پول پیچوندن

چند روز پیش در تهران سر پل چوبی سوار تاکسی شدم برای چهارراه ولی عصر. چند متر آن طرف تر هم دختر جوانی که به نظر 22-23 ساله می آمد کنار من سوار شد و بلافاصله گرم مکالمه تلفنی شد:

«الو؟ شیما؟ خوبی؟ … ببین باید یه کاری برام بکنی. اون آقای صابری که من میرم پیشش یادته؟ همونی که براش تو دانشگاه کار می کنم. حالا مامانم میخواد بهش زنگ بزنه، هم سال نو رو بهش تبریک بگه و هم شماره حسابشو بگیره که پول بریزه به حسابش. … گوش کن، …. می دونی که اون ازم پول نمی گیره. ولی به مامانم گفتم که می گیره. آخه می دونی که من پولو می پیچونم. حالا چکار کنم؟؟ یه فکری بکن. ببین یکی بود از دوستات … آره همونو میگم. باهاش تماس بگیر ببین میتونه خودشو جای آقای صابری بزنه؟ همین الان زنگ بزن جوابشو بده.»

چند دقیقه بعد، در میدان فردوسی:

«الو شیما؟ چی شد؟»

گویا طرف به شیما جواب منفی داده است.

«وای حالا چه خاکی سرم بریزم؟ … نه،… آخه الاغ جون، تو که نمی فهمی، این خیلی مهمه برام. … اه، ببین ببین، خودت، تو میتونی یک کمی صداتو کلفت کنی خودتو جای آقای صابری بزنی؟ … وای حالا چکار کنم؟…»

نرسیده به چهارراه ولی عصر رو به راننده تاکسی: «آقا من میتونم اینجا پیاده شم؟» – «بفرمایید!» 

پیاده شد و در تاکسی را هم باز گذاشت تا من برایش ببندم.