یک درگیری …

همین الان اتفاق افتاد. نیم ساعت پیش…، امروز جمعه!

آپارتمان من با دو آپارتمان دیگر در یک گوشه راهروی هتل قرار دارد. از دیروز یک خانواده بزرگ که معلوم نیست چند نفر هستند، هر دو آپارتمان را گرفته اند. زنها در یکی و مردها در آن یکی. تعدادشان خیلی زیاد است و گویا برای شرکت در عروسی یا میهمانی از جای دیگری به ریاض آمده اند. دیشب نیز پسر بچه ای 12-10 ساله ای را که پشت سرهم زنگ مرا می زد و فرار می کرد، گرفتم و به پدرش تحویل دادم.

در اتاق نشسته ام و کاغذها و بریده های روزنامه ها را مرتب می کنم. از بیرون سروصدا می آید. پیش از آن که به در برسم، متوجه بوی دود می شوم. آتش سوزی؟

بیرون در راهرو همهمه است. مردها و زنها با و بی پوشش ابن طرف و آن طرف می دوند. از یکی از جوان تر ها که حدس می زنم انگلیسی بداند، می پرسم چه خبر است؟ می گوید بوی دود می آید و نمی دانیم از کجا. مدیر هتل که مصری است و دو سه خدمتکار پاکستانی می رسند. همه گیج به دنبال منبع دود می گردند تا یکی متوجه سطل آشغال شد. باز هم شیطنت یکی از بچه ها و شاید همان بچه دیشبی!

می خواهم به طرف آپارتمان برگردم که دستی از پشت شانه ام را می گیرد. بر می گردم یکی از مردان خانواده است و شاید 55 سال داشته باشد. با تحکم می گوید از اینجا برو و پله ها را نشان می دهد. من که از اینکه دستش روی شانه ام است عصبانی هستم به او تذکر می دهم که دستش را بردارد و می گویم من همسایه شما هستم. ظاهرا نمی فهمد چه می گویم. مشتش را باز می کنم و کنار می زنم. تا می خواهم بروم می بینم دستش بالا رفته. مشتش را می گیرم و آرام می گویم بهتر است درگیری راه نیاندازی. در عین حال سعی می کنم دلیل این برافروختگی را بفهمم که این را چه می شود. او هیکلش دوبرابر من است و کماکان دارد فریاد می کشد. در این میان همانقدر می فهمم که می گوید وقتی زن اینجا هست تو باید بروی. تازه مشکلش و دردش را می فهمم. به او می گویم: من از جای متمدن می آیم و چون تو حیوان نیستم.در این میان هفت هشت نفر دیگر نیز احتمالا از همان گروه جمع شده اند. یک عده سعی دارند بزرگ قبیله را آرام کنند و بقیه تنها تماشا می کنند. احساس می کنم که منتظر چیزی هستند. او دوباره به سوی من هجوم می آورد. می دانم که نباید بگذارم نزدیک شود وگرنه هر چیزی می تواند اتفاق بیافتد. زیر پایش می زنم و روی زمین ولو می شود.احساس می کنم که کم کم کنترل ماجرا از دست می رود. من عرب ها را در چنین شرایطی نمی شناسم. ولی پدیده «مب» (Mob) را می شناسم. گروه های انسانی که در جمع دیگر فرد نیستند و هویت فردی ندارند، بلکه بخشی از یک گروه و یک مجموعه واحد و در چنین شرایطی تبدیل به یک حیوان می شوند با رفتار غیر قابل کنترل. آرامش خود را حفظ می کنم و به یکی دوتای دیگر آرام می گویم که من تنها می خواهم به اتاقم برگردم. بزرگ قبیله کماکان دادو فریاد می کند و چند نفر مرا تا در آپارتمان اسکورت می کنند و غائله پایان می یابد.

با وجودی که این جریان مرا برافروخته نکرد، ولی احساس بیزاری از این کشور، مردمش و همه چیزش کردم. این که من اینجا چه می کنم و چرا باید برای یک مشت وحشی عقب مانده کار کنم که زندگیشان بهتر شود؟ جانورانی که تنها منطقشان شمشیر است؟

در ضمن خدمتکاران گردن کلفت پاکستانی که هر روز جلوی من دولاراست می شدند، ناپدید شده بودند. رفتاری که از این همسایگان شرقی و همسایگان آنطرف ترشان بسیار زیاد دیده ام، بدون این که بخواهم آن را به همه ملتشان عمومیت دهم.

به هرحال، خود را به ترانه های زیبای الیسا (Elissa)، خواننده لبنانی که سرانجام نامش را کشف کرده ام، می سپارم تا آرامم کند. الیسا همان خواننده ای بود که در آن شب زیبای کویری در بزرگراه دمام-ریاض همراهم بود و نامش را نمی دانستم.

* * *

این جریان مرا به یاد ماجرای دیگری انداخت که در سال 2002 در مکه اتفاق افتاده بود و یادم هست که نفرت همه را در اروپا برانگیخت.

یک مدرسه دخترانه در مکه آتش می گیرد. همزمان با آتش نشانی آدمخواران هیات امر به معروف و نهی از منکر نیز می رسند. آنها بچه هایی که از آتش به بیرون می گریختند و حجابشان کامل نبود، را با کتک به داخل مدرسه باز می گرداندند و جلوی مردانی که در آنجا می خواستند به بچه ها کمک کنند را نیز می گرفتند که وارد مدرسه نشوند. 15 دختربچه که حجاب نداشتند در شعله های آتش سوختند. چه شباهتی با جریان نیم ساعت پیش اینجا! خبر BBC را ببینید.

به راستی چقدر این موجودات ضعیف و پست هستند و جدا دلیل این وحشت تاریخی شان از زنان چیست؟ تا آنجایی که روی آنهایی که در اطرافم اینجوری هستند دقیق شده ام، حتا در یک مورد نیز یک شخصیت قوی، رشد یافته و قابل ارزش (منظورم در برخورد با زنان نیست بلکه بطور کلی) نیافتم.

نمی دانم چه باید گفت. چیزی به ذهنم نمی رسد. بهتر است یه مجتمع ورزشی بروم. تنها تفریحی که در این مملکت خدا و اسلام برایم موجود است.

Advertisements

5 پاسخ

  1. واو… به سختی می شه این حادثه رو باور کرد ولی متاسفم که باید باورش کنم. این یکی از تکان دهنده ترین چیزهایی بود که این روزها خوندم… متاسفم وامیدوارم تحمل کنی.

  2. I intend to be long-distance solace to you.

    We cherish the hope that through the loving-kindness of the All-Wise, the All-Knowing, obscuring dust may be dispelled and the power of perception enhanced, that the people may discover the purpose for which they have been called into being. In this Day whatsoever serveth to reduce blindness and to increase vision is worthy of consideration. This vision acteth as the agent and guide for true knowledge. Indeed in the estimation of men of wisdom keenness of understanding is due to keenness of vision

    The differences in manners, in customs, in habits, in thoughts, opinions and in temperaments is the cause of the adornment of the world of mankind. This is praiseworthy. Likewise this difference and this variation, like the difference and variation of the parts and members of the human body, are the cause of the appearance of beauty and perfection.

    May your troubles be less,
    may your blessings be more,
    and may nothing but happiness
    come through your door!.

  3. به او می گویم: من از جای متمدن می آیم و چون تو حیوان نیستم

    من اگه یه روزی تو رو ببینم حتمن دستتو می بوسم

  4. گاهی وقتها این احساس رو من که در ایران هستم هم پیدا می کنم. با این حست غریب نیستم.

  5. به نظر من لغت حیوان جالب نیست،مرا ببخشید ولی اگر شما در آن محیط رشد میکردید مطمئنید که آنگونه نمیشدید،ولی عصبانی هم شده اید هنوز نیم ساعت گذشته است.
    معذرت ازین که خیلی فضولی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: