ریکیاویک، ایسلند -1

برای پرواز به ریکیاویک (Reykjavik) پایتخت ایسلند باید ابتدا به کپنهاگ رفت. سحرگاه یکشنبه 9 مارس 1997 ساعت 7 با پرواز اول از بوداپست به کپنهاگ می رسم. یک روز بسیار زیبای آفتابی است که در این روزها در شمال اروپا بسیار نایاب است و درخشش آن پس از این همه سال هنوز یادم است. وقتی پرواز «آیسلندیک» به هوا برخاست، آسمان بدون ابر و مه بود. پس از شاید نیم ساعت به جنوب نروژ رسیدیم، زمین سبز جنگلی و پر از تپه و جاده های کوچک خالی. اینجا و آنجا گویا کسی چند خانه کنار هم نقاشی کرده بود. آرامش را از آن بلندی می شد حس کرد. به ویژه در آن روزهای آخر زمستان که اصلا نمی رسیدم چند روز را در خانه بگذرانم و دلم برای درودیوار خانه ام تنگ شده بود. برنامه این بود: سه روز در ریکیاویک ایسلند، در آنجا باید طراحی شبکه تلویزیون کابلی را به «تلکوم آیسلند» نشان می دادم و این که چگونه می توان چندصد کانال تلویزیونی را به همراه اینترنت پرسرعت ارایه داد. پس از آن باید برای دو روز در بوداپست برگردم برای مذاکره با بوروکرات های آن روزهای شرکت مخابرات دولتی مجارستان برای منطقه 13 بوداپست برای راه اندازی تلویزیون کابلی که نفس آدم را می گیرند. و سپس 6 روز در کوالالامپور در مالزی. مهاتیر محمد، نخست وزیر دایم المقام آن زمان پروژه مورد علاقه خود «مالتی مدیا سوپرکریدور» را پیش می برد و ما باید طرح خود را ارایه برای منطقه کوالالامپور و اطراف آن می دادیم. به هرحال هوای لطیف آن روزها فشار کار را با شادی توام ساخته بود.

بالای ایسلند که رسیدیم فقط برف و یخ دیده می شد. فرودکاه در شهر کوچک کفلاویک (Kevlavik) در جنوب غربی جزیره قرار دارد. با تاکسی با ریکیاویک می روم. 50 کیلومتر راه است. در تمام راه یا برف و یخ است یا زمین سیاه و بدون درخت. یادم می افتد که اینجا یک جزیره آتشفشانی است و چیزی در آن سبز نمی شود. در جایی خوانده ام که از جاهای دیگر خاک کشاورزی آورده اند که بشود چیزی کاشت. آلبته نمی دانم اینجا در کنار قطب شمال چه می شود کاشت.

به ریکیاویک می رسیم. شهر کوچکی است. از 200.000 نفر مردم ایسلند 180.000 نفر در اینجا زندگی می کنند. بقیه نیز دور جزیره پخش هستند. جزیره تنها یک جاده دارد که دور جزیره را به هم وصل می کند. وسط جزیره قابل سکونت نیست و یر از کوههای آتشفشان و در عین حال بزرگترین کویر اروپا هم آنجاست. کویر به همان شباهت ربع الخالی عربستان، پر از شن ولی خنک! اینجا هرچند که به شمال کانادا نزدیک است ولی اروپا به حساب می آید. آن هم بیشتر به خاطر وجود دانمارک که گرونلند را هنوز به عنوان بخش خاک خود نگاه داشته است.

ریکیاویک یک شهر رنگارنگ است. اگر در اروپا همه شیروانی ها قهوه ای یا خاکستری هستند، در اینجا همه رنگ را در کنار هم می بینی، سبز، قرمز، بنفش، صورتی یا هر رنگ دیگر که فکر کنی. دیوار خانه ها هم همینجور است.

همکار آلمانی ام، ولفگانگ، که روز پیش رسیده بود به من می پیوندد و پیاده در شهربه راه می افتیم. در خیابان ها زیاد کسی را نمی بینی. همه با ماشین رفت و آمد می کنند. تا می آیم به این بیاندیشم که چرا این جوری است، طبیعت حالیم می کند. تنها در پنج دقیقه آسمان بدون ابر آفتابی را ابری سیاه فرا گرفت و برف شروع شد. در اینجا برف از بالا به پایین نمی بارد، بلکه افقی از همه طرف می آید. طوفان چترم را پس از چند ثانیه به قول ولفگانگ که آنرا مسخره می کرد، تبدیل به پوست پیاز کرد. می گفت این هم چتر است تو داری؟ این تنها برای باران های نم نمک سوسولی لندن خوب است نه اینجا!

خودمان را در بارانی بلند می پیچیم و به یک کلیسای سفید رنگ در یک میدانگاهی می رسانیم. در این میان برف بند آمده اشت و هوا درباره آفتابی است. همه طوفان برف پنج یا شش دقیقه طول کشید.

به داخل می رویم. یک کلیسای بسیار ساده است، بدون هیچ گونه تزیین. از این نتیجه می گیرم که کلیسای پروتستان است که البته در شمال اروپا اکثریت دارند. هیچ کس در آنجا نیست. با سروصدای ما کسی می آید که کشیش آن جاست. لباس معمولی بر تن دارد و همین هم دلیل دیگری بر پروتستان بودن کلیسا است که کشیش هم تایید می کند. وقتی می فهمد خارجی هستیم، درها را باز می کند که هر کجا بخواهیم برویم و موسیقی مذهبی نیز می گذارد. از پله های مناره بالا می رویم که شهر را ببینیم. با ما می آید و برایمان با افتخار تاریخچه ناقوس قدیمی و عظیم را توضیح می دهد که بالای مناره در کنارش ایستاده ایم. بعد هم به افتخار ما آن را چند بار به صدا در می آورد که سرسام می گیریم.

آز آن بالا شهر تمیز و زیباست، با آن شیروانی های رنگارنگ. البته پس از چند د قیقه طوفان برف بعدی شروع می شود. باد آن بالا چنان شدید است که پایین می آییم.

باز هوا صاف می شود. پیاده به کنار بندر می رویم. در بندر یک کشتی ویژه شکار نهنگ می بینیم. این کشتی پشتش باز است و جرثقیل بزرگی دارد که با آن نهنگ بیچاره را به داخل می کشد. در این کشتی ها کارخانه کنسروسازی هم هست که همانجا کالاهای مختلف از نهنگ درست می کنند. ایسلند، نروژ و ژاپن تنها کشورهایی هستند که نهنگ ها را شکار می کنند و به اعتراض گسترده جهانی هم گوششان بدهکار نیست.

ولفگانگ پیشنهاد می دهد که برای نهار به یک رستوران برویم و ماهی بخوریم. ایسلند ماهی «سالمون» یا «لاکس» دارد که معروف است. ماهی بسیار خوبی خوردیم با شراب سفید عالی! البته پولش هم «عالی» بود. یادم نیست که چقدر شد ولی با هم به این نتیجه رسیدیم که با پولش می شد هر جای اروپا دو سه وعده غذای خوب خورد. ایسلند برای اروپایی ها جای گرانی است. اقتصادش محدود به ماهی گیری و کمی کشاورزی است. همین! ولی رفاه مردم بسیار بالاست.

معمولا در هتل های جهان برای صبحانه چیزهای بسیار متنوع و با کیفیت بالا ارایه می دهند. در هتل ما خرما و میوه های خشک چون آلو، کشمش و برگه زردآلو و چیزهایی از جاهای گرمسیر گذاشته بودند. چیزهایی که برایشان لوکس است و خود ندارند.

Advertisements

3 پاسخ

  1. سفرنامه قشنگی بود، فکر می کنم با کمی تلاش و به کمک مهندسی نرم افزار و آی تی بتونم بالاخره یه چرخی تو کره زمین بزنم!

  2. جالبه که سیب زمینی بیشترین محصول ایسلنده !

  3. واقعا که ایسلند سرزمین بسیار عالیه…
    من که خیلی وقته به فکر اقامت در اونجا هستم……

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: