نوشته شده در اکتبر 31, 2009 به وسیلهی navidar
تک زنگ زد و قطع کرد. شماره اش را گرفتم. کمی هیجان زده بود و می خواست زود چند تا خبر خوب بدهد. شاد بود و گویا از پوستش بیرون آمده بود و چون کودکی می خواست برای پدرش تند تند تعریف کند که امروز کجا رفته و چه نتیجه خوبی گرفته است. با [...]
دستهبندی شده در: شخصی | برچسبها: شادی | بیان دیدگاه »
نوشته شده در اکتبر 30, 2009 به وسیلهی navidar
نامرتب می نویسم نه؟ یکی دوماهه که دوباره در سفر هستم. یعنی روزها گرم کار و شب ها هم در هتل می گذره و یا گردش در شهر و دیدن دوستانی که در آن شهر باشند.
کمتر به هتلی می روم که در آن قبلا بوده باشم، مگر این که سالن ورزشی و سونا داشته باشه. [...]
دستهبندی شده در: در سفر, شخصی | 2 دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 28, 2009 به وسیلهی navidar
یک بحث فلسفی می گوید که سرشت انسان در سرگشتگی اوست. حالا من پس از مدتی که به خانه ام برگشته ام و فهمیده ام که چقدر دلتنگ جیزهایی بوده ام که در اینجا هستند، احساس دلتنگی برای آن چیزهایی می کنم که در اینجا نیستند؛ برای غربت، برای سفر و هر آنچه که ناشناخته [...]
دستهبندی شده در: شخصی | 4 دیدگاه »
نوشته شده در آوریل 27, 2009 به وسیلهی navidar
این روزها پس ار دو و نیم سال دوری از خانه و زندگی د رجاهای دیگر، دوباره برگشته ام پیش همه آن چیزهایی که به آنها دلبستگی دارم و از آنها دور بوده ام. احساس جالبی است. یکی از چیزهایی که سفر به انسان یاد می دهد این است که انسان برای زندگی به چه [...]
دستهبندی شده در: شخصی | 3 دیدگاه »
نوشته شده در فوریه 3, 2008 به وسیلهی navidar
امروز روز تولدش است. برای دومین بار در روز تولدش کنارش نیستم و این مرا غمگین می کند. دیروز به همکار و دوست عزیزم لیلی در تهران زنگ زدم که برایش یک دسته گل بفرستد. پرسید چه گلی می خواهی؟ اسم فارسی اش را نمی دانم و خود به آن گل جیغ جیغو می گویم. [...]
دستهبندی شده در: شخصی | 1 دیدگاه »