خلاصه ای پیرامون جامعه عربستان سعودی-1

در این زمانی که به دنبال اطلاعات پیرامون عربستان سعودی بودم، فکر کردم که بهتر است یک متن کوتاه پیرامون این کشور بنویسم و مواردی را که مورد نظر خودم هست را طرح کنم. البته قصد تاریخ نویسی ندارم و این کار من نیست. قصد تکرار نوشته های دیگران را هم ندارم. هدف ارایه پشتوانه برای دیگر نوشته های اینجاست و آشکار است که موارد را دست چین کرده ام و با عینک خود نگریسته ام..

* * *

عربستان سعودی یک کشور توریستی نیست. نه کسی برای گردش به اینجا می آید و نه این کشور جهانگرد را راه می دهد. اگر از حج بگذریم، تنها برای کار می توان به اینجا آمد. 25 میلیون جمعیت دارد و 8 میلیون کارگر خارجی. نه زیرساختار برای گردشگران دارد و نه فرهنگ جامعه انعطاف لازم را نشان می دهد. البته همین چیزها جذابیت خاصی به این کشور می دهد و توجه آدم های کنجکاو را جلب می کند.

در شبه جزیره عربستان این کشور سنتی ترین و بسته ترین کشور است. نه قانون اساسی دارد و نه پارلمان. نه انتخابات دارد و نه احزاب سیاسی یا سازمان های اجتماعی یا صنفی یا سندیکاهای کارگری. مردم در هیچ زمینه ای امکان شرکت در مسایل اجتماعی را ندارند. رسانه های عمومی و روزنامه ها کامل زیر نظر هستند و از آنها انتظار می رود که تنها برای تحکیم نظام کار کنند. زنان دارای هیچ گونه حقوق اجتماعی نیستند و حتی شناسنامه نیز ندارند و تنها برای خروج از کشور گذرنامه می گیرند.

پادشاه حکومت مطلقه دارد. هم قاضی القضات است و هم رهبر مذهبی. اخیرا به خود لقب «خادم الحرمین الشریفین» را هم داده است که البته برداشت من این است که می خواهد نظر آخوندهای وهابی-سلفی را جلب کند که حکومت موازی خود را دارند و به نظر می آید که قدرتشان از حکومت آل سعود اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به نظر می آید که ملک عبدالله به دشواری های کشورش آگاه است و می خواهد جامعه را بسیار آهسته باز کند. از او چند سخن رانی شنیده ام که زنان را به کار بیرون از خانه تشویق می کند.

قبیله آل سعود آنگاه که با فتح ریاض در سال 1902 و دیگر جاهای کشور در چند دهه با جنگ و ازدواج های سیاسی تمام کشور را زیر سلطه خود درآورد، نام خانوادگی خود را روی کشور گذاشته است. عبدالعزیز، پدر ملک عبدالله کنونی آنگاه که در سال 1953 مرد، 19 زن داشت و 36 پسر. این که چند دختر داشته است را کسی نمی داند و اهمیتی هم ندارد. پسران او یکی پس از دیگری دارند حکومت می کنند: سعود، فیصل، خالد، فهد و عبدالله که اکنون پادشاه است. پس از او هم برادر دیگرش سلطان خواهد آمد.

در سال 1745 محمدبن عبدالوهاب که آخوند بسیار بنیادگرا و مرتجعی بود، بر این نظر بود که اسلام رایج آن زمان از اخلاق اسلامی دور شده است و باید به «اسلام واقعی» بازگشت. او مخالف هر گونه تزیین، شادی، موسیقی و هنر بود و به قولی «اسلام مینی مال» ارائه می داد. او توانست حاکم «الدرعیه» (در 50 کیلومتری شمال ریاض) را که محمدبن سعود بود را به افکار خود جلب کند و او را مرید خود سازد. با این اتحاد شوم و منحوس حکومت مذهبی بنیادگرایی بنیان گذارده شد که ادامه آن عربستان سعودی کنونی است با دنبالچه هایش چون طالبان افغان و پاکستانی و ایرانی و غیره. اسامه بن لادن و الزواهری و آدمخوارهایشان در این نظام رشد کرده اند و حتی اعتقاد دارند که حکومت عربستان از اسلام واقعی فاصله گرفته است و باید سرنگون شود. این مارها را سعودی ها در آستین خود پرورش داده اند. از 22 تروریست 11 سپتامبر 19 نفر سعودی بودند. همین حکومت سعودی بودجه زیادی برای صدور اسلام خود خرج می کند. حال این در بوسنی هرزگوین باشد یا اندونزی و مالزی، انگلیس باشد یا آمریکا، پاکستان باشد یا افغانستان که در آنجا طالبانش به قدرت هم رسیدند. در پاکستان، افغانستان و برخی جاهای خاور دور نیز افکارشان در جامعه نهادینه نیز شده است. جوری که اکنون در پاکستان و افغانستان مردم هستند که طالبان را پناه می دهند و حمایت می کنند. عربستان سعودی مرکز فکری اسلام خطرناک تروریست و ارتجاعی است و چالش جدی تمدن بشری و انسانی امروزی. هر چند که من احساس می کنم که اگر چیزی جلوی این اسلام را گرفته باشد و تلاش برای کنترل آن داشته باشد، حکومت کنونی عربستان سعودی باشد. هرچند که خودش هم «نامشروع» است و با خونریزی و شمشیر به قدرت رسیده و با همین خشونت نیز خودرا نگاه داشته است. چندی پیش مفتی های اینجا فتوا دادند که تمام نمادهای «بت پرستی» شیعیان ویران شوند. و سپس عده ای رفتند و بناهای مذهبی شیعیان را در نجف و سامره و کربلا ویران کردند و عده ای را کشتند. دستشان برسد به قم و مشهد و شیراز هم می روند.

همفکران ایرانیشان نیز با وجودی که با وهابی های سعودی رقابت دارند و درگیر هستند، افکارشان مشابه است و اگر مقاومت مردم ایران نبود، جامعه ایران نیز اکنون شبیه اینجا می بود. هرچند که خیلی چیزها را پیاده کردند، از جمله از بین بردن جامعه نوپای مدنی و قانون مدنی و جایگزینی آن با شریعت، محدودیت زنان و سازمان های اجتماعی مدنی، و غیره. اما مشکل همفکران جاهل ایرانی این است که ایرانیان تاریخ مدنیت غیر اسلامی دارند و با خیلی چیزهای فرهنگ عربی خو نمی گیرند؛ حال نامش اسلام باشد یا هر چیز دیگر. ولی در اینجا فرهنگ مردم با اسلام وهابی، سلفی و حتی شیعه (نوع سعودیش) نیز هماهنگی دارد.

قانون اساسی عربستان خود قرآن است و ارگان های مذهبی بلندپایه کارشان تفسیر قرآن و تطبیق تمام امور جامعه با قرآن است. هیچ موردی نمی یابی که کارهایی که در عربستان می شود، با قرآن منافات داشته باشد. از همین رو است که حکومتیان ایران آنگاه که به عربستان سعودی و حکومت طالبان اشکال می گیرند می گویند که آنها «قرائت خشن» از اسلام دارند. نمی گویند که کار آنها غیر اسلامی یا ضد اسلامی است. من هیچ گاه نفهمیدم که قرائت خشن چه مفهومی داردو مثلا قرائت ملایم یعنی چه! جرات این کار را ندارند چون آخوندهای سعودی کارشان در تفسیر اسلام محکم است.

دوست سعودی من، میشائیل،که دکتر حقوق است و مشاور اقتصادی یکی از «شاهزاده» های سعودی، در یک گفتگوی خصوصی به من گفت که وضعیت اجتماعی عربستان جوری است که اگر رفرم های اجتماعی صورت نگیرند، این کشور در 10-15 سال آینده منفجر خواهد شد. او می گوید حکومت نیز به این مشکل آگاهی دارد ولی امکاناتش محدود است. یک جوری کارشان گره خورده است.

توقف اجرای حکم گردن زنی یک زن در عربستان به جرم جادوگری

سرانجام بریده روزنامه «دیلی میل» لندن پیرامون این مورد را یافتم. آکنون دو ماه است که دیدبانان حقوق بشر در تلاشند که از گردن زدن یک زن در عربستان جلوگیری کنند. آنها اکنون به ملک عبدلله روی آورده اند که جلوی این کار عجیب را بگیرد.

«فوزه فلیح» را دو سال پیش دستگیر، بازجویی و به مرگ محکوم کردند. قاضی دادگاه این حکم را بر اساس اعترافی که از او به زور گرفته شده بود و گواهی دو نفر که گفته بودند او آنها را جادو کرده بود، صادر کرده است. یکی از این دو شاهد مرد گفته بود که پس از آن که فوزه وردی را بر او خواند، او توانایی جنسی اش را از دست داد. چه جرمی بالاتر از این در مملکت اسلامی عربستان؟

فوزه که یک زن بیسواد است، بدون آن که بداند به زور پای برگی را انگشت زده است که بازجویان نوشته بودند و این برای قاضی کافی است که حکم صادر کند. جالب اینجاست که برای میزان مجازات در عربستان هیچ فانون نوشته ای وجود ندارد که بگوید مجازات جرم X بین 2 ماه تا 2 سال است. یک قاضی می تواند به 2 ماه محکوم کند، ان یکی به 20 سال و یکی دیگر گردن بزند.

قانون اساسی عربستان خود قرآن است و مجازات ها هم بر اساس شریعت! در سال 2002 قانونی آوردند که بر اساس آن متهم می تواند در دادگاه از خود دفاع کند و در تمام مراحل وکیل داشته باشد. ولی گویا کسی به این قانون محل نمی گذارد.

زنان بیشترین قربانیان این خودسری قاضی ها هستند. جرم آنها هر چه باشد، همواره شدیدترین مجازات در انتظار انهاست. هنوز یادمان نرفته است که سال گذشته زن جوانی را به جرم آن که پنج نفر به او تعرض کرده بودند، به شلاق در شهر محکوم کردند. آن پنج نفر او را به همراه مردی یافته بودند که محرم او نبود و همین خود یک جرم سنگین است. البته بدیهی است که آن پنج نفر آزاد شدند چون قاضی مدرک کافی برای جرم آنها نیافته بود.

این عکس را «دیلی میل» چاپ کرده بود که گردن زدن یک زن دیگر را نشان می دهد. هم اکنون اجرای حکم فوزه به خاطر فشار افکار بین المللی و دخالت ملک عبدالله عقب افتاده است.

تبلیغات شتری حکومتی در تلویزیون عربستان

پیش از این تعریف جریان ابتدا باید کمی حاشیه بروم.

Suggestive Question یا Misleading Question به پرسشی می گویند که جواب را در خودش دارد و به شنونده القا می کند که انتظار می رود که این جواب را بدهد. در این روش پرسنده هدفش شنیدن پاسخ نیست و می خواهد حرفی را در دهان شنونده بگذارد. این کار از جمله روش های Rhetoric است و آنها که حرفه ای هستند، آن را گسترده به کار می گیرند و خود به این گونه پرسش ها پاسخ نمی دهند. انسان های آزاداندیش و آنهایی که برای طرف مقابل خود ارزش قایل هستند، هر چند هم تسلط داشته باشند، هیچ گاه این روش را به کار نمی گیرند. در زندگی روزمره، به ویژه کسانی که درگیر کارها و مذاکرات بین المللی، سیاست، کارهای حقوقی و دادگاهی و غیره هستند، باید به این چیزها تسلط داشته باشند. حال یا از آن استفاده کنند یا نه.

من به طور نیمه جدی این گونه پرسش ها را در دو گروه می بینم: گروه اول روش حرفه ای و ظریف است. آن گونه که شنونده متوجه نمی شود که پاسخ مورد نظر در دهانش گذارده شده است. یک نمونه: » تو هم این صدا شنیدی، آره؟» یا «او حتما پلیس را خبر کرده است، نه؟»

گروه دوم روش شتری است. آن گونه آشکار است که بلاهت پرسنده را بیش از پاسخ مورد نظرش آشکار می کند. نمونه: » نظرت در مورد گلهای قشنگ من چیست؟» یا «تو که نمی خوای یک ساعت دیگه هم اینجا بمانی؟» یعنی وای به روزت اگر بخواهی پاسخی مخالف نظر من بدهی.

اگر به پیرامون خود توجه کنید، می بینید که هر روز از این گونه پرسش ها می شنوید. چیز ناآشنایی نیست. فرهنگ ایرانی پر است از این چیزها؛ به ویژه آنگاه که می خواهد به ریاکاری روی آورد. نمونه:» تو اگر جای من بودی چکار می کردی؟» یا «شما را به اون خدایی که دوست داری …» و با این پیش درآمد کلاه گشاد را پیش می آورد.

در یک نوشته دیگر در اینجا در مورد روش های تبلیغات نوشته بودم و گفته بودم که غربی ها در این کارها بسیار پیشرفته هستند و خاورمیانه ای ها به گرد آنها هم نمی رسند. در این مورد هم همین جور است، به ویژه در مورد تبلیغات حکومتی. در خاورمیانه که میزان بلاهت حکومت هایش از جاهای دیگر بیشتر است، بیشتر روش های شتری در کارهایشان می بینی. خوب حاشیه روی تمام و برویم سراغ اصل جریان:

از سفارت متبوعه در ریاض با من تماس گرفتند که: «برنامه دوم تلویزیون عربستان می خواهد از زندگی خارجیانی که در عربستان زندگی و کار می کنند، برنامه تهیه کند و آیا شما آمادگی دارید که از یک روز زندگی شما برنامه تهیه شود؟» فکر کردم که کار جالبی است. چرا که نه؟ پاسخ مثبت دادم و خواستم که جزییات را برایم بفرستند. پس از نیم ساعت سناریوی تلویزیونی با ایمیل رسید. دو ساعت فیلم برداری از یک روز زندگی و مصاحبه. سناریو را که خواندم، تازه جریان آشکار شد. این طرح از سوی یک کانال تلویزیونی که حالا خواسته است از زندکی خارجی هایی که 20% این کشور را تشکیل می دهند، برنامه تهیه کند،نبود بلکه از سوی «وزارت فرهنگ و اطلاعات» بود با هدف آشکار تبلیغات حکومتی و استفاده ابزاری از خارجی هایی که اتفاقا کلی هم با حکومت مشکل دارند. نامه سربرگ وزارت خانه را دارد و هدفش استفاده ابزاری از برنامه تلویزیونی، سفارت یک کشور دیگر و خارجیان برای هدف تبلیغاتی حکومتی است. به بخش فرهنگی سفارت پاسخ دادم که به این حضرات حکومتی بگویید: «خودتی!»

همه نامه را ترجمه کردم. خط کشی و تاکید از اصل نامه است. آنجا هم که یادشان رفته خط بکشند و تاکید کنند هم تقصیر خودشان است.

* * *

پادشاهی عربستان سعودی

وزارت فرهنگ و اطلاعات

تاریخ: …

شماره پرونده: …

برنامه دوم تلویزیونی

پادشاهی عربستان سعودی از دید خارجیان مقیم

پرسش های زیر را مایلیم با شما در میان بگذاریم:

مصاحبه بدون طرح موردهای سیاسی و مذهبی

1 لطفا خود را به بینندگان عزیز ما معرفی کنید.

2 می توانید بگویید که کی وارد کشور زیبای ما شدید؟

3 در مورد تحصیلات خود برای ما بگویید.

4 روابط خود را با مردم عربستان سعودی چگونه توصیف می کنید؟

5 وقت آزاد خود را چگونه می کذرانید؟

6 از سفر در عربستان سعودی لذت برده اید؟

7 چه چیزی را بیش از همه در کشور زیبای ما دوست دارید؟

8 با عزیزان خود در کشور خود چگونه در تماس هستید؟

9 نهترین غذای سعودی که خورده اید چه بوده و چه دوست دارید بخورید؟

10 پیام شما به آنهایی که تازه به کشور وارد شده اند چیست؟

سناریوی کامل برنامه دوم تلویزیون، پروژه: پادشاهی عربستان سعودی از دید خارجیان مقیم

استقبال میهمان از تیم تلویزیونی در مکان فیلم برداری: معرفی اعضای تیم و چند دقیقه گفتگوی معمولی. فیلم بردار، دستیار کارگردان و افراد فنی دستگاهها را در محل آماده می سازند.

یک نشست و گفتگوی کوتاه میان میهمان، کارگردان و مجری: مجری در مورد پرسش ها توضیح نهایی می دهد و میهمان می تواند پاسخ هایش را هماهنگ کند.

دیدگاه کارگردان:

ضبط پس از علامت ویژه شروع می شود.

بخش نخستین: معرفی میهمان برای تماشاگران و خوش آمدگویی میهمان از سوی مجری. میهمان با تشکر از این که به او این امکان را داده اند، پاسخ می گوید. سپس یک وقفه کوتاه برای یک برنامه با جلوه ویژه: یک کبوتر سپید با Slow Motion پرواز کند یا چیزی شبیه این به عنوان نشانه صلح. سپس بازگشت به سوی میهمان و خانواده اش (یا هر کسی که همراه اوست) برای ادامه مصاحبه. پرسش ها به همان ترتیب پیش بینی شده پاسخ داده خواهند شد. این بخش در تولید نهایی (10) دقیقه خواهد شد.

بخش دوم: اینجا می تواند اتاق بچه ها باشد با خوش آمدگویی به آنها هنگامی که آنها سرگرم بازی یا تفریح مورد علاقه شان در خانه هستند. سپس گفتگوی مجری با مادر خانواده در آشپزخانه و هنگامی که مادر یا فرد دیگری مشغول پختن غذای مورد علاقه خانواده است. این بخش در تولید نهایی (5) دقیقه خواهد شد.

بخش سوم: سرگرمی ها و ورزش مورد علاقه در داخل یا خارج از خانه و ضبط یک صحنه از بازی یا گردش در یک باغ طبیعی زیبا در صورت امکان ( سبک semi drama باشد). این بخش در تولید نهایی (7) دقیقه خواهد شد.

بخش چهارم: فیلم برداری هنگامی که میهمان و خانواده اش در حال خرید از سوپرمارکت یا مرکز خرید هستند یا در کنار ماشینشان یا در یک گردش در کویر. این بخش در تولید نهایی (5) دقیقه خواهد شد.

بخش پنجم: فیلم برداری از عکس های کودکی تاکنون میهمان و نمایش گرافیکی آنها. این بخش در تولید نهایی (3) دقیقه خواهد شد.

توجه: برای تهیه سی دقیقه تولید نهایی دو ساعت فیلم برداری خواهد شد: گفتگوها موارد سیاسی و مذهبی نخواهند داشت.

سامی السعید، کارگردان و علا اسماعیل، مدیر هماهنگی

* * *

در فرصت دیگری در یک مصاحبه فرضی پاسخ این پرسش ها را می دهم و دیدگاه خود را طرح می کنم.

باز هم احمدی نژاد و برخی از این خاورمیانه ای ها

دو روز پیش در دوبی رفته بودیم به KFC در «مرکزالخلیج» برای شام. وقتی نوبت ما رسید جلوی صندوق، کسی که انجا ایستاده بود و انگار پاکستانی بود، نگاهی به ما انداخت و به انگلیسی گفت: «ایرانی؟» گفتم بله. گل از گلش شکفت و سپس به فکر فرو رفت و با تردید و با تته پته گفت:»احمدی …. احمدی … احمدی … بن لادن؟» می خندیم. دلم برایش می سوزد و به او می گویم این اسم ها که می گویی دو نفر متفاوت هستند. گوش می دهد ولی فکر کنم جریان را نگرفت و گفت: عالی است، خیلی خوب!

اسم خودش احمد بود. به احمدی نژاد علاقه دارد ولی اسمش را کامل نمی داند. بن لادن را هم گویا دوست دارد ولی آنقدر نمی داند که این ها دو نفر هستند. آنقدر فهمیده است که این دو یک جورایی شبیه هم و همسو هستند و همین برایش کافی است. برداشت من این است که از اهداف آنها آنجور که فهمیده است، خوشش می آید و این را گرفته است.

پول پیچوندن

چند روز پیش در تهران سر پل چوبی سوار تاکسی شدم برای چهارراه ولی عصر. چند متر آن طرف تر هم دختر جوانی که به نظر 22-23 ساله می آمد کنار من سوار شد و بلافاصله گرم مکالمه تلفنی شد:

«الو؟ شیما؟ خوبی؟ … ببین باید یه کاری برام بکنی. اون آقای صابری که من میرم پیشش یادته؟ همونی که براش تو دانشگاه کار می کنم. حالا مامانم میخواد بهش زنگ بزنه، هم سال نو رو بهش تبریک بگه و هم شماره حسابشو بگیره که پول بریزه به حسابش. … گوش کن، …. می دونی که اون ازم پول نمی گیره. ولی به مامانم گفتم که می گیره. آخه می دونی که من پولو می پیچونم. حالا چکار کنم؟؟ یه فکری بکن. ببین یکی بود از دوستات … آره همونو میگم. باهاش تماس بگیر ببین میتونه خودشو جای آقای صابری بزنه؟ همین الان زنگ بزن جوابشو بده.»

چند دقیقه بعد، در میدان فردوسی:

«الو شیما؟ چی شد؟»

گویا طرف به شیما جواب منفی داده است.

«وای حالا چه خاکی سرم بریزم؟ … نه،… آخه الاغ جون، تو که نمی فهمی، این خیلی مهمه برام. … اه، ببین ببین، خودت، تو میتونی یک کمی صداتو کلفت کنی خودتو جای آقای صابری بزنی؟ … وای حالا چکار کنم؟…»

نرسیده به چهارراه ولی عصر رو به راننده تاکسی: «آقا من میتونم اینجا پیاده شم؟» – «بفرمایید!» 

پیاده شد و در تاکسی را هم باز گذاشت تا من برایش ببندم.

تلاش زنان عربستان سعودی برای آزادی رانندگی

پیرامون هشتم مارس امسال، در روز جهانی زن، «وجیهه الهویدار » که در شهر ظهران در شرق عربستان، در کنار خلیج فارس زندگی می کند، فیلم ویدیوی از رانندگی خود تهیه و در youTube گذاشت. وجیهه عضو یک گروه از زنان عربستان است که برای آزادی رانندگی زنان مبارزه می کند؛ در کشوری که بنیادگرایان و مرتجعان اسلامی زنان را از زندگی اجتماعی به طور کامل حذف کرده اند. وجیهه به ABC News می گوید: «آنها به من می گویند که تو یک خودفروش هستی و می خواهی که همه زنان چون تو باشند. آینها رانندگی زنان را با این دید می بینند.» کنون وجیهه به همراه گروهش سرگرم جمع آوری امضا از زنان برای آزادی رانندگی هستند.

ملک عبدالله گفته است که سرانجام روزی که زنان رانندگی کنند، فرا خواهد رسید. ولی اکنون زود است. به نظر می آید که پادشاه سعودی به دشواری این کار آگاه است و هر چند که خود او نیز خواستار آزادی بیشتر برای زنان است، جرات گام های بزرگتر ندارد. از او در این چند ماه چند سخنرانی خوانده ام که در آنها او زنان را به بیرون آمدن از خانه ها و کار در جامعه تشویق می کند. اندیشه اش از برادرش ملک فهد که یک بنیادگرا بود، بازتر است. ولی مگر او و حکومتش چقدر قدرت دارند؟ پدر او، عبدالعزیز، خود به زور شمشیر 106 سال پیش قدرت را گرفت و نام فامیل خود را روی یک کشور گذاشت. از آن زمان تاکنون 51 سال عبدالعزیز حکومت کرد. 19 همسرش 36 پسر به دنیا آورده بودند که پی از مرگ او اکنون یکی پس از دیگری دارند حکومت می کنند. این ها خودشان نیز به مویی بند هستند. یک حکم آخوندهای مرتجع و آدمخوار سعودی کافی است که تمام آل سعود را به کره مریخ پرتاب کند. اگر ملک عبدالله دست به عصا رفتار می کند از این روست.

چند هفته پیش یکی از آخوندهای اعظم فرمودند که: «در اساس رانندگی زنان در اسلام آزاد است.» او که شیخ عبدالمحسن العبیکان نام دارد، یکی از شورای اسلامی عربستان است که می توان از آن به عنوان حکومت موازی با آل سعود نام برد. شیخ به فتوای قدیمی مفتی اعظم ابوالارتجاع شیخ عبدالعزیز بن بال اشاره می کند که در آن بن بال گفته بود که رانندگی زنان تنها در خارج از شهر و در روستاها مجاز است و نه در شهرها. دلیلش هم این است که در شهرها جوانان مزاحم زنان راننده می شوند حتی با حضور خانواده اش. شیخ عبدالمحسن می گوید اگر مشکل رفتار مردان در جامعه و امنیت رانندگی برطرف شود، او هیچ اشکالی در رانندگی زنان نمی بیند.

اینجاست که باید گفت: سنگ را بسته اند و سگ را باز گذاشته اند.

آخوند دیگری به نام شیخ محسن الاواجی از همان شورا می گوید: رانندگی زنان یک مجموعه به همراه دارد که باید کامل اجرا شود. رانندگی زنان نیاز به پلیس زن، تعمیرکار زن و غیره لازم دارد که همه باید تامین شوند.

در عربستان تماس زن با مرد نامحرم یک تابو است و هر حرکتی از این دید باید بررسی شود.

جالب اینجاست که بر اساس قانون رانندگی زنان اصلا ممنوع نیست. این از ویژگی های جامعه عربستان است که در آن برخی چیزها چنان نهادینه شده اند که برای حفظ آنها نیازی به قانون نیست و کسی هم جرات رفتار خلاف را ندارد. البته این بیشتر در مورد چیزهایی درست است که زنان را محدود کند. برای مردان دست قانون و جامعه باز است و هر چیزی را می توانند به این یا آنطرف کش بدهند تا جا بیفتد. سوء استفاده گسترده جنسی از خدمتکاران خانگی که از فیلیپین، اندونزی، سری لانکا، هند و جاهای دیگر می آیند، مزاحمت فراوان برای هز زنی که جرات کند تنها از خانه بیرون بیاید و غیره، از جمله رفتارهای نهادینه شده هستند.

البته بسیاری از زنان سعودی در کشورهای دیگر رانندگی می کنند. «عرب نیوز» چند روز پیش نوشته بود که پلیس بحرین اعلام کرده است که رانندگی زنان سعودی تفاوتی با رانندگی زنان دیگر ندارد و در مجموع از مردان بهتر می رانند.

در شهرهای کناره خلیج فارس عربستان وعبدالعزیز

امروز 21 فوریه است. برای اولین بار از ریاض بیرون می زنم. هدف ساحل خلیج فارس است در شرق عربستان که تا آنجا نزدیک به 400 کیلومتر راه است. در آنجا سه شهر ظهران، دمام و خبار در فاصله کم به یکدیگر هستند که هر کدام اهمیت زیادی برای عربستان دارند. ظهران و دمام اهمیت اقتصادی و از جمله نفتی دارند. خبار پایگاه نظامی آمریکایی ها بود که یک حمله انتحاری هم در سال های 90 به آن شد که تعداد زیادی از سربازان آمریکایی کشته شدند.

از ریاض که خارج می شوی، تنها کویر می بینی. خاک منطقه الریاض سرخ است و کویر هم زیبا! در امتداد بزرگراه با شش باند هر از چندی تابلوی ورود به کویر می بینی. البته ورود به کویر بدون ابزار لازم (چند ماشین شاسی بلند و همراهان آشنا به منطقه، آب، بنزین، وسایل مخابراتی و غیره) با خودکشی تفاوتی ندارد. «ربع الخالی» که از خشک ترین و گرم ترین جاهای زمین است، از همین نزدیکی ها شروع می شود. خیلی دوست دارم به کویر بروم ولی جلوی هوسم را می گیرم. به ویژه که تجربه چهار ساعت گیر کردن در برف و گل در یک راه خاکی دورافتاده از تمدن را در ایسلند دارم. جایی که شاید هر دوماه یک ماشین از آنجا رد شود.

نزدیک ظهر به ظهران می رسم. تقریبا شبیه شهرهای وسط راهی ایران است که اگر به کسی برنخورد، یک جورایی بی هویت هستند، هر چند که وضعشان بهتر می شود. کیلومترها تنها تعویض روغنی، تعمیرگاه و دکان های عجیب و غریب که معلوم نیست چه می کنند. از اینها در بیرون شهرهای ایران پر است.

ظهران قدیمی تر از ریاض است و محله های شیک و جدید کمتر دارد. دمام چسبیده به ظهران، بندری در حاشیه خلیج فارس است. البته به قول اینها خلیج! یک جورهایی خودشان هم زیاد به خلیج عربی اطمینان ندارند. تعصبی که ایرانی ها به نام خلیج فارس نشان می دهند را گویا اینها نسبت به خلیج عربی ندارند و شاید گهگاه برای انگولک کردن ایرانی ها آن را استفاده می کنند. بیشتر واژه خلیج عربی را در رادیو و روزنامه ها می بینی تا در میان مردم. بلوار زیبای کنار ساحل نامش «شارع الخلیج» است. هوا بسیار مطبوع و کمی شرجی است. در حاشیه مردم در گروههای خانوادگی روی چمن ها با تمام وسایل پیک نیک نشسته اند. احساس می کنم که در حاشیه زاینده رود هستم، البته زاینده رود زیباتر است. اما تصویر زنانی که کماکان با پوشش کامل سیاه نشسته اند، حالم را می گیرد. هرچند که در ایران نیز حکومت اسلامی خیلی تلاش دارد آنجا را هم همانند اینجا کند، ولی هنوز تفاوت بسیار زیاد است و فکر نمی کنم هرگز موفق شود.

یک جزیره مرجانی به همین نام در نزدیکی ساحل هست که با پل به خشکی وصل است. با ماشین به آنجا می روم. یک برج مارپیچ در میان جزیره هست که از بالای آن اطراف به خوبی پیداست. ساعت 2 بعدازظهر است و من هنوز بالای آن برج کوچک هستم که سروصدای بوق ماشین عروس می رسد. ماشین عروس، اینجا؟ به پارکینگ اطراف برج می نگرم و می بینم که جدی یک ماشین عروس که رویش گل گذاشته اند، با چند ماشین دیگر در پارکینگ دور خودشان می چرخند. جریان جالب می شود. می خواهم ببینم یک عروس در عربستان چه شکلی می تواند باشد. ولی نه عروسی در کار نیست. همه شان مرد هستند. حالا تصور کنید چقدر این صحنه می تواند مضحک باشد. چند تا آدم گنده دور خودشان می چرخند و سروصدا می کنند. یک جورایی ابلهانه به نظر می آید.

یک محله قدیمی که به نظر فقیرنشین می آید در القطیف بین دمام و ظهران دیدم که به نظر شیعه نشین می آید. به یک مسجد که شاید هم حسینیه باشد، کلی پارچه سیاه و شعار عربی (شاید هم آیه قرآن باشد) آویزان کرده اند.

از آنجا به الخبار می روم. خبار شهری است مدرن چون ریاض. همه خیابان ها و ساختمان ها تازه ساز هستند. اگر دمام و ظهران مرکز اقتصاد نفتی عربستان هستند، خبار مرکز اقتصاد نوین است. شرکت های مهم بین المللی تکنولوژی اطلاعاتی و غیره را در اینجا می بینی. مردم شهر هم در نگاه اول از مردم دمام و ظهران مرفه تر به دید می آیند. در مجموع هر سه شهر از ریاض آزادتر می نمایند. در دمام مردی را دیدم که در جاده ساحلی با شلوار کوتاه می دوید؛ چیزی که در ریاض در رویا هم پیش نمی آید.

خبار با یک پل به بحرین راه دارد. هر آخر هفته در مرز اینجا صف طولانی چند کیلومتری از اهالی عربستان درست می شود که می خواهند در بحرین به کارهایی برسند که در کشور خود نمی توانند. بحرین همانند دبی کشور به نسبت آزادی است. البته آزادی در کناره خلیج فارس مفهومش با جاهای دیگر تفاوت دارد. آزادی در اینجا بیشتر به مفهوم آزادی شخصی و تا بخشی مدنی است. یعنی آزادی در لباس پوشیدن، رانندگی زنان، دسترسی به مشروب الکلی، دسترسی به روسپیان، دیسکوتک، بار و این چیزها. البته باید این را نیز پذیرفت که به جز موردهای اقتصادی بخش بزرگی از نیازهای مردم دنیا با همین چیزها برطرف می شود. سایر چیزها هم نیاز به آموزش بالاتر دارد و هم وجود روشنفکرانی که آن چیزها را به مردم یاد بدهند.

گذزنامه من پس از چهار هفته هنوز برای مهر اقامت پیش اداره اقامت عربستان است. این است که نمی توانم به آن سوی مرز بروم. خبلی احساس ناخوشایندی است آنگاه که گذرنامه دست خودت نباشد. ولی قانون عربستان بسیار عجیب و غریب است. ذر اینجا کارفرما باید گذرنامه را نگاه دارد و برای خروج از کشور او باید موافق باشد وگرنه نمی توانی کشور را ترک کنی. حال ببین چه امکاناتی برای سوء استفاده درست شده است. روزنامه های اینجا و به گفته همکار هلندی من که در فیلیپین زندگی می کند، روزنامه های فیلیپین نیز، پر است از گزارش های سوء استفاده از کارگران خارجی، از سوء استفاده و باج گیری جنسی از زنان خارجی که در اینجا در خانه ها کار می کنند، گرفته تا دیگر کارگران پاکستانی و بنگلادشی که باید به کارفرما باج بدهند تا بتوانند برای دیدار خانواده از کشور خارج شوند.

* * *

فرشته نجات عبدالعزیز

ساعت هفت شب است که از خبار به سوی ریاض خارج می شوم. هوا در همه روز و به ویژه هم اکنون بسیار طراوت بخش است. در ابتدای شب درجه حرارت حدود 18 درجه و خشک است. از شهر که دور می شوی و تاریکی که کامل می شود، آسمان پر ستاره را می بینی و سکوت کویر و 400 کیلومتر بزرگراه خالی در پیش رو. من که شیفته رانندگی در شب هستم، خود را برای یک مسافرت دل پذیر آماده می کنم.

بزرگراه های عربستان در هر میسر سه باند دارند. کیفیت آسفالت بسیار خوب است. تنها اشکال آن که به کم کم متوجه می شوم، صافی بیش از حد آسفالت است. این است که با کمترین خیسی جاده لیز می شود. از نرده های حفاظتی (گارد ریل) هم خبری نیست. نه در میان بزرگراه و نه در کنار آن نرده ای وجود دارد. دو مسیر دو طرف را تنها یک فاصله هفت یا هشت متری خاکی پوشیده از بوته از هم جدا می کند. این است که بسیار کسانی را می بینی که در میان بزرگراه دور می زنند و در کناره سمت چپ در جایی که همه با سرعت بالا می روند، در انتظار یک فاصله هستند که وارد بزرگراه شوند. کناره سمت راست هم شنی است و آسفالت نیست. بعدها می فهمم که این یکی به ویژه چقدر می تواند خطرناک باشد.

بیشترین سرعت مجاز در اینجا 120 کیلومتر در ساعت است. اگر بیشتر بروی و اگر پلیس نگیرد، سروصدای هشدار دهنده که از 120 به بالا شروع می شود، اعصابت را خراب می کند. من که نیازی به شتاب ندارم، به 100 و 110 «کم» راضی هستم.

در این چند هفته موسیقی مورد علاقه عربی و برنامه رادیویی خود را هم پیدا کرده ام. اکنون در بزرگراه خالی رادیو آهنگ های زیبایی می گذارد. به ویژه یک خواننده زن هست که بسیار زیبا می خواند. تنها می دانم که لبنانی است و در خماری نامش مانده ام که بتوانم سی دی هایش را بخرم. البته اطمینان دارم که نامش در رادیو می آید. این مشکل من است که عربی نمی دانم. من تنها خود را به آن صدای زیبا و سحرآمیز می سپارم و پرواز می کنم.

پس از آن که وارد یک محدوده در حال ساخت می شوم، می بینم که آنجا را نیز به اندازه کافی ایمن نساخته اند و تنها کافی است کمی سرعتت بالا باشد و به داخل کارگاه خواهی رفت. از محدوده خارج می شوم.

حواسم به چیزی در داخل ماشین پرت شده است (که البته این سابقه دارد که در کنار رانندگی به چیزهای دیگر هم بپردازم). الان نمی دانم که چکار می کردم. آخرین چیزی که یادم می آید این بود که دیدم سمت راست ماشین از خط ممتد راست جاده در حال گذشتن است. دیگر زمانی برای واکنش نماند و چرخ های سمت راست وارد کناره شنی شدند. بقیه ماجرا دیگر آشکار است. سمت راست مزدا 3 با آن چرخهای باریک وارد شن شد و ماشین شروع به چرخیدن دور خود کرد. این که چکار کردم و آیا واکنش درست برای کنترل نشان دادم یا نه را نمی دانم. معمولا در این جور موارد آدم پایش را ناخودآگاه روی ترمز می فشارد که همین کنترل چرخ ها را می گیرد. این مزدا هم در این جا نشان داد که «ای ب اس» ندارد. به هررو با ماشین های آلمانی قابل مقایسه نیست.

آنگاه که همه چیز آرام گرفت ابتدا اطمینان یافتم که بالا و پایین ماشین سر جای خودش است و واژگون نشده است. ماشین پس از چرخیدن به دور خود در چند متری کنار بزرگراه در شن نرم کویری فرو رفته بود. تا اندازه ای که در سوی من باز نمی شد. همان گونه که در حال ارزیابی شرایط بودم که چه باید کرد، کسی در تاریکی به شیشه زد. دیدم جوانی است با دشداشه عربی که اشاره می کند که از سمت راست پیاده شوم. پیاده که می شوم می بینم که مزدا چقدر در شن فرو رفته است. جوان عرب که نامش عبدالعزیز است چیزی می گوید. به انگلیسی می گویم که عربی نمی دانم. با لبخند می گوید: «وان مومنت!» به سراغ ماشینش که یک شورولت آمریکایی بزرگ عهد بوق است می رود. یک بیلچه می آورد. می خواهم آن را بگیرم. دوباره می گوید: «وان مومنت!» و خودش با آن دشداشه تمیز شروع به خالی کردن زیر ماشین می کند. هر چه به او می گویم تنها یک پاسخ می شنوم: «وان مومنت!» به نظر تنها واژه ای است که می داند. نمی گذارد به چیزی دست بزنم و می خواهد همه کار را خودش انجام دهد.

در این میان یک رنجرور بزرگ از راه می رسد و دو مرد میان سال با دشداشه و ریش بلند پیاده می شوند. آنها نیز انگلیسی نمی دانند و با عبدالعزیز حرف می زنند. سپس با اشاره به من می گویند که می خواهند مزدا را بیرون بکشند. تنها راه همین است. می روم قلاب مخصوص را می آورم و به جلوی مزدا می بندم. بقیه کار ساده است. ریسمانی می آورند و به آسانی مزدا را از شن کویری بیرون می کشند. سپس انگار که پیش پا افتاده ترین کار دنیا را انجام داده اند یک خداحافظی ساده می کنند و می روند. من می مانم و عبدالعزیز.

چرخ جلوی سمت چپ پنچر است. تا می خواهم به سوی صندوق عقب بروم، عبدالعزیز می آید: «وان مومنت!» نخیر، خودش می خواهد چرخ را عوض کند. برای من که معمولا هیچ کار خود را به دیگران وا نمی گذارم، این مورد به ویژه دشوار می آید. ولی مشکل زبان و عبدالعزیز درشت هیکل که خود را جلو می اندازد وادارم می کند که کار را به او بسپارم. چرخ را عوض می کنیم و با هم دوروبر ماشین را بازرسی می کنیم و آنکاه که خاطر جمع می شویم که مشکل دیگری نیست، از او تشکر می کنم و از هم جدا می شویم.

وارد بزرگراه که می شوم، عبدالعزیز دنبالم می آید. به نظر می آید که رفتار ماشین مرا زیر نظر دارد. سپس از کنار من رد می شود و از پهلو و سپس در آینه نگاه می کند. مدت 10 دقیقه اینطور با سرعت 60 و 70 کبلومتر در ساعت می رویم. آنگاه که اطمینان می یابیم که مزدا مشکلی ندارد، من به سرعت خود می افزایم، برایش دست تکان می دهم و از او سبقت می گیرم.

پس از نیم ساعت دیگر داستان را فراموش می کنم و می روم سراغ موسیقی زیبا و کویر و آسمان پرستاره. البته دیگر حواسم پرت نیست.

ناگهان به صداهای موجود راه و موسیقی، صدای زوزه مانندی افزوده می شود و مرا به خود می آورد. صدا از سمت چپ می آید و آن را می شناسم. یکی از چرخ ها پنچر است. چون فرمان نمی کشد به مفهوم چرخ عقب است. به کناره شنی بزرگراه می روم و می ایستم. به خود می گویم که چرخ اضافی که نداری و باید شب را در کویر سپری کنی. عجب شبی است امشب! افکارم غرق ارزیابی موقعیت است: آیا می شود در حاشیه بزرگراه ماند و خوابید، آن هم با این رانندگی دیوانه وار سعودی ها؟ آیا اینجا امداد جاده دارد؟ به طور حتم دارد. شماره اش کجاست؟ شماره پلیس چند است؟ شماره AVIS کجاست؟

گرم جستجو میان کاغذهای ماشین هستم که کسی به شیشه می زند. نگاه می کنم، عبدالعزیز است. به خود می گویم این فرشته نجات را که می فرستد؟ به شوخی به خودم می گویم من فکر می کردم که ماوراءالطبیعه نشین ها مرا دوست ندارند. ولی گویا دارند. پیاده می شوم و می گویم تو دیگر از کجا پیدایت شد؟؟

می خندد و می گوید: «وان مومنت!» این بار می گویم وان مومنت دیگر به کارت نمی آید. دیگر چرخی نداریم. به اطراف می نگرد. آن دورها چند چراغ سوسو می زنند. چرخ پنچر را از صندوق بر می دارد، به داخل ماشین خودش می اندازد و اشاره می کند که با او بروم.

کمی که می رویم می بینیم که چراغ ها آن سوی بزرگراه هستند. به عبدالعزیز این را می گویم. «وان مومنت!» سپس همان کاری را می کند که نگرانش بودم. میان بزرگراه دور می زند و به سرعت به آن طرف می رود. آنجا یک ایستگاه خدمات میان راه است. یک تعویض روغنی هم انجاست. چرخ را به آنها می دهد. سپس به من اشاره می کند که همین جا بمان و خود به داخل یک خواروبار فروشی پاکستانی که چیزهای غریبی دارد میرود و با یک کیسه پر بر می گردد. «فور یو!» برایم دو آب میوه، آب معدنی و شکلات خریده است. جالب است. به نظر می آید که خودش را در برابر من که شاید بیست سال از او بزرگتر هستم، مسئول می داند.

چرخ را تحویل می گیرد و نمی گذارد پولش را بپردازم. برای من که بخش زیادی از دنیا را گشته ام و با فرهنگ های مختلف آشنایی دارم، این رفتار خیلی نادر است. تجربه و احساسم با هم درگیر می شوند. یکی می گوید مواظب هر حرکتش باش و احتیاط کن. شاید منظوری دارد. آن یکی به تحسین این غریبه می پردازد که به جای این که بگوید به من چه! پلیس می آید و کمک می کند (همانند خیلی از اروپایی ها) و راهش را بکشد و برود، اکنون نزدیک دو ساعت است که وقتش را به کمک به این غریبه که زبانش را هم نمی داند، می گذراند.

سوار شورولت قدیمی می شویم. نمونه همان ماشین های پرسروصدایی است که جوانان سیاه پوست آمریکایی در فیلم ها سوار می شوند. دوباره در میان بزرگراه دور می زنیم و به مزدا می رسیم. عبدالعزیز باز مرا پس می زند و چرخ را عوض می کند. سپس با عربی و انگلیسی به من می فهماند که این ماشین دیگر مطمئن نیست و نمی توانی با آن 400 کیلومتر بروی. به دنبال من به شهر من بیا تا آن را برای بازرسی بدهیم.

من هم دیگر به ماشین اطمینان نداشتم و ساعت نه شب بود. پذیرفتم و به دنبالش رفتم. شهرش «الهفوف» بود؛ 60 کیلومتر بیراهه برای من! همانگونه که به دنبالش می رفتم، باز آن احساس و منطق با هم درگیر بودند. کلیشه می گوید عربستان جای امنی است. اگرچه من این را زیاد قبول نداشتم و در همان مدت کوتاه سه مورد دزدی و حمله به همکارانم برای گرفتن نوت بوک یا تلفن همراه آنهم در میان منطقه تجاری ریاض اتفاق افتاده بود. ولی اینجا باز امن تر از جاهایی چون سائوپاولو، بوگوتا، واشنگتن یا شیکاگو است. جاهایی که من در بدترین سالها از آنها گذشته بودم. یادم است که یکبار در ریودوژانیرو با ماشین راهم به درون یکی از حلبی آبادهای فراوان آنجا افتاد. جایی که برای پنج دلار آدم می کشند و بسیاری از کسانی که در آنجا به دنبا می آیند هیچ گاه ثبت نمی شوند و هیچ مدرک شناسایی ندارند. شهرداری هر روز در اینجا و آنجا چند جنازه پیدا می کند که معلوم نیست کی هستند و کی آنها را کشته است. به هرحال پس از نیم ساعت با کمال احتیاط راه خروج را یافتم.

یک بار دیگر در نیمه شب در فیلادلفیا راه را گم کردم و به German Town ، خطرناک ترین محله فیلادلفیا رسیدم که با این نام بی ربط هیچ سفیدپوستی در روز هم به آنجا نمی تواند برود. سرانجام آنگاه که از یک پلیس آدرس را پرسیدم، خودش با ماشینش جلو افتاد و مرا تا خانه دوستم همراهی کرد.

به الهفوف می رسیم. شهری است کوچک و معمولی و در نگاه اول بدون چهره خاص. عبدالعزیز جلوی یک تعمیرگاه می ایستد و با صاحب بنگلادشی حرف می زند. مزدا را آنجا می گزاریم. عبدالعزیز می پرسد که آیا من برای بازگشت به ریاض عجله دارم یا نه. پاسخ منفی می دهم. می گوید با هم برویم که من به کارهایم برسم. برایم جالب است چون می توانم وارد زندگی روزمره یک نفر از مردم اینجا شوم.

به خانه اش می رویم که دستهای کثیفمان را بشوییم. یک اتاق در کنار حیاط یک خانه اجاره کرده است. تنها یک اتاق دارد با دستشویی در حیاط. اصرار غریبی دارد که وارد اتاقش شوم. اتاقش شاید 30 متر مربع باشد که دورتادور آن را پشتی و تشک چیده است. یک تلویزیون و ویدیوی خاک خورده و چند تا عکس در قاب هم هست و همین. بیرون می رویم و دوباره با ماشین پر سروصدا راه می افتیم. در نزدیکی آنجا خانه پدر و مادرش را نشان می دهد، هم چنین خانه برادر، عمو و خاله اش را. همه همان اطراف هستند.

در برابر یک خشکشویی نگاه می دارد. از درون ماشین صاحب آنجا را که پاکستانی است، فرا می خواند و سپس چند پیراهن و دشداشه را از روی صندلی عقب به پیاده رو پرتاب می کند.

دوباره در شهر می چرخیم. به یک فروشگاه تلفن همراه می رویم که صاحبش دوست او است. مرا به او و چند جوان دیگر آشنا می سازد و می گوید که ایرانی هستم. آنها که به نظر می آید برای اولین بار با یک ایرانی روبرو می شوند، به من خوش آمد می گویند. در اینجا باید یک نکته را بیان کنم. در مدت پنج ماهی که در این کشور هستم هر جا رفته ام با خوشرویی مردم روبرو بوده ام و حتا یک مورد نیز پیش نیامده است که کسی اشاره ای منفی به ایرانی بودنم بکند. در مجموع مردم مودب و خوشرویی به نظر می رسند.

صاحب فروشگاه آخرین تلفن های نوکیا را نشانم می دهد و می خواهد نظرم را بداند. خوشش آمده که با کسی آشنا شده که مسئولیت راه اندازی شبکه سوم تلفن همراه در عربستان سعودی را دارد. کنجکاو است و پشت سر هم در مورد خدمات جدید می پرسد. برایش از Mobile TV، Mobile Chat، LBS و چیزهای دیگر می گویم. به هیجان می آید. انگلیسی هم بیشتر از دیگران می داند.

دوباره در شهر می گردیم. این بار سه نفر هستیم. در کنار شهر در یک خیابان خلوت با کسی قرار دارند. سپس یک ماشین دیگر می آید. همراه ما به سراغش می رود. به عبدالعزیز می گویم چه نوع کار خلافی دارید انجام می دهید؟ می خندد و می گوید هیچی. این ماشین از دوبی می آید و پر از تلفن همراه است و ما از او تلفن ارزان می خریم. حرفش نادرست نیست چون در اینجا برای اینگونه چیزها گمرک و محدودیت وجود ندارد.

پس از خرید چند تلفن نوکیا به سراغ تعمیرگاه می رویم. ماشین آماده است. البته چرخ پنچر قابل تعمیر نیست و تعمیرکار هم جایگزین ندارد. باید بدون چرخ اضافی برگردم. اینجا هم عبدالعزیز با هیکل درشت خود جلوی من می ایستد و نمی گذارد هزینه تعمیرگاه را بدهم. نمی توانم دلیل این رفتارش را بفهمم. تعارف هم ندارد. ایرانی که نیست!

می گوید برویم شام بخوریم. البته اکنون دیگر ساعت از نیمه شب گذشته است ولی در اینجا مردم بسیار دیر شام می خورند. به فروشگاه بر می گردیم و چند نفر دیگر هم با ما می آیند. بسیار کنجکاو هستم بدانم که جوانان اینجا وقت آزاد خود را چگونه می گذرانند. ولی مشکل زبان وجود دارد و تنها می توانم در رفتارها ریزبین شوم و برداشت خودم را داشته باشم.

به یک ساندویچ فروشی کوچک نه چندان تمیز می رویم. به نظر پاتوق اینهاست چون همه یکدیگر را می شناسند. عبدالعزیز می پرسد با همبرگر موافقی؟ پاسخ مثبت می دهم. بعد که برای ما پنج نفر ده همبرگر بزرگ با ده سیب زمینی و ده نوشابه بزرگ آمد، متوجه می شوم که چه کرده است. می پرسم اینها را کی قرار است بخورد؟ می گوید مگر زیاد است؟ کاری نمی شود کرد. در اینجا دیگر ادب حکم می کند که همه را باید خورد، هرچند که کسی نظر مرا نپرسیده بود. قابل پیش بینی است که در اینجا نیز عبدالعزیز مانع پرداخت من شد. دلیل فرهنگی این کار را نمی فهمم. نمی خواهم این رفتار را با مذهب توضیح دهم چون شخصیت او را زیر سوال می برد. نه می دانم که دینش چیست و نه سنی ها (اگر سنی باشد) آنجور مانند شیعه ها به دنبال پر کردن حساب بانکی بهشت خود هستند و کار خوب برایشان تنها به خاطر ثوابش خوب است. برایم سنگین است که این جوان کم درآمد که نیمه روز راننده یک شرکت و نیمه دیگر در جایی نگهبان است، اینجور برای من پول خرج می کند. در میان فرهنگ هایی که می شناسم این رفتار برایم تازگی دارد.

ساعت یک و نیم شب است که به کنار مزدا می رسیم. راه را می پرسم. عبدالزیز می گوید نه، ما تا ورودی بزرگراه به سوی ریاض همراهت می آییم. 20 دقیقه راه است. در میان راه 3 ماشین دیگر پر از پسرهای جوان که با سرعت به دنبال هم گذاشته اند، از پشت به ما نزدیک می شوند. درست در کنار ما یکی کنترلش را از دست می دهد و دور خود می چرخد و به یکی دیگر می خورد. سومی هم به نرده محافظ وسط برخورد می کند. ما دو ماشین به سختی مانع می شویم که به ما بخورند و از میانشان رد می شویم. از این دیوانه ها در عربستان پر است. تنها سرگرمی موجود همین کارهاست. سرانجام در ورودی بزرگراه یک عکس یادگاری با هم می گیریم و از آنها خداحافظی می کنم.

دگربار خود را به شب، ستارگان، به کویر و موسیقی زیبای لبنانی می سپارم و ساعت شش صبح به ریاض می رسم. در میان راه نیز یک ماشین را دیده بودم با یک خانواده که بنزین نداشت. راننده را به پمپ بنزین می رسانم. بارها تشکر می کند «شکران، شکران!»

من چه باید می گفتم در برابر آن همه کمک و صمیمیت که دیده بودم؟