گواهینامه رانندگی سعودی گرفتم

امروز به همراه یکی از همکاران سعودی برای دریافت گواهینامه سعودی به اداره مربوطه در خیابان «تخصصی» در ریاض رفتیم. با گواهینامه بین المللی تنها یک ماه می شود در اینجا رانندگی کرد. ترجمه گواهینامه خارجی، تعیین گروه خون و آزمایش دید و 250 ریال می خواهند. روبروی اداره یک مغازه هست که رویش نوشته کلینیک آزمایش خون. با تردید به آنجا می روم. ولی جای بسیار تمیزی است و کسی که آنجاست بهداشت را کامل رعایت می کند. در 3 دقیقه گروه خون مرا تشخیص داد. بعد در اداره رفتیم برای آزمایش دید. یکی پشت یک میز نشسته بود که بالای سرش نوشته بود «آزمایش دید». فرم را گرفت و نگاهی به من انداخت و مهری روی آن زد و گفت بفرمایید. همین! شاید تنها نگاهش برای این بود که ببیند من چشم دارم یا نه. همکار مصری پشت سر من می گفت که به او حتا نگاه هم نیانداخت. در حالی که او عینک بر چشم داشت ولی عکسش بدون عینک بود.

پس از 45 دقیقه دارای گواهینامه سعودی شدم!

شاهکار جدید جناب سرکوزی نژاد

نه، این دنباله نام را من برای جناب رییس جمهور فرانسه نگذاشته ام. این ابتکار مردم فرانسه است که به او می گویند «سرکوزی نژاد»! این کار را قبل از شاهکار جدیدش انجام دادند و نشان دادند که عجب ملت خوش ذوقی هستند.

در ماه فوریه 2008 در پاریس نمایشگاه کشاورزی بود و آقای سرکوزی هم از آن بازدید کرد. اتفاقی که در آنجا افتاد و فیلمی که گرفته شد باعث شد که سایت روزنامه فرانسوی «لو پاریزین» Le Perisien www.leparisien.fr که آن فیلم را گذاشته بود، در چند ساعت 330.000 کلیک بخورد.

فیلم این صحنه را نشان می دهد: سرکوزی به همراه تعداد زیادی و از جمله به اندازه کافی میکروفون و دوربین با تعدادی از بازدیدکنندگان خوش و بش می کرد و لبخند ملیحی هم بر لب داشت. در این میان دستش را به سوی کسی دراز می کند که با او دست بدهد و او دستش را پس می کشد و به سرکوزی می گوید : «اوه، اوه، نه! به من دست نزن!» آقای رییس جمهور با همان لبخند ملیح به او می گوید:»پس برو گمشو!» آن مرد جواب می دهد:»تو حال مرا به هم می زنی.» آقای رییس جمهور با همان لبخند ملیح می فرمایند:»برو گمشو، حرامزاده!»

سایت های YouTube و DailyMotion هم این فیلم را گذاشته اند.

دیدید چرا فرانسوی ها خوش ذوق هستند؟

هیتلر و فراکنشتاین :دو کاندید انتخابات 2008

این روزها در ایالت مگالایا در شمال هند رقابت انتخاباتی پارلمان ابالتی در جریان است. یکی از این کاندیدها «آدولف هیتلر ماراک» است. یکی دیگر نامش «فراکنشتاین مومین» است که معلم مدرسه نیز هست. این دو اکنون دارند به این می اندیشند که با چنین نامی آیا مردم به آنها رای می دهند یا بیشتر وحشت می کنند. مشکل این دو در اینجاست که کاندیدهای دیگری هم هستند که نام های معروف بهتر دارند. یکی نامش «زنیت زانگما» است، دیگری «مون لایت پاریات»، آن یکی «رومئو فیرارانی» و یکی دیگر «دارلینگ واول لامار» است.

روزنامه خلیج تایمز در مورد این ایالت دورافتاده در شمال هند که 3/2 میلیون نفر جمعیت دارد، می نویسد که مردمان آنجا که به زبان «خازی» حرف می زنند و انگلیسی خیلی کم می دانند، دوست دارند نام افراد نامدار را که می شنوند روی فرزندانشان بگذارند بدون آن که چیزی در مورد آن نام بدانند.

این جالب است که اگر 50 سال پیش پدر و مادر جناب آدولف هیتلر ماراک چیزی از صاحب اصلی این نام نمی دانستند، خود این جناب چرا تاکنون نامش را تغییر نداده است. حالا تصور کنید این آقا به سفارت آلمان یا اسراییل در هند برود و درخواست ویزا کند. چهره کارمند سفارت خیلی دیدنی خواهد بود.

چند سال پیش در آلمان با یک جوان ترک آشنا شدم که نامش هویدا بود و گفت ببین اسم من ایرانی است. گفتم این نام فامیل است نه اسم. گفت پدر من عاشق نخست وزیر شما بود و نام اورا روی من گذاشته است.

گمان کنم این روزها در ایالت مگالایا در شمال هند کودکی به دنیا آمده باشد که نامش را احمدی نژاد سینگ گذاشته باشند!

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

آدرس این نوشته در رادیو صدای آلمان

شما غافلگیر شدید وقتی احمدی نژاد رییس جمهور شد؟ من که شدم.

غافلگیر می شوید وقتی می بینید که احمدی نژاد در میان عموم مردم خاورمیانه طرفدار دارد؟ من نه!

راننده تاکسی بنگلادشی که مرا به فرودگاه ریاض می رساند، از این که من ایرانی هستم، به وجد می آید و بلافاصله شروع به تعریف از جناب احمدی نژاد می کند. در حالی که شاید تعداد واژه های انگلیسی اش به 50 تا هم نرسد، تمام مسیر 45 دقیقه را در ساعت 2 صبح به احمدی نژاد و خوبی هایش و ایران قدرتمند در منطقه اختصاص می دهد. حرفهایش هم مثل بقیه طرفداران انترناسیونال احمدی نژادی در کشورهای عربی، پاکستان یا بنگلادش یکی است. همه شان از این که یکی پیدا شده است که می خواهد بمب اتمی روی اسراییل بیندازد و آنجا را از روی نقشه پاک کند، خوشحالند. خود او که هیچ گاه نگفته است که چنین هدفی دارد. ولی اینها امید بسته اند که دارد.

من بیشتر به جای آن که به حرفهای تکراری که مال خودش هم نیست، گوش دهم، سعی می کنم این را بفهمم که در ذهن و روح او چیست که احمدی نژاد را برایش جذاب می کند. اولین سوال که به ذهن من می رسد این است که این بشر به جای آن که کنجکاو و جستجوگر باشد و مرا سوال پیچ کند و سعی کند از اسطوره اش بیشتر بداند، چرا دارد مرا درس می دهد؟ مگر من همشهری قهرمانش نیستم؟ نه کنجکاو نیست. در اصل احمدی نژاد به عنوان یک شخص برایش اهمیتی ندارد که او بخواهد بیشتر بداند. او آنچه را که لازم دارد را می داند و نکته همین جاست.

از بنگلادش آمده است. خانواده اش را آنجا گذاشته و هر 2 یا 3 سال به آنها سرمی زند. تازه اگر صاحب کارش به او اجازه خروج از کشور بدهد. 11 سال است که زندگیش اینجور است. نمونه هایی چون او که از بنگلادش، پاکستان یا سری لانکا و یا جای دیگر به عربستان سعودی و دیگر کشورهای کنار خلیج فارس آمده اند، تعدادشان به میلیونها می رسد. تمام شغل های ساده و پست این کشورها در دست اینهاست و احساس حقارت، ترس و تسلیم در همه رفتارشان جاریست.

این که می گویم به وجد آمده بود، اغراق نیست. اینها از این که کسی آمده است که حرف آنها را می زند از خود بیخود شده اند. شاید برای اولین بار در زندگیشان احساس می کنند که کسی هستند. کسی آمده و حرف دل تاریخی آنها را می زند. کسی آمده که پول را تقسیم می کند، بمب را تقسیم می کند، موشک را تقسیم می کند و اعتماد به نفس را تقسیم می کند. اهمیتی ندارد که کیست و نامش چیست. می خواهد نامش همانند این نام غیر قابل تلفظ احمدی نجاد باشد یا صدام حسین. مگر همین ها شادی نکردند آنگاه که سردار قادسیه با دنیا درافتاد و از جمله چهار موشک اسکاد هم به اسراییل فرستاد؟

احمدی نژاد نماینده آنهاست. اینجاست که احساس قدرت می کنند. یکی از میانشان برخاسته که قرار است بمب اتمی اسلامی بسازد، اسراییل را نابود کند وآمریکا را از منطقه فرار دهد.

یادتان هست آن زمانی که آن گروه خاورمیانه ای دیوانه فاجعه 11 سپتامبر را آفریدند، در بسیاری از کشورهای اسلامی مردم پایکوبی کردند؟ مگر دلشان خنک نشده بود؟ این صحنه به قدری زشت و نفرت انگیز بود که وقتی یک گروه کوچک و ناچیز به همدردی در میدان محسنی تهران شمع روشن کردند، انعکاس جهانی یافت.

این راننده بنگلادشی یک نمونه ساده است.برخی (نه همه) همکاران فلسطینی، اردنی، سوری، مصری یا پاکستانی من نیز حرفهای مشابه می زنند ولی کمی که بگردی در میان اندیشه آنها نیز این بن بست تاریخی را، این تناقص افکار و معیارهایشان با دنیای امروز را به روشنی می یابی.

مردم کشورهای عربی که سالهاست از ضعف همه جانبه خود و حاکمانشان در برابر اسراییل رنج می برند، اکنون در انتظار قهرمان اسلامی خود هستند. این که او یک رافضی از سرزمین خورشیدپرست هاست، اهمیت ندارد. ناگهان «بت پرست شیعه» را به عنوان مسلمان چون خودشان می پذیرند. چون قرار است اسراییل را از روی نقشه پاک کند.

کاش این پراگماتیسم را در حل مشکلات واقعیشان داشتند. کاش این اصلا اسمش پراگماتیسم بود و بندبازی نبود.

احمدی نژاد نماد انسان سرخورده خاورمیانه ای است. انسانی که اکنون سربلند کرده و متوجه شده است که از کاروان تمدن، اندیشه، تکنولوژی و رشد عقب مانده است. انسانی که سده هاست حرفی برای گفتن ندارد و اندیشه و ذهنش حتی توانایی توصیف وضعیت فلاکت بارش را هم ندارد، چه رسد به آن که راه حل نیز بیابد. دهه هاست که دایی جان ناپلئون به کمکش آمده، فکر کردن را برایش آسان کرده و یادش داده که به جای نگریستن در آینه، استعمار غرب را مقصر فلاکت خود بداند که او را عقب نگاه داشته و ثروتش را به غارت برده است.

البته دایی جان نیز پیر و فرسوده شده است. چون حرفهایش کهنه شده است و دیگر برش ندارند. او از جمله نمی داند که پیشرفت هند و شرق آسیا را چگونه توضیح دهد. مگر آنها استعمار نشده بودند؟ چه شده است که شرقی ها تنها در 20 سال خود را به نزدیکی غرب رسانده اند؟ چه شده است که چین در زمانی کمتر از سی سال که از شر مائوتسه تونگ و دارودسته ابلهش رها شد، اکنون تبدیل به کارخانه دنیا شده و عربستان سعودی که شاید هنوز هم پولهایش بیشتر از چین باشد، نمی داند که خرما را چگونه باید بسته بندی کرد؟ ولی بلد است که «هیاه امر به معروف و نهی المنکر» راه اندارد و اوباش آن هر هفته 2-3 نفر را در راه دعوت به معروف به قتل برسانند. بلد است که فروش گل سرخ را ممنوع کند. چون گل سرخ نماد انحراف اخلاقی و انحطاط غربی است.

بنگلادشی یا پاکستانی که در جدایی ابلهانه خود از هند و آن جنگهای حیدری-نعمتی شاید تازه فهمیده است که چه کلاه گشادی سر خود گذاشته، در بی هویتی خود اکنون می خواهد آویزان کس دیگری شود تا شاید از درگاه او فرجی بر او حاصل شود؛ هرچند که بمب اتمی هم هیچ کمکی به اعتماد به نفس پاکستانی نکرده است.

انسان سرخورده خاورمیانه ای همواره در گذشته خود زندگی می کند. او که با بی هویتی خود در دهکده جهانی مشکل دارد و حرفی برای گفتن ندارد، گذشته خود را نبش قبر کرده، انرا با آرزوهای دست نیافته حال خود در هم می آمیزد و برای خود نقابی زیبا و طلایی می سازد و با آن در آینه به خود می نگرد و لذت می برد: «ما این بودیم!»

اگر ترک است، به امپراطوری عثمانی می بالد که تا دیوارهای وین نیز رفته بود و سده ها بخشی از اروپا را در اشغال خود داشت. انگار با اندیشه انسان متمدن امروزی این چیزها پز دادن دارد. البته قتل عام 1،5 میلیون ارمنی را هنوز هم انکار می کند و به جای آن که شهامت اخلاقی نشان دهد و جرم خود را بپذیرد، می خواهد جر بزند و بیشتر نشان می دهد که هنوز هم با تمدن و اندیشه انسانی فاصله دارد. به آتاتورک می نازد که پدر ترکیه مدرن است و با کتک و زور کشور را متمدن کرده است. انگار ممنوعیت روسری و شال کمر و اجبار کراوات و کلاه، انسان سنتی قضاوقدری را یک شبه مدرن می کند. یادش رفته که آتاتورک نیز همانند یارش رضاشاه کبیر شیفته هیتلر بود.

اگر عرب است به امپراطوری اسلامی می نازد که تا جنوب فرانسه و اسپانیا رفته بود، که قاشق و چنگال را به دست اروپاییان وحشی داد، که به آنها یاد داد که حمام بروند و ریاضی، شیمی، پزشکی و ستاره شناسی و غیره را به آنها یاد داد. ولی چرا پس از یاد دادن این چیزهای خوب به آنها خودش تعطیل شد و هنوز دوست دارد با دست غذا بخورد؟

اگر ایرانی است که دیگر هیچ! تمدنش دنیا را گرفته و تقریبا هیچ چیز نیست که ریشه اش ایرانی نباشد. نژادش آریایی است (یعنی نژاد برتر) و خوشحال است که آلمانی ها نیز آریایی هستند. چون آنها پیشرفته هستند پس ما هم … حال به او بگو که در زیست شناسی چیزی به نام نژاد آریایی وجود ندارد و این حرفها قرن بیستمی و ساخته نازی هاست. نمی پذیرد. وگرنه با آن خلاء چه کند که ناگزیر به وجود می آید؟

می گوید 2500 سال پیش امپراطوری عظیم داشته ایم از مصر و اتیوپی تا مقدونیه و هند مال ما بوده است. اگر از او بپرسی که 2600 سال پیش چه داشتی نمی داند. چون این حرفها نیز مال خودش نیست و حتی یک کتاب ایرانی مستقل جامع در باره تاریخ خودش هم ننوشته است. هرچه هست را ایران شناسان غربی برایش نوشته اند. ولی می داند که چاپار داشته، فدرالیسم را اولین بار او به کار بسته، به زنان و مردان حقوق برابر می داده. اولین منشور حقوق بشر مال اوست و جایش را در آن ساختمان در نیویورک نیز می داند. قنات را هم او اختراع کرده و در مکزیک و پرو هم مچ مردمان آنجا را گرفته است که کپی کرده بودند.

فقط نمی داند که چرا این اولین بارها خیلیشان آخرین بارها هم بوده اند و هیچگاه تداوم نداشته اند. این را نمی داند.

اعتقاد ژرف دارد که ایرانی از دیگران باهوش تر است و هرکجا می رود همیشه موفق و از دیگران سر است. دوست دارد آویزان تلاش های کسانی شود که جدا از این حرفها راه خود را از این افکار حقیر جدا کرده اند و رفته اند و نامی بر جای گذارده اند. گوش فلک را کر کرده که پروفسور هشترودی شاگرد اینشتین بوده است. خوب بوده است که بوده است. ترا چه؟ برای من این یکی از کودکی همیشه سوال بوده که چرا این که شاگرد آن یکی بوده است پروفسور است و آن یکی هیچ لقبی ندارد.

در حکومت نشسته و می نازد که ایرانیان هر کجا رفته اند، سرفراز بوده اند. هنوز نگفته است که آنهایی که به ژاپن رفته بودند کی بودند و آیا آنها هم سرفراز بوده اند یا نه و آنهایی که اکنون به قطر و کویت می روند چه می کنند. نمی گوید که خود او چه کرده است که اینها کشور را رها کرده و رفته اند. کافی است یک ایرانی (الاصل) در ناسا پیدا شود. این در روزنامه اش گوش فلک را کر می کند. در داخل کشور تمام نیرویش را برای سرکوب و تحقیر زن ایرانی گذاشته، ولی وقتی در مدیریت پروژه مریخ ناسا یک زن ایرانی پیدا می شود این در روزنامه اش شادی می کند و او را مدیر پروژه معرفی می کند. آن زن و دیگر ایرانیان خارج اگر زحمت کشیده اند و جامعه آمریکا هم به آنها امکان رشد داده، مهم نیست. مهم این است که آنها نژادشان ایرانی است.

در جای دیگر نشسته و می گوید هر بلایی سر ما آمده، تقصیر عرب ها و دینشان است که به ما تحمیل کردند. این حکومت اسلامی هم اصلا ایرانی نیست و اینها عرب و عرب پرست هستند. ببین ما پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک داشتیم، نه قصاص و سنگسار و شلاق. ولی از ساسانیان و آخوندهای زرتشتی حکومتی نمی گوید که خون مردم را به شیشه کرده بودند و اگر پندار و گفتار و کردارت با سلیقه آنها نیک نبود، ترا به دستور انوشیروان دادگر وارونه در خاک می کردند. جالب اینجاست که دین شیعه که او آن را به عرب ها نسبت می دهد، کامل ایرانی است و تمام ویژگی های اندیشه و منش و شخصیت ایرانی را دارد و شاید بخش مشترکش با دین عرب ها از ده درصد بیشتر نباشد.

می گوید عرب ها دانشمندان و متفکران ما را به نام خود جلوه داده اند. ابن سینا و فارابی و رازی و خوارزمی و غیره مال ما هستند. نمی گوید چرا در دوره سلطه عرب این همه دانشمند در ایران داشتیم ولی در تمام دوران پرشکوه پیش از اسلام یک دانه آدم فسقلی که سرش به تنش بیارزد و یک حرف اندیشمندانه گفته باشد، یافت نشده است. در حالی که یونان کوچک (یا دقیق تر بگوییم، دولت-شهر آتن) که اندازه کشوری که زیر سلطه خود داشت، نصف یونان کنونی هم نمی شد، تمدن امروزی بشری را برای همیشه شکل داده است. تنها اشاره به اندیشه دمکراسی که مال آنهاست، کافی است. اگر من تنها به سواد دیپلم دبیرستان خود مراجعه کنم، نام هایی چون سقراط و بقراط و افلاطون و ارشمیدس و اقلیدس و هرودوت و اپیکور و … به یادم می آید به جز نام هایی که به زبان های دیگر می شناسم و نام فارسی آنها را نمی دانم. ولی برای یافتن یک دانشمند ایرانی پیش از اسلام به درون چاه سیاه می افتم. چرا؟

نمی گوید که همان اندیشمندان نامدار ایرانی از این رو صاحب نام شدند که راهشان را از بلاهت حاکم جدا کردند. نمی گوید که حافظ آنجا حافظ شد که از دروغ و ریاکاری و رندی و تزویر ایرانی بیزار بود و خودش هم به قول خودش آنقدر رند بود که می توانست به طور کامل همه حرفهایش را بزند و ابلهان تا صدها سال و حتی تا امروز هم نفهمند که او چه بار آنها کرده است. حال فردوسی و خیام و مولانا و خیلی دیگران که جای خود دارند.

اگر قرار بود دیگر ملتها هم با انسانهای برجسته شان پز بدهند، انگاه جایگاه ایران و دیگر خاورمیانه ای ها کجا بود؟ ایرلند و اسکاتلند با نیم وجب کشور که فرهنگ آمریکای شمالی را شکل دادند، یهودیان که با جمعیت چند میلیونی و آنهمه قتل عام 17-18 جایزه علمی نوبل دارند و نمی توانی به عرصه علم و هنر و اندیشه پای گذاری و اینشتین، فروید، مندلسون بارتولدی، باب دیلون، گرشوین، هاینریش هرتس، کارل مارکس، شوپنهاور، ولادیمیر هوروویتس، هاینریش هاینه، فرانتس کافکا، هانا آرنت؛ استانلی کوبریک، روزا لوکزامبورگ، آرتور میلر، کارل پوپر و بسیار بسیار دیگر را نادیده گیری، جایگاهشان کجاست؟ یک حساب ساده انجام دهید: نگاهی به مقاله های علمی و آثار خلق شده در تمام زمینه های علمی، فرهنگی و هنری امروز بیاندازید، نویسنده ها را دسته بندی کنید و یک نمودار بکشید و درصد نویسنده ها را نسبت به جمعیت کشورشان حساب کنید. آنگاه جایگاه واقعی امروزی ایرانی و انسان خاورمیانه ای را می یابید، بدون آن که اینجا دیگر امکان برپا کردن گردوغبار تاریخی داشته باشد.

انسان خاورمیانه ای همیشه جملاتش را به ماضی ساده و در بهترین حالت با ماضی استمراری می نویسد: «ما … بودیم. ما داشتیم.» او دچار بحران هویت تاریخی است که اکنون گریبانش را گرفته است. او در مقابل دبگران عقده حقارت دارد. اکنون نیز به دنبال این است که میان بر بزند و بدون زحمت جایی برای خود بگشاید. او که در تاریخ قرنهاست که کار نکرده است و اهل زحمت کشیدن نیست، اکنون دنبال معجزه می گردد. حال این معجزه هاله نورانی دور سر یک آدم دماگوگ چون احمدی نژاد باشد.

از نظر من اشکال انسان خاورمیانه ای به اسراییل تنها بر سر فلسطین و زمین نیست. اسراییل عذاب وجدان انسان خاورمیانه ایست. چون آنها در نیم وجب سرزمین توانسته اند 60 سال نه تنها در مقابل یال و کوپال 200 میلیون عرب مقاومت کنند و حقارتشان را به رخشان بکشند، بلکه یک کشور نمونه از خیلی جنبه ها بسازند. البته زحمت آن را هم یهودیان اروپایی کشیدند و بخش خاورمیانه ای بیشتر میان بر زد. نگاهی به برخی عربهای اسراییلی که 18% جمعیت را تشکیل می دهند، بیندازید. هنوز برخی از آنها در چادر زندگی می کنند و دولت جرات این که در مسیر کوچ سالیانه آنها جاده بکشد را ندارد، مگر این که برای عبور شترهایشان در مسیر همیشگی پل یا زیرگذر بگذارد. آن دوتا و نصفی مرتجع و افراطی یهودی هم که آتش جنگ را دامن می زنند و خواب اسراییل بزرگ را می بینند، خیلیشان ریشه در همین خاورمیانه دارند و از همین فرهنگ هستند.

البته دایی جان ناپلئون به ما یاد داده است که اسراییل تنها نیست و پشتش صهیونیسم جهانی، محافل قدرتمند مالی و دولت آمریکا قرار دارند. همه اش درست! ولی چرا شما از این چیزها ندارید؟ محافل مالی قدرتمند شما کجا هستند؟ اگر دشمن مشترک دارید وحدتتان کجاست؟ شصت سال درگیری بدون هیچ نتیجه ای با اسراییل هنوز هیچ یک از شمایان را به فکر فرو نبرده که شاید راهتان، روشتان اشتباه است. البته چرا، یک روش جدید برخی از شما اختراع کرده اند. بمب گزاری انتحاری یا به قول دستگاه دروغ پراکنی ایران «عملیات شهادت طلبانه» در مرکز خرید مثلا در اورشلیم. بله این روش جدید است. یادم می آید یکبار یکی از این شهادت طلبان به قول صداوسیما دو «صهیونیست را به هلاکت رساند». البته صدا و سیما این را یادش رفت بگوید که یکی از این صهیونیست ها یک زن جوان 25 ساله بود و آن یکی 3 سال داشت.

سخن طولانی است. به راستی مشکل شمایان در کجاست؟ اندیشمندان شما کجا هستند؟ چرا همواره در هر بازی و رقابتی تقریبا بدون استثنا می بازید؟ پول هم که دارید.آیا مشکل در نبود اندیشه در کردار، در ناتوانی در کار و زحمت نیست؟ آیا مشکل در زندگی کردن در گذشته و ناتوانی در درک امروز نیست؟ آیا مشکل وجود خرافات و ارتجاع و شیوخ شکم گنده و رهبران جهان اسلام و طالبان و القائده و فرهنگ حقارت و قمه بر سر زنی وسنگسار و وجود اشعه موی زن نیست که شما را حقیر و خوار ساخته و از کوتوله هایی چون احمدی نژاد قهرمان می سازند تا راننده تاکسی بنگلادشی در ساعت 2 صبح سر مرا به درد آورد؟

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

اعلاميه جهانی حقوق بشر

 

اعتقادم بر این است که یک انسان، یک فرهنگ، مذهب، سنت و آداب اجتماعی زمانی امروزی و انسانی است که اصول زیر را بدون اگر و اما پذیرفته باشد.

متن کامل اعلاميه جهانی حقوق بشر

   از آنجائيکه شناسائی حيثيت ذاتی کليه اعضای خانواده بشری و حقوق يکسان و انتقال ناپذير آنان اساس آزادی و عدالت و صلح را در جهان تشکيل می‌دهد،

   ازآنجائيکه عدم شناسائی و تحقير حقوق بشر منتهی به رخ دادن اعمال وحشيانه‌ای گرديده است که روح بشريت را به عصيان واداشته و ظهور دنيايی که در آن افراد بشر در بيان و عقيده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترين آمال بشر اعلام شده است،

   از آنجائيکه اساساً حقوق انسانی را بايد با اجرای قانون حمايت کرد تا بشر به عنوان آخرين علاج به قيام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد،

   از آنجائيکه اساساً لازم است توسعه روابط دوستانه بين المللی را مورد تشويق قرار داد،

   از آنجائيکه مردم ملل متحد ايمان خود را به حقوق اساسی بشر و مقام و ارزش فرد انسانی و تساوی حقوق مرد و زن در منشور اعلام کرده‌اند و تصميم راسخ گرفته‌اند که به پيشرفت اجتماعی کمک کنند و در محيطی آزاد‌تر وضع زندگی بهتری به وجود آورند،

   از آنجائيکه دول عضو متحد شده‌اند که احترام جهانی و رعايت واقعی حقوق بشر و آزادی‌های اساسی را با همکاری سازمان ملل متحد تامين کنند،

   از آنجائيکه حسن تفاهم مشترکی نسبت به اين حقوق و آزاديها برای اجرای کامل اين تعهد کمال اهميت را دارد،

   مجمع عمومی اين اعلاميه جهانی حقوق بشر را آرمان مشترکی برای تمام مردم و کليه ملل اعلام می‌کند تا جميع افراد و همه ارکان اجتماع اين اعلاميه را دائماً در مد نظر داشته باشند و مجاهدت کنند که بوسيله تعليم و تربيت احترام اين حقوق و آزاديها توسعه يابد و با تدابير تدريجی ملی و بين المللي، شناسائی و اجرای واقعی و حياتی آنها، چه درميان خود ملل عضو و چه در بين مردم کشورهائی که در قلمرو آنها می‌باشند، تامين گردد.

ماده يکم
   
تمام افراد بشر آزاد به دنيا می‌آيند و از لحاظ حيثيت و حقوق با هم برابرند، همه دارای عقل و وجدان می‌باشند و بايد نسبت به يکديگر با روح برادری رفتار کنند

ماده دوم
   
هر کس می‌تواند بدون هيچگونه تمايز مخصوصاً از حيث نژاد، رنگ، جنس، زبان، مذهب، عقيده سياسی يا هر عقيده ديگر و همچنين مليت، وضع اجتماعي، ثروت، ولادت يا هر موقعيت ديگر، از تمام حقوق و کليه آزاديهائيکه در اعلاميه حاضر ذکر شده است، بهره مند گردد

   بعلاوه هيچ تبعيضی به وجود نخواهد آمد که مبتنی بر وضع سياسي، اداری و قضائی يا بين المللی کشور يا سرزمينی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه اين کشور مستقل، تحت قيمومت يا غير خود مختار بوده يا حاکميت آن به شکلی محدود شده باشد

ماده سوم
   
هر کس حق زندگی، آزادی و امنيت شخصی دارد.

ماده چهارم
   
احدی را نمی‌توان در بردگی نگهداشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده پنجم
   
احدی را نمی‌توان تحت شکنجه يا مجازات يا رفتاری قرار داد که ظالمانه و يا بر خلاف انسانيت و شئون بشری يا موهن باشد.

ماده ششم
   
هر کس حق دارد که شخصيت حقوقی او در همه جا بعنوان يک انسان در مقابل قانون شناخته شود

ماده هفتم
   
همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعيض و بالسويه از حمايت قانون برخوردار باشند، همه حق دارند در مقابل هر تبعيضی که ناقض اعلاميه حاضر باشد و بر عليه هر تحريکی که برای چنين تبعيضی بعمل آيد بطور تساوی از حمايت قانون بهره‌مند شوند.

ماده هشتم
   
در برابر اعمالی که حقوق اساسی فرد را مورد تجاوز قرار بدهد و آن حقوق بوسيله قانون اساسی يا قانون ديگری برای او شناخته شده باشد، هر کس حق رجوع مؤثر به محاکم ملی صالحه را دارد

ماده نهم
   
احدی نمی‌تواند خودسرانه توقيف، حبس يا تبعيد شود.

ماده دهم
هر کس با مساوات کامل حق دارد که دعوايش به وسيله دادگاه مستقل و بی طرفی، منصفانه و علناً رسيدگی بشود و چنين دادگاهی درباره حقوق و الزامات او يا هر اتهام جزائی که به او توجه پيدا کرده باشد اتخاذ تصميم بنمايد.

ماده يازدهم
   
١ـ هر کس که به بزهکاری متهم شده باشد بی گناه محسوب خواهد شد تا وقتيکه در جريان يک دعوای عمومی که در آن کليه تضمين‌های لازم برای دفاع او تأمين شده باشد تقصير او قانوناً محرز گردد.

   ٢ـ هيچ کس برای انجام يا عدم انجام عملی که در موقع ارتکاب، آن عمل به موجب حقوق ملی يا بين‌المللی جرم شناخته نمی‌شده است محکوم نخواهد شد، بهمين طريق هيچ مجازاتی شديد تر از آنچه که در موقع ارتکاب جرم بدان تعلق می‌گرفت درباره احدی اعمال نخواهد شد.

ماده دوازدهم
   
احدی در زندگی خصوصي، امور خانوادگي، اقامتگاه يا مکاتبات خود نبايد مورد مداخله‌های خود سرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نبايد مورد حمله قرار گيرد، هر کس حق دارد که در مقابل اينگونه مداخلات و حملات مورد حمايت قانون قرار گيرد

ماده سيزدهم
   
١ـ هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب نمايد

   ٢ـ هر کس حق دارد هر کشوری از جمله کشور خود را ترک نموده يا به کشور خود باز گردد

ماده چهاردهم
   
١ـ هر کس حق دارد که در برابر تعقيب، شکنجه و آزار پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای ديگر پناه اختيار کند

   ٢ـ در موردی که تعقيب واقعاً مبتنی بر جرم عمومی و غير سياسی يا رفتارهای مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد، نمی‌توان از اين حق استفاده کرد

ماده پانزدهم
   
١ـ هر کس حق دارد که دارای تابعيت باشد
   
٢ـ احدی را نمی‌توان خود سرانه از تابعيت خود يا از حق تغيير تابعيت محروم کرد

ماده شانزدهم
   
١ـ هر زن و مرد بالغی حق دارند بدون هيچگونه محدوديت از نظر نژاد، مليت، تابعيت، يا مذهب با همديگر زناشوئی کنند و تشکيل خانواده دهند، در تمام مدت زناشوئی و هنگام انحلال آن، زن و شوهر در کليه امور مربوط به ازدواج، دارای حقوق مساوی می‌باشند

   ٢ـ ازدواج بايد با رضايت کامل و آزادانه زن و مرد واقع شود

   ٣ـ خانواده رکن طبيعی و اساسی اجتماع است و حق دارد از حمايت جامعه و دولت بهره مند شود

ماده هفدهم
   
١ـ هر شخص منفرداً يا بطور اجتماع حق مالکيت دارد

   ٢ـ احدی را نمی‌توان خود سرانه از حق مالکيت محروم نمود

ماده هيجدهم
   
هر کس حق دارد که از آزادی فکر، وجدان و مذهب بهره مند شود، اين حق متضمن آزادی تغيير مذهب يا عقيده و همچنين متضمن آزادی اظهار عقيده و ايمان می‌باشد، و نيز شامل تعليمات مذهبی و اجرای مراسم دينی است، هر کس می‌تواند از اين حقوق منفرداً يا مجتمعاً بطور خصوصی يا بطور عمومی برخوردار باشد

ماده نوزدهم
   
هر کس حق آزادی عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آنست که از داشتن عقايد خود بيم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسائل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد

ماده بيستم
   
١ـ هر کس حق دارد آزادانه مجامع و جمعيت‌های مسالمت آميز تشکيل دهد

   ٢ـ هيچ کس را نمی‌توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد

ماده بيست و يکم
   
١ـ هر کس حق دارد که در اداره امور کشور خود، خواه مستقيماً و خواه با انتخاب نمايندگانی که آزادانه انتخاب شده باشند شرکت جويد

   ٢ـ هر کس حق دارد با تساوی شرايط، به مشاغل عمومی کشور خود نائل آيد

   ٣ـ اساس و منشاء قدرت حکومت، اراده مردم است، اين اراده بايد بوسيله انتخاباتی ابراز گردد که از روی صداقت و بطور ادواری صورت می‌پذيرد، انتخابات بايد عمومی و با رعايت مساوات باشد و با رأی مخفی و يا طريقه‌ای نظير آن انجام گيرد که آزادی رأی را تأمين نمايد

ماده بيست و دوم
   
هر کس به عنوان عضو اجتماع حق امنيت اجتماعی دارد و مجاز است بوسيله مساعی ملی و همکاری بين‌المللی حقوق اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خود را که لازمه مقام و نمو آزادانه شخصيت او است با رعايت تشکيلات و منابع هر کشور بدست آورد

ماده بيست و سوم
   
١ـ هر کس حق دارد کار کند، کار خود را آزادانه انتخاب نمايد، شرايط منصفانه و رضايت بخشی برای کار خواستار باشد و در مقابل بيکاری مورد حمايت قرار گيرد

   ٢ـ همه حق دارند که بدون هيچ تبعيضی، در مقابل کار مساوی، اجرت مساوی دريافت دارند

   ٣ـ هر کس که کار می‌کند به مزد منصفانه و رضايت بخشی ذيحق می‌شود که زندگی او و خانواده‌اش را موافق شئون انسانی تأمين کند و آنرا در صورت لزوم با هر نوع وسائل ديگر حمايت اجتماعی تکميل کند

   ٤ـ هر کس حق دارد که برای دفاع از منافع خود با ديگران اتحاديه تشکيل دهد و در اتحاديه‌ها نيز شرکت کند

ماده بيست و چهارم
   
هر کس حق استراحت و فراغت و تفريح دارد و به خصوص محدوديت معقول ساعات کار و مرخصی‌های ادواری با اخذ حقوق را ذيحق می‌باشد

ماده بيست و پنجم
   
١ـ هر کس حق دارد که سطح زندگانی او سلامتی و رفاه خود و خانواده‌اش را از حيث خوراک و مسکن و مراقبتهای طبی و خدمات لازم اجتماعی تأمين کند و همچنين حق دارد که در مواقع بيکاري، بيماري، نقص عضو، بيوگی، کهولت سن يا در تمام موارد ديگری که بعلل خارج از اراده انسان وسائل امرار معاش از دست رفته باشد از شرايط آبرومندانه زندگی برخوردار شود

   ٢ـ مادران و کودکان حق دارند که از کمک و مراقبت مخصوصی برخوردار شوند، کودکان چه بر اثر ازدواج و چه بدون ازدواج بدنيا آمده باشند، حق دارند که همه از يکنوع حمايت اجتماعی برخوردار شوند

ماده بيست و ششم
   
١ـ هر کس حق دارد که از آموزش و پرورش بهره‌مند شود، آموزش و پرورش لااقل تا حدودی که مربوط به تعليمات ابتدائی و اساسی است بايد به صورت رايگان باشد، آموزش ابتدائی اجباری است، آموزش حرفه‌ای بايد عموميت پيدا کند و آموزش عالی بايد با شرايط تساوی کامل بروی همه باز باشد تا همه بنا‌بر استعداد خود بتوانند از آن بهره‌مند گردند

   ٢ـ آموزش و پرورش بايد طوری هدايت شود که شخصيت انسانی هر کس را به حد اکمل رشد آن برساند و احترام حقوق و آزاديهای بشر را تقويت کند، آموزش و پرورش بايد حسن تفاهم، گذشت و احترام عقايد مخالف و دوستی بين تمام ملل و جمعيتهای نژادی يا مذهبی و همچنين توسعه فعاليتهای ملل متحد را در راه حفظ صلح تسهيل نمايد

   ٣ـ پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش فرزندان خود نسبت به ديگران اولويت دارند

ماده بيست و هفتم
   
١ـ هر کس حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماع شرکت کند، از فنون و هنر ها متمتع گردد و در پيشرفت علمی و فوائد آن سهيم باشد

   ٢ـ هر کس حق دارد از حمايت منافع معنوی و مادی آثار علمي، فرهنگی يا هنری خود برخوردار شود

ماده بيست و هشتم
   
هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماعی و بين المللی حقوق و آزاديهايی را که در اين اعلاميه ذکر گرديده است تامين کرده و آنها را به مورد عمل گذارد

ماده بيست و نهم
   
١ـ هر کس در مقابل آن جامعه‌ای وظيفه دارد که رشد آزاد و کامل شخصيت او را ميسر سازد

   ٢ـ هر کس در اجرای حقوق و استفاده از آزاديهای خود فقط تابع محدوديت‌هايی است که بوسيله قانون منحصراً به منظور تأمين شناسائی و مراعات حقوق و آزاديهای ديگران و برای رعايت مقتضيات صحيح اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در شرايط يک جامعه دموکراتيک وضع گرديده است

   ٣ـ اين حقوق و آزاديها در هيچ موردی نمی‌تواند برخلاف مقاصد و اصول ملل متحد اجرا گردد

ماده سی‌ام
   
هيچيک از مقررات اعلاميه حاضر نبايد طوری تفسير شود که متضمن حقی برای دولتی يا جمعيتی يا فردی باشد که بموجب آن بتواند هريک از حقوق و آزاديهای مندرج در اين اعلاميه را از بين ببرد يا در راه آن فعاليتی انجام دهد

نوروزی که در پاییز بود و خوانیتا

امروز 21 مارس 1999 است و اول فروردین 1378 روز اول نوروز. هوای سائوپائولو ابری است. در نیمکره جنوبی اول پاییز است و آغاز فصل باران. جوزه همکار برزیلی می آید و سال نو را تبریک می گوید. دیگرغافلگیر نمی شوم. برزیلی ها از ایران زیاد می دانند. تلفن را برمی دارم و شماره پدرومادرم در تهران را می گیرم. سال نو را تبریک می گویم. در صدایشان غم موج می زند و یکیشان آنطرفتر می گرید. می گوید 3 تا بچه داریم و حالا روز عید باید تنها باشیم. ظاهرا آنهایی که همیشه روز اول به دیدنشان می رفتند، هنوز نرفته بودند. غمم صدچندان می شود.

دوباره به سراغ تلفن می روم و شماره اش را در تهران می گیرم. می گویم در این سالهایی که با هم بوده ایم همیشه در مشکلاتت همراهت بوده ام و خیلی شبها بالای سرت بیدار نشسته ام. هیچگاه از تو چیزی نخواسته ام ولی اکنون از تو خواهش می کنم همین الان بروی آنجا. حالشان خوب نیست وچند ساعتی آنجا باش. گوش می دهد و با برآشفتگی همیشگی اش می گوید نمی روم. به من چه!

با همه شناخت ازاو بازهم یک امید کوچک داشتم که به خاطرتنهایی پدرومادربپذیرد. نپذیرفت.

در زندگی لحظه هایی پیش می آیند که همه چیز سرعت نور می گیرد، راههای طولانی به سرعت پیموده می شوند و صخره ها از هم می پاشند… اگر چیزی مانده بود، در آن روز نوروزی پاییززده برای همیشه ناپدید شد و من تنهاتر از پیش شدم.

چند ساعت به پروازم باقی مانده. به هتل برمی گردم و درهیاهوی اونیدا پاولیستا (Avenida Paulista) غرق می شوم.

از سائوپائولو باید به بوگوتا، پایتخت کلمبیا بروم. 5 ساعت پرواز است. پرواز3 ساعت هم تاخیر دارد. تمام مدت غرق تماشای جنگل های آمازون هستم؛ مجرای تنفس کره زمین که چون فرشی سبز زیر پایمان را پوشانده است. از جنوب شرقی آمریکای جنوبی به شمال غربی می روم و کماکان پاییز است.

ساعت هشت شب از فرودگاه بوگوتا بیرون می آیم. همهمه ای ست. اولین بار است به کلمبیا می آیم و می دانم که اینجا یکی از ناامن ترین و خطرناک ترین کشورهای آمریکا است.جنگ داخلی هم با مافیای مدیین و کالی وهم با چریکهای چپ «فارک» در جریان است. به ویژه که چریکهای فارک یاد گرفته اند کارمندهای شرکت های بین المللی را بربایند و با دریافت پول زیاد از شرکت آزاد کنند. خوشبختانه ظاهرم در اینجا همانند بسیاری از کشورهای جهان توجه کسی را به عنوان خارجی جلب نمی کند.

راننده ای به سراغم می آید. می گوید تاکسی سینیور؟ به نظر بی خطر می آید. آدرس را می گویم و سوار می شوم. ماشین آمریکاییش مال دوران بوق است و فرمانش راحت 45 درجه بازی دارد و برای آن که ماشین را در مسیر مستقیم براند، کارش زیاد است. موسیقی مرنگه (Merenge) گذاشته و به همراهش می خواند و هر از چندی به من هم چیزی می گوید. کاری هم ندارد که می فهمم یا نه. خوش است. از او خوشم می آید. این مردم آمریکای لاتین در مدتی کوتاه درک ومعیارهای مرا برای زندگی کامل به هم ریختند واز نو شکل دادند.

به داخل شهر و منطقه «سونا روسا»(Zona Rosa) می رسیم که هتل کوچک لابوهم (La Bôheme) در خیابان هشتادودوم قرار دارد. منطقه ای پرسروصدا و پرازکافه های گوناگون در کنار یکدیگر، خیابان های باریک و پراز مردمی که در کافه ها می لولند. صدای موسیقی از همه طرف می آید: مرنگه، سالسا و پاپ. درست روبروی هتل یک کافه است که از آن موسیقی جاز به گوش می رسد. به به! درهمان نگاه اول از اینجا خوشم می آیدو احساس می کنم که آدم خانه اش باید اینجا باشد.

اسم هتل لابوهم (La Boheme) است؛ نام فرانسوی منطقه ای درجمهوری چک آن هم دراینجا این طرف دنیا! خسته و بی حوصله به داخل می روم. هتل کوچکی است که بعدها می فهمم که 30 تا اتاق دارد. آنطرف پیشخوان چند کارمند اونیفورم پوش سرشان با مشتری ها گرم است. یکی دیگر دخترجوانی است با موهای مشکی که کسی جلویش نیست. سرش پایین است و گرم کار. به سویش می روم. سر بلند می کند، مرا می بیند و لبخندی می زند. لبخندی ساده ودوستانه، از آنها که هر جای جهان در جایی مثل این هتل ردوبدل می شوند. اما این لبخند هرچه بود در ذهن من حک شد. لبخندی زیباو غیر قابل توصیف که مرا چون صاعقه گرفت وزمان ایستاد. این احساس را در داستانها می نویسند و ما می خوانیم و رد می شویم. چون مال همان جاست وانگار ربطی به واقعیت ندارد. ولی آن لبخند زیبا بر پهنه چهره ای زیباتر وآرام چنان خستگی آن روز را از من زدود که انگار من نبودم که قلبش شکسته بود، صخره ها بر احساسش ریخته بودند و آن روز ازفرازچند مرز زمان پرواز کرده بود.

شب به هنگام خواب به این روز جادویی می اندیشیدم که چه کارها کرد.

امروز21 مارس 2008 است و دقیقا 9 سال از آن لبخند جادویی چند ثانیه ای می گذرد، خوانیتای دوست داشتنی، دانشجوی آن زمان و آنتروپولوگ امروز اکنون از بهترین دوستان من است. قلبی واندیشه ای زیبا دارد. هرچند او را تنها در آن دوره چند ماهه که به بوگوتا می رفتم دیدم وهمواره رسمیت پیشخوان در میان ما بود. هنوزاو برایم به اسپانیایی می نویسد و من به انگلیسی. و ما دیگر یکدیگررا ندیدیم.

نوروز پیروز

flower3.jpg

در تقویم روی میزم نوشته است: 20 مارس: نوروز (ایران)

سال نو مبارک!