نوشته شده در فوریه 10, 2008 به وسیلهی navidar
داستان از این قرار بود:
همکار پاکستانیم شهریار زنگ زد: بچه ها می گویند تو ریاض را خوب می شناسی. اینجا گل فروشی کجاست؟
هوم، گل فروشی تا حالا ندیده ام. نمی دانم. می گویم: مثل این که یادت رفته که اینجا وسط کویر است. شاید هم یک جایی گل فروشی باشد ولی هدیه گل نمی تواند [...]
دستهبندی شده در: عربستان سعودی | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در فوریه 3, 2008 به وسیلهی navidar
امروز روز تولدش است. برای دومین بار در روز تولدش کنارش نیستم و این مرا غمگین می کند. دیروز به همکار و دوست عزیزم لیلی در تهران زنگ زدم که برایش یک دسته گل بفرستد. پرسید چه گلی می خواهی؟ اسم فارسی اش را نمی دانم و خود به آن گل جیغ جیغو می گویم. [...]
دستهبندی شده در: شخصی | ۱ دیدگاه »