نوروزی که در پاییز بود و خوانیتا

امروز 21 مارس 1999 است و اول فروردین 1378 روز اول نوروز. هوای سائوپائولو ابری است. در نیمکره جنوبی اول پاییز است و آغاز فصل باران. جوزه همکار برزیلی می آید و سال نو را تبریک می گوید. دیگرغافلگیر نمی شوم. برزیلی ها از ایران زیاد می دانند. تلفن را برمی دارم و شماره پدرومادرم در تهران را می گیرم. سال نو را تبریک می گویم. در صدایشان غم موج می زند و یکیشان آنطرفتر می گرید. می گوید 3 تا بچه داریم و حالا روز عید باید تنها باشیم. ظاهرا آنهایی که همیشه روز اول به دیدنشان می رفتند، هنوز نرفته بودند. غمم صدچندان می شود.

دوباره به سراغ تلفن می روم و شماره اش را در تهران می گیرم. می گویم در این سالهایی که با هم بوده ایم همیشه در مشکلاتت همراهت بوده ام و خیلی شبها بالای سرت بیدار نشسته ام. هیچگاه از تو چیزی نخواسته ام ولی اکنون از تو خواهش می کنم همین الان بروی آنجا. حالشان خوب نیست وچند ساعتی آنجا باش. گوش می دهد و با برآشفتگی همیشگی اش می گوید نمی روم. به من چه!

با همه شناخت ازاو بازهم یک امید کوچک داشتم که به خاطرتنهایی پدرومادربپذیرد. نپذیرفت.

در زندگی لحظه هایی پیش می آیند که همه چیز سرعت نور می گیرد، راههای طولانی به سرعت پیموده می شوند و صخره ها از هم می پاشند… اگر چیزی مانده بود، در آن روز نوروزی پاییززده برای همیشه ناپدید شد و من تنهاتر از پیش شدم.

چند ساعت به پروازم باقی مانده. به هتل برمی گردم و درهیاهوی اونیدا پاولیستا (Avenida Paulista) غرق می شوم.

از سائوپائولو باید به بوگوتا، پایتخت کلمبیا بروم. 5 ساعت پرواز است. پرواز3 ساعت هم تاخیر دارد. تمام مدت غرق تماشای جنگل های آمازون هستم؛ مجرای تنفس کره زمین که چون فرشی سبز زیر پایمان را پوشانده است. از جنوب شرقی آمریکای جنوبی به شمال غربی می روم و کماکان پاییز است.

ساعت هشت شب از فرودگاه بوگوتا بیرون می آیم. همهمه ای ست. اولین بار است به کلمبیا می آیم و می دانم که اینجا یکی از ناامن ترین و خطرناک ترین کشورهای آمریکا است.جنگ داخلی هم با مافیای مدیین و کالی وهم با چریکهای چپ «فارک» در جریان است. به ویژه که چریکهای فارک یاد گرفته اند کارمندهای شرکت های بین المللی را بربایند و با دریافت پول زیاد از شرکت آزاد کنند. خوشبختانه ظاهرم در اینجا همانند بسیاری از کشورهای جهان توجه کسی را به عنوان خارجی جلب نمی کند.

راننده ای به سراغم می آید. می گوید تاکسی سینیور؟ به نظر بی خطر می آید. آدرس را می گویم و سوار می شوم. ماشین آمریکاییش مال دوران بوق است و فرمانش راحت 45 درجه بازی دارد و برای آن که ماشین را در مسیر مستقیم براند، کارش زیاد است. موسیقی مرنگه (Merenge) گذاشته و به همراهش می خواند و هر از چندی به من هم چیزی می گوید. کاری هم ندارد که می فهمم یا نه. خوش است. از او خوشم می آید. این مردم آمریکای لاتین در مدتی کوتاه درک ومعیارهای مرا برای زندگی کامل به هم ریختند واز نو شکل دادند.

به داخل شهر و منطقه «سونا روسا»(Zona Rosa) می رسیم که هتل کوچک لابوهم (La Bôheme) در خیابان هشتادودوم قرار دارد. منطقه ای پرسروصدا و پرازکافه های گوناگون در کنار یکدیگر، خیابان های باریک و پراز مردمی که در کافه ها می لولند. صدای موسیقی از همه طرف می آید: مرنگه، سالسا و پاپ. درست روبروی هتل یک کافه است که از آن موسیقی جاز به گوش می رسد. به به! درهمان نگاه اول از اینجا خوشم می آیدو احساس می کنم که آدم خانه اش باید اینجا باشد.

اسم هتل لابوهم (La Boheme) است؛ نام فرانسوی منطقه ای درجمهوری چک آن هم دراینجا این طرف دنیا! خسته و بی حوصله به داخل می روم. هتل کوچکی است که بعدها می فهمم که 30 تا اتاق دارد. آنطرف پیشخوان چند کارمند اونیفورم پوش سرشان با مشتری ها گرم است. یکی دیگر دخترجوانی است با موهای مشکی که کسی جلویش نیست. سرش پایین است و گرم کار. به سویش می روم. سر بلند می کند، مرا می بیند و لبخندی می زند. لبخندی ساده ودوستانه، از آنها که هر جای جهان در جایی مثل این هتل ردوبدل می شوند. اما این لبخند هرچه بود در ذهن من حک شد. لبخندی زیباو غیر قابل توصیف که مرا چون صاعقه گرفت وزمان ایستاد. این احساس را در داستانها می نویسند و ما می خوانیم و رد می شویم. چون مال همان جاست وانگار ربطی به واقعیت ندارد. ولی آن لبخند زیبا بر پهنه چهره ای زیباتر وآرام چنان خستگی آن روز را از من زدود که انگار من نبودم که قلبش شکسته بود، صخره ها بر احساسش ریخته بودند و آن روز ازفرازچند مرز زمان پرواز کرده بود.

شب به هنگام خواب به این روز جادویی می اندیشیدم که چه کارها کرد.

امروز21 مارس 2008 است و دقیقا 9 سال از آن لبخند جادویی چند ثانیه ای می گذرد، خوانیتای دوست داشتنی، دانشجوی آن زمان و آنتروپولوگ امروز اکنون از بهترین دوستان من است. قلبی واندیشه ای زیبا دارد. هرچند او را تنها در آن دوره چند ماهه که به بوگوتا می رفتم دیدم وهمواره رسمیت پیشخوان در میان ما بود. هنوزاو برایم به اسپانیایی می نویسد و من به انگلیسی. و ما دیگر یکدیگررا ندیدیم.

Advertisements

یک پاسخ

  1. خیلی جالب و لذت بخش بود
    گویی مشغول خواندن یک داستان هستیم
    ممنون
    .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: