ریکیاویک: دیدار دوباره

از آیسلند تلکام تماس می گیرند و می خواهند که برای مشاوره به ایسلند بروم. گویا می خواهند شبکه ای که سال پیش برایشان راه اندازی کرده بودیم، را گسترش دهند. رییس من غر می زند که بهتر است نروی. سرمان کماکان در مجارستان شلوغ است. اما او را قانع می کنم و به ریکیاویک می آیم. آوریل 1998 است. پنج روز می خواهم بمانم.

بعد از ظهر به شهر می رسم. هوا طوفانی و برفی است. به هتل می روم و شب را در اتاق می گذرانم و پای تلویزیون خوابم می برد.

چشم که باز می کنم، می بینم هوا روشن و ابری است. به خودم می گویم دیر شد! ساعت 9 صبح جلسه دارم. در فاصله میان تخت و حمام که با عجله می پیمایم، چشمم به ساعت می افتد: 02:25. گیج تر می شوم تا این که به خودم می آیم که اینجا کجاست. اینجا نزدیک قطب شمال است و اکنون در ماه آوریل یعنی که دیگر تا شش ماه دیگر شب نمی شود و هوا همین جور روشن و روشن تر می ماند ولی تاریک نمی شود. همانطور که به تخت بر می گردم به این فکر می کنم که مردم اینجا زندگی شان را چکونه تنظیم می کنند. یادم باشد که از «گودنی» مدیر فنی بپرسم.

در دفتر آن گاه که برای گودنی تعریف می کنم می خندد. می گوید سال گذشته که ما در آلمان در نمایشگاه CeBit بودیم مشکلمان این بود که هی شب و روز می شد و ما نمی دانستیم که روند زندگی در آلمان چگونه است. می خندیم!

روزها را با گودنی که مدیر شبکه تلویزیون کابلی شرکت مخابرات ایسلند است به همراه مدیر بازرگانی می گذرانم. مرا به جاهای مختلف در ریکیاویک می برند و تجهیزات را نشان می دهند. شیرین کاری سال گذشته ما را بخشیده اند. جریان این جوری بود:

در سال 1997 پس از آمدن ولفگانگ و من به ایسلند، آنها بیش از هشتصد هزار دلار تجهیزات برای شهر ریکیاویک سفارش دادند. شرکت ما از روی سهل انگاری چند نفر به جای ارسال سیستم های کامل و تنظیم شده(integrated) و آماده برای راه اندازی، تمام تجهیزات را به صورت خرد و بسته بندی شده به ایسلند فرستاد. شما یک ماشین سفارش می دهید و تولید کننده به جای یک ماشین حاضر و آماده، برای شما یک کامیون پر از قطعات ماشین و هر کدام بسته بندی شده می فرستد و در حیاط شما تخلیه می کند. چهره شما باید دیدنی باشد. ولفگانگ و من که در برابر مشتری پاسخ گو بودیم، خجالت فراوان کشیدیم. شاهکار ایسلندی ها این بود که به جای پس فرستادن تجهیزات، خود آنها را نصب و راه اندازی کردند و خجالت ما را بیشتر! وقتی به ولفگانگ تلفن زدم که من به ایسلند می روم و تو هم از آن سو بیا، گفت خودت تنهایی برو. من رویم نمی شود آنجا پیدایم شود.

در یک مجتمع مسکونی وقتی گودنی گرم پارک ماشینش است، می گوید اینجا جای امنی نیست و چیزی در ماشین نگذار. هر چه نگاه می کنم، هیچ چیزی که نشان دهنده این باشد نمی بینم. برای من یک جای مسکونی همانند هزار جای دیگر است. فکر می کنم که شاید اینجا با پایین ترین میزان جرم و جنایت در اروپا، اگر اتفاقی بیفتد، پنج سال در یاد مردم می ماند. می گویم هنوز جای ناامن ندیده ای. برایش از هارلم نیویورک یا واشنگتن می گویم که با تاریکی هوا نمی شد از خانه بیرون آمد. البته در آن روزها آقای جولیانی شهردار نیویورک شده بود و سخت گرم امن سازی شهر بود.

پرواز بازگشتم یک شنبه بعد از ظهر است. جمعه شب گودنی و ریس بازرگانی مرا به شام دعوت می کنند. برای من اولین بار است که مشتری فروشنده را به شام دعوت می کند. این را به حساب این می گذرانم که از این که برایشان زمان گذاشته ام و با وجود فشار کاری با آنجا آمده ام، قصد تشکر دارند. پس از شام نیز قرارداد خرید یک میلیون و دویست هزار دلاری تجهیزات را به دستم می دهند که انتظارش را نداشتم. به خاطر آن شاهکار سال گذشته قصد هم نداشتم برای این چند روز مشاوره صورت حساب برایشان بفرستم.

آب گرم آتشفشانی

رسوران در بالای یک برج است که در میان آن کار پمپ آب از زمین انجام می شود. در این میان این را یاد گرفته ام که ایسلندی ها آب را به ژرفای زمین می فرستند که در آنجا در حرارت زیاد آتشفشان جوش می آید و سپس آب را دوباره به بالا می آورند و در شبکه آب گرم پخش می کنند. شبکه آب گرم و آب سرد از هم جداست. آب سرد آب آشامیدنی است و آب گرم برای حمام و گرمایش استفاده می شود. برای همین هم برای حمام باید به بوی شبیه تخم مرغ گندیده گوگرد عادت کرد. چیزی که برایم در ابتدا دشوار بود. خانه ها سیستم شوفاژ مستقل ندارند و شبکه آب گرم سراسری نه تنها خانه ها را گرم می کند، بلکه لوله های آب گرم را از پیاده روها و خیابان ها نیز می گذرانند و این گونه است که برف هیچ گاه نمی ماند. تازه می فهمم که چرا برخی از خانه ها چفت و بست درست و حسابی ندارد و لای درها و پنجره ها باز است، آنهم نزدیک قطب شمال! این کار برایشان ارزان تمام می شود.

گودنی این ها را برایم توضیح می دهد. از پنجره برج یک فضای سبز را نشان می دهد و می گوید جنگل هم داریم. آن چه او جنگل می نامد، فضایی بود پر از درختانی به ارتفاع شاید 1،60 متر. با هم خودمانی شده ایم و این چیزها را به شوخی می کشیم. می گویم تو به این می گویی جنگل؟ پس اگر «جنگل های سیاه» آلمان را ببینی چه می گویی؟ می گوید آنها هنر نکرده اند و همه اش خود سبز شده است. ما نه تنها این ها را تک تک باید بکاریم بلکه خاکش را هم باید از جای دیگر بیاوریم. اینجا همه اش لاواست و خاک ندارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: