چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟

پس از آن که نامه نگاری خود پیرامون خلیج فارس یا عربی با انتشارات آلمانی DuMont را در اینجا گذاشتم، دیدگاه های زیادی در اینجا طرح شد. برخی از آنها مرا به فکر واداشتند. این پرسش پیش آمد که چرا جامعه ایرانی که با دشواری های گوناگونی درگیر است، عکس العملی که در مورد برخی چیزها نشان می دهد به درجه اهمیت آنها نمی خواند. و این یک پرسش جدی است که چرا!

آیا ایرانیان در اوضاع کنونی کاری مهم تر از این ندارند که با این و آن در افتند که خلیج همیشه فارس است؟ چرا تنها این یک مورد حساسیت این مردمان را بیش از هر چیز دیگری بر می انگیزد که به مانند جمعی هیستریک بمب گوگلی می سازند، امضاء جمع می کنند و درجه ای از “میهن پرستی” به نمایش می گذارند که گویی کسی در تاریخ  نبوده با این همه غیرت ملی! سپس با هر دستاوردکی به هم تبریک می گویند.

چرا در درگیری بر سر سهم ایران در دریای مازندران هیچ نوایی هر چند بی نوا بر نمی خیزد؟ انگار نه انگار که آنجا نیز خاک ایران است. در آنجا سخن بر سر نیمی از این دریاست که ار برخی استان ها نیز بزرگتر است و اهمیت سیاسی بسیار دارد. در آنجا نفت، گاز و بسیار منابع زیردریایی وجود دارد. چرا این “غیرت” را آنجا نشان نمی دهند؟

چرا آنگاه که رهبر جمهوری اسلامی آمد و تخت جمشید را مشتی سنگ بی اهمیت و شاهان آنجا را زورگو خواند، جیک از هیچ کس برنیامد؟ اما همه این را از بر می دانند که کورش نخستین بار این کار را کرد و داریوش نخستین بار آن کار را و پزش را ایرانیانی که یک هزارم آن دستاوردها را نمی توانند نشان دهند، امروز می دهند که بفرمایید! ما این بودیم. در اصل غیر مستقیم می گویند که درست است که ما اینی هستیم که اکنون هستیم. ولی ما این نبودیم بلکه آن بودیم و در همین رویاها به سر می برند تا فلاکت و بدبختی امروز را فراموش کنند. این حرف ها کاربرد گونه ای تریاک روحی دارد. پز کورش و داریوش را می دهد ولی آنگاه که بسیاری نگرانند و می گویند که سد سیوند پاسارگاد را زیر آب می برد، نوایی از کسی بر نمی آید. آنگاه که جریان جدی می شود همان کورش و داریوش را هم می فروشد و می گذارد یادگارشان زیر آب یا هر چیز دیگر برود. و یکی بیاید و آنها را زورگو بخواند و یادگارشان را سنگ بی اهمیت.

ایرانی تاریخش را دست چین کرده و آنهایی را که خوشش می آید قاب گرفته تا جهانیان ببینند. آن دیگرانی که مایه سرشکستگی اش هستند را مخفی کرده است. آیا همین دوگانگی در رفتار روزانه اش هم نیست؟ گویا در تاریخ ایران همه اش کورش بوده و دیگرانی نبوده اند. انگار خشایارشا نبود که از همان سلسله کورش بود و وارث فرهنگ او و کمی پس از او رفت و آتن را ویران ساخت و آن همه مجسمه های زیبا را تخریب. همین ایرانیان صاحب نخستین منشور حقوق بشر، کمی پس از نوشتن آن برای بی احترامی به یونانیان بینی مجسمه ها را شکستند چون این کار توهین سختی در آن روزگاران به شمار می رفت. اکنون آن مجسمه های بینی شکسته را می توانید در موزه های یونان و آکروپولیس ببینید که دهن کجی تاریخ است به این مردمان گنده گوی با آن تاریخ پرافتخار 2500 ساله شان.

در آکروپولیس روی یکی از همین سنگ های از نوع بی اهمیت تخت جمشیدی نشسته بودم و به سخنان یک راهنمای گردشگری گوش می دادم که برای توریست های فرانسوی با تفصیل می گفت که فارسها (ایرانیان) آمدند و اینجا را ویران کردند.

انگار نادر شاه افشار نبود که برای غارت هند دنبال بهانه بود و آن را یافت و به هدفش رسید. آن دو الماس کوه نور و دریای نور را هم با خود آورد و اکنون ایرانی به انگلیس ایراد می گیرد که چرا یکی از الماس ها را از او گرفته است.

انگار در این کشور قاجاریان نبودند که مایه ننگ تاریخ بشری و نه تنها تاریخ ایران هستند و کارهایشان نیازی به بیان ندارد. انگار صفویانی نبودند، انگار انگار انگار …

انگار در این کشور اکنون احمدی نژادی نیست که با دولت و حکومت امام زمانش مایه شرمساری انسان سده بیست و یکمی است.

آنگاه که یکی از روی هر انگیزه ای می آید و کسی دیگر را در آن سوی جهان قانع می کند که بر اساس سندهای تاریخی خلیج فارس درست است و بهتر است بنگاه های نشر درگیر این کار نشوند که درگیری بر سر نام این دریا بخشی از درگیری سیاسی بزرگتری است، آنگاه ایرانیان خوشوقت می شوند که باریکلا!

نمی گویم نباید این کارها را کردو این تذکرها را نداد. ده سال پیش نیز در چنین گفتگویی که با لوفت هانزا داشتم، آنها نیز پذیرفتند که نام این دریا را در مجله درون هواپیما بیاورند و از آن سال دیگر آنجا در آن مجله آن دریا یک لکه آبی بی نام نیست و خلیج فارس نام دارد. اما آیا مشکل امروزی ما این است؟ آیا این دریا آنگونه که برخی رگ گردنشان بالا می آید، سند هویت ایرانی است؟ آیا هویت یک ملت اینگونه تعریف شده است؟ آیا هویت اصلا با زور به دست می آید و یا اگر هم با زور به دست آمده، با دانش و منش متمدن امروزی با زور می شود آن را گرفت یا از دست داد؟ آیا این میهن پرستی است؟ البته این را بگویم که در اندیشه من چیزهایی چون “میهن پرستی” و “چو ایران نباشد تن من مباد” هیچ گونه جایگاهی ندارد و گمان می کنم که برای خیلی ها در عمل اینگونه باشد هرچند که بر زبان نیاورند. برای من این کشور در جایگاه خود در تمدن جهانی تا امروز تعریف می شود. در ایرانی، عرب یا فرانسوی بودن شما یا من هیچ کس نقش نداشته و بنابراین پز دادن به این چیزها و در اساس، پز دادن، و آن هم به چیزهایی که انسان خود سهمی در آن نداشته است، با خرد و اندیشه نمی خواند. بالاترین ارزش های تمدن بشری تاکنون در “بیانیه حقوق بشر” تبلور یافته و هر کس می تواند جایگاه خود و کشور و فرهنگ خود و هر آیین و تفکری را با آن بسنجد و ببیند که جایش کجاست. من فکر می کنم که هر ایرانی اندیشمند و دلسوزی باید این کار را انجام دهد و جایگاهش را بیابد. فراتر از آن جایگاه هر چه گفته شود، گنده کویی است و مایه تمسخر دیگران! که اکنون نیز اینگونه است. آنگاه که یک “میهن پرست” ایرانی به همان انتشارات DuMont برای کاربرد نام خلیج عربی برخوردی تهاجمی می کند ولی در مقابل سخنان سخیف و زشت احمدی نژاد پیرامون “هولوکاست” و یهودی ستیزی و محو اسراییل از نقشه و نظارت امام زمان بر حکومتش و سرکوب بهاییان بی آزار و صلح طلب در این روزها، جیکش در نمی آید، آن گاه است که این تعصب و غرور و نمایش رگ گردن تنها می تواند مایه لبخندی تمسخر آمیز از سوی مردمان متمدن جهان گردد. همان میهن پرست پز منشور حقوق بشر کورش را می دهد ولی نمی داند که در آن چه نوشته بود. او، این ایرانی میهن پرست و غیور امروزی، از آن منشور چه گرفته؟ کدام اصل آن منشور و یا منشور امروزی حقوق بشر که ایران نیز آن را امضاء کرده، در رفتار و کردار ومنش ایرانی و منش و رفتار کشورش در پهنه جهانی تبلور یافته است؟ کدام غیرت را برای پیاده سازی همان اندیشه های کورشی و داریوشی در ایران امروز نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دادن حقوق اساسی اقلیت های ملی و دینی و فرهنگی کشورش نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دفاع از زن ایرانی برای گرفتن ابتدایی تیرین حقوق نشان داده است؟ که او را در چادر پوشانده و تازه اگر هم مخالف آن چادر باشد، گناه را بر گردن اسلام و عرب می اندازد.

در همان دوران باستان نیز ایرانیان با برهنگی بدن انسان مشکل داشتند و هر جا دستشان می رسید مجسمه های برهنه یونانی و رومی را تخریب می کردند. در تمام تاریخ باستانی ایران تنها یک یا دو مجسمه برهنه وجود دارد که آن نیز (اگر گمانم درست باشد) در دوره اشکانیان بوده است. در همان سال ها چادر را بر تن زنانشان کردند که این چادر لباسی است ایرانی و هیچ ربطی به اسلام و عرب ندارد. سال هاست که بسیار روشن فکران این چیزها را گوشزد کرده اند ولی کو گوش شنوای ایرانی با آن هوش فراوان آریاییش! همه تقصیرها بر گردن عرب است و اسلامی که به ایران آورده است و مرغ یک پا دارد. هر چه بد است مال عرب است و هر چه خوب در جهان ریشه اش ایرانی و هنر نیز نزد ایرانی است و بس.

در این جنجال بر سر خلیج فارس بوی ناخوشایند عرب ستیزی می آید. همان نژاد پرستی که کورش نیز دوست نداشت. شاید این حساسیت بر سر خلیج فارس و آن بی تفاوتی هم زمان بر سر دریای مازندران را بشود این گونه توضیح داد.

اگر ایرانیان توانایی حل مشکلات درونی خود را داشتند و این همه با حکومت و فرهنگ و هویت خویش دشواری نداشتند، با همسایگان خود این گونه برخورد نمی کردند و می توانستند در منطقه دارای احترام تاریخی باشند که خود ایجاد می گردد و نه با زور! اگر آن فرمانده ابله سپاه پاسداران در ابوموسی ژاندارم های امارات متحده عربی را بیرون نمی کرد و پرچم امارات را پایین نمی کشید که بر اساس قرارداد بین المللی، حضورشان با پرچم در ابوموسی حقشان است، اکنون این بازی بر سر سه جزیره و نام خلیج را نداشتیم همان گونه که در دوران پهلوی چنین چیزی نداشتیم. بپذیرید سهم خود را در این جنجال!

خود را جای عرب ها بگذارید. دنیای عرب از دو سوی احساس خطر می کند: از سوی اسراییل و ایران. کار اسراییل برای صلح با عرب ها بسیار دشوار است ولی کار ایران در مقایسه با اسراییل بسیار آسان! ولی این مردمان آریایی از پس این کار کوچک همزیستی مسالمت آمیز با همسایگانشان در امروز بر نمی آیند ولی پز اختراع فدرالیسم در تاریخ بشری را می دهند.

چه اهمیتی دارد که نام این دریا چه است؟ آیا تاکنون این پرسش را از خود کرده اید؟ پاسختان چیست؟

چرا دریای خزر که به فارسی نام دیگر دریای مازندران است، حتی یک بار غیرت ایرانی را به جوش نیاورده است که چرا دریایش به نام قومی است که دیگر وجود ندارد؟ آیا یک بار تلاش کرده نام دریای کاسپین (قزوین) را که این دریا به زبان های دیگر خوانده می شود، به دریای مازندران برگرداند؟ چه اهمیتی دارد که آن دریا نامش کاسپین است یا قزوین یا خزر یا مازندران یا یزد یا کابل؟

شاید اگر ایرانی ابتدا دشواری های بسیار جدی دیگرش را با خودش و حکومتش و همسایگانش و جهان حل کرده بود، می توانست اکنون به این چیزهای خرد بپردازد؛ آن گونه که یکی در بروکسل می آید و می خواهد که تابلوهای خیابان ها به دو زبان فرانسوی و فلامان باشد. آن هم شاید!