» شناخته شود. رهبران و جنبش های گوناگون سیاسی و اجتماعی هم از آن پس از دیدگاه خود این روز را روز زن خواندندو از آن سال به بعد این روز، نماد جنبش برابری حقوقی زن و مرد در جهان شناخته می شود. هیچ کس در جهان این روز را زیر سوال نبرده است به جز گروهی در اینجا که به دنبال تهی ساختن این روز از محتوای برابری خواهانه در راستای حقوق بشر و ادامه افکار عقب مانده و سرکوب زنان است. اینها فاطمه زهرا را هم بازیچه خود ساخته اند و در همان چیزی که اینها به ما شناسانده اند او به عنوان نماد جنبش برابری زن و مرد شناخته نمی شود. داستان هایی که برایش ساخته اند و انشاهایی که نوشته اند، به هر چیزی می پردازند به جز جنبش برابری. گمان من این است که هدف این کار این است که افکار مردم ایران از جنبش برابری طلبی زن و مرد به دور شود و جای دیگر رود. آن نیز روشن است که به کجا برود. زن برود در خانه بنشیند و بچه داری کند و بشود چون اسباب خانه. مگر نگفته اند این را؟

8 مارس روزی است که انسان های برابری خواه و خواهان حقوق بشر پیشرفت این جنبش نسبت به گذشته را محک می زنند. کسی به کسی هدیه نمی دهد یا تبریک نمی گوید. تنها شاخه گلی سرخ رد و بدل می شود. اگر می خواهید این روز را گرامی دارید، هدف آن را فراموش نکنید و در تمام سال، هر روز، برای پیش رفت در این مسیر گام بردارید و عمل کنید. به زنان پیرامون خود، مادر، همسر، همکار و دوست و همسایه و هم کلاسی و هر کسی که دوست دارید، شاخه ای گل سرخ 200 تومانی بدهید.

ایرانسل بزرگترین مزاحم تلفنی کشور

ساعت 1،5 صبح است. تازه از فرودگاه رسیده ایم و پس از یک روز مسافرت و تاخیر در پرواز خسته ایم. خوابیده ای و ناگهان صدای تلفن همراه بلند می شود: SMS از ایرانسل! ساعت 3،5 صبح است. بیدار می شوی و دلخور: «توجه: با تکمیل ثبت نام و اولین تماس تا 4 تیر در قرعه کشی 10 پژو 206 و با ….»

هنوز کامل عصبانی نشده ای که صدای آن یکی تلفن همراه که آن هم از ایرانسل است، بلند می شود: سیم کارت هدیه از 86/12/18 در پست منطقه …» دوباره تلفن اولی صدا می کند. SMS اولی دو باره می آید. کنسرت SMS است.

یکی از این حضرات بازاریابی (یعنی مارکتینگ) ایرانسل بیاید و فرستادن SMS در نیمه شب را برای مشتریان توضیح دهد. شاید یک منطقی در این کار وجود دارد که ما مشتزیان عزیز هنوز نفهمیده ایم و بی خودی دلخور می شویم که چرا ما را یک شب در میان از خواب بیدار می کنند.

برای من آشکار است که ایرانسل از خلاء قانونی موجود در ایران سوء استفاده می کند. در ایران قانونی برای ممنوعیت «تبلیغ ناخواسته» وجود ندارد. مشتری هیچ گونه راهی در اختیار ندارد که به اینها بگوید که ساعت 3،5 صبح دوست ندارد در قرعه کشی شرکت کند. اصلا من پژو 206 نمی خواهم. باید که را دید؟؟ سیم کارت مجانی هم ارزانی خودتان! نیمه شب مزاحم تلفنی نشوید! اصلا هیچ وقت مزاحم تلفنی نشوید.

این که در ایران قانون برای ممنوعیت «تبلیغ ناخواسته» وجود ندارد، یک چیز است. حیای گربه کجاست؟ مدیران بازاریابی ایرانسل گویا هنوز نفهمیده اند که اینگونه مزاحمت تلفنی در نیمه شب خود یک «ضدتبلیغ» است. یعنی نتیجه عکس می دهد. می گویید نه؟ از مشتریان خود بپرسید. جای تعجب است که مدیران آفریقای جنوبی MTN ایرانسل چرا جلوی این کار را نمی گیرند. شاید در آفریقا نیز این جور است.

اگر ایرانسل در اروپا بود، به خاطر این کار یک جریمه میلیون یورویی دو رقمی دریافت می کرد تا دیگر از این کارها نکند. ولی اینجا در ایران اینها تبدیل به بزرگترین مزاحم تلفنی کشور شده اند. هیچ راه قانونی هم برای جلوگیری از این کارشان وجود ندارد.

البته اپراتور اول هم دارد پس از یک عقب ماندگی مزمن از این کارها یاد می گیرد. سال ها این دایناسور متکبر به تنهایی انحصار بازار مخابراتی را داشت و رسالت خود را در عقب ماندگی کشور می دید. حالا اگر هم چیزی یاد گرفته، تنها از این کارها بلد است. اگر آن یکی به زور می خواهد یک پژو 206 به ما بدهد، این یکی هم وقت و بی وقت برایمان رهنمود می فرستد و ما را به راه راست هدایت می کند و این و آن روز فرخنده را تبریک می گوید. برخی اوقات هم از 20 میلیون مشترک دعوت می کند که در کلاس های آمادگی کنکور دانشگاه با قبولی تضمینی ثبت نام کنند.

وقتی ایران ایر ادای شرکت های هواپیمایی حرفه ای را در می آورد

سوء تفاهم نشود. من پروازهای خارجی ایران ایر را به شرکت های دیگر ترجیح می دهم. نه از این رو که شرکت «خودمان» است، بلکه از این رو که برخی خدمات خوب دارند که به کار پروازهای من به سوی ایران می خورد. از جمله این که شما می توانید تاریخ پرواز خود را هر چند بار که می خواهید، تغییر دهید و (هنوز) پولی از شما نمی گیرند. شرکت های دیگر هر بار پول زیادی می گیرند، از جمله لوفت هانزا هر بار 50 یورو می گیرد. یا این که با بلیط «اکونومی» 35 کیلو بار می توانید داشته باشید و جای دیگر 20 کیلو است. غذای ایران ایر هم کیفیت خوبی دارد. مهمان دارهای ایران ایر هم خوب هستند و به کارشان تسلط دارند. هر کس باور نمی کند یک بار با «الاتحاد» پرواز کند تا تفاوت را ببیند. می گویند خلبانان و کادر فنی آنها هم ورزیده هستند. این را هم می توان باور کرد. چون با این هواپیماهای قراضه 30 ساله تاکنون هیچ پرواز خارجی سقوط نکرده است، به جز آن پرواز که آمریکاییها بر فراز خلیج فارس زدند و به خود مدال دادند. البته پرواز های داخلی حسابشان جداست و من هیچ گاه سوار نمی شوم. این کادر فنی و مهمانداران باید ورزیده باشند که توانسته اند این شرکت را سرپا نگاه دارند با وجود تحریم جهانی و با آن مدیریت ابله عقیدتی و بسیار کارمندان زمینی که از همان هوش وافر آریایی برخوردارند و هر برنامه درست و خوب را چنان به شکست می کشند که باید احمدی نژاد بیاید و به آنها جایزه نبوغ بدهد.

البته هر چه هم مهمانداران به هنگام پرواز به شما برسند، آن گاه که آن جمله های زشت برای خوش آمد گویی بیان می شوند، پای شما را به زمین می رسانند که فراموش نکنید که در هواپیمای نظام مقدس نشسته اید. پس از تملق های فراوان و درود به خودشان از «بانوان محترم خواهش می شود جهت خفظ مبانی اخلاقی جامعه حجاب اسلامی خود را رعایت نمایند.» پیشاپیش هم از این که این توهین بزرگ را به مسافران بیان داشته اند، تشکر می کنند. گویا «بانوان محترم» مبنای فساد اخلاقی هستند. کافر همه را به کیش خود پندارد. البته در ایران این چیزها عادی است ولی آنگاه که شما در یک کشور آزاد سوار هواپیمای ایران ایر می شوید و چنین چیزی می شنوید، تفاوت فرهنگی با جهان متمدن را حس می کنید. البته در هواپیما هیچ کس به این چرندیات گوش نمی دهد و هیچ زنی هم رعایت چیزی را نمی کند مگر آن که خود بخواهد. خوشبختانه مهماندار ها هم کاری ندارند و روشن است که تنها یک مدیریت ناتوان عقیدتی و چاپلوس می تواند پشت این کارها باشد.

خوب، تبلیغ برای ایران ایر کافی است. خودشان بروند تبلیغ کنند. من هم این ها را گفتم تا زمینه را برای چیزهای دیگر که می خواهم بگویم آماده کنم.

پس از مدت ها پرواز بین ایران و جاهای دیگر دلم خوش بود که کارت طلایی باشگاه Sky Gift ایران ایر را گرفته ام. کسانی که با یک شرکت هواپیمایی زیاد پرواز می کنند و «مایل»های پروازی جمع می کنند، از خدمات ویژه شرکت چون پرواز مجانی، استفاده مجانی از رستوران ها و استراحت گاه های ویژه در فرودگاه ها و چیزهای دیگر استفاده می کنند. این خیلی کار باارزشی است و کولی های مدرن قرن بیست و یکم چون من قدر این گونه خدمات را به ویژه در پروازهای درازمدت 10-15 ساعته می دانند. این کار را شرکت های بزرگ در جهان از بیش از پانزده سال پیش ارایه می دهند. البته از آنجا که هر چیز جدیدی در دنیا تا به ایران برسد، 14-15 سال در راه است، ایران ایر نیز سه سال پیش این خدمات ویژه را با نام باشگاه Sky Gift به راه انداخت و از آنجا تجربه من با این باشگاه شروع می شود که هیچ کدامش را تاکنون با شرکت های دیگر نداشته ام.

– اولین بار در فرودگاه مهرآباد برای سوار شدن به هواپیما گویا همه منتظر بودند که یک عضو طلایی تشریف فرما شود. وقتی مرا هنگام خروج از سالن دیدند، هر سه کارمند ایران ایر که کارت پرواز را کنترل می کردند، به من گفتند بفرمایید. چند لحظه تشریف داشته باشید. برای شما سرویس ویژه گذاشته ایم. نمی دانستم سرویس ویژه برای سوار شدن به هواپیما چه می تواند باشد. اتوبوس، اتوبوس است دیگر! یکی آمد و مرا از ساختمان بیرون برد. در آنجا دو اتوبوس ایستاده بودند که مسافران را به سوی هواپیما ببرند. یکی خالی و دیگری پر. مرا به اتوبوس خالی برد و گفت بفرمایید. این اتوبوس ویژه اعضای باشگاه است. در اتوبوس تنها مرد مسنی نشسته بود که پیش از من به او سرویس ویژه داده بودند و عصبانی بود. می گفت یک اتوبوس پر از مسافر رفته و مرا نگذاشتند با آن بروم و اکنون ده دقیقه است اینجا در سرما نشسته ام و دود گازوییل می خورم. راست می گفت. زمستان سردی بود، درهای اتوبوس «ویژه اعضای باشگاه» باز بود و دود موتور روشن آن و آن یکی اتوبوس هم وارد می شد و ما را نوازش می داد. به هر رو، پانزده دقیقه دیگر ماندیم و من هم سردرد لازمه را گرفتم. آن یکی اتوبوس پر از مسافر هم رفت تا سرانجام یک مسافر طلایی دیگر تشریف آورد و ما را نجات داد. دست آخر یک اتوبوس عظیم ما سه نفر را به هواپیما رساند تا آنجا نیز به عنوان آخرین مسافران ده دقیقه هم در سرما روی پله ها بمانیم تا همه مسافران جابجا شوند و ما هم به جای خود برسیم. این هم از سرویس ویژه!
– بار اعضای محترم باشگاه به یک برچسب سرخ مزین می شود که روی آن به فارسی و انگلیسی نوشته: «اولویت Priority». یعنی بار شما در مقصد پیش از بار دیگران خواهد آمد. در این سه سال تا امروز حتی یک بار هم که شده بار من اول نیامده است. روز یک شنبه پیش کارمند فرودگاه هامبورگ که بار مرا تحویل می گرفت، می گفت: پیش از شما یکی از مسافران از من خواست که برچسب «اولویت» را بکنم و گفت اگر این برچسب را بچسبانید بار من آخر می آید و من این را نمی خواهم.
– شما می توانید بار خود را در فرودگاه در یک باجه ویژه تحویل دهید و کارت پرواز را بدون صف دریافت کنید. در این سه سال در  بیش از بیست پرواز که از مهرآباد داشتم، حتی یک بار در باجه مورد نظر کسی نبود که بخواهد ما را تحویل بگیرد، چه رسد به این که بخواهد کاری هم انجام دهد. در فرودگاه امام این باجه ویژه وجود ندارد و باید وحی الهی بر شما نازل شده باشد و بدانید که می توانید بار خود را در هما کلاس تحویل دهید. این را نه جایی نوشته اند و نه کسی به شما می گوید.
– باشگاه یک سایت اینترنتی دارد که در ابتدا خیلی دست و پا شکسته بود و پر از سوراخ های امنیتی. بیش از یک سال این سایت پر از اشکال بود و گویا کسی آن را کنترل نمی کرد. از جمله شما می توانستید پروازهایی را که انجام نداده بودید را به نام خود وارد کنید و امتیاز خود را بالا برید. پس از آن که چند پرواز چند هزار مایلی و باحال را برای خود ثبت کردم، از صفحه های مربوطه عکس گرفته با Error Message که صفحه خارج می شد و کد نرم افزار را نشان می داد و شرح احتمالی جای خطا در نرم افزار را برایشان فرستادم. تا یک سال پس از این جریان هم کسی از خواب بیدار نشد و مایل های پروازهایی که من هیچ گاه انجام نداده ام هم کماکان در حساب من وجود دارند. نه کسی آمد که بپرسد چگونه این کار را انجام داده ام و نه آن مایل ها را از حساب من پاک کرده اند. البته شکمتان را صابون نمالید. این خطاهای نرم افزاری برطرف شده اند، البته پس از دو سال! شاید دیگران سوراخ های دیگر بلد باشند. من نمی دانم.
– پس از رسیدن به مقصد هزینه تاکسی شما از فرودگاه تا خانه را ایران ایر می پردازد. این سرویس خوبی است. ولی این را هیچ کجا ننوشته اند به جز در سایت اینترنتی. کسی هم هنگام تحویل کارت پرواز یا بار به شما چیزی نمی گوید. در مقصد هم نه تابلویی وجود دارد که با کجا و چه کسی تماس بگیرید و نه کسی از ایران ایر در انتظار شماست. در فرودگاه امام هم باید الهام غیبی داشته باشید که پیش از گذر از گمرک باید به «امور جامه دان» بروید و از ان ها تاکسی بخواهید. حالا خانم گودرزی چه ربطی به آقای شقایق دارد، از اسرار محرمانه مدیران لایق ایران ایر است. وقتی که بی خبر از گمرک رد شدید و راه بازگشت وجود نداشت، ان وقت به شما می گویند شما باید به امور جامه دان مراجعه می کردید. اگر هم به هر رو حاضر شدند تاکسی بگیرند، این کار را جوری انجام می دهند که گویا شما معطل پول تاکسی به خانه هستید. یکی با شما می آید و به راننده تاکسی پول می دهد. روز یک شنبه گذشته کارمند ایران ایر که با ما به ایستگاه تاکسی آمد، ابتدا به من گفت: «شما منتظر می مانید تا من به دفتر بروم و پول بیاورم؟ پول کافی همراهم نیست.» ترجمه این حرف به فارسی این است که شما تعارف کنید و کمبود پول را خود پرداخت کنید. به او می گویم: بروید پول بیاورید. ما اینجا می مانیم. می رود و بر می گردد. پس از پرداخت پول به راننده، برگ سفیدی را جلوی من نگاه می دارد و می گوید اینجا را امضاء کنید. می گویم برای چه؟ می گوید این که از این سرویس استفاده کرده اید. می گویم من که برگ سفید امضاء نمی کنم. شما یک نوشته جلوی من بگذارید و اگر من با آن موافق بودم، آن را امضاء می کنم. جوری نگاه می کند که انگار من گستاخی کرده ام. می گوید نترس حسابت را خالی نمی کنم. به همین راحتی در ایران «شما» به «تو» تبدیل می شود. می گویم حساب جای دیگر با امضای سفید من قرار است خالی شود. سرانجام خود چیزی می نویسم و امضاء می کنم و قیافه احمقانه کارمند دزد را به فراموشی می سپارم. البته این یکی ویژه ایران ایر نیست. این دزدی گسترده که به فارسی اصیل «زرنگی» نام دارد را در هر کجای ایران که بخواهید، می توانید بیابید.
– نوشته به درازا کشید. ولی جالب تر از همه این است: یک شماره تلفن ویژه برای اعضای باشگاه در نظر گرفته اند (..446723) که همه کارهای رزرو جا، صدور بلیط و غیره را انجام می دهد. کارشان را هم خوب انجام می دهند و چیزی که توجه مرا جلب می کند این است که شما را «حاج آقا» نمی نامند و «تو» نمی گویند. زمانی جالب می شود که شما خارج از ساعت کار این شماره را بگیرید. یک دستگاه جواب می دهد که پس از آن که به شما می گوید که ساعت کار از کی تا کی است، از شما می خواهد که در خارج از ساعت کاری با شماره … تماس بگیرید. حالا حدس بزنید که چه شماره ای را به شما می دهد. همان (..446723)! این را از یک سال و نیم پیش چند بار به آن ها گفته ام ولی گویا برای آن ها عجیب نیست  و هنوز جریان را نگرفته اند. دو هفته پیش که این شماره را از اروپا گرفتم، هنوز همین بود. این هم از همان مدیریت هاست.