ورود به عربستان سعودی

ساعت 3 صبح به ریاض می رسم. از تهران تا اینجا 10 ساعت در راه بوده ام از جمله 6 ساعت انتظاردر ابوظبی. البته درآنجا وقت را در شهر گذراندم. ابوظبی مثل دوبی بین المللی نیست ولی دارد همان راه را می رود. در روزنامه ای در ابوظبی خواندم که دولت به 250 زوج که تازه ازدواج کرده اند بدون توجه به وضع مالیشان کلی کمک مالی می کند. جالب بود.

بعد سروقت به فرودگاه برگشتم. 3 ساعت تاخیر اعلام کرده اند. هر چه پرواز الاتحاد است به هر کجا که می خواهد باشد، تاخیر دارد، ریاض، کراچی، کلمبو یا دهلی نو. در یک جای کوچک شاید 2000 مسافر در انتظار مانده اند. هوا کثیف است و بوی عرق عاصی ام می کند. وقتی فکر می کنم که برای مسیر تهران-ریاض 900 هزار تومان داده ام، آن هم با آن سرویس مزخرف و مهمانداران ناشی که نه انگلیسی بلد بودند و نه به کارشان وارد، آن وقت الاتحاد را در لیست سیاه خود می گذارم.

یک دختر آلمانی که یک کوله پشتی بزرگ دارد و در راه استرالیاست، روی زمین نشسته وآخرین شماره مجله اشترن را می خواند. وقتی پروازش اعلام می شود، مجله را به گوشه ای می اندازد و می رود. شانس من! سرم گرم می شود.

کنترل در فرودگاه ریاض خیلی آبکی است. روی فرم ورود درشت نوشته اند که داشتن مواد مخدر مجازات اعدام دارد. جای دیگر نوشته است ورود گوشت خوک، هر نوع علامت یا کتاب مذهبی غیر اسلامی و مشروب الکلی ممنوع است. البته کتابهای شیعه هم جزو کتابهای غیر اسلامی محسوب می شوند و ضبط می شوند. مسخره کردن احساسات مذهبی مردم هم مجازات اعدام دارد. عجب خوش آمد گویی!

بعداز گمرگ همانند ایران دستگاه اشعه ایکس گذاشته اند و احتمالا دنبال بطری و این چیزها می گردند. یادم می افتد که در فرودگاه شیکاگو هم هنگام خروج از فرودگاه چنین کنترلی بود. آنها شاید دنبال سلاح می گشتند. در آنجا وقتی از فرودگاه بیرون آمدم، در حاشیه اولین بزرگراه یک اسلحه فروشی بزرگ دیدم که فکر کنم همه آن چیزهایی که درخروجی فرودگاه دنبالش می گشتند را داشت.

در سالن فرودگاه ریاض در گیشه صرافی کمی پول تبدیل می کنم. یکی که لباس سنتی عربی (دشدشه ) پوشیده جلو می آید: تاکسی؟ به دنبالش می روم. بیرون می بینم که تاکسی نیست و شخصی است. موقعیت را می سنجم و احساس عدم امنیت نمی کنم. ولی نرخ را می پرسم. می گوید 70 ریال. هوایی می گویم من 45 ریال بیشتر نمی دهم. می پذیرد. بعدا می فهمم که با تاکسی حدود 50 ریال می شود.

به «هالیدی این القصر» می رسیم. هتلی که می خواهم در آن چند روز بمانم تا جای دیگری پیدا کنم. به راننده 100 ریال می دهم. نمی تواند خردش کند. می گویم بیا داخل هتل خردش کن. می آید. در آنجا با کارمند هتل حرف می زند و او ترجمه می کند و از من می خواهد که 100 ریالی را بدهم. می گویم دست خودش است. راننده حاشا می کند. برای اطمینان کیف خودم را نگاه می کنم و مطمئن می شوم که دست راننده است. او همچنان حاشا می کند. ساعت 4 صبح است و دارم فکر می کنم که عصبانیت نشان بدهم یا نه. کسی که پشت سرم منتظر است به انگلیسی می گوید دفعه بعد تاکسی رسمی سوار شوید! به راننده می گویم برو توی ماشینت را نگاه کن. شاید پول را آنجا گذاشته ای. با اکراه می رود. خطای دوم را مرتکب می شوم که همراهش نمی روم. دیگر قید 100 ریالی را می زنم که راننده بر می گردد. یک اسکناس را بالا گرفته. با شرمساری آشکار به طرفم می آید، دستم را می فشارد و پشت سرهم عذرخواهی می کند. عجب بساطی است! کلید اطاق را می گیرم و به سوی آسانسور می روم. در راه به این می اندیشم که اگر این جریان در تهران اتفاق می افتاد احتمال این که راننده 100 ریالی را که حدود 25000 تومان ارزش دارد را بر می گرداند، چقدر می بود. به خصوص که شانس گرفتن 45 ریال دیگر هم داشت.

Advertisements

یک پاسخ

  1. مرسی
    هر چیزی که مینویسید قشنگ است
    مرسی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: